پایانی برای تفکر / امین ارژنگ

1395/9/29 ۰۸:۴۸

پایانی برای تفکر / امین ارژنگ

آیا می‎توان بدون داشتن تأیید جامعۀ علمی اندیشید؟ آیا می‎توان موازین و چهارچوب‎هایی که مجامع رسمی (حتی غیررسمی) ارائه می‎کنند را نادیده گرفت و بااین‌وجود به زندگی فکری ادامه داد؟ پاسخ ما به این سؤال که آیا بدون «دیگری» می‎توان اندیشید، با قاطعیت منفی است

 

نقدی به مقاله‌نویسی در علوم انسانی

آیا می‎توان بدون داشتن تأیید جامعۀ علمی اندیشید؟ آیا می‎توان موازین و چهارچوب‎هایی که مجامع رسمی (حتی غیررسمی) ارائه می‎کنند را نادیده گرفت و بااین‌وجود به زندگی فکری ادامه داد؟ پاسخ ما به این سؤال که آیا بدون «دیگری» می‎توان اندیشید، با قاطعیت منفی است؛ اما آیا در زمانۀ ما به غیر از مجامع آکادمیک و روشنفکری، «دیگری» دیگری (برای متفکر) وجود دارد؟ به نظر نمی‎رسد که به آسانی بتوان به سؤالات بالا پاسخ مثبت داد، من هم قصد ندارم سبک‎سرانه، داد مخالفت با هرآنچه که از آتوریته برخوردار است سر دهم؛ بااین‌همه، در زمینۀ مقاله‌نویسی انتقاداتی همواره ذهن مرا آماج خود قرار می‎دهند که در این رخصت -هرچند به نحو مجمل- قصد دارم با بیان آن‌ها، از یک سو به آن‌ها رسمیت ببخشم و از سوی دیگر از شدت عذاب وجدان مقصر خود بکاهم؛ هرچه نباشد، کلیسا و روان‌کاوی به ما آموخته‎اند: اعتراف، آرامش و «صلح با خویشتن» می‎آورد!

مقاله‌نویسی دست‎کم از دو جهت آزاردهنده است: جهت اول سر خم کردن در برابر نیهیلیست و بدتر از آن تبدیل شدن به عملۀ ساده‌دلی که علی‌رغم نیت خیرش آب به آسیاب وضع موجود می‎ریزد. به نظر می‎رسد بروز تب مقاله‌نویسی را می‎توان از علائم بیماری مهلکی دانست که متفکران بزرگی مانند هایدگر و نیچه از آن به نیهیلیست یاد می‎کنند. یک جنبه از تعابیر این بزرگان -دربارۀ پایان متافیزیک- می‎تواند این‌گونه تعبیر شود که زین‌پس جایی برای تفکر اصیل باقی نمانده است و گویی خود این متفکران آخرین حلقه از سلسلۀ متفکران بزرگ بوده‎اند، چنان‎که ما بیان روشن چنین تعبیری را در زبان ویتگنشتاین می‎یابیم که دیگر فیلسوف بزرگ امکان ظهور نخواهد داشت و ازاین‌پس تنها تکنسین -به زبان خودمان همان عمله- فلسفه وجود می‎یابد. در واقع ریشه‎‎های چنین بیاناتی را می‎باید در کانت و مقدمۀ او بر هر فلسفه‎ای در آینده جست‌وجو کرد.

در اینجا من نه قصد تقلیل گفته‎های این بزرگان را دارم و نه قصد ریشه‎یابی چنین بیاناتی، بلکه صرفاً قصدم نشان دادن یکی از پیامدهای واقعاً موجود، اما به‌زعم من، ناخوشایند آن است. تب مقاله‎نویسی یکی از این پیامدهاست که نه تنها به‌منزلۀ علامت بیماری ظهور کرده، بلکه خاصیت تب‎گونۀ آن بیماری را تشدید نیز می‎کند. فیلسوف مقاله‌نویس این پیش‎فرض را در پس خود نهان کرده که دیگر کتاب بزرگ ممکن نیست، تنها دن‎کیشوت‎ها به انقلاب‎های فکری باور دارند و خلاصه وضعیت همینی هست که هست، تنها در آن اصلاحات کوچک می‎توان کرد، اصلاحاتی که میزان کوچکی آن بیانگر فخر و مرتبت مصلح آن است و برای او القابی همچون متخصص و فوق‌تخصص به همراه می‎آورد (القابی که بعید می‎دانم -علی‌رغم نشانگری حقانیت کارآمدی در علوم طبیعی- در حوزۀ علوم انسانی نیز به‌حق مایۀ مباهات باشند).

البته شایسته و مناسب‎تر این است که فیلسوفان مقاله‌نویس را از تبار هگلیان راستی برشماریم که به پایان خوش تاریخ در ینگه دنیا اعتقاد راسخ قلبی -و بعضاً عقلی- دارند. راست بودن، محافظه‌کار بودن، با مقاله‌نویسی زیاد از حد جور درمی‎آید، خصوصاً اگر مقالات چنان تخصصی باشند که نتایجشان با چشم غیرمصلح قابل مشاهده نباشد. پیش‎فرض این است: آن‌قدر وضع موجود و ساختارهایش کامل و خداگونه‎اند که متفکر کاری بهتر از این نمی‎تواند داشته باشد که میکروسکوپ بر چشم به دنبال منفذها و شکاف‎هایی باشد که با مقالات خود آن را پر کند. آری فیلسوف مقاله‎نویس مانند سقراط قابله است، با این تفاوت که سقراط فرزندانی در مقیاس تلسکوپی به جهان می‎آورد که نه تنها اهل‌فن و نظر به تدقیق آن می‎پرداختند، بلکه عوام نیز از روشنایی آن بهره‎‎ها کسب می‎کردند؛ اما فرزندان متخصصان عرصۀ مقاله‎نویسی نه تنها از چشم جماعت پوشیده می‎ماند، بلکه مجال دیدن آن برای دیگر متخصصان نیز فراهم نیست، چه اینکه برای دیدن آن ابزار و ادوات خاصی لازم است. آدم وقتی این‎همه پنهان‎کاری را می‎بیند، وسوسه می‎شود بگوید حتماً ریگی به کفششان است: نکند فرزندشان نامشروع باشد! آیا اساساً چنین تولیداتی در عرصۀ علوم انسانی که بر جامعۀ انسانی تأثیرات نامحسوس دارند را می‎تواند جزء میراث فکری-‎فرهنگی قلمداد کرد؟

جهت دوم انزجار نگارنده -از مقاله‎نویسی- از جهت اول برمی‎آید، اما به همان اندازه مهم و اساسی است. آیا اساساً رخصتی به ‎نام «مقاله» امکان تفکر فلسفی را فراهم می‎آورد؟ آیا زبان میکروسکوپی -یا همان تخصصی- مقاله قادر است پدیده‎های ماکروسکوپی عالم انسانی را به نحوی متناسب بسامان درآورد؟ آیا نه این است که برای تفکر فلسفی، به زبانی اصیل نیازمند است و برای بارور کردن چنین زبانی مجالی بسیار فراخ‎تر از «مقاله» ضرورت دارد؟ بنابراین نقد نگارنده دو جهت دارد یکی اینکه هرگز در «مقاله» نمی‎توان زبانی اصیل به کاربست و دیگری اینکه زبان میکروسکوپی مقالات با پدیده‎های عالم ماکروسکوپی انسانی بی‎نسبت است.

اجازه می‎خواهم، منظورم از این مورد اخیر را با یک تمثیل از حوزۀ فیزیک جدید روشن کنم؛ در روزگار ما فیزیک نظری با بحران در مبانی خود روبه‎روست تا آنجا که با خطر تعطیلی مواجه -بلکه گرفتار آن- است، اما فیزیک کاربردی هر روز دستاوردی جدید به عالم انسانی معرفی می‎کند، دستاوردهایی که به‌سرعت وارد زندگی انسانی می‎گردند، بی‎آنکه از طریق توجیهی جایگاه خود را در عالم انسانی بیابند (نگارنده به‌عنوان یک دانشجوی علوم انسانی هنوز با نقد یا توجیهی مناسب از یک متفکر بزرگ راجع به یکی از محصولات فیزیک جدید (بمب اتم) که بزرگ‌ترین فاجعۀ قرن گذشته را رقم زد، برنخورده‎ام و بعید می‎دانم اساساً چنین نقد یا توجیهی از این محصول وجود داشته باشد). در فیزیک نیوتن و مخصوصاً در فیزیک باستان هر پدیده‎ای اعم از طبیعی یا صناعی جایگاه خود را در عالم انسانی داشت، اما در فیزیک جدید به‌هیچ‌وجه این‌گونه نیست؛ فیزیک جدید قادر به توجیه محصولات خود نیست. پشتوانۀ تولیدات بدون توجیه در عرصۀ فیزیک جدید، فروکاهش حقیقت به کارآمدی یا همان پراگماتیسم است.

در واقع پرسش این نیست که چه چیزی تولید می‎کنیم، بلکه این است که کارآمد است یا نه؟ اما چه چیزی فیزیک جدید را به اینجا کشاند، به عبارت بهتر، چه چیزی به تعطیلی فیزیک نظری انجامید؟ در فیزیک ارسطویی و نیوتنی ما با پدیده‎های عالم ماکروسکوپی سروکار داریم و در صدد کشف روابط میان چنین پدیده‎های هستیم. در فیزیک‎های سنتی پدیده از همان ابتدا در عالم انسانی حضور دارد و از قواعد عالم انسانی پیروی می‎کند؛ بنابراین از همان ابتدا با زبان انسانی -که تنها ساحت بروز اندیشۀ انسان می‎باشد- در هماهنگی کامل است و از قواعد آن پیروی می‎کند. بهترین شاهد برای ادعای ما، کار کانت در نقد عقل محض در نشان دادن نسبت زبان ما و فیزیک نیوتنی است؛ اما در فیزیک کوانتم اساساً چنین امکانی وجود ندارد، در فیزیک کوانتم ما با پدیده‎های میکروسکوپی سروکار داریم، پدیده‎هایی که نه تنها با زبان ما بیگانه هستند، بلکه خصلتی از خود نشان می‎دهند که مبنای زبان انسانی را به چالش می‎کشد. ما در آزمایشگاه‎های کوانتم -به‌وسیلۀ میکروسکوپ‎های پیشرفته- شاهد آن هستیم که پدیده‎ای اصل تناقض را نفی می‎کند، ما قادر هستیم چنین مشاهداتی را در یک نامساوی ریاضیاتی بیان کنیم و از این نامساوی ریاضیاتی به منظور بهره‎بری از این پدیده کمک بگیریم، اما قادر به درک این پدیده نیستیم، چراکه قادر به بیان آن در زبان انسانی -که در مقیاسی ماکروسکوپی شکل گرفته و کاربست دارد- نیستیم.

آنچه فیزیک کوانتم به ما می‎آموزد این است که عالم میکروسکوپی از قوانین و اصولی متفاوت از عالم ماکروسکوپی پیروی می‎کند، تا آنجا که اصلی‎ترین مفروض عالم ماکروسکوپی در حوزۀ میکروسکوپی از اعتبار ساقط می‎شود؛ بدین‎ترتیب، ما قادر به بیان -و به تبع آن قادر به درک- آنچه در حوزۀ میکروسکوپی می‎گذرد، نیستیم. فیزیک‎دان کوانتمی صرفاً قادر به محاسبه، کنترل و هدایت آنچه در حوزۀ میکروسکوپی می‎گذرد، است، ولی در مقام تبیین آنچه رخ داده، نمی‎تواند از حد شطحیات فراتر رود.

 با وصفی که ذکرش رفت، پرسش ما از فیلسوف مقاله‎نویس این است: اگر آنچه در سطح خرد و کلان رخ می‎دهد قوانینی مطفاوت[1] با هم داشته باشند، با چه مجوزی -متفکران علوم انسانی- تلسکوپ‎هایشان را با میکروسکوپ تاخت زده‎اند؟ دانشمندان علوم طبیعی و مهندسی به کارآمدی تخصص‎شان دلخوشند، اما ریزبینی در علوم انسانی گره از کدام عقده می‎گشاید؟ آیا می‎توان در اندیشیدن به عالم انسانی «نظر برای نظر» را کنار گذاشت و پراگماتیستی عمل کرد؟ بی‎شک عالم انسانی به‌مثابه یک کل، روح تاریخی، اندیشه به‌منزلۀ تاریخ آن و اموری ازاین‌قبیل اولین قربانیان تب مقاله‎نویسی خواهند بود.

به نظر می‎رسد هر اندازه که نوشتن مقاله‎ای در پزشکی عنبیۀ چشم چپ نشانۀ کارآمدی و مایۀ مباهات است، نوشتن مقاله‎ای با عنوان زن در آثار ارسطو نشانۀ بطالت و مایۀ سرافکندگی است. اگر بخواهیم زیاد از حد منصف باشیم، باید بگوییم: یک مقالۀ خوب در علوم انسانی در بهترین حالتش، شرح و تفسیر یک مفهوم، روش یا بصیرت در نظام فکری یک متفکر است؛ یعنی متنی منقطع و دست‌چندم که کعبۀ آمالش یا ارائۀ نظام‌مند وجهه‎ای از تفکر یک متفکر است و یا تلاشی است برای ساده‌سازی گلوگاه‎های پرابلماتیک یک تفکر، برای هضم آسان آن توسط هاضمه‎های حساس! به زبان ساده، مقاله در نهایت خود وجودی لغیره دارد؛ یا ابزاری کمک آموزشی است، یا وسیله‎ای است برای تثبیت وضعیت موجود فکری: پایانی برای تفکر!

 

ارجاعات:

[1] مراد از نوشتن این کلمه با «طا» به جای «ت» این است که چه‌بسا این دو حوزه در بی­ربطی و گسست کامل از یکدیگر باشند؛ یعنی حتی تضاد و تناقض را هم نپذیرند و از آن بالاتر این دو را نتوان در یک فضا قرار داد که حکم به تنافر میان آن‌ها کرد. به‌طورکلی منظور غیرقابل قیاس بودن است. به یاد داشته باشیم که کلمۀ قوانین نیز در اینجا صرفاً یک استعاره برای تبادر به ذهن است.

منبع: فرهنگ امروز

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: