ایران و عصر حجر / حمید یزدان پرست

1405/2/5 ۰۹:۰۷

ایران و عصر حجر / حمید یزدان پرست

ترامپ تهدید کرده ایران را به «عصر حجر» برمی گرداند! نوشتار زیر به جایگاه ایران در گذردادن جهان از عصر حجر به مرحله بعد می پردازد. از همین جا می توان تفاوت دو نگرش سازنده و ویرانگر را مشاهده و داوری کرد.

مروری بر نقش خاص ایران در گذردادن جهان از عصر حجر به مرحله بعد

گذری به عصر زرتشت

چندهزار سال پیش، ایرانیان در قلمرو بسیار پهناور خود (فلات ایران و پیرامونش)، از مراتع فراوان و گلّه‌های بی‌شماری برخوردار بودند، به طوری که تنها در یک پیشکش، می‌توانستند هزاران اسب و گاو و گوسفند تقدیم کنند (برای نمونه، بنگرید: اوستا، آبان‌یَشت و گوش‌یَشت). اگر بر پایه مهمترین برآوردهای مبتنی بر قرائن تاریخی و زبانی، تاریخ زندگی زرتشت را میان ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰پ.م در شمال شرقی ایران بزرگ و به‌ویژه منطقه خوارزم در نظر بگیریم،۱ برابر می‌شود با دورة شبانیِ اقوام ایرانی که ویژگی‌های خاص خود را دارد و در اوستا با اصطلاحات و فرهنگ چوپانی جلوه‌گر می‌شود. در این هنگام هنوز همة مردم کاملاً یکجانشین نشده‌اند و به صورتگسترده به کشاورزی روی نیاورده‌اند؛ برای مثال واژه‌هایی که زرتشت برای «خانه» به کار می‌برد، کلماتی است که هم به «چادر» (خیمه) اطلاق می‌شود، هم به خانة تابستانی و هم به آبادی و روستای ثابت؛ چنان‌که او در اواخر «گاهان» آرزو می‌کند در سایة فرمانروای نیکوکار، «آرامش به زنان و مردان در خانمان‌ها و روستاها بازگردد» (یسنة ۵۳، ۸). و از آنجا که بسامد گاو و ذکر اهمیتش در گاهان چشمگیر است و می‌دانیم که این جانور توانایی چندانی در طی طریق و به‌سر بردن در موقعیت‌های دشوار را ندارد و از سوی دیگر قوم زرتشت بیشتر اسب‌رانی می‌کردند تا سوارکاری، می‌توان نتیجه گرفت آنها به‌تدریج روستائیان یکجانشینی شده بودند که در سرزمینی پر آب و علف بر کرانة رودی عظیم می‌زیستند؛ برخی آن را با مراتع شمال رود سیحون مطابقت می‌دهند. شواهد باستان‌شناختی به دست آمده از مناطق زیرمجموعة فرهنگ «آندروانوا» (از اسکلت مردگان و گورستان‌ها گرفته تا بازماندة بناها، ظروف گلی و سفالین) نیز حاکی از آن است که این مردم به یکجانشینی روی آورده بودند و درآمد اصلی‌شان دامداری بود. بقایای فراوان استخوان گاو و گوسفند و اسب و شتر، نشانه و مؤید همین موضوع است.۲

قاعدتاً در آن دوره، دین عموم مردم منشعب از عقاید و آیین‌های کهن‌تر هندوایرانی بود که در آن، عوامل طبیعی و روان مردگان اهمیت فراوانی داشت. در طی تکامل این عقاید، هر یک از اجزای طبیعت به صورت خدایی درآمده بود و بدین‌گونه ایزدان فراوانی پرستش می‌شدند که هر کدام قلمرو (و درنتیجه وظیفه و کارکردی) خاص داشت و از این جهت بسیار به دین ودایی می‌مانست. خدایان هندوایرانی را می‌توان به دو دستة کلی تقسیم کرد: «اهوره» (در هند: اسوره) و «دیو». در برابر این نیروهای نیک، نیروهای پلید نیز وجود داشتند؛ همچنان‌که به باور آنها دو اصل در جهان وجود داشت: «اَشَه» (راستی و نظم و تقوا) و «دروغ» (ناراستی و بی‌نظمی و آشوب).۳

اهمیت اوستا فارغ از جنبه مذهبی آن، یکی هم بدین روست که کهن‌ترین متن مکتوب اقوام ایرانی است و از این جهت، اهمیت تاریخی منحصر به فردی دارد که تا اندازه‌های بسیار، وجوه گوناگونی از حیات مادی و معنوی نیاکان دور ما را نشان می‌دهد. بر این پایه هرچند زرتشت به مبارزه با کیش رایج در روزگارش برخاست، ما برای یافتن روایت کهن ایرانی از آن آیین، چاره‌ای جز مراجعه به اوستا نداریم؛ زیرا در ایران و انیران، متنی از آنان وجود ندارد؛ اما می‌توان حدس زد بخش «یَشت»های اوستا، بازمانده از محیط دینی پیشین باشد که سالها پس از درگذشت زرتشت، به کتاب مقدس زرتشتیان راه یافته است و گرچه بخشهایی از باورها و عقاید قبلی را با خود آورده، اما آن اندازه تعدیل شده و با مَزدیَسنا سازگاری یافته که روحانیان سنت‌گرا و محافظه‌کار زرتشتی در مقام همدلی و همراهی با خیل عظیم ایشان، ناگزیر آن را پذیرفته‌اند و در مجموعة متون خویش جا داده‌اند؛ کاری که معمولاً در هر جایی میان دین قدیم و دین جدید روی می‌دهد و همچنان‌که دین جدید به‌تدریج بر سرزمینی غلبه می‌یابد، دین کهن (در مجموع آداب و سنتها و باورداشت) راه خود را در میان دین تازه باز می‌کند؛ زیرا نه دین قبلی با ورود دین جدید کاملاً کنار می‌کشد و عرصه را برای آن خالی می‌کند و نه دین جدید در خلأ ره می‌سپارد و با مردمانی خالی‌الذهن روبرو می‌شود. کشاکشی که ممکن است حتی سده‌ها در میان دو کیش دوام بیاورد، نهایتاً به بده‌بستان‌هایی می‌انجامد و همین‌جاست که حتی اگر متون دین پیشین از میان رفته باشد، رگه‌های باقی‌مانده‌اش تا حدودی می‌تواند راهنمای محققان برای بازیابی و بازشناسی آن باشد.

کیانیان

اگر زمان حیات زرتشت را در میان سالهای ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰پ.م بدانیم، در این هنگام در شمال و شرق ایران بزرگ، حکومت‌های محلی بر سر کار بودند که یکی از آنها و شاید مهمترینش، در تاریخ سنتی ما «کیانیان» است. این دودمانْ همة فرمانروایان آن عصر را در بر نمی‌گیرد و باید به حکومت‌های متعدد در نواحی میان دو رود سیحون و جیحون (سیردریا و آمودریا) و نیز مناطق پایین‌دست، همچون بلخ، جلگة مرو و جنوب خراسان بزرگ تا نواحی نیمروز (سیستان) ‌و پایین‌تر پرداخت. تقریباً در همین سالها، در بخشهای میانی ایران، گسترده‌ترین قلمرو از آنِ «عیلامیان» بود که حدود سیزده سده (۱۸۰۰ ـ ۵۰۰پ.م) فرمانروا بودند و زمان مورد نظر، به «عیلام میانه» (۱۴۵۰ـ ۱۱۰۰پ.م) شهرت دارد. در این هنگام در غرب و شمال غرب ایران کنونی، با حکومت‌های اقوام هندواروپاییِ «میتانی» و «هیتی» (حِتّی) مواجهیم که در همسایگی قوم آشور و کاسیانِ بابل قرار داشتند.۴

کیانیان (از کیقباد تا داراب) که نامشان در اوستا آمده، شاهانی بودند با لقب «کِی» که همان «کَوی» (kavi) است و به نوعی «شاه‌ـ‌کاهن» بودند؛ چه، هم قدرت سیاسی داشتند و هم قدرت مذهبی. این کلمه در اوستایی، عنوان شاهان مخالف زرتشت است و در فارسی میانه، عنوان روحانیان دشمن او؛ زیرا در آن عصر، به جز کی‌گشتاسب، سایر کوی‌ها هواخواه کیش کهن (دیویَسنا: دیوپرستی در برابر مَزدیسنا یا آیین زرتشت) بودند. به همین جهت نام «کَوی» که در واقع به معنی «دانا و بزرگ» است، در اوستا به معنی دشمنان کیش زرتشت درآمد. در زمان یکی از آخرین شاهان کیانی است که زرتشت ظهور می‌کند؛ یعنی در عصر گشتاسب که به دین تازه می‌گرود۵ و پسرش اسفندیار قهرمان مذهبی این کیش می‌شود و چون کشته می‌شود، پسرش بهمن جانشین گشتاسب می‌شود که برخی او را همان اردشیر اول هخامنشی (حکومت: ۴۶۶ ـ ۴۲۴پ.‌م) می‌دانند. در زمان نبیرة بهمن (یعنی دارا پسر داراب) است که اسکندر به ایران می‌تازد و دارا (داریوش سوم هخامنشی، حکومت: ۳۳۶ ـ ۳۳۰پ.‌م)‌ کشته می‌شود و دودمان هخامنشی برمی‌افتد.

بدین ترتیب برخی با درآمیختن دو موضوع (یا به نظر برخی‌ها اسطوره و تاریخ)، بر آن شده‌اند که زرتشت در اوایل عصر هخامنشی ظهور کرده است و حتی کوشیده‌اند گشتاسب را با ویشتاسپ ـ پدر داریوش اول ـ مطابقت دهند؛ بی‌آنکه توجه کنند وقتی داریوش اول (حکومت: ۵۲۲ ـ ۴۸۶پ.م) بر تخت نشست، نه‌تنها پدرش، بلکه پدربزرگش ارشامه هم زنده بود. ضمن آنکه دیرینگی و مناسبات جامعة روستایی منعکس شده در گاهان را به‌راحتی می‌توان از مقایسة مطالبش با وضعیت عصر هخامنشی دریافت که بیانگر دولتی شهری با آرمان‌های جهانی است و در پی تشکیل امپراتوری و هیچ مشابهت ساختاری با هم ندارند.

فارغ از اینکه ویشتاسب و ارشامه اصلاً حکومت داشتند یا نه (بنا بر متن کتیبه بیستون، ویشتاسب در سال ۵۲۲پ.م فرمانده عالی نظامی در پارت یا همان خراسان بزرگ بود)،‌ به لحاظ زمانی حدود پانصد تا هفتصد سال (و بنا به روایاتی بسیار بیشتر) با زرتشت فاصله داشتند. به این ترتیب عصر ظهور زرتشت بسی پیشتر از بنیانگذاری سلسله هخامنشی به دست چیش‌پش (حدود سالهای ۶۳۵ ـ ۶۱۰پ.م) و حتی تشکیل حکومت ماد به دست دیاکو (۷۰۸ ـ ۶۵۵پ.م) است؛ یعنی حدود سیصد تا پانصد سال پیش از برپایی دولت «ماد» و بلکه دورتر و دورتر؛ چنان‌که چند تن از مورخان و دانشمندان یونان باستان و روم (همچون خانتوس، پلینی، ارسطو، ائودوخوس، هرمودورس و پلوتارک)، برای زمان زرتشت، تاریخی از ۶۵۰۰ تا ۶۲۰۰پ.م را مطرح کرده‌اند، گرچه نه سنت زرتشتی به این تاریخ قائل است و نه پژوهشگران۶ برایش ارزش تاریخی در نظر می‌گیرند؛ اما اخیراً برخی محققان با توجه به تحولات بنیادینی که در عصر حجر صورت گرفته و به «انقلاب نوسنگی» نامور شده، بار دیگر به این تاریخ‌های بسیار کهن توجه نشان داده‌اند و کوشیده‌اند آن را با دستاوردهای باستان‌شناختی مستند کنند.

زرتشت و انقلاب نوسنگی

به طور فشرده این نظریه می‌گوید انقلاب نوسنگی آن تحول بنیادینی است که در جریانش، «جوامع شکارچی‌ـ‌گردآورنده» به کشاورزی و دامداری روی آوردند و از کوچ‌نشینی، به یکجانشینی گراییدند. در این میان به عوامل گوناگونی می‌توان اشاره کرد که از تغییرات جوّی و آب‌وهوایی تا افزایش و فشارِ جمعیت، و تغییر در ابزار کار و شیوة غذایی را در بر می‌گیرد؛ اما نکته اینجاست که حوالی ۶۵۰۰پ.م که زمان تقریبی آغاز «نوسنگی شدنِ» اروپا و گسترش کشاورزی به درون یونان است، هیچ شاهدی نمی‌یابیم که نشان دهد انبوه منابع غذایی طبیعیِ مورد استفادة بومیان به سبب آب‌وهوا دچار خلل شده باشد. آنان تعمداً (و در واقع نسبت به روند اهلی‌سازی در خاور نزدیک، باید گفت یک‌شبه) سنتهای فراهم‌آوری خوراک و شکارگری خود را به طور کامل به زندگی کشاورزی تبدیل کردند.

پرسش مهمی که مطرح می‌شود، این است که: چرا آنها شیوه زندگی‌شان را به یکباره دستخوش چنین تغییر بنیادینی ساختند، با آنکه کشاورزی زحمت بیشتری داشت و خطر پایان یافتن منابعِ دم دست، تهدیدشان نمی‌کرد؟ آیا نمی‌بایست در کنار این تحول معیشتی، در پی یک تغییر عقیدتی چشمگیر نیز باشیم؟ از قضا محققان انگشت بر همین نکته نهاده‌اند و چندین کتاب مهم باستان‌شناختی، بر محور «نقش عقاید و باورها در تغییر جریان تاریخ بشری» تألیف کرده‌اند.

به نظر می‌رسد کانون مطالعات نوسنگی، از موضوع امرار معاش (اینکه چه می‌خوردند)، به ماهیت عقاید ایشان (که به چه چیزی اعتقاد داشتند) در تغییر است؛ برای مثال به باور ت. داگلاس پرایس، متخصص پیش از تاریخ، انقلاب نوسنگی تحولی در خصوص «سازمان اجتماعی و ایدئولوژی» بود. ژاک ‌کوین (مؤلف «پیدایش خدایان و خاستگاه‌های کشاورزی») معتقد است چه‌بسا این گسترش کشاورزی را، دینی نو همراهی می‌کرده؛ موضوعی که در نقوش سفال‌ها نیز منعکس شده است. در طول هزارة هشتم‌ پیش از میلاد، سکونتگاه‌های کشاورزیِ اهلی‌کنندگان افزایش یافته بود. در حالی که گیاهان و جانوران مشابهی هستة جوامع سفال‌های منقوش اواخر هزاره هفتم ‌پیش از میلاد را تشکیل می‌داد، بناهای آیینی و نمادهای جنگاورانة اهلی‌کنندگان اصلی، از این دهکده‌های جدید تقریباً ناپدید و محو شده بود. همچنین تغییر ناگهانی در نمادهای فرهنگی، ملازم احیای کشاورزی در دوره پس از ۶۵۰۰پ.م بود که نشان‌دهندة حضور یک جهان‌بینی تازه است که شاید «تکیه بر نجات‌بخشی» (منجی) را قوّت بخشیده باشد و این به نظر کوین، مشخصة سرآغاز بزرگترین جنبش‌های توسعه‌طلبانة تاریخ است.

شاید هرگز با قطعیت درنیابیم که چه چیز یا چه کسی مسئول این واپسین مرحله مهم انقلاب نوسنگی است؛ ولی عبارت‌هایی از نوشته‌های عصر باستان می‌تواند حوزة جدید امیدوارکننده‌ای از تحقیق را بگشاید؛ یعنی همان مورخان یونانی و رومی که پیشتر یادشان کردیم. آنها برای زمان زرتشت، تاریخی قائل شده‌اند که بیانگر تغییر عقیدتی همراه با گسترش کشاورزی در دورة پس از ۶۵۰۰پ.‌م است. مقایسه باستان‌شناسی نیمة دوم هزارة هفتم با متونی از سنت شفاهی ایران باستان نیز تأیید می‌کند که رهبر این جنبش نوین باید زرتشت باشد که دقیقاً در زمان پیشنهادی مورخان یونان و روم باستان می‌زیسته است.۷

مری بویس که با رد این تاریخ، زمانی میان ۱۴۰۰ و ۱۲۰۰پ.م را برای عصر زرتشت پیشنهاد می‌کند.۸ و بدین ترتیب او را متعلق به «عصر مفرغ» می‌داند، اذعان می‌کند: قبیلة زرتشت محافظه‌کارانه به فرهنگ «عصر سنگ» (عصر حجر) پایبند بوده‌اند؛ زیرا در سروده‌های زرتشت مشخصات عصر مفرغ (یعنی جامعة سه ‌طبقة شبانان، روحانیان و جنگجویان) دیده نمی‌شود، بلکه جامعة او مشتمل بر دو طبقة «جنگجویان ـ شبانان» (یعنی عصر سنگ) بود و این به پیش از مهاجرت‌های بزرگ قبایل آریایی به جنوب و استقرار در فلات ایران به رهبری گروه‌های جنگاور برمی‌گردد.۹

ارّابه‌های جنگی

مقصود از جنگجو و رزم‌آور در اینجا، رانندگان ارّابه‌های جنگی است که به آنها «رَتَشتار» می‌گفتند؛ پهلوانانی که در پی کسب نام و مقام، عمرشان را صرف جنگیدن، سواری، شکار، و چشم و همچشمی در باده‌گساری با همقطاران خود می‌کردند.۱۰ واژة «ارتشتار» و «ارتش» از همین کلمه گرفته شده است. ارتشتار در فارسی میانه به معنی «جنگاور، مبارز، سپاهی» است و لفظاً یعنی «ایستاده در گردونه»، کنایه از «آمادة نبرد، جنگجو». در سنسکریت نیز به معنی مشابهی به کار رفته: «آن که بر گردونه ایستاده است، گردونه‌سوار».۱۱ برخی محققان از ارتشتار، به «مرد جنگیِ آزاد» تعبیر می‌کنند؛ یعنی کسی که معاشش با جنگ تأمین می‌شود و تنها منبع گذرانش غارت است.۱۲

اینها همه از مشخصات فرهنگ هندوایرانی است که یکی از ویژگی‌های بارزش را وجود دسته‌هایی از جوانان رزمنده می‌دانند که «خدای جنگ» را می‌پرستیدند و روان‌ نیاکان جنگاور را گرامی می‌داشتند، به ایجاد رعب و وحشت شهره بودند و کار اصلی‌شان در واقع گله‌ربایی بود.۱۳ ‌ زرتشت برای اینان که شبانی را رها کرده و در پی ثروت و شهرت، به خدمت سرداران جنگجو درآمده بودند و گلّه‌دزدی می‌کردند، اصطلاح «ناشُبان» (اَفشویانتو) را به کار می‌برَد: ‌«فشویَسو افشویانتو: ناشبانان در میان شبانان»‌ (یسنای ۴۹، بند ۴)؛ مقصود اینکه آنان چوپانان و دامداران را از کار خود بازمی‌دارند و درنتیجه، «خشم می‌افزایند و رشک برمی‌انگیزند»۱۴ و نظم جامعه را بر هم می‌زنند. در حالی که شبانی و دامپروری چنان اهمیتی دارد که اهوره‌مزدا خود را «رمه‌پرور» می‌خواند و حتی خود را ورد مقدس (یا منترة) «پرورش‌دهندة چارپایان» معرفی می‌کند (هرمزدیشت، ب۱۳).۱۵

زرتشت در «گاهان» محیطی را ترسیم می‌نماید که عده‌ای به دامپروری مشغولند و گروهی با تخلف از انجام وظایف شبانی، به یاغیان پیوسته‌اند: اسلحه می‌کشند و به مردم و چارپایان آسیب می‌رسانند و زیر فرمان سرکردگانِ نابکار، چراگاه‌ها را ویران می‌کنند (شاید با آتش‌زدن یا با تاخت و تازهای مکرر)، اموال مردم را می‌دزدند، خون می‌ریزند و گاو (نماد چارپایان سودمند) را می‌آزارند. ظاهراً این شرارت‌ها با یورش انجام می‌گرفت و چپاولگران، نعره‌کشان پیش می‌رفتند و با هیاهو و غوغا، بر هراس مردمان تاراجشده می افزودند. مردم وحشت‌زده می‌نگریستند که چگونه گاوانشان در تندباد غارت می‌غلتند و دستاورد عمرشان بر باد می‌رود. در اوستا از ارابه‌رانی که اقدام به تاخت و تاز و گله‌دزدی می‌کند، به تلخی با همان عنوان «رَتشتار» یاد می‌شود. در ریگ‌ودا نیز به آنان اشاره شده است؛‌ با این تفاوت که مورد ستایش قرار می‌گیرند.

ماروت‌ها

باز در اوستا و ریگ‌ودا با گروهی به نام «مَریَه» یا «مَیرَه» مواجهیم: جوانانی که به گله‌ها می‌تاختند و جمعی از آنها، مردانِ «ایستنده بر ارابه» بودند. ریگ‌ودا از آنان به شیوه‌ای حماسی تمجید می‌کند، به‌ویژه از «ماروت‌ها»، در حالی که در اوستا آنها «گرگِ دوپا» خوانده می‌شوند و مورد نکوهش قرار می‌گیرند.‌ معادل هندی «مَریَه» به معنی «مرد جوان، عاشق‌پیشه و زنباره» (در اکدی: «مرَینّو»: جنگجوی ارابه‌ران) که در فارسی «میره» شده، یعنی «فاسق». این واژه در اصل به گروهی از جوانان جنگجو اطلاق می‌شد که با شور و هیجان در نبردها شرکت می‌کردند و خشم، رمز عبورشان بود و مخالفان، آنها را «گرگ دوپا» می‌نامیدند. آنها بی‌بند و بار بودند و زنانی که با ایشان ارتباط آزاد جنسی داشتند، جَه یا جَهیکَه نامیده می‌شدند.۱۶ زمان پیوستن این جوانان به «انجمن مردان» (مَیریَه)، پانزده سالگی بود.

آلفولدی با استناد به گزارش استرابو (۶۳/۶۴پ.م ـ ۲۴م)، می‌نویسد که جوانان در وضعیت بسیار دشواری آموزش داده می‌شدند: در فضای آزاد می‌زیستند و مسافت‌های طولانی می‌پیمودند، به گرما و سرما عادت داشتند و از طریق دزدی گذران می‌کردند.۱۷ آنها سیاه می‌پوشیدند، کمربند چرمین می‌بستند و گیسوان بافته داشتند و نشانشان نیز درفشی سیاه بود با نقش اژدها. در این جوامع، تمرکز بر خدایانی مانند «وایو/ وای» (Vāyu) و «مهر» بود۱۸ که اولی به عنوان ایزد جنگ و مرگ و دومی در جایگاه ایزد پیمان، نقش زیادی در آیین‌های ایشان داشتند.۱۹ مشابه آنها را در دیگر شاخه‌های هندواروپایی نیز می‌توان یافت؛ مثلاً پیروان ایزد جنگِ اقوام ژرمنی و سِلتی به نام «اودین ـ ودان» که به سبب افراط در خشم و پرخاشگری و کشتار، همچون درندگان می‌شدند و به «اولفَهدنار» (Olfahdenar) شهرت داشتند، یعنی «مردی در پوست گرگ». جوانانی که می‌خواستند به آنها بپیوندند، باید فردی از دشمن، یا گراز یا خرسی را بکشند. داوطلب به واسطة آزمون‌های دشوار، حالت وجودی جانوری وحشی را به خود می‌گرفت. اعتقاد به گُرگساری (خود گرگ‌انگاری) که در مراسمی با پوشیدن پوست گرگ اجرا می‌شد، در شمال اروپا تا قرن نوزدهم دوام آورد.۲۰

هنوز نیز جمعی از جوانان شمال اروپا بر آن مرام مانده‌اند و حتی در اینترنت یارگیری می‌کنند. آنها در سرمای سخت اسکاندیناوی، برهنه می‌رزمند، با تأکید مکرر بر اینکه: «ما مرد هستیم؛ ما وایکینگ هستیم». داوطلب پیوستن به ایشان، باید حتماً ریش‌دار باشد. جامة معمولشان شلوار است و نیمتنة بالا را با پوست گرگ می‌پوشانند، در حالی که جمجمه‌اش بر سر قرار می‌گیرد. سینه و شکم نیز عریان است. برخی از رفتار و گفتارشان نیز کاملاً یادآور همان «گرگان دوپا»ست؛ مثلاً بی‌پرده از خلسة معنوی ناشی از رابطه جنسی و جنگ می‌گویند و اینکه میان هیجان برخاسته از مقاربت و شور پدیدآمده از جنگ، حمله، تجاوز و کشتار عده ای زیاد، هیچ تمایزی وجود ندارد. می‌گویند در دوران مدرن، رسیدن به سطوح خشونتی که جنگجویان واقعاً به آن نیاز دارند، بسیار دشوار است [زیرا دیگر نبرد تن به تن روی نمی‌دهد و تنها با فشار یک ماشه می‌توان بسیاری را کشت]؛ بنابراین سطوح پایین خشونت را باید با رابطه جنسی جبران کرد. از تصاویرشان برمی‌آید که گروه‌هایی از ایشان به شکل رزمندگان حرفه‌ای در مناطق مختلف مزدوری کرده‌اند. اینجاست که راز پیوستن غربیان مدرن به گروه‌هایی همچون داعش آشکار می‌شود؛ زیرا می‌توانند لذت مفروضِ کشتار زیاد و تجاوز افسارگسیخته را بارها تجربه کنند!

در شاهنامه افزون بر «سگساران» و «گرگساران»، از جنگاورانی هم یاد می‌شود که پرچمشان منقش به تصویر گرگ بود، همچون گیو پسر گودرز:

یکی گرگ‌پیکر درفش از برَش

به ابر اندر آورده زرین سرش

گفتنی است همین گودرز، بیست و دومین پادشاه اشکانی است که در شاهنامه به عنوان یکی از پهلوانان دورة کیانی درمی‌آید و می‌دانیم حکومت اشکانی به چند تیول یا حکومت نیمه‌مستقل تقسیم می‌شد که یکی از آنها، «تیول گرگان و مرو» بود و خاندان گودرز بر آن فرمان می‌راند. چندین داستان شاهنامه نیز برآمده از ادبیات این منطقه است که «بیژن و منیژه» و «رفتن گیو به ترکستان» دو نمونه‌اش هستند.

نکته مرتبط با بحث حاضر، این است که در میان تمام ماجراهای عشقی شاهنامه، بیژن ـ پسر گیو بن گودرزـ تنها پهلوانی است که نه عشق و دلباختگی، بلکه «زن‌ربایی» محرک اصلی اوست و نیز تنها پهلوانی است که در شاهنامه پیش از بستن عقد شرعی، با زنی درمی‌آمیزد. و باز جنگاوری است که اسب و گرز و سپر و زره و جنگ‌افزارش همیشه «در گرو صهبا بود»؛ یعنی در اوج عیاشی و خوشباشی به سر می‌برد۲۱ و این‌همه، او را بیش از پیش به آن جوانان جنگاور باده‌نوشِ عیاش و زنباره همانند می‌سازد که با جهی‌ها سروکار داشتند؛ به‌خصوص اگر بدانیم که «گیو» دگرگشتة «وَیو» (وایو: ایزد باد) است و نام گیو و درفش گرگ‌پیکرش، بازماندة ارتباط گروه وایوپرستان جنگجوی شرق ایران با  لفظ «وهرکه» (گرگ) است. برخی از صفات «وای» در اوستا، نشان‌دهندة جنگاوری اوست، همچون: چابکترین رزمنده، نیرومندترین، دلیرترین، استوارترین، ضربه‌زن، دیوستیز، نیک‌ورز؛۲۲ و اینها بسیار موافق طبع جنگاورانی است که ذکرشان گذشت و آنها را با «ماروت»های جنگاور که ارواح طوفان بودند و پسر رودرَه (خدای باد و سرور دزدان) و بر گردباد می‌نشستند و می‌تاختند، همانندتر می‌سازد.

راهزن چپاولگر

طبیعی است روستاییِ گله‌دارِ ساکن علفزار، مهمترین و بلکه تنها دشمن خطرناک گله را،  گرگ درنده‌خو و راهزن مسلح چپاولگر بداند؛ این است که اصطلاح «مَیریه» با مفهوم و اسم گرگ ربط پیدا می‌کند و آنها رسماً «گرگ دوپا» خوانده می‌شوند۲۳ و زرتشت طردشان می‌کند؛ اما به نظر می‌رسد این تحول در همه جای فلات ایران اتفاق نیفتاده باشد؛ زیرا طبقة حاکم میتانی که اشراف نظامی بودند، «ماریانّی» (Mariyanni) نامیده می‌شدند که با «مریَه» (= مرد جوان، پهلوان) هم‌خانواده است و در اهمیت آنان همین بس که ایشان و ارابه‌رانان و سران نیروی نظامی که صاحب زمین‌های بزرگ بودند، پایگاه اجتماعی سلطنت میتانی به شمار می‌آمدند.۲۴

اهمیت «ارابه» یا گردونه در تاخت و تاز و سرعت کار و ایجاد وحشت، چنان چشمگیر بود که سده‌ها بعد، دینکرد در توصیف «دشمنی خطرناک که به ابزار جنگی و نفرات بسیار مجهز است»، تعبیر «ارابه‌دار» را به کار می‌برد و در عوض اهوره‌مزدا راهی نشان می‌دهد تا مردمان از شر ارابه‌رانان در امان بمانند: «اگر مردم، بهرام را چنان که شایستة اوست، ستایش کنند، به ایران نمی‌رسد: نه لشکر بدخواه، نه آفت و بلا، نه جذام، نه ارابه‌های جنگی دشمن» (بهرام‌یشت).۲۵

میریه‌ها بیش از هر ایزدی، ستایشگر «ایندره» بودند و وظیفة شکار، نگهبانی از رمه‌های قبیله و عقب‌راندن جانوران شکارچی را بر عهده داشتند و ایزدشان، بسیار نیرومند و دلیر تصور می‌شد که شادی‌اش در رفتارهای جسورانه بود. آنها پیش از تاخت و تاز و غارت، از او یاری می‌خواستند و پس از تاراج ثروت دیگران، قربانی‌های فراوانی نثارش می‌کردند. به این ترتیب ایندره برای «میره»های ودایی، در مقام محبوب‌ترین ایزد جا گرفت‌ که در ریگ‌ودا به سیمای جنگجویی نیرومند و ستیهنده نمایانده شده است.

جامعة تصویرشده در ریگ‌ودا، حال و هوای حماسی دارد، جنگجویان را ـ مرده و زنده ـ تعظیم و تکریم می‌کند و نیاکان را می‌پرستد ‌و نخستین کار جنگاوران را نه پرداختن به جنگ، بلکه ربودن چارپایان ترسیم می‌کند؛ کاری که در سراسر سروده‌های ودایی به منزلة وظیفه‌ای قهرمانانه تجلیل می‌شود. و این‌همه با کار اصلی جنگجویانِ اواخر «نوسنگی پیش‌سفالی ب»‌ جور درمی‌آید که در حقیقت گلّه‌ربایی بود.۲۶ اینک نمونه‌هایی تلخیص‌شده از ریگ‌ودا در ستایش ایندره که آشکارا می‌گوید:  «مردم در جنگ، به حقیقت او را می‌خوانند و جان خویش را به خطر می‌اندازند و او را حامی خود قرار می‌دهند».‌ در این صورت فضای روزگار زرتشت و نتیجه برخورد او با این پدیده روشن‌تر می‌شود: «ایندره را که سرکوب‌کنندة دشمنان زیاد و خداوند برکت و فراوانی است، مکرر بستایید. ای ایندرة شکست‌ناپذیر! ما را در جنگها یاری فرما. آری، در جنگهایی که هزاران غنیمت از آن به دست می‌آید.» دقت داریم که «غنیمت» را معمولاً در تاخت و تاز به دست می‌آورند و نه در دفاع، و اصلاً «خدای جنگ» بیشتر به کار تهاجم می‌آید تا دفاع؛ پس در این موارد، پرستشگران ایندره او را بر گروه‌های مورد تازش برمی‌انگیزند. از سرود بعدی به دست می‌آید که چگونه مهاجمان افزون بر غارت مردم، خانه‌هایشان را نیز صاحب شده‌اند: «ای ایندره، ای قهرمان!تو به ما مسکن می‌بخشی».

سرود زیر که از زبان ایندره است، نشان می‌دهد چگونه افراد و دسته‌هایی برای غارتگری و گاودزدی، با هم قرار و مدار و عهد و پیمان می‌بندند: «این منم که برای پرستندگانم، گلّه‌های بزرگ گرد می‌آورم و اموال بسیار زیاد برایشان جمع می‌کنم... سپیه‌نامی با من برای غارت گاوها پیمان بسته بود. من شکست‌ناپذیرم و هرگز تسلیم نمی‌شوم.»‌

البته که او شکست‌ناپذیر است، وقتی دسته‌جمعی و سوار بر اسبان تیزرو و ارابة جنگی، از انواع جنگ‌افزارها استفاده می‌کنند: «آنهایی که در اطراف او ایستاده‌اند (ارابه‌ران‌ها)، دو اسب را به ارابه اش بسته‌اند. به اتفاق ماروت‌ها که بر نقاط صعب‌الوصول می‌گذرند. ای ماروت‌ها! باشد که در ملازمت ایندرة دلیر، با جلال و مساوی دیده شوید. ‌به یاری تو ای ایندره، همة دشمنان را مغلوب می‌سازیم. با تو و به اتفاق قهرمانانِ زوبین‌انداز، باشد که دشمنان خود را بشکنیم. شما پیروزمندان پیش می‌تازید، با لُگام‌های قوی و یَراق زرین. عظمت شما بی‌کران است. باشد که قدرت شما، پشتیبان ما باشد؛ چون ما را نجات می‌بخشید. تیرِ شتابندة شما از ما دور باد! سنگهایی که پرتاب می‌کنید، از ما دور باد!»۲۷

سرودهای قبلی حالات و روحیات تازندگان را بازگو می‌کرد، سرود زیر بیم و هراس روستاییانِ یکجانشین را از تهاجم آنانی نشان می‌دهد که شبانه سوار بر ارابه‌ها هجوم می‌آورند و چه‌بسا افزون بر دزدی اموال، مزارع و خانه‌ها را نیز به آتش می‌کشند و دختران بیچاره را با خود می‌برند: «ای قهرمانان! نیروی خویش را در حرکت آشکار سازید؛ مانند مشعلداران و خداوندان شمشیر... همة کسانی که در خانه‌ها منزل دارند، از شما می‌ترسند؛ شما که هرگز صفهایتان شکسته نمی‌شود. این است عظمت شما ای ماروت‌های نیکزاد! آن مردان جوان، دختران جوان را بر ارابة خویش نشاندند، مانند رفیق خود برای پیروزی و قادر در جمعیت‌ها.»۲۸

در اوستا افزون بر میریه‌ها (ماروت‌های هندی)، با افراد دیگری نیز مواجهیم که همدست آنان به نظر می‌رسند، نظیر: تُویو (دزد)، گَذَه (راهزن) و وِرکَه (گرگ) که بارها از آنها به زشتی یاد شده، نفرین شده‌اند و نابودی‌شان درخواست شده است.۲۹ ترکیب «دزد، گرگ و راهدار» چنان مؤثر است و در خاطره‌ها می‌ماند که در «توبه‌نامة آذرپاد مهراسپندان»، فرد از اینکه در این زمینه کوتاهی کرده باشد، آمرزش می‌خواهد و توبه می‌کند که چرا: «از دزد و گرگ و راهدار نگاه نداشتم!»۳۰ در عوض ایزد اردیبهشت به صحنه می‌آید که: «بزرگ‌ترین اژدهانژادان را براندازد، بزرگ‌ترین گرگ‌نژادان را براندازد، با بزرگ‌ترین گرگ‌نژادان بستیزد. بدکارترین دوپایان را براندازد...» (اردیبهشت‌یشت). ‌

نتیجه

از مجموع آنچه گفته شد و مفاد گاهان نیز بر آن گواهی می‌دهد، به دست می‌آید جامعه‌ای که زرتشت در آن برانگیخته شد، مردمانی دامپرور بودند که با وجود کثرت مراتع و رونق مرغزارها، نیازی به کوچ‌روی و کشاورزی نداشتند. این وضعیت که به یکجانشینی و تشکیل روستاهایی نه چندان گسترده انجامیده بود، آرامشی پدید می‌آورد که مشابهش را هنوز به‌ندرت می‌توان در برخی مناطق دورافتادة پرنعمت یافت که آنها را از مراوده با دنیای بیرون بی‌نیاز می‌سازد و بازتابش را در دفتر دوم اوستا (یَسنه) می‌توان دید: «ستایش به جای می‌آورم این جاها و روستاها و چراگاه‌ها و خانمان‌ها و آبشخورها و آبها و زمین‌ها و گیاهان و این زمین و آن آسمان و باد پاک را، ستاره و ماه و خورشید و همة آفریدگان سپندمینو را» (یسنه، هات ۱، بند ۱۶).۳۱ با توجه به آنچه آمد، آیا ترامپ به ماروت های قاتل و راهزن نمی ماند که از غارت نفت ما می گوید و تهدید می کند ایران را به «عصر حجر»  برمی گرداند؟!

پی‌نوشت‌ها:

۱ . ژاله آموزگار و احمد تفضلی، اسطوره زندگی زرتشت، ص۲۲. مری بویس با تطبیق و مقایسة گاهان و ریگ‌ودا، حیات زرتشت را میان سالهای ۱۴۰۰ تا ۱۰۰۰پ.م برآورد کرده است. موبد دکتر اردشیر خورشیدیان می‌نویسد: در بین پیروان زرتشت اختلافی نیست که سالروز زرتشت ۶ فروردین ۱۷۶۸پ.م است. پاسخ به پرسش‌های زرتشتیان، ص۱۷. بنا به برآورد دکتر جهانشاه درخشانی، تولد زرتشت در سال ۱۸۰۰پ.م است. دانشنامه کاشان، ج۳، ص۷۰۱. تاریخ‌های بسیار دورتر از اینها نیز مطرح شده است.// ۲. مری بویس، چکیده تاریخ کیش زرتشت، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، ص۴۸ ـ ۵۲.// ۳. رک: ژاله آموزگار، زبان، فرهنگ و اسطوره، ص۳۴۱. // ۴. رک: اطلس تاریخی جهان از آغاز تا امروز، ص۵۹ ـ ۶۶. // ۵. به نظر دکتر احمد تفضلی کیانیان سیستانی بودند و آخرین شاهشان گشتاسب بود. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، ص۳۶.// ۶. مری ست تگاست، آنگاه که زردشت سخن گفت، ترجمه عسکر بهرامی، ص۲۱؛ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، اسطوره زندگی زردشت، ص۱۸.// ۷. آنگاه که زردشت سخن گفت، ص۱۸ ـ ۲۲.// ۸. او که چند دهه از عمرش را به پژوهش در کیش زرتشتی و تاریخ آن گذاشت، چندین‌بار تاریخ بعثتی برای زرتشت پیشنهاد کرد که هر بار کهن‌تر از مرتبة پیش بود. رک: اسطوره زندگی زردشت، ص۲۲.// ۹. اسطوره زندگی زردشت، ص۲۱ ـ ۲۲؛ تاریخ کیش زرتشت، ج۲، ص۱۳.// ۱۰. تاریخ کیش زرتشت، ج۲، ص۱۳. // ۱۱. فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی، ج۱، ص۱۶۲.// ۱۲. ماریان موله ایران باستان، ترجمه ژاله آموزگار، ص۴۸. // ۱۳. آنگاه که زردشت سخن گفت، ص۷۹.// ۱۴. هفده پژواک گاتاها، ترجمه فیروز آذرگشسب، ص۷۸۶.// ۱۵. رک: منیژه مشیری، هرمزدیشت، ص۳۳ و ۴۰.  ۱۶. چنگیز مولایی، آبان‌یشت، ص۷۶ و ۲۰۶ ـ ۲۰۷.// ۱۷. آرزو رسولی و شیوا یوسفیان، شناخت آیین پیش‌زردشتی ویو در ائوگمدئچا، پژوهش‌های علوم تاریخی،  ش۲، ۱۳۹۷، ص۴۴ ـ ۴۶.// ۸. وایوپرستی بر مبنای رام‌یشت، هفت‌آسمان، ش۵۹، ص۷۴.// ۱۹. شناخت آیین پیش‌زردشتی ویو در ائوگمدئچا، ص۴۴. // ۲۰. تاریخ اندیشه‌های دینی، ج۲، ص۲۱۶ ـ ۲۱۷. // ۲۱. جلال خالقی مطلق، ادب پهلوانی، ص۳۰۶ و ۲۹۵ ـ ۲۹۶.// ۲۲. وایوپرستی بر مبنای رام‌یشت، ص۶۴ و ۷۳. // ۲۳. چکیده تاریخ کیش زرتشت، ص۵۹ ـ ۶۰. // ۲۴. شاپور رواسانی، اتحادیه شرق، ص۲۸۰ ـ ۲۸۱.// ۲۵. خرده‌اوستا، ص۱۲۸.// ۲۶. آنگاه که زرتشت سخن گفت، ص۷۹، ۹۹ و ۱۰۳.// ۲۷. گزیده سرودهای ریگ‌ودا، ترجمه محمدرضا جلالی نائینی، ص۴۹۴، ۸۸، ۹۰، ۵۹ ـ ۶۳، ۱۷۲ ـ ۱۷۵، ۱۴۰، ۲۳۳، ۱۱۳ و ۲۹۳.// ۲۸. همان، ص۴۲۶ ـ ۴۲۷ و ۴۳۲.// ۲۹. شناخت آیین پیش‌زردشتی ویو در ائوگمدئچا، ص۴۶. // ۳۰. خرده اوستا، ص۱۶۹.// ۳۱. اوستا، ج۱، ص۹۹.

منبع: روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: