صفحه اصلی / مقالات / دانشنامه فرهنگ مردم ایران / فرهنگ مردم (فولکلور) / زبان و ادبیات / داستان / ادبیات داستانی عامیانه /

فهرست مطالب

ادبیات داستانی عامیانه


آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 13 آذر 1398 تاریخچه مقاله

اَدَبیّاتِ داسْتانیِ عامیانه، عنوان کلی برای همۀ روایتهای تخیلی، سرگرم‌کننده و آموزنده که در قالب نظم و نثر به صورت مکتوب یا شفاهی در کنار ادب رسمی در میان مردم رواج دارد. قالبهای رایج ادبیات داستانی یا قصه‌های عامیانه، افسانه، اسطوره، حکایت، متل، مثل، داستانِ مثل، لطیفه، نقل، و نقل آواز است. اگرچه برخی از پژوهشگران فرهنگ عامه برای داستان، قصه، افسانه و جز آنها مشخصات و تعاریف ویژه‌ای می‌آورند و آنها 
را با توجه به موضوع و درون‌مایه تفکیک می‌کنند، اما در این مقاله عنوان کلی داستان و قصه در معنای عام و مترادف هم قرار گرفته‌اند (نک‍ : طبقه‌بندی داستانها، دنبالۀ مقاله). 

1. تعریف

ادبیات داستانی عامیانه به آن دسته از آثاری گفته می‌شود که محتوا و مضمون، سبک نگارش، مخاطبان و شکل ارائۀ آنها عامه‌پسند، و در میان مردم رایج باشد. ازاین‌رو، ایرج پزشک‌‌نیا به سبب اینکه داستان امیر ارسلان پیش از کتابت، در میان مردم رواج نیافته، و روایتهای گوناگون نداشته است، در عامیانه بودن آن تردید می‌کند (ص 370-371)؛ اما محمدجعفر محجوب داوری قطعی را دشوار می‌داند، زیرا قصه‌هایی با نثر فصیح، اما مضمون عامیانه نوشته شده‌اند، مثل سندبادنامه، بهار دانش و هزارویک شب؛ گاه نیز تحریر ادبی و عامیانۀ یک قصه در دست است، مثل بختیارنامه (ص 126). وی به طور مشخص قصه‌های مکتوبی را که از زبان قصه‌گویان شنیده شده، مثل شاهنامه، رموز حمزه و حسین کرد شبستری، یا قصه‌هایی که از روی کتاب خوانده می‌شده است، مثل امیر ارسلان، چهل طوطی و سلیم جواهری را داستان عامیانه می‌داند (ص 131-132). او همچنین شاهنامه را به سبب توجه عوام به آن، خواندن به صورت نقالی و وجود روایتهای شفاهی، جزو داستانهای عامیانه می‌آورد (ص 79-80)؛ در حالی که قطعاً جزو ادبیات کلاسیک است.  
میرصادقی نیز داستانی را عامیانه می‌داند که مخاطب آن مردم باشند (ص 101). آسابرگر دو وجه خیال‌پردازی و طنزآمیز بودن را به قصد تفنن و سرگرمی از ویژگیهای داستانهای عامیانه برمی‌شمارد که درواقع هدف داستانهای عامیانه است (ص 144). در فرهنگ اصطلاحات ادبی، قصۀ عامیانه به قصه‌های کهنی اطلاق می‌شود که به صورت شفاهی یا مکتوب در میان یک قوم از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است، و گونه‌های متنوعی از اساطیر بدوی، قصه‌های پریان تا قصه‌های مکتوبی را ــ که موضوعات آن برگرفته از فرهنگ قومی است ــ دربر می‌گیرد (نک‍ : داد، 234). در این تعریف، کهن بودن و گردش میان نسلها و مردمی بودن قصه‌ها از مشخصه‌های آن دانسته شده است. کهن بودن امری نسبی است. کهن تا چه زمانی؟ آیا تمام قصه‌های کهن که روایتهای متفاوتی از آنها در دست است، مثل بسیاری از داستانهای مثنوی مولوی و آثار عطار، عامیانه است؟ 
افزون ‌بر قصه‌های مکتوب، بخش عظیمی از داستانهای عامیانه را افسانه‌ها، متلها و لطایف و تمثیلهای غیرمکتوب تشکیل می‌دهند که در ادبیات شفاهی همواره سینه به سینه نقل شده و به نسلهای بعدی رسیده‌اند. 
قصه‌های عامیانه را باید از داستانهای عامه‌پسند در تعاریف امروزین جدا کرد؛ داستانهای عامه‌پسند امروزه به داستانهایی اطلاق می‌شود که ساختار و سبک و سیاقی متناسب با رمانها و رمانسها و داستانهای کوتاه و بلند امروزین دارد، اما خوانندۀ آن تودۀ مردم است؛ مثل آثار ر. اعتمادی، حسینقلی مستعان (1283-1362ش) و احرار (نک‍ : قاسم‌نژاد، 55-57). 
داستانهای عامیانه در مناطق مختلف ایران با عنوانهایی چون آسانو (دامغان)، اوسنه (خراسان)، آسوکه (سیستان)، آسونک (دماوند)، سُنگ (خارک)، مِتیل (بویراحمدی)، اُستونیه، (بویین‌زهرا)، پاچا (کرمانشاه)، و چیرُک (کردی) نامیده می‌شوند (آذرلی، 5، 29، 69، 154، 228، 356، 403). 

2. هدف

هدف عمدۀ نقل داستانهای عامیانه، سرگرمی و تفریح مردم بوده است. میرصادقی در ورای این هدف، ترویج اصول انسانی و عدالت اجتماعی را هم درون‌مایه و زیربنای فکری و اجتماعی داستانها قلمداد می‌کند (ص 58). بی‌شک قصه و داستان در ادبیات تعلیمی فارسی، ابزار اصلی نویسنده برای طرح تعالیم اخلاقی، حکمی و عرفانی بوده‌اند. «حکمیان را راه و رسم و آیین چنین است که گاهی به رسم افسانه سخن گویند و گاهی از زبان دد و دام حدیث کنند و مقصود از آن همه، پند گفتن و حکمت آموختن است، ولی این حیلت به‌کار برند که عامۀ طباع را به گفتۀ ایشان رغبت افتد» (نک‍ : هزار ... ، 1 / 1). 
چادویک با مقایسۀ شعر پهلوانی با قصۀ عامیانه، شعر پهلوانی را موجب سرگرمی درباریان، و قصه‌های عامیانه را مایۀ سرگرمی مردم شهر و روستا می‌داند که قدمت آن بسیار بیشتر است (1 / 548). این قصه‌ها ــ که مادران و مادربزرگان برای فرزندان خود نقل می‌کرده‌اند ــ همواره مورد توجه کودکان بوده است. «در گذشته دایه‌ها و خدمتکاران حرم‌سراها بسیاری از این قصه‌ها را از حفظ بودند و برای سرگرمی کودکان نقل می‌کردند» (نک‍ : کریستن‌سن، 153؛ زرین‌کوب، 243-249). 
حسین واعظ کاشفی در فواید قصه خواندن و شنیدن می‌گوید: «اول آنکه از احوال گذشتگان خبر داده شود. دویم آنکه چون عجایب و غرایب شنود، نظـر او بـه قدرت الٰهی گشاده گردد. سیم چون قدرت و محنت و شدت گذشتگان شنود و داند که هیچ‌کس از بند محنت آزاد نبوده است، او را تسلی یابد. چهارم چون زوال ملک و حال سلاطین گذشته شنود، دل از حال دنیا بردارد و داند که با کسی وفا نکرده و نخواهد کرد. پنجم عبرت بسیار و تجربۀ بی‌شمار او را حاصل آید» (نک‍ : محجوب،  1128- 1129). 

3. تلقی قدما از داستان

مقصود از قصه و داستان تمامی انواع آن اعم از افسانه، حکایت، اسطوره، مثل، متل، تمثیل و نقل است. در گذشته معمولاً مرز مشخصی برای این انواع نبوده، و این انواع به معنی کلی داستانِ منثور یا منظوم هم در ادب عامیانه و هم در ادبیات رسمی به‌کار می‌رفته‌اند. نویسندگان قدیم «حدیث، افسانه، اخبار، داستان» و مانند آنها را، هم دربارۀ حکایات عوامانه و هم در باب داستانهای ادبی به‌کار می‌بردند و آنچه که منظورشان را بر خواننده معلوم می‌کرد، زمینۀ مطلب و سیاق کلام بوده است. بیهقی در باب تفاوت داستانهای مورد علاقۀ عوام و خواص می‌نویسد: «و اخبار گذشته را دو قسم گویند که آن را سه دیگر نشناسند: یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند. و شرط آن ‌است که گوینده باید که ثقه و راستگوی باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درست است ... و کتاب همچنان است که هرچه خوانده آید از اخبار که خرد آن را رد نکند، شنونده آن را باور دارد و خردمندان آن را بشنوند و فراستانند و بیشتر مردم عامه آن‌اند که باطل ممتنع را دوست‌تر دارند، چون اخبار دیو و پری و غول بیابان و کوه و دریا که احمقی هنگامه سازد و گروهی همچنو گرد آیند و وی گوید در فلان دریا جزیره‌ای دیدم و پانصد تن جایی فرود آمدیم در آن جزیره و نان پختیم و دیگها نهادیم، چون آتش تیز شد و تبش بدان زمین رسید، از جای برفت نگاه کردیم ماهی بود، و به فلان کوه چنین و چنین چیزها دیدم، و پیرزنی جادو مردی را خرکرد و باز پیرزنی دیگر جادو گوشِ او را به روغنی بیندود تا مردم گشت و آنچه بدین مانَد از خرافات که خواب آرد نادانان را چون شب بر ایشان خوانند» (ص 637). 
پیدا ست که بیهقی واژۀ خبر (اخبار) را به نحوی به‌کار می‌برد که تنها از سیاق کلام معلوم می‌شود که آیا منظورش فولکلور است یا ادب رسمی. از این گذشته عبارت آخر این قطعه معلوم می‌سازد که برخی از این داستانهای عوامانه به صورت مدون و کتبی موجود بوده‌اند و آنها را شبها برای سرگرمی می‌خوانده‌اند. 
وجود کتابهایی که جزو ادب رسمی و خواص نبوده و صرفاً برای سرگرمی عوام نوشته می‌شده‌اند، در ایران از زمان قدیم مسلم است؛ زیرا این کتابها، که ظاهراً همچون رمان بوده‌اند، در شعر دورۀ غزنوی آمده است؛ چنان که فرخی در باب دشمن ممدوحش می‌گوید: ز بهر آنکه از بند تو فردا چون رها گردد / کنون دائم همی خواند کتاب حیلۀ دلّه (ص 350). و این کتاب حیلۀ دله همان کتاب عوامانۀ دلیلۀ محتاله (نک‍ : ه‍ د، دله و مختار) است. دیگر اینکه ظاهراً در آن ایام نویسندگانی بوده‌اند که کتابهای پرماجرای داستانی برای بازار عوام تولید می‌کرده‌اند و هم مردم عادی و هم قصه‌گویان یا قصه‌خوانان حرفه‌ای آن کتابها را خریده و می‌خوانده‌اند. این مطلب از فحوای کلام فرخی در قصایدش در مدح امیر محمد بن محمود معلوم است: به خوب سیرتی‌اش گر بخواهدی کنَدی/ مصنفی به زمانی دو صد کتابِ سیر؛ و یا: از مردمی میان جهان داستان شدی / جز داستان خویش دگر داستان مخوان (ص 117، 297). 
برخی از این کتابها نیز حاوی داستانهای پادشاهان و معروفان ایران کهن بوده است: چنین خواندم امروز در دفتری / که زنده است جمشید را دختری (منوچهری، 16). و چنان‌که از برخی از ابیات دیوانهای شعرای دورۀ غزنوی مستفاد می‌شود، گویا داستانهای مستقل پهلوانی مانند داستان رستم، یا برخی از ماجراهای زال، گرشاسب و دیگران هم در تدوینهای عامیانه در عرض شاهنامه‌های بزرگ رسمی موجود بوده است؛ مثلاً فرخی گوید: مخوان قصۀ رستم زاولی را / ازین پس دگر کان حدیثی است منکر (ص 148)؛ و یا: همه حدیث ز محمودنامه خواند و بس / همان که قصۀ شهنامه خواندی هموار (همو، 65). 
معزی نیز در جای جای دیوان خود به کتابهایی که شامل داستانهای باستانی بوده‌اند، بسیار اشاره کرده است و با اینکه برخی از فضلا از این اشارات شاهنامۀ فردوسی به ذهنشان متبادر می‌شود، دلیل محکمی در دست نیست که معزی فقط به حماسۀ حکیم طوس نظر داشته است و لاغیر (مثلاً نک‍ : ص 553، 576): اخبار و قصۀ تو ز بس گونه‌گون شگفت / منسوخ کرد قصه و اخبار باستان // آنچه از تو دیده‌ایم و بخواهیم نیز دید / نشنیده‌ایم در کتب از هیچ داستان؛ و یا: شاها عجب‌تر ست کتاب فتوح تو / از داستان و قصۀ شاهان باستان. 
اینکه داستانهای مکتوب، اعم از پهلوانی و غیرحماسی در کتابهایی که قصه‌خوانان از آنها برای سرگرمی مردم استفاده می‌کرده‌اند، موجود بوده است و کسانی که جزو عوام‌الناس باسواد محسوب می‌شده‌اند، آنها را مطالعه می‌کرده‌اند، از فحوای برخی از ابیات شعرای پیشین معلوم است؛ مثلاً فرخی نه‌تنها به مقایسۀ ممدوح با پهلوانان باستانی می‌پردازد: شجاعت تو همی بسترد ز دفترها / حدیث رستم دستان و نام سام سوار (ص 61)، بلکه تصریح دارد که قصه‌گویان حرفه‌ای داستانهای جنگی‌ای را هم که معلوم نیست مربوط به شاهنامه بوده‌اند یا نه، برای مردم نقل می‌کرده‌اند: حدیث جنگ تو با دشمنان و قصۀ تو / محدثان را بفروخت ای ملک، بازار (همانجا). 
معزی نیز هنر ممدوح را با آنچه در کتاب هزارافسان آمده است، مقایسه می‌‌کند: تو در هنر دگری و آن نفر دگر بودند / چو نامۀ نبوی کی بود هزار افسان؟ (ص 613). 
همچنین داستانهای منثور و منظومی که برخی از آنها جنبۀ عامیانه یا دست‌کم روایات عامیانه‌ای هم داشته که در کتابهای مخصوص استفادۀ عوام مدون شده بوده‌اند، در جای جای ادب فارسی آمده است. مثلاً صاحب اسکندرنامه می‌نویسد: « ... و این داستان [یعنی داستان بختیارنامه] خود مفرد کتابی است، چه به نظم و چه به نثر و عبارت و بر خاطرها متداول است» 
( اسکندرنامه، 199)؛ «  ... و این حکایت در کتاب اهرا و ستودن عضدی مشکانی نظم داده است» (همان، 175)؛ «گفتند شاها این معروف است و این حادثه [یعنی داستان خنگ بت و سرخ بت] در این شهر اتفاق افتاده بود و آن گورِ دو عاشق است که در فراق بمردند و قصۀ ایشان دراز است. یکی پسر شاه مصر بود و یکی دختر شاه این ولایت ما بود ... و این قصه حلاوت ندارد و عنصری به نظم آورده است و معروف است» (همان، 288- 289)؛ « ... و این داستان [یعنی داستان عین الحیاٰة] سخت معروف و مشهور است و حکیم عنصری آن را نظم داده است و بیشتر مردم به یاد دارند (همان، 431)؛ ... و آن داستان شاذبهر و عین الحیاٰة خود مشهور است» (همان، 436). 
باید توجه داشت که به تصریح غزالی در اواخر سدۀ 5 ق/11م، اصطلاح «عوام‌الناس» به معنی بی‌سواد نبوده است، بلکه این اصطلاح بر ایرانیان باسوادی اطلاق می‌شده که «پارسی‌گو» بوده‌اند و با اینکه عربی نمی‌دانسته‌اند، قادر به کتاب خواندن بوده‌اند، اما از فهم «عبارت بلند و مغلق و معانی باریک و دشوار» عاجز بوده‌اند (نک‍ : 1/ 9). 
گویا برخی از مجموعه‌های داستانی به زبانهای محلی هم در ایران بوده که از گردآوری داستانها و قصه‌های عامیانۀ رایج میان مردم ساخته شده بوده‌اند؛ چنان که صاحب تاریخ طبرستان می‌نویسد: «و تاریخ طبرستان جز باوندنامه که به عهد ملک حسام‌الدوله شهریار قارن از تکاذیب اهل قرى و افواه عوام‌الناس به نظم جمع کرده‌اند» (ابن‌اسفندیار، 1/4). از این کلام ابن اسفندیار می‌توان بدین نتیجه رسید که جمع‌آوری داستانهای محلی در آن زمان رسم بوده است. از این گذشته می‌دانیم که به تصریح فخرالدین اسعد گرگانی کتاب ویس ‌و ‌رامین هم به زبانی بوده که دوبیتیهای باباطاهر بدان نوشته شده است؛ یعنی به زبان پهلوی (فهلوی) نه چنان که برخی می‌پندارند به فارسی میانه، چنان‌که خود می‌گوید: ندیدم زان نکوتر داستانی/ نماند جز به خرم بوستانی // ولیکن پهلوی باشد زبانش/ نداند هرکه برخواند بیانش (ص 20). 
معلوم است که زبان پهلوی را در اواخر سدۀ 5 ق هرکسی نمی‌توانسته بخواند؛ زیرا خواندن خط پهلوی تعلیمات مخصوص می‌خواهد، اما مردمی که سواد داشته‌اند، می‌توانسته‌اند فهلویات را که به خط عربی، اما به لهجۀ فهلوی نوشته شده‌اند، بخوانند ولو اینکه معنی آنچه را که قرائت می‌کنند، درست درنیابند. اینکه عوام کتابهای داستانی را برای سرگرمی می‌خوانده‌اند، از ابیات ویس و رامین به خوبی معلوم می‌شود: بدان تا زان بسی معنی بدانند/ مهان و زیرکان آن را بخوانند // همیدون مردم عام و میانه/ فرو خوانند از بهر فسانه (همانجا). 
یکی از منابع مهم تحقیق در ادبیات داستانی ایران باستان، کتاب الفهرست ابن‌ندیم (تألیف: 377ق) است. در الفهرست عناوین کتابهایی آمده است که در سدۀ 4ق / 10م در بغداد به‌نظر ابن‌ندیم رسیده‌اند. وی دربارۀ داستانهای ایرانیان می‌نویسد: فارسیان اولین قومی بودند که به تصنیف داستانها (خرافات) روی آوردند و آنها را در کتب مدون کردند و در کتابخانه‌ها قرار دادند. ایشان برخی از این داستانها را به حیوانات منتسب، و از زبان آنها نقل می‌کردند و از شاهان ایرانی، اشکانیان مخصوصاً در این باره کوشیدند و در زمان ساسانیان این کار گسترش بیشتری یافت و بعدها عربها این حکایات را به زبان عربی ترجمه کردند و فصحا و ادبای عرب به این داستانها پرداختند و آنها را تهذیب کردند و سپس خود به تألیف چنین داستانهایی دست یازیدند. نخستین کتابی که در داستان و حکایت تألیف شد هزار افسان نام داشت (در اینجا خلاصۀ گردآوری کتاب هزار و یک شب را نقل می‌کند) ... به روایتی دیگر گفته‌اند که کتاب هزار افسان را برای همای، دختر بهمن تألیف کردند (ص 363-364). 
چنان‌که ابن ‌ندیم به صراحت متذکر شده، نسخه‌هایی از داستان هزارویک‌ شب در زمان او بوده که نثری خنک و بی‌مزه داشته‌اند و او آنها را دیده است (ص 363). از این رو، به‌رغم او ــ که وراقی دانشمند و مشکل‌پسند بوده است ــ این کتابها از آثار ادبی عوام محسوب می‌شده، و سبک و زبان آنها مورد پسند فضلایی چون ابن‌‌ندیم نبوده است. در عرض این کتابها، مجموعه‌های دیگر داستانی هم موجود بوده که زبانی ادبی و بیانی قابل توجه خواص داشته است. به گزارش ابن‌ندیم ابوعبدالله محمد بن عبدوس جهشیاری (د 331ق/943م) به تألیف کتابی به تقلید از هزار و یک شب پرداخت که در آن داستانهای ایرانی، رومی و عربی را جمع کرده بود. شیوۀ جهشیاری در جمع‌آوری مواد این کتاب این بوده که هم قصه‌گویان را فرا بخواند تا برایش قصه بگویند و او روایات ایشان را به نثری فنی دوباره‌نویسی کند، و هم به کتابهای اسمار که در آن زمان موجود بوده است، مراجعه و از آنها بهترین روایات را انتخاب و آنها را به کسوت تحریری هنری درآورد. مجموعۀ جهشیاری، از آنجا که خود دبیری فاضل و ادیب بوده، بی‌تردید از کتابهای ادبی و دارای نثری فصیح و فنی بوده است و با اینکه اصل برخی از روایاتش از نقل داستان‌گویان فارس و عرب گرفته شده بوده، نمی‌توان آن را مجموعۀ داستانی عوامانه به‌شمار آورد، اما در مطالعۀ تاریخ قصه‌های عامیانه از آن غافل نیز نمی‌توان بود. 
تفاوت داستانهای ادبی و کتبی، اما نسبتاً غیرفنی نه فقط در نحوۀ بیان، بلکه در موضوع هم بوده است. چنان‌که ابن ‌ندیم میان داستانهای ایرانیان (اسمار الفرس) و داستانهایی که ایرانیان در باب سرگذشت و وقایع حقیقی شاهان باستانی خود نوشته‌اند (اسماء الکتب فی السیر و الاسمار الصحیحة التی لملوکهم) تفاوت قائل می‌شود (ص 364). تفاوت داستانهای تاریخی یا به قول ابن‌ندیم «الاسمار الصحیحة» با داستانهایی که صرفاً جنبۀ سرگرمی داشته‌اند، از فحوای این ابیات عنصری نیز پیدا ست: اگر ز دجله فریدون گذشت بی‌کشتی/ به شاهنامه بر این بر حکایت است و سمر// سمر درست بود، نادرست نیز بود/ تو تا درست ندانی سخن، مکن باور (ص 132). از بیت معروفی در ویس و رامین نیز معلوم می‌شود که در زمان فخرالدین اسعد گرگانی (د ح 466ق) داستانهای مدونی رواج داشته که لابد برخی ادبی و برخی عامیانه بوده است: نوشته یافتم اندر سمرها/ ز گفت راویان اندر خبرها (ص 41). 

مآخذ

آذرلی، غلامرضا، فرهنگ واژگان گویشهای ایران، تهران، 1387ش؛ آسابرگر، آ.، روایت در فرهنگ عامیانه، رسانه و زندگی روزمره، ترجمۀ محمد‌رضا لیراوی، تهران، 1380ش؛ ابن‌اسفندیار، محمد، تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، 1320ش؛ ابن‌ندیم، الفهرست؛ اسکندرنامه (روایت فارسی کالیستنس دروغین)، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1343ش؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش محمدجعفر یاحقی، مشهد، 1383ش؛ پزشک‌نیا، ایرج، «کتابهای تازه، امیر ارسلان»، سخن، تهران، 1341ش، س 13، شم‍ 3؛ چادویک، ه‍ . م. و ن. کرشاو، رشد ادبیات، ترجمۀ فریدون بدره‌ای، تهران، 1376ش؛ داد، سیما، فرهنگ اصطلاحات ادبی، تهران، 1375ش؛ زرین‌کوب، عبدالحسین، یادداشتها و اندیشه‌ها، تهران، 1355ش؛ عنصری، حسن، دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1342ش؛ غزالی، محمد، احیاء علوم‌الدین، قاهره، 1939م؛ فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین، به کوشش محمدجعفر محجوب، تهران، 1337ش؛ فرخی سیستانی، دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1363ش؛ قاسم‌نژاد، علی، «ادبیات عامه‌پسند»، فرهنگنامۀ ادبی فارسی (دانشنامۀ ادب فارسی)، به کوشش حسن انوشه، تهران، 1381ش، ج 2؛ کریستن‌سن، آ.، «قصه‌های ایرانی»، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، سخن، تهران، 1335ش؛ محجوب، محمدجعفر، ادبیات عامیانۀ ایران، به کوشش حسن ذوالفقاری، تهران، 1382ش؛ معزی، محمد، دیوان، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، 1318ش؛ منوچهری دامغانی، احمد، دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1326ش؛ میرصادقی، جمال، ادبیات داستانی، تهران، 1376ش؛ هزارو‌یک شب، به کوشش محمد رمضانی، تهران، 1315ش. 

محمود امیدسالار
 

صفحه 1 از8

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: