1397/2/16 ۰۹:۲۲
مرد جوان بلژیکی زمانی در نقاط مرزی ایران مسئول گمرک شد، مدتی مدیرکل پست بود و در زمان قحطی برای تقسیم گندم و نان نقش مهمی داشت. یکی از کسانی بود که برای جلوگیری از گسترش اپیدمی طاعون در ایران تلاش کرد. مشروطه و مجلس اول را دید، با نزدیکان شاه قاجار درگیر شد تا وضع گمرک و پست را سر و سامان دهد و دولت بتواند با درآمد آن از زیر بار قرضهای خارجی کمر راست کند.
شادی خوشکار: مرد جوان بلژیکی زمانی در نقاط مرزی ایران مسئول گمرک شد، مدتی مدیرکل پست بود و در زمان قحطی برای تقسیم گندم و نان نقش مهمی داشت. یکی از کسانی بود که برای جلوگیری از گسترش اپیدمی طاعون در ایران تلاش کرد. مشروطه و مجلس اول را دید، با نزدیکان شاه قاجار درگیر شد تا وضع گمرک و پست را سر و سامان دهد و دولت بتواند با درآمد آن از زیر بار قرضهای خارجی کمر راست کند.
زمان گذشت و عکسها و خاطرهها ماندند تا روزی که به پسرش آندره و نوههایش برسند. حالا این خاطرات در مرکز اسناد کتابخانه ملی ایران هستند. مارک میگوید پدربزرگ همیشه مثل جعبهای دربسته بود. وقتی نوهها سروصدا میکردند به فارسی میگفت: شلوغ نکنید. یواش یواش. لامبرت تا وقتی زنده بود حرفی از عکسها و اسناد نزد، اما همیشه برای همه «لامبرت ایرانی» بود. در فاصله سالهای ١٨٩٨ تا ١٩٣٦بیشتر از ١٥٠ مستشار بلژیکی در ایران بودند. در خانواده او غیراز لامبرت، دو برادرش آگوست و کمیل هم در ایران زندگی و کار کردند اما هیچکدام از مستشاران ٢٦سال در ایران نماندند و مثل لامبرت فارسی را به سرعت یاد نگرفتند و از وقایع مهم تاریخی ایران عکس و نقاشی به یادگار نگذاشتند. آن زمان نام ایران، سرزمین پارس بود.
نوه لامبرت میگوید: «همه فراموش کردهاند. اما آندره بارها خاطرات زمان قحطی ایران را تعریف کرده بود. آندره، فرزند اول لامبرت آن زمان ٨-٧ ساله بود و به یاد میآورد که مردم در کوچهها میمردند، مردمی که هیچ چیز برای خوردن نداشتند. لامبرت مولیتور بعد از ٢٦سال کار در ایران، به بلژیک برگشت و قصهها شروع شدند. عکسها و نقاشیهایی که در ایران گرفته و کشیده بود، نامههایی که فرستاده بود، یادداشتهای روزانهاش، اسناد کاری و هرچه خاطره داشت را در کتابی ٥٠٠ صفحهای نوشت.
«مجلس سعی دارد تا به سرعت پا بگیرد اما این فقط در حد حرف است. اندکی صبر میکند... وزیری جدید منصوب شده است. او به سختی از مجلس میترسد و این خوب است زیرا ترس از مجلس قطعا اولین گام به سوی اقدامات معقول و پیشرفت برای این وزرای خودکامه و مستبد است. همین نکته به تنهایی نشان میدهد که پارلمان ایران افسانه نیست؛ بلکه نیرویی است که جلوی افراد مستبد و فاسد را سد میکند. بگذارید امید داشته باشیم که این نیرو فضای اخلاقی اینجا را بهبود میبخشد.» بخشی از یادداشت روزانه لامبرت از مجلس اول ایران.
لامبرت مولیتور سال ١٩٠٢ وقتی ٢٦ساله بود به ایران آمد. او و دو برادرش برای کمک به مادرشان که خیلی زود بیوه شده بود، به استخدام دولت بلژیک در اداره گمرک درآمدند و مارک میگوید: «دولت مرکزی ایران دنبال راهی بود که از اشخاص و سیستم خاصی کمک بگیرد و پست و گمرک را ساماندهی کند. از بلژیکیها خواهش کرد، کمک کنند. برای اینکه از گذشته کارنامه خوبی داشتند و بلژیک هم کشور کوچکی بود و نمیتوانست روی سیاست یا سیستم اداری ایران تأثیر بگذارد. در بلژیک تبلیغات زدند که اگر دوست دارید بیایید با سه برابر درآمد به ایران بروید. اول آگوست مولیتور به ایران آمد و دید همه چیز خوب است و نامه فرستاد که لامبرت بیاید و بعد هم کامیل بهشان ملحق شد.» مارک و میشل نوههای لامبرت به ایران آمدهاند، میشل خاطراتی از زنده بودن لامبرت به یاد دارد و میگوید آمدن پدربزرگش به ایران براساس قراردادی بود که دولت ایران و بلژیک بسته بودند. زمان مظفرالدین شاه بود و ایران بحران اقتصادی داشت و در نزدیکی یک تغییر بزرگ، انقلاب مشروطه.
از مارس ١٩٠٤ تا ١٩٠٦ در سیستان خدمت کرد، نزدیک به مرز هندوستان. «یک ماه طول کشیده بود تا از طریق بستک به نصیرآباد (زابل) برسد.» لامبرت تصویری از خانههای بستک و نخلها کشیده است. قرار بود مرز بین ایران و افغانستان مشخص شود، لامبرت در آن کمیته هم شرکت داشت. زمان اپیدمی طاعون رئیس کمیسیون بهداشت سیستان شد.
آنت دستره نویسنده کتاب مستخدمین بلژیکی در خدمت دولت ایران میگوید: «پارس آن زمان تحت فشارهای جهانی قرار داشت. انگلیسیها میخواستند از آن بهعنوان معبری برای رسیدن به مستعمرهشان در هند استفاده کنند و روسیه هم ایران را مسیری برای اقیانوس هند و تجارت بینالمللی میدید.»
دوسال بعد که در اداره مرکزی تهران خدمت میکرد توانست تاریخیترین عکسها را بگیرد، وقایع مشروطه، تاجگذاری محمدعلی شاه و میدان ارگ. از اکتبر ١٩٠٦ تا جولای ١٩٠٨ در تهران بود و بعد بهعنوان مدیرکل گمرک کرمانشاه به طرف این شهر حرکت کرد. لامبرت دستکم هفتهای یک نامه مینوشت و برای خانوادهاش میفرستاد و در آنها از وقایع روز ایران میگفت. برای پسرعموی خود نوشته است: «تصور کن افرادی که از پشت بامها در طول این همه زمان دایما به یکدیگر شلیک کرده پنج یا ششهزار گلوله مبادله میکنند.»
قحطی در ایران
«حضور اعلیحضرت سالارالدوله، بنده سفارش ملوکانه را برای دریافت چهارصدهزار تومان مالیات دریافت کردم. در جواب به استحضار خاک پاک ملوکانه میرسانم که پیش از احاله این مسأله به روسای مافوق قادر به امضا و موافقت با این کار نیستم. لامبرت مولیتور»
«آقای مولیتور، مدیر گمرک استان، بهعنوان مردی متمدن که از قوانین آگاه است، شما نباید از این حقیقت غفلت کنید که اقتدار متعلق به فاتح است. دیگر برای شما جایز نیست در برابر پرداخت درآمد گمرکی مخالفت نمایید. در غیراین صورت همه شما از وظایفتان مرخص شده و از سرزمین ما تبعید خواهید شد. سالارالدوله»
مارک و میشل نام بعضی شهرهای ایران را میدانند، اول از بوشهر شروع میکنند، سیستان، تبریز و کرمانشاه، شهری که پدرشان در آن به دنیا آمده. لامبرت وقتی برای تعطیلات به بلژیک میرود با بتسی ازدواج میکند و دسامبر ١٩١٠ دوباره به ایران برمیگردد. آندره در آگوست ١٩١١ به دنیا آمد. درباریان نمیتوانستند از درآمد گمرک چشمپوشی کنند. سالارالدوله عموی شاه قاجار شورشیانش را به کرمانشاه فرستاد. کار با مذاکره پیش نرفت. کارکنان گمرک تحت تعقیب قرار گرفتند و به کنسولگری انگلیس پناهنده شدند. آندره در فیلم مستندی که در بلژیک ساخته شده میگوید «شورشیان سالارالدوله درنهایت با خشونت وارد شهر شدند و حتی به طرف خانه ما شلیک کردند.» لامبرت در نامهای که در کتاب مستخدمین بلژیکی در خدمت دولت ایران منتشر شده درباره کرمانشاه نوشته است: «همه مشکلاتی که در کرمانشاه وجود دارد، فقط توسط سالارالدوله تولید نشده بود، بلکه روسها نیز اغتشاشات را در این ولایت، که یکی از جادههای اصلی تجارت انگلیس از آن میگذشت، دامن میزنند، دیگر هیچگاه کار ما در کرمانشاه آسان نخواهد بود، چون روسها مدتها هرج و مرج ایجاد خواهند کرد تا جلوی ورود کالای انگلیسی گرفته شود، سؤالی پیش میآید که چرا روسها میخواهند قبل از گرفتن ایران، آن را خراب کنند؟»
زمانی که مردم ایران از گرسنگی دسته دسته در خیابانها میمردند، گندمها نصیب سربازان انگلیسی میشد. روشنترین خاطرات آندره از ایران به همان سالها برمیگردد و تلاشهای پدرش لامبرت که آن زمان مامور شهرداری شده بود برای مقابله با قحطی. مارک آن روزها را از خاطرات لامبرت تعریف میکند: «در تبریز قحطی نان آمده بود و درباریها میخواستند کل گندم و بار نان را بخرند. محصول گندم روستاهایی که دربار داشت، مال دربار بود. آنجا لامبرت که سختی مردم را دید دروازههای شهر را بست، اجازه نداد غذایی از شهر خارج شود و به انگلیسیها فروخته شود، گفت گندم همه این روستاها هم باید بیاید پیش من. از مردم سرشماری انجام داد و به هرکدامشان کارت تغذیه داد. این طوری توانست قحطی نان را در تبریز سر و سامان دهد.» آندره برای آنها تعریف کرده است که: «پدرم مامور شهرداری شده بود و برای جمعآوری گندم اعلام کرد دولت گندم مردم را میخرد و هر کس زودتر بیاورد پول بیشتری میگیرد و این استراتژی جواب داد. بعد او را رئیس انبار غذا در تهران کردند که آنجا هم قحطی بود.»
لامبرت میخواست همین سیستم را در تهران اجرا کند اما «پادشاه میگوید گندم مال ماست. لامبرت میگوید اگر شما نگذارید گندم بیاید در انبار موادغذایی، مردم میگویند احمدشاه دلال شده و میخواهد گندم را جمع کند و بیشتر بفروشد. بگذارید من کارم را بکنم.»
او از آن زمان مدیرکل پست و گمرک ایران شد و تا سال ١٩٢٨ در ایران ماند. یکسال قبل از رفتنش نماینده ایران در کنفرانس بینالمللی ژنو شد و از حق استقلال ایران در تجارت و سیاست خارجی دفاع کرد. ٥٢ساله شده بود، بچهها دیگر بزرگ شده بودند، میخواست به کشورش برگردد و از کار در ایران استعفا داد. ایران به او پست بهتری با حقوق بهتر پیشنهاد داد اما لامبرت قبول نکرد. تقدیرنامه نمایندههای مجلس با خط نستعلیق و در کاغذی تذهیب شده آخرین سندی است که لامبرت با خود از ایران به بلژیک برد:
«موسیو لامبر ملیتر
در این موقع دولت علیه ایران بر طبق تقاضای خودتان به خدمات شما در اداره کل گمرکات خاتمه میدهد... هیأت دولت و وزارت مالیه نیز از فداکاری و صمیمیتی که همه وقت از طرف شما نسبت به مملکت ایران ابراز شده است نهایت امتنان را دارد و هیچ وقت خدمات شما را فراموش نخواهد کرد و اولیا امور این مملکت همه وقت از اینکه به خدمت خودتان در اداره گمرکات خاتمه میدهید متأسف خواهد بود.»
او چند هفته قبل از بازگشت از ایران نوشته است: «فکر نمیکنم که زیباتر از هر چیزی که در ایران دیدهام مثل پاییز زیبایش، در دنیا باشد. منظرههای غروب آفتاب که تا شب ادامه دارند، انگار زمین را به آتش میکشند و برگهایی در آسمان که همچون برگهای ابریشم میدرخشند.»
لامبرت در سال ١٩٥٩ درگذشت.
چند کلمه فارسی و یادگاریهایی از ایران
لامبرت با بقیه مستشاران و حتی دو برادر خودش فرق داشت. مارک میگوید از کامیل و آگوست کمتر نامه مانده است. اما لامبرت صدها نامه فرستاده و ٥٠٠ قطعه عکس و خاطراتی که ٥٠٠ صفحه شدند و به صورت یک کتاب الکترونیکی منتشر کردهاند. اکتبر ٢٠١٨ هم قرار است یک کتاب ٣٠٠ صفحهای با اسناد و عکس به زبان فرانسه از خاطرات او منتشر شود. خانواده مولیتور همه عکسها و اسناد گمرکی و پستی را اسکن کردهاند تا دانشجوها و محققان و پژوهشگران بتوانند از آنها استفاده کنند. مارک میگوید اسنادی که در نمایشگاه میبینید ٤-٣درصد کل کلکسیون هم نمیشود ولی نقاشیها کامل است و عکسها هم مجموعه خوبی است.
لامبرت شخصیت متفاوتی داشت، میشل و مارک میگویند او در خانواده هم شخصیت بارزی بود. آدم خیلی باهوشی که سیاست داشت و سبک و سنگین میکرد. رفتارهای ایرانیها را میشناخت و دوست داشت با مردم تعامل و گفتوگو کند: «او علاقه خاصی به ایران داشت. قبل از اینکه برود حتی تندروهای مجلس هم که با حضور خارجیها مشکل داشتند میگفتند لامبرت باید بماند. طبیعی است که روی بعضی مسائل هم دیدگاههای منفی داشت. از زیرمیزی و رشوه متنفر بود و دوست نداشت فاصله زیادی بین مردم و دولت ایران باشد. سیستم مدارس را نمیپسندید. گاهی خیلی موفق پیش میرفت و گاهی دورههای سختی داشت. مثل دوران وبا و طاعون. با مرگ و زندگی خودش و دیگران دست و پنجه نرم میکرد. خودش هم در ایران وبا گرفت ولی درمان شد. در خاطراتش نوشته آنها که در دولت ایران کار میکنند نمیدانستند در دوران شیوع بیماریها چه کار کنند و توجهی هم نمیکردند.» لامبرت سعی کرد در زمان وبا به مردم کمک کند، به آنها تأکید کرد آب را بجوشانند، آن زمان مردهها را در چشمه غسل میکردند لامبرت جلوی این کار را گرفت چون مردم پایین دستی از همان آب مینوشیدند. آنت دستره میگوید او چنان مجذوب این کشور شد که سعی کرد آن را بشناسد و در آن ادغام شود: «هنگام بازگشت از ایران همان قدر که بلژیکی بود ایرانی هم شده بود. دغدغهاش کیفیت بهتر خدمات به مردمی بود که حقش را داشتند.»
آگوست، برادر بزرگتر لامبرت که زودتر از او به ایران آمده بود، ٨سال در ایران ماند: «در شرایط خیلی سختی کار میکرد.» باید برای ٢هزار کیلومتر مرز ایران از بالای ایران تا بلوچستان باجه میساخت و کنترل میکرد. حدود ٢٠ نفر کارمند به او برای این کار داده بودند: «حتی کسانی که برایش کار میکردند هم قاچاق میکردند و زیرمیزی هم مرسوم بود. بالادستیها هم میگفتند مقصر تویی چون زیردستانت را هم نمیتوانی کنترل کنی. گفت من نمیتوانم ٥٠٠ کیلومتر در روز بروم و ببینم. بحث شد و قهر کرد و در بلژیک استعفایش را داد. اما کامیل فرق داشت، او ٢٠سال در ایران ماند. با یک زن فرانسوی ازدواج کرد و بچههایش در ایران بزرگ شدند. تا آخر خدمتش هم مشکلی برای کارش ایجاد نشد. میخواهم خاطره خیلی مهمی بگویم.» خاطره مارک به سال ١٩٢٠ میلادی برمیگردد. کامیل آن زمان رئیسکل پست و گمرک ایران بود و برای یک کنفرانس مهمی در زمینه پست به مادرید رفت: «او آنجا ایران را معرفی میکند و نام ایران را در پست جهانی ثبت میکند. به هر قیمتی بود از حق دولت ایران دفاع میکند و میگوید دلیلی ندارد انگلیسیها در جنوب ایران باشند و کنترل مرز را به دست بگیرند. ایران یک کشور مستقل و آزاد است و انگلیسیها باید از ایران بروند. او موفق میشود رأی کل کنگره را برای رفتن انگلیسیها بگیرد. انگلیسیها خیلی از این موضوع ناراحت شدند. وقتی کامیل به تهران برگشت، انگلیسها از قبل به عوامل خودشان در دولت و روزنامهها پول داده بودند که به او حمله کردند. همه را بسیج کردند که چیزهای دروغ علیه او نوشتند و بیدلیل از کارش معلق شد. کامیل اصرار کرد گروه تحقیقی تشکیل شود که انگلیسها هم در آن باشند. در آن گروه معلوم میشود که کامیل مقصر نیست. برگشت سر جایش ولی دلش شکسته بود و خسته بود و بچههایش بزرگ شده بودند و ترجیح داد برود.»
غلامرضا امیرخانی، معاون کتابخانه ملی میگوید یکسال و نیم پیش از وجود چنین مجموعهای در بلژیک مطلع شدند و دو نفر در تهران و بلژیک کمک کردند تا کتابخانه با آنها تماس بگیرد: « شهریور سال ٩٦ با مارک مولیتور هماهنگ کردیم و در منزل ایشان ٣-٢ ساعتی صحبت کردیم و اصل عکسها را دیدیم و برای نمایشگاه توافق کردیم.» یک ماه بعد که ایشان به تهران آمد در حضور سفیر بلژیک و ریاست سازمان تفاهمنامهای بین ما و خانواده مولیتور برای نمایشگاه انجام شد.» تصاویر عکسها و اسناد در اختیار کتابخانه قرار گرفته است که از نظر اطلاعاتی ارزشمندند. امیرخانی میگوید میتوانیم کتابی را هم که قرار است منتشر شود به فارسی ترجمه و منتشر کنیم. خانه مارک پر از نشانههایی از ایران است. یادگاریها و خاطراتی که مدام از پدرشان شنیدهاند آنها را به گفته امیرخانی با ایران مأنوس کرده. فرشها، زیلو و گلیم و مینیاتورهای ایرانی. آنها جزییات آن مقطع تاریخی ایران را از خاطرات لامبرت به خوبی میدانند: «مجموعه آنها، اسناد بکر و دست نخوردهای است که بعد از صدسال به دست ما رسیده و بعضی از عکسها خیلی تکاندهندهاند.»
مارک و میشل چیزی از بتسی مادربزرگشان به یاد ندارند. بتسی سال ١٩٤١ قبل از اینکه بتواند قصهاش را به بقیه بگوید از دنیا رفت. آن زمان میشل یک سالش بود. مارک میگوید بلژیکیها خیلی قصه بلد نیستند. او فردوسی و حافظ را دوست دارد و میخواند و میشل هم کتابی از شعرهای فارسی دارد. در خانه تابلوها و فرشها و کتابهای خطاطی یادگار ایراناند: «ما رومیزیهای ایرانی هم داریم و هر شب برنج میخوریم.»
- کلمههای فارسی بلدید؟
مارک میگوید: سپاس. میشل به یاد میآورد که پدربزرگش به او میگفت: کوچولو.
منبع: روزنامه شهروند
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید