1393/2/4 ۱۰:۰۰
دنیل مویال شروک کتاب «فهمیدن در باب یقین ویتگنشتاین» را با بررسی تفاوتی که ویتگنشتاین بین «یقین عینی» و «دانش» قائل میشود، شروع و اشاره میکند که برای ویتگنشتاین یقین عینی قابل توجیه و دلیلمند نیست.
محمدزهیر باقری نوعپرست : «در باب یقین»، کتابی است که حاصل یادداشتهای ویتگنشتاین در روزهای آخر عمرش است؛ [این اثر به قلم مالک حسینی به فارسی ترجمه شده است]یادداشتهایی که شامل بحث «در باب رنگها» نیز میشد، ولی آن بخش سپس به صورت جداگانهای به چاپ رسید. نام این کتاب را نیز شاگردانش با توجه به محوریت بحث یقین در یادداشتهای ویتگنشتاین انتخاب کردهاند. این کتاب در واقع واکنش ویتگنشتاین به نوشتههای جرج ادوارد مور؛ «اثبات جهان خارج و دفاع از عقل سلیم» است. نوشتههایی که انگیزه نگارش آنها سفر ویتگنشتاین به نیویورک و ملاقات با شاگرد سابقش نورمن ملکوم است. «در باب یقین» نسبت به «رساله منطقی فلسفی» و «پژوهشهای فلسفی» کمتر کانون توجه بوده است، هر چند در سالهای اخیر با تلاش چند فیلسوف ویتگنشتاینی این کتاب به کانون توجه تبدیل شده است. خانم دنیل مویال شروک فیلسوف انگلیسی، کتابی را به بررسی «در باب یقین» اختصاص داده است که نخستین بار در سال 2004 توسط انتشارات پل گریو مک میلان به انتشار رسیده و در سال 2007 تجدید چاپ شده است. این کتاب که «فهمیدن در باب یقین ویتگنشتاین» نام دارد، یکی از مهمترین و نخستین کتابهایی است که به بررسی کتاب «در باب یقین» اختصاص یافته و مورد توجه بسیار قرار گرفته است. ابتدا به بررسی مختصر این کتاب میپردازیم و سپس چند نکته انتقادی به آن را مطرح میکنیم.
دنیل مویال شروک کتاب «فهمیدن در باب یقین ویتگنشتاین» را با بررسی تفاوتی که ویتگنشتاین بین «یقین عینی» و «دانش» قائل میشود، شروع و اشاره میکند که برای ویتگنشتاین یقین عینی قابل توجیه و دلیلمند نیست. بنابراین، در «یقین عینی» یا به تعبیر ویتگنشتاین «لولاها» (که از تمثیل لولای در که نقطه اتکای حرکت در است، برگرفته شده است) شک و سؤال معنی ندارد و نمیتوان در مورد آنها به صورت مداوم و روشمند اشتباه کرد. به همین شکل، باور نیازی به دلیل ندارد، ولی دانش دارد؛ از همین رو، مویال شروک عنوان میکند که برای ویتگنشتاین، «دانش»، باور توجیه شده است. «یقین عینی»، باوری غیر معرفتی است که زیربنای دانش ماست، مانند بستر یک رودخانه، بنابراین باوری است غیرگزارهای و غیرقابل بیان.
ë وجه تمایز یقین و دانش مویال شروک اشاره میکند که ویتگنشتاین برای اشاره به جملاتی که حاوی یقینها هستند، از عبارت satz استفاده میکند که در زبان آلمانی هم به معنای جمله به کار میرود و هم به معنای گزاره؛ ولی در کتاب «در باب یقین» باید آن را «جمله» ترجمه کرد، چرا که اگر گزاره باشد حاوی معرفت و قابل بیان خواهد بود، در حالی که ویتگنشتاین در بخش اول «در باب یقین» خلاف این را گفته است. مویال شروک اشاره میکند که اصرار ویتگنشتاین به تفاوت گذاردن بین باورهای گزارهای و غیرگزارهای این است که بتواند قیاسپذیری بین «یقین»های ما و «دانش» ما را حفظ کند. سپس به تعریف ویتگنشتاین از گزاره میپردازد. مویال شروک با اشاره به نگرش ویتگنشتاین در دورههای ابتدایی فکریاش به گزاره، به بررسی این بخش میپردازد. از نظر ویتگنشتاین، یک گزاره دوقطبی است، یعنی یا صحیح است یا غلط، بنابراین گزارههای تحلیلی یا ترکیبی- پیشینی از نظر او گزاره به حساب نمیآمدند. به عنوان مثال «سیاه تیرهتر از سفید است» برای ویتگنشتاین یک گزاره به حساب نمیآید. علاوه بر اینها، قوانین استنتاج و گزارههای ریاضیاتی نیز برای او گزاره به حساب نمیآمدند. بر اساس آنچه ویتگنشتاین به آن قائل بود، 3+2=5 نه صحیح است نه غلط، چرا که نقض آن صرفاً غلط نیست بلکه غیرممکن و غیرقابل تصور است و نمیتوان به آن فکر کرد. این موضع در مورد گزاره نبودن معادلات ریاضی و منطق مربوط به ویتگنشتاین تا قبل از دهه 1930 میشود و بعد از آن کم کم رنگ میبازد. هرچند این امر مورد تأکید مویال شروک در این کتاب است. بنابراین شرط غیرگزاره بودن یک جمله این است که نتوان در آن شک کرد. مویال شروک در اینجا به یادداشت شماره 401 برگهها اشاره میکند که در آن ویتگنشتاین مینویسد: «من هوشیارم- این بیانی است که شک در مورد آن ممکن نیست- چرا نباید با این بیان یکی در نظر گرفته نشود: من هوشیارم یک گزاره نیست؟» در ادامه مویال شروک اشاره میکند که ویتگنشتاین از کتاب «رساله منطقی فلسفی» تا «در باب یقین»، نسبت به محدودیت آنچه میتوان گفت با توجه به زمینه آن سخن تأکید دارد، هرچند این گستره با گذر زمان فراختر میشود. در حالی که در رساله منطقی فلسفی، تجربی بودن گزارهها آن را قابل بیان میکند. در دوره دوم فکری او قابل بیان بودن با زمینه به طور مشخص محدود میشود. ë در یقین عینی شک و سؤال جایی ندارد پس از این بخش، به مهمترین بخش کتاب مویال شروک از منظر ویتگنشتاینشناسی میرسیم. او در این بخش به بررسی «لولاها» میپردازد. با وجود این که این واژه تنها چند بار در کتاب «در باب یقین» ظاهر میشود، در کتاب مویال شروک نقشی اساسی دارد. میتوان گفت این گستردهترین بحث موجود در مورد لولاها پس از انتشار کتاب در باب یقین است. از نظر مویال شروک این ویژگیها بین لولاها یکسان است: شکناپذیر، بنیادی، غیرتجربی، گرامری، پیشینی (او در نوشتههای بعدیاش این ویژگی را نفی میکند) غیرقابل بیان و عملی. مویال شروک نشان میدهد که برای ویتگنشتاین به لحاظ منطقی شک کردن در مورد لولاها غیرممکن است. همچنین لولاها نه صحیح هستند و نه غلط و به همین دلیل نمیتوان در مورد آنها شک کرد. همچنین لولاها بی معنا هستند و نمیتوان آنها را بیان کرد. اگر شخصی بگوید «قرمز یک رنگ است» بیمعنی است چرا که یک قاعده را بیان کرده است و وقتی بگوید «قرمز رنگ نیست»، باز هم بی معنی است چرا که یک قاعده را نفی کرده است. (فرض بر این است که این شخص به یک زبان مسلط است و این جملات را میگوید، یک کودک هنگام یادگیری این گونه جملات را میگوید، در واقع در حال یادگیری قواعد است). مویال شروک این نکته را به خوبی در یک جمله عنوان میکند؛ «یقینهای بنیادی ما در عمل کارکرد دارند نه در واژگان» (ص 96). با وجود این که مویال شروک تأیید میکند که ویتگنشتاین هیچ اصلی را برای تمایز بین لولاها ارائه نمیکند، ولی با توجه به این که تفاوتهایی بین آنها قائل شده است سعی میکند اصولی در مورد آنها را استخراج کند. لولاها [یقین عینی] در کتاب «در باب یقین» به دستههایی تقسیم میشوند: اول، لولاهای زبانی که استفاده ما از واژگان و عددها را تعیین میکنند، لولاهای شخصی که به زندگی شخصی ما مرتبط میشوند، لولاهای محلی که بنیان دانش افراد مکان یا زمانی خاص را بنا مینهند و لولاهای جهانشمول که به هیچ عنوان نمیتوان متصور شد که تغییری کنند. از نظر مویال شروک، برخی از لولاها طبیعی و حیوانی هستند و مانند بقیه قاعدهها با تمرین یاد گرفته میشوند. همچنین از نظر او لولاهای زبانی بدون خطا هستند. لولاهای شخصی بنیان آنچه ما به عنوان یک فرد درباره خود میگوییم را بنا مینهند. در این بخش مویال شروک به لولاهای خودزندگینوشتی قایل است که مرتبط به خود شخص است و لولاهای ادراکی که شامل حواس پنج گانه و ادراک درد و لذت میشود. لولاهای محلی به فرهنگ یا گونه زندگی محلی ما مرتبط میشوند، بنابراین گذرا و جغرافیایی هستند، در حالی که لولاهای جهانشمول تصویر ما انسانها از جهان را تشکیل میدهد که داربست فکری انسانها است. ë سناریوهای شکگرایانه در بخشهای بعدی مویال شروک به بررسی شکگرایی میپردازد. از نظر ویتگنشتاین شکگرایی اهمیت چندانی ندارد، چرا که شکهای شکگرایانه از نظر او در واقع شک به حساب نمیآیند. از نظر شکگرایان، آنچه ما یقینی میدانیم، به لحاظ عملگرایانه یقینی میدانیم، یعنی چون در جهان بودن ما و برخورد ما با آن نتیجه میدهد، اینچنین میکنیم ولی دانش یقینی نسبت به آن نمیتوانیم داشته باشیم. از همین رو برخی از مفسرین مانند مایکل ویلیامز بر این باور هستند که لولاها بنیانهایی هستند که به زمینه خود وابسته هستند، بنابراین این که ما آنها را به عنوان بنیان در زندگی روزمره میپذیریم، عملگرایانه است و ذهنی نیست یا به عبارتی دانشی نسبت به آنها نداریم. از نظر ویلیامز در زمینه فلسفی میتوان لولاها را مورد بررسی قرار داد و در مورد آنها شک کرد. مویال شروک با بررسی نظرات او عنوان میکند این فعالیت مورد نظر ویلیامز مستلزم این است که لولاها را «معرفتی» در نظر بگیریم در صورتی که چنین نیستند. مویال شروک میگوید لولاها را هرگز نمیتوان در موردشان شک کرد، آنچه ما در مورد آن شک میکنیم، همتای (doppelganger) توصیفی لولاها است که در زمینههای دیگر به کار میروند. مثلاً وقتی ما میگوییم «آیا دست من وجود دارد»، میتواند به صورت یک لولا مطرح شود که گفتن آن بی معنی است، ممکن است در حال آموزش به یک کودک باشیم که میخواهد زبان یاد بگیرد یا پیامی را به کسی برسانیم که در این صورت معنادار است ولی دیگر لولا نیست. چرا که زمینهای دارد و با توجه به آن زمینه معنادار میشود. ولی شکگرایان در مورد لولاها شک میکنند که این نوع شک بی معناست. با توجه به این رویکرد، مویال شروک حملهای همهجانبه را به شکگرایانی چون دکارت انجام میدهد. او میگوید گزارههایی مانند آنچه دکارت عنوان کرده است (ممکن است شیطان در حال فریب من باشد و حواس پنج گانه من را گمراه کند و هیچ معرفتی از جهان نداشته باشم، همه چیز توهم باشد) در زمینه داستانهای تخیلی معنادار است، ولی این که این گزاره را از زمینه خود خارج کنیم و آن را وارد فلسفه کنیم، دچار اشتباه شدهایم. چرا که این نوع گزارههایی که از زمینه خود خارجشان میکنیم، نمیتوانند تأثیری بر لولاهای [یقین عینی] ما بگذارند. علاوه بر این، مویال شروک به برخی از سناریوهای شکگرایانه اشاره میکند، مانند این که «شاید من مرده باشم»، «شاید شخصی این افکار را در ذهن من میگذارد» (شبیه مغز در خمره) اختلالهای روانی مربوط به روانپزشکی هستند، ولی شک گرا مشکلش این است که بر اساس این باورها عمل نمیکند، بنابراین، در واقع شک ندارد بلکه صرفاً این گونه وانمود میکند.
ë موضع ویتگنشتاین در برابر شکگرایان اثر مویال شروک اثری در خور توجه است، نه الزاماً به خاطر این که هر آنچه نوشته است، قابل توجه است. «در باب یقین»، یادداشتهای ناتمام ویتگنشتاین است که تا آخرین لحظههای زندگیاش سرگرم اندیشیدن و نوشتن آنها بوده است و سبک نوشتار ویتگنشتاین و همچنین پیچیدگی بحث مانند ماهی فراری است که به چنگ آوردنش غیرممکن به نظر میرسد. «در باب یقین» از اواسطش تغییر لحن پیدا میکند و مفسرین بر سر این که بر کدام بخش تأکید بیشتری کنند، اختلاف نظر دارند. از یک جهت بخش دوم بر بخش اول برتر است چرا که ویتگنشتاین با اندیشیدن بیشتر به بخش دوم رسیده است. از جهت دیگر بخش دوم حاصل نوشتههای او در دوره وخامت بیماری و استفاده از دارو و غیره است که به نظر، تنها دلیل بیتوجهی به بخش دوم میتواند باشد. در حالی که در بخش اول بر غیر قابل بیان بودن لولاها تأکید میکند در نیمه دوم اینچنین نیست و چندین بار ویتگنشتاین در مثالهایی از این که نسبت به لولاها دانش دارد سخن میگوید. مثلاً شمارههای 356 تا 360 یا در شماره 387، 441 یا 662 و طبیعتاً مویال شروک برای تفسیر مورد نظر خود این بخشها را نادیده میگیرد. همچنین ویتگنشتاین بین بیان گزارههای بی اهمیت و بی معنا تفاوت قائل میشود مثلاً در شماره 460 این تفاوت را در بیان «این یک دست است» خاطرنشان میکند. بنابراین، میتوان گفت برخلاف آنچه مویال شروک میگوید، گزارههایی مانند «قرمز یک رنگ است» یا «سیاه تیرهتر از سفید است»، بی اهمیت هستند ولی بیمعنی نیستند. علاوه براین مویال شروک بارها عنوان میکند که گزارههای ریاضی برای ویتگنشتاین نه صحیح و نه غلط هستند، در حالی که این مدعا هیچ جایی در «در باب یقین» ندارد و همان طور که پیشتر گفته شد، این نگرش به قبل از 1930 ویتگنشتاین برمیگردد. در ضمن ویتگنشتاین در شمارههای 655 و 657 عنوان میکند که نسبت به 12*12=144 معرفت دارد، بخشی که مویال شروک نسبت به آن بی توجه است. همچنین برخلاف آنچه مویال شروک میگوید، ویتگنشتاین شکگرایی را بیمعنی نمیداند هرچند نسبت با آن همدلی ندارد. به عنوان مثال در شماره 338 یا 529 تا جایی که شکگرایی در عمل اختلالی ایجاد نکند آن را جایز میداند. در آن صورت شکگرایی نزد ویتگنشتاین یک نوع خصوصیت شخصیتی میشود، که در آن برخی افراد اموری را که دیگران به آنها توجهی نمیکنند بیشتر مورد توجه قرار میدهند و خود و دیگران را آزرده میکنند. علاوه بر این، باید عنوان کرد بهرغم این که مویال شروک علاقه دارد شکگرایی که نوعی فلسفهورزی است را با اختلالهای روانی پیوند زند، ویتگنشتاین ما را به تفاوت بین این دو فرا میخواند. به عنوان مثال در شماره 467 مثالی که میآورد نشان میدهد هنگامی که دو نفر بحث فلسفی کنند راجع به این که آیا این درختی که روبهروی ما است درخت است یا نه، به نظر دیگران دیوانه میآیند ولی دیوانه نیستند و صرفاً در حال فلسفیدن هستند. در نهایت، مویال شروک عنوان میکند که سخنان شکگرایان در مواردی مانند سخنان افراد دارای اختلال روانی است، مانند «آیا من مردهام»، و آنها را بی معنا میداند، چرا که لولاهای [یقین] ما را زیر سؤال میبرند. این در حالی است که هنگامی که شخص دارای اختلال روانی میگوید «من مردهام» در حالی که لولاهای ما را (زنده بودن شخص برای این که بتواند سخن بگوید) زیر سؤال میبرد ولی بیمعنی نیست. رونالد دیوید لینگ، روانپزشک وجودگرای اسکاتلندی در کتاب «خویشتن از هم گسیخته» مینویسد که رفتار و سخنان عجیب افراد دارای اختلال ذهنی، راهی برای انتقال مشکلات و اضطرابشان است. با توجه به این سخن، زمینهای وجود دارد، یعنی انتقال دادن و بیان غیرمستقیم مشکلات که بر اساس آن عنوان کردن جملاتی مانند «من مردهام» را برای شخص دارای اختلال، معنادار میکند.
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید