صفحه اصلی / مقالات / دائرة المعارف بزرگ اسلامی / تاریخ / آل باوند /

فهرست مطالب

آل باوند


نویسنده (ها) :
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 28 آذر 1398 تاریخچه مقاله

آلِ باوَنْد، سلسله‎ای از امیران محلی مازندران، منسوب به باوندی شاپور، احتمالاً از نوادگان قباد، شاه ساسانی، که میان سالهای 45-750ق / 665- 1349م، به نام اسپهبدان یا شاهان مازندران در 3 دوره بر بخشهایی از مازندران و گیلان فرمان راندند.

سابقۀ تاریخی

قباد ساسانی پس از درهم شکستن رومیان و سرکوب کردن قبایل هون، با رایزنی موبدان، پسر مهتر خود کَیوس (کاووس) را برای رویارویی با ترکانی که به خراسان و طبرستان هجوم آورده بودند، ولایت پَذَشْخُوارگر (طبرستان) داد (ابن اسفندیار، 41). شاید چنانکه مارکوارت گفته، شخصی که تئوفانس او را پسر قباد و موسوم به پَذَشْخُوار شاه می‎داند، همین کیوس یا کاووس باشد (کریستن سن، 377). کیوس و به تعبیری «آدم آل باوند» (ابن اسفندیار، 147) در دامن مزدکیان پرورش یافت و چنین می‎نماید که به همین سبب از سوی پدر که بعدها از پشتیبانی مزدکیان دست بداشت، به ولایت‌عهدی نرسید. اما پس از مرگ قباد، به تحریک مزدکیان مدعی تاج و تخت شد و بر خسرو انوشیروان تاخت، اما شکست خورد و اسیر شد و چندی بعد به قتل رسید. شاپور پسر کیوس که همراه پدر به مداین تاخته بود به دستور انوشیروان در همانجا سکنیٰ گرفت و تا پایان روزگار هرمزد، شاه ساسانی، در آنجا بود و اندکی بعد درگذشت (همو، 152). از او پسری به نام «باوْ» بر جای ماند که چندی بعد به طبرستان رفت و دولتی در آنجا بنیاد نهاد. آل باوند در طول 7 قرن حکومت خود به 3 شاخه تقسیم شدند: کَیوُسیَه، اِسْپَهبدیَه، و کین خوازیه. مرکز حکومت آنها در آغاز، سرزمینی به نام فِریم (= فرَیم، پِریم یا قارِنْ) در کنار شهریارکوه واقع در شرق سلسله کوههای طبرستان بود. عده‎ای از امیران این سلسله «شهریار» نام داشتند و شاید ارتفاعات موسوم به شهریارکوه که مقر نخستین امرای این سلسله بوده، نام خود را از همانها برگرفته باشد (حدودالعالم، حواشی مینورسکی، 387).

بخش یکم ـ کَیوسیان

نخستین شاخۀ آل باوند به کیوس یا کاووس پسر قباد است که 13 تن از آنان از 45 تا حدود 390ق / 665-1000م در فریم فرمان راندند.
1. پاوْ (د 60 ق / 680 م)، در رکاب خسروپرویز چندبار به پیکار رفت و از توجه شاه برخوردار شد و به حکومت طبرستان و آذربایجان منصوب گشت. چون شیرویه بر تخت نشست، او را به اصطخر تبعید کرد. وی در آتشکدۀ آن سامان گوشۀ عزلت گزید تا آنکه آزرمیدخت او را به سپهسالاری برگزید، اما باوْ نپذیرفت تا نوبت به یزدگرد رسید و باو که این بار به درخواست شاه نزد وی رفت. پس از شکست سپاه ایران از عربها، باو در راه خراسان از یزدگرد اجازه یافت که به طبرستان رود و پس از زیارت آتشکده کوسان، در گرگان به وی بپیوندد (ابن اسفندیار، 154). باو در آنجا خبر قتل یزدگرد را شنید و سربتراشید و در آتشکدۀ مقام گرفت. بعید نیست که همین معنی سبب شده باشد که برخی، نیاکانِ آل باوند را از موبدان بدانند (مادلونگ 174؛ ایرانیکا). باو چندی بعد به درخواست مردم که از حملات ترکان به تنگ آمده بودند، با این شرط که «مردان ولایت و زنان به بندگی او را خط دهند» (ابن اسفندیار، 154، 156)، بیرون آمد و با بسیج سپاه توانست مهاجمان را از آن سامان براند و دولتی محلی تأسیس کند. وی پس از 15 سال حکومت، سرانجام به دست «ولاش» نامی که مدعی حکومت بود کشته شد و ولاش به حکومت نشست.
2. سهراب (سرخاب) پسر باو: (د ح 98ق / 717م)، پس از مرگ باو، همسر سالخوردۀ او با پسرش سهراب از بیم ولاش به روستای دزانگنار ساری رفت و در خانۀ باغبانی مقام گزید. حدود 8 سال پس از این واقعه، مردی از کولا ــ منطقه‎ای که هرگز به اطاعت ولاش گردن ننهاد ــ به نام خرّذاد خسرو که دانست سهراب بازماندۀ باو است، مردم کولا را به پشتیبانی از او برانگیخت و با یاری ساکنان کوه قارِنْ، به سرکردگی قارِنْ وَنْد بر ولاش تاخت و او را درهم شکست و سهراب در فریم به حکومت نشست (68 ق / 687 م). سهراب 30 سال حکومت کرد. واقعۀ قابل ذکری از روزگار او یاد نشده است (ملاشیخ‌علی‎گیلانی، 45؛ ابن اسفندیار، 156).
3. مِهْرمَردان پسر سهراب (؟)، پس از پدر به حکومت نشست و اندکی بعد درگذشت (ابن اسفندیار، ذیل، 20). به قولی 40 سال حکومت کرد (خواندمیر، 2 / 417).
4. سهراب پسر مهرمردان (؟)، برخی او را پس از مهرمردان حاکم دانسته‎اند و حتیٰ گفته‎اند که 20 سال حکومت کرد (خواندمیر، 2 / 417). در ذیل تاریخ ابن اسفندیار (ص 20) چنین آمده است: که وی قبل از پدر درگذشته است. نیز گفته‎اند که در 141ق /  758م با ونداد بن هرمز در کشتار اعراب همداستان شد و ابوجعفر منصور خلیفه، ابوالخصیب را به مقابل او فرستاد و سهراب دژهایی را از دست داد و در 143ق / 760م خودکشی کرد (ملا شیخ‎علی گیلانی، 450)، اما ابن اثیر (5 /  509) نظیر این ماجرا را دربارۀ ابوالخصیب و اسپهبد ]خورشید[ نقل کرده است (قس: ابن اسفندیار، 174- 178).
5. شروین بن سهراب (د پس از 189ق / 805 م)، ملقب به «ملک الجبال» بود و در شهریارکوه اقامت داشت. برخی، فرمانروایی شروین را آغاز تاریخ مستند این سلسله برشمرده‎اند (ایرانیکا). شروین چون پیشینیان خود با خلیفگان بغداد نمی‎ساخت چنانکه وقتی عمر بن العلاء از سوی خلیفه، والی طبرستان شد، شروین بر او تاخت و سپاهش را درهم شکست و آنچه را که خالد بن برمک الکاتب (والی سابق) در روزگار منصور ساخته بود، ویران کرد (ابن اسفندیار، 181). از سخن ابن اسفندیار برمی‎آید که علت عدم حملۀ شروین برخالد، رفق و مدارای او با مردم بوده است.
شروین که با وَنْدادْهرمز امیرقارن وندان روابط حسنه داشت، در 166ق / 783م به همراهی او بر کارگزاران خلیفه که مردم از ستم آنان شکایتها داشتند، هجوم برد و همراه مردم، بسیاری از مسلمانان و کارگزاران خلیفه را کشت (همو، 183؛ آملی، 61). گفته‎اند که پس از آن شروین در قلمرو گسترده‎ای به فرمانروایی پرداخت و ونداد به سپهسالاری او رسید (مرعشی، 110؛ آملی، 62). رابطۀ او با ونداد چنان حسنه بود که گفته‎اند «از تمیشه تا رویان، بی‎اجازت ایشان کسی از هامون پای به بالا نتوانستی نهاد و مسلمانان را چون وفات رسیدی نگذاشتندی به خاکِ ولایت ایشان، دفن کنند» (ابن اسفندیار، 196). چیرگی شروین بر طبرستان موجب شد که خلفا برای دستیابی به قلمرو او کوشش بسیار به کار برند. در 167ق / 783م مهدی خلیفه، پسرش موسیٰ را به گرگان، به نبرد شروین فرستاد (طبری، 8 / 164؛ ابن اثیر، 6 / 75)، ولی او کاری از پیش نبرد. سپس فرستادگان نظامی خلیفه مانند سالِمِ فَرْغانی و فَراشه نیز شکست خوردند. پس گفتۀ یعقوبی که «شروین به اطاعت مهدی خلیفه گردن نهاد» (2 / 397)، دور می‎نماید. هادی خلیفۀ بعدی، از در صلح درآمد و جانشین او هارون نیز در 189ق / 805 م که به ری آمد، همان راه را برگزید و با ارسال چند نماینده، از شروین و ونداد خواست که به نزد وی آیند، ولی آنان درخواست گروگان کردند (ابن اسفندیار، 197) و هارون خشمناک شد و عزم حمله کرد. ونداد به نزد هارون رفت و چندی بعد با خلعت به طبرستان بازگشت. هارون که در آن وقت به وسیلۀ عبدالله‌بن مالک، اسپهبد را به کوهستان عقب رانده بود، هَرْثَمه نامی را با ونداد همراه کرد تا فرزند او قارن، و فرزند شروین به نام شهریار را به یغداد برد (قس: یعقوبی، 2 / 415). شروین پس از 25 سال حکومت درگذشت. برخی شهریار را نوۀ شروین و پسر قارن می‎دانند (مرعشی، 149، 223؛ میرخواند، 2 / 417) ولی ابن اسفندیار (ص 198)، آشکارا از شهریار با عنوان پسر شروین نام می‎برد.
6. شهریار پسر شروین (د 210ق / 825 م)، وی که به رسم گروگان نزد هارون‎الرشید می‎زیست، پس از بیماری خلیفه به نزد پدر بازگشت و با مرگ شروین، رشتۀ کارها را در دست گرفت. پس از مرگ ونداد، پسر او قارن نیز رشتۀ دوستی را نگسست و خود را فرمانبر شهریار دانست. در 201ق / 816 م عبدالله بن خردادبه، والی طبرستان از سوی عباسیان، بسیاری از ارتفاعات طبرستان را تصرف کرد و شهریار را واپس راند (طبری، 8 / 556؛ ابن اثیر، 6 / 327، 328). ظاهراً پس از این پیروزیها، مأمون از شهریار و قارن خواست که برای پیکار با رومیان در رکابش حاضر شوند. شهریار نپذیرفت ولی قارن دعوت او را پاسخ گفت و از خلیفه نیکوییها دید. شهریار ناخشنود شد و بسیاری از املاک قارن را گرفت. مازیار پسر قارن تجاوز شهریار را بر خود هموار نساخت و به مقابله پرداخت ولی شکست خورد و به نزد پسر عمّ خود وندامید رفت. شهریار او را از وندامید طلب کرد، این نیز مازیار را به بند کشید، ولی مازیار زندانبان را فریب داد و گریخت و به بغداد رفت. شهریار چندی بعد درگذشت.
برخی، جانشین او را پسرش جعفر می‎دانند (مرعشی، 149؛ میرخواند، 2 / 417)، ولی ابن اسفندیار از جعفر یاد نکرده و شاپور را جانشین او دانسته است. گذشته از این، نام جعفر در این روزگار هنوز باوندیان به اسلام گردن ننهاده بودند، با واقعیت فرهنگی و دینی منطقه همخوانی ندارد. چنین می‎نماید که مراد مرعشی از جعفر پسر شهریار، همان کس است که ابن اسفندیار (صص 229، 235) به نام جعفر بن شهریار بن قارن از او یاد کرده و گفته که در پیکار با حسن بن زید کشته شده است.
7. شاپور پسر شهریار (مق‍ پس از 220ق / 835 م)، پس از مرگ شهریار به حکومت نشست، اما به سبب بدخویی و بی‎سامان گذاردن کار ملک، مردم از او روی‌گردان شدند و نامه به شکایت نزد مأمون خلیفه فرستادند. خلیفه، نخست محمد بن خالد را به سرکوب شاپور فرستاد، اما محمد کاری از پیش نبرد و خلیفه این‎ بار مازیار را که کینه‎ای دیرینه با خاندان شاپور داشت، نامزد این کار کرد. مازیار بر شاپور چیره شد و او را به موسی بن حفص مأمور خلیفه و والی مناطق پَست طبرستان سپرد. شاپور برای آزادی خود 000’100 درهم به موسیٰ پیشنهاد کرد. اما موسی شرط آزادی او را گردن نهادن به اسلام دانست (ابن اثیر، 6 / 401؛ ابن اسفندیار، 207، 208). در این میان مازیار که بیم داشت کار به آشتی کشد، در فرصت مناسب، شاپور را سر از بدن جدا کرد.
8. قارن پسر شهریار  (د ح 254ق /  868 م)، معروف به «ابوالملوک» بود و پس از قتل برادرش در پی احیای حکومت خاندان خود برآمد، اما به سبب نیروی زیاد کاری از پیش نبرد و به ناتوانی روزگار می‎گذرانید و جز آن کاری نمی‎توانست که نامه‎های شکوه‌آمیز به خلیفه نویسد (ابن اسفندیار، 208). پس از شورش مازیار، حَیّان‌بن جَبَله که همراه حسن بن حسین بن مُصْعَب، عمّ عبدالله بن طاهر به طبرستان آمده بود، به قارن اطمینان داد که قلمرو برادر و جدش را به او می‎دهد (طبری، 9 / 90). قارن نیز پذیرفت که پس از استیلا، ساری تا حدود گرگان را به حیّان تسلیم کند (ابن اثیر، 6 /  498). چنین می‎نماید که مأموران خلیفه به این وسیله، قارن را در برابر مازیار تقویت کردند و بر او شوراندند، خاصه که پس از گریز مازیار، قارن به پشتگرمی حَیّان اموال بازماندۀ او را تصرف کرد (همو، 6 / 500) و با عنوان «اسپهبد» و «ملک الجبال» به حکومت نشست (224ق /  839 م). ظاهراً در همین اوقات به بغداد گرایش یافت و بعداً با گرویدن به اسلام از سوی معتصم عباسی، خلعت حکومت یافت (ابن اسفندیار، 222). گفته‎اند که پس از آن از سوی طاهریان، حکومت شرق مازندران را در دست گرفت (اقبال، 115).
خروج حسن بن یزید (معروف به داعی) بر خلیفه و گرایش مردم طبرستان و دیلمان به او (ابن اسفندیار، 229)، بزرگ‎ترین رخدادی است که در این روزگار به وقوع پیوست (250ق / 864 م). حسن بن زید که به‌تدریج نیرویی بسیار یافت، تهدیدی جدی برای فرمانروایی قارن به شمار آمد. قارن در آغاز چاره را در آن دید که با نیرنگ از در صلح درآید و در فرصت مناسب داعی را از سر راه خویش بردارد، اما داعی از قارن خواست که به نزدش آید. قارن خودداری کرد و چون سلیمان بن عبدالله بن طاهر (همو، 229) از سوی پدر به پیکار با حسن شتافت (251ق / 865 م)، پسران قارن به او پیوستند (ابن اثیر، 7 / 163)، اما اسپهبد پاذوسپان که سرداریِ لشکر حسن زید را به عهده داشت، قارن را تعقیب کرد و سراسر کوهستان قارن را بسوخت (ابن اسفندیار، 235؛ آملی، 91). قارن که تاب پایداری در خود نمی‎دید و می‎دید که طاهریان نیز از حسن شکست یافته‎اند (اقبال، 115، 116)، اسپهبد مَصْمَغان را به میانجیگری برانگیخت (252ق / 866 م) و به دنبال آن پسرانش سهراب و مازیار را به گروگان نزد حسن روانه داشت.
اندکی بعد میان مصمغان و فضل رفیقی که هر دو از یاران داعی بودند، اختلاف افتاد و مصمغان از داعی جدا شد. این واقعه سبب گشت که قارن باز به سودای سیطره بر داعی افتد. از این‎رو با پسرانش که از نزد حسن زید گریخته بودند (253ق / 867 م)، به مصمغان و محمد بن نوح پیوسته و همه آهنگ تصرف ساری کردند، اما مصمغان و محمد از سپاه داعی شکست خوردند و قارن به هزاره‌گری رفت. داعی در تعقیب او به قلمروش تاخت و همه‌جا را به آتش کشید. قارن نیز همواره از برابر او می‎گریخت تا سرانجام به قومس رفت و مدتی بعد درگذشت. به روایت طبری (9 / 274)، قارن به‌رغم مخالفت با داعی، پیش از مرگ برای حفظ موقعیت خود و احتمالاً بازماندگانش، پیوندهای خویشاوندی با علویان برقرار ساخته بود.
9. رستم پسر قارن (مق‍ 282ق / 895 م)، برخی او را نوادۀ قارن و پسر سهراب دانسته‎اند (مرعشی، 149)، اما مورخان متقدم مانند ابن اسفندیار (ص 247) و آملی (ص 96)، رستم را پسر قارن گفته‎اند. وی پس از مرگ پدر با ضعف تمام در پاره‎ای از مناطق کوهستانی می‎زیست و از بیم حسن زید، یارای بسط نفوذ خود را نداشت. به نظر می‎رسد وی در تحریک دیلمیانی که بر مسلمانان شوریده و به راهزنی می‎پرداختند، دست داشته است. حسن زیدِ داعی، برادر خود محمد را برای سرکوب این دیلمیان گسیل داشت (263ق / 877 م) و چون بر آنها دست یافت بسیاری را دست و پای برید و بقیه به نزد رستم گریختند. رستم نیز دوباره آنان را به راهزنی تشویق کرد و خود به ناگاه بر قاسم بن علی ‎در قومس هجوم برد (266ق / 880 م) و او را در بند کرد. آنگاه احمد‌بن عبدالله خجستانی امیر نیشابور را بر حسنِ زید بشورانید و احمد به گرگان هجوم برد و با غنایم بسیار بازگشت. حسن زید به تلافی، بر رستم که استرآباد را تصرف کرده و در همانجا مقام گزیده بود، حمله کرد. رستم به کوهستان گریخت ولی محمد برادر حسن او را پی گرفت. این تعقیب چندان ادامه یافت تا سرانجام رستم صلح خواست و پذیرفت که خراج دهد و سپاه گرد نیاورد و از پاره‎ای از متصرفاتش چشم پوشد (ابن اسفندیار، 247، 249، قس: اقبال، 117).
پس از مرگ داعی حسن زید (270ق / 883 م)، سید ابوالحسین احمد بن محمد، داماد وی بر محمد بن زید شورید و رایت استقلال برافراشت. رستم که در پی فرصت مناسب برای کین‌کشی از زیدیان بود، با ابوالحسین همداستان شد، اما چندی بیش برنیامد که محمد بر ابوالحسین چیره شد و و پس از یکسره ساختن کار او بر رستم تاخت و او را به سوی نیشابور نزد عمرو بن لیث گریزاند، اما به میانجیگری امیر صفاری، محمد بن زید دوباره رستم را بخشید و قلمروش را باز پس داد. با این همه، علویان در 276ق / 889 م دوباره امارت را از رستم گرفتند و این بار او، با رافِعِ بْنِ هَرْثَمه فرماندار خراسان همداستان شد (آملی، 99) و بر محمد در گرگان هجوم برد و او را گریزاند و بر چالوس چیره گشت، اما رافع از بیم عمرولیث به محمد ‎بن زید پیوست و امارت گرگان یافت (ابن اسفندیار، 255) و سپس به حیله رستم را دستگیر کرد (آملی، 100) و پس از مصادرۀ اموالش او را با پسرش شروین زندانی ساخت. وی در همانجا بود تا در 282ق / 895 م بر اثر شکنجه کشته شد.
10. شروین پسر رستم (د ح 318ق / 930م) پس از کشته شدن رستم، پسرش شروین همچنان در بند بود تا آنکه رافع بن هَرْثَمه از عمرولیث شکست خورد و کشته شد و این یکی نیز اسیر اسماعیل سامانی گشت. امیر سامانی لشکری به سرکردگی محمد بن هارون برای سرکوب محمد بن زید به طبرستان روانه کرد. محمد بن زید شکست خورد و کشته شد (287ق / 900م) و شروین از بند برست و با اطاعت از سامانیان در قلمرو پدر به فرمانروایی نشست. آنگاه که محمد بن هارون با ناصر کبیر همداستان شد و بر امیر سامانی شورید، شروین به یاری ابوالعباس عبدالله بن محمد نوح که از سوی سامانیان امارت طبرستان یافته بود، برخاست. در پیکاری که رخ داد (290ق /  903م)، عبدالله بن محمد نخست شکست خورد، اما سرانجام محمد بن هارون و ناصر کبیر را عقب راند (ابن اسفندیار، 262). این معنی، اطاعت شروین را از سامانیان استحکام بیشتر بخشید چنانکه وقتی همان ابوالعباس عبدالله، خواست بر احمد سامانی بشورد (297ق / 910م)، شروین او را از آن کار بازداشت (ابن اسفندیار، 265). پس از مرگ ابوالعباس (298ق / 911م) و شکست جانشین او (محمد بن صعلوک) از سپاه ناصر کبیر (آملی، 105)، شروین از نصر بن احمد سامانی، سپاه خواست تا به پیکار ناصر رود. نصر بن احمد سپاهی به سرکردگی الیاس بن الیَسَع به طبرستان فرستاد، اما این سپاه در برابر ناصر کبیر تاب نیاورد و کار به صلح انجامید (301ق / 914م) و طبرستان به تصرف ناصر کبیر درآمد. شروین نیز به ناچار و از بیم ناصر کبیر با او صلح کرد (ابن اسفندیار، 272؛ مرعشی، 105) و پیمان خود را تا روزگار حسن بن قاسم، داعی صغیر و جانشین ناصر کبیر، همچنان نگاه داشت، اما داعی بر آن شد که شروین را از میان بردارد و بر سراسر طبرستان چیرگی یابد. از سوی دیگر، ابوالحسین پسر ناصر کبیر که باد اعی صغیر پنهانی کینه می‎ورزید، شروین را از عزم داعی باخبر ساخت و شروین گریخت و داعی به ولایت او تاخت و بسیار خرابیها کرد (ابن اسفندیار، 281)، اما آنگاه که ماکان بن کاکی به یاری ابوالقاسم و ابوالحسین، پسران ناصر کبیر بر داعی تاخت، شروین جانب داعی را گرفت (مرعشی، 121؛ ابن اسفندیار، 291). با این همه، پس از مرگ او (316ق /  928م)، به ماکان پیوست تا قلمرو خود را حفظ کند. آخربار از شروین در وقایع سال 317ق /  929م، آنگاه که ابوزکریا یحییٰ سامانی از بند گریخت و بر نصر بن احمد شورید، یاد شده است (ابن اثیر، 8 /  209)، ولی تاریخ دقیق درگذشت او دانسته نیست.
11. شهریار پسر شروین (د ح 357ق /  968م)، از آغاز حکومت او در شهریارکوه آگاهی درستی در دست نیست. چنین می‎نماید که در آغاز کشمکشهای میان وشمگیر و رکن‎الدوله بر سر طبرستان، وی در جایگاه خویش آسوده نشسته بوده است. در 331ق / 943م پس از آنکه وشمگیر از رکن‎الدوله شکست خورد، به نزد شهریار پناه برد و زمانی نزد وی آرام گرفت. سپس خواهر شهریار را به زنی گرفت و قابوس در وجود آمد. از همین ‌روست که بیرونی (ص 63) و ابن اسفندیار (ص 143)، رستم پسر شروین و برادر شهریار را دایی قابوس گفته‎اند.
پس از آنکه وشمگیر از طبرستان بیرون رفت، به سبب اختلافی که میان شهریار و استندار ابوالفضل رستمداری پدید آمد، کار به پیکار کشید و شهریار که تاب مقاومت نداشت و به رکن‎الدولۀ دیلمی پیوست و قلمرو او به تصرف آل بویه درآمد (ابن اسفندیار، 299)، اما چنین می‎نماید که بعداً به سامانیان پیوسته باشد. از وقایع بعدی حکومت او آگاهی چندانی در دست نیست و تناقضهای بسیار در منابع متقدم و پژوهشهای متأخر در این باب دیده می‎شود. چنین می‎نماید که پاره‎ای او را با شهریار پسر دارا که سپس به حکومت نشست اشتباه کرده‎اند (ابن اسفندیار، ذیل، 7؛ ابن اثیر، 9 / 140؛ قس: مرعشی، 136). برخی نیز گفته‎اند که رستم برادر شهریار به کمک آل بویه، وی را از شهریلر‌کوه بیرون راند (ایرانیکا). سکه‎هایی را که به نام رستم در سالهای 353-369ق / 964- 979م در فریم (پریم) ضرب شده، به فرمانروایی او گواه گرفته‎اند (مادلونگ، 188). این نظر بر تحقیقات سکه‌شناسی، و نه منابع مکتوب، متکی است. بسا که مراد از رستم، رستم بن مرزبان پسرعمّ شهریار باشد که از سوی فخرالدولۀ دیلمی یک چند در فریم (پریم) حکومت یافت. نیز گفته‎اند که سکه‎هایی در سالهای 371ق / 981م و 374ق / 984م در فریم به نام مرزبان بن رستم در مقام امیری که سیادت رکن‎الدوله را تصدیق داشته، ضرب شده است (همو، 188)، اما می‎بایست در این استنباط اشتباهی روی داده باشد زیرا مسلم است که رکن‎الدوله در آن سالها در قید حیات نبوده است.

صفحه 1 از4

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: