صفحه اصلی / مقالات / دائرة المعارف بزرگ اسلامی / تاریخ / آل مهلب /

فهرست مطالب

آل مهلب


نویسنده (ها) :
آخرین بروز رسانی : جمعه 2 خرداد 1399 تاریخچه مقاله

آلِ مُهَلَّب، خاندانی اصلاً ایرانی نژاد منسوب به مهلّب بن ابی صُفره که در اوایل ظهور اسلام برآمد و لااقل تا سدۀ 7 ق / 13 م امیران، وزیران، شاعران و دانشمندانی از آن برخاستند.
نیای این خاندان مردی بافنده از مردم خارک بود به نام بَسْخَرّه یا بَسْفَرّه (بسیار فره) که در منابع عربی از او به شکل بَسْخَره پسر بهبوذان (ابن رسته، 206) و فَسْخَراء (اصفهانی، 14 / 299) یاد شده است که به عُمان رفت و ادعا کرد که از قبیلۀ اَزْد است (ابن رسته، 205، 206) و ازدیان سپس او را در میان خود پذیرفتند (یاقوت، معجم البلدان، 2 / 387). از‌همین‌رو نویسندگان بعدی بدون اشاره به این معنی، او را از قبیلۀ ازد دانسته و نسبش را تا ازد رسانده‌اند (ابن سعد، 7 / 101؛ ابن حجر، 4 / 108؛ اصفهانی، 18 / 8، 9). بسیاری از نویسندگان متقدم، نام عربی مشهور او را به اختلاف، «ابوصفره» ظالم ابن سارق یا قاطع بن سارق بن ظالم (ابن حجر، 4 / 108) یا سرّاق (ابن سعد، 7 / 101) یا غالب بن سرّاق (اصفهانی، 18 / 8) نوشته‌اند، در‌حالی‌که اصفهانی ( اغانی، 14 / 299-300) به استناد شعر کعب الاشقری، ابوصفره را نام عربی شُناس یا ظالم، پسر مرداذاء (ظاهراً: مرد آزاد) و نوادۀ فسخراء دانسته است. و یاقوت (معجم البلدان، 2 / 387) ابوصفره را معرب بسخره دانسته است، درحالی‌که ابن حجر (4 / 108) بر آن است که این نام را پیامبر اکرم (ص) به‌سبب ردای زردرنگی که بسخره به هنگام بیعت در حضور وی بر تن داشت، به او داد. به‌رغم این روایت (قس: همو، 4 / 109، که بر‌اساس روایتی دیگر دیدار ابوصفره از پیامبر را نادرست پنداشته و انتخاب این نام را از سوی عمربن خطاب دانسته است) معلوم نیست که ابوصفره دقیقاً چه زمانی به دین اسلام گرویده است. با اینهمه گفته‌اند که او نیز در زمرۀ مرتّدان عرب بود که در روزگار خلافت ابوبکر از دادن زکات سرباز زدند و در جنگ با نیروهای خلیفه شکست خوردند. بر‌اساس روایتی دیگر، ابوصفره وقتی به اسارت مسلمانان افتاد، هنوز نوجوانی نابالغ بود. ابوبکر که می‌خواست همۀ اسیران را به گناه ارتداد از دم تیغ بگذراند، به توصیۀ عمر از این کار منصرف شد و آنان را آزاد ساخت (همو، 4 / 108؛ ابن قتیبه، المعارف، 399) و به قولی به زندانشان افکند (ابن سعد، 7 / 102).
ابن خلکان (5 / 351) در درستی این روایات سخت تردید کرده و بر آن است که ابوصفره در میان آن اسیران نبوده و اصلاً ابوبکر را ندیده است. گذشته از آن وی می‌افزاید: چگونه ابوصفره در سنین نوجوانی به اسارت سپاه خلیفه درآمد در‌حالی‌که پسرش مهلّب در روزگار پیامبر (ص) و مقارن فتح مکه زاده شده بود (قس: ابن حجر، 3 / 535).
به هرحال ابوصفره که به خدمت عثمان بن ابی العاص امیرِ عمان و بحرین پیوسته بود، در 23 ق / 644 م همراه حَکَم بن ابی ‌العاص برادر عثمان، به جنگ با شهرک که هنوز در فارس با مسلمانان سخت مخالفت می‌ورزید، به تَوَّج رفت و فرماندهی بخشی از سپاه حکم را به عهده گرفت (طبری، 1 / 2699). چنین می‌نماید که ابوصفره پس از عزل شدن عثمان بن ابی العاص از امارت بحرین و عمان، با او به بصره رفته و در همان شهر اقامت گزیده است (ابن رسته، 206). از آن پس خبر چندانی از او در دست نیست. چنین می‌نماید که ابوصفره به علی بن ابی طالب (ع) گرایش داشته، زیرا از شرکت قبیله‌اش در جنگ جمل بر ضد علی (ع) اظهار دلتنگی می‌کرد (ابن اثیر، الکامل، 3 / 363). گفته‌اند ابوصفره در راه صفین درگذشت (همانجا). پس می‌بایست در 37 ق / 657 م درگذشته باشد.
در اینجا به برخی از افراد این خاندان که آگاهیهایی از آنان به دست آمده اشاره می‌شود:
1. ابوسعید مهلّب بن ابی صفره (8؟-82 ق / 629-701 م). گفته‌اند که او مقارن فتح مکه به دست پیامبر (ص) در 8 ق / 629 م زاده شد (ابن حجر، 3 / 535). از آن پس تا روزگار معاویه از او آگاهیی در دست نیست، ولی چنین می‌نماید که به سپاهیگری می‌پرداخت و در 42 ق / 662 م همراه جنگجویان مسلمان به جنگ با سیستانیان رفت (خلیفة بن خیاط، 1 / 237). آنگاه که معاویه، حکم بن عمروغفاری را به امارت خراسان فرستاد، مهلب همراه او تا هرات و جوزجان پیشروی کرد (44 ق / 664 م) و در این جنگها شجاعت و سخت‌کوشی خود را به اثبات رسانید (یعقوبی، 2 / 222). وی ظاهراً از همان‌جا به پیشروی خود ادامه داد و پاره‌ای از مناطق کوهستانی کابل را نیز تصرف کرد (خلیفة بن خیاط، 1 / 239)، ولی در خراسان نماند و پس از جنگ جبل الاشل در 50 ق / 670 م آن سامان را ترک کرد. در 61 ق / 680 م که سلم ابن زیاد از سوی یزید بن معاویه امارت خراسان یافت، مهلب نیز دوباره با او وارد خراسان شد (طبری، 2 / 393) و به جنگ با طرخون پادشاه سغد (قس: گردیزی، 245 متن و حاشیه) که به درخواست خاتون، فرمانروای بخارا، به جنگ با مسلمانان آمده بود، پرداخت و سرانجام بر او چیره شد (نرشخی، 58-60؛ یعقوبی، 2 / 252) و سایر امیران غیرمسلمان خراسان را مجبور به پرداخت جزیه کرد (طبری، 2 / 394). هنگامی که سلم بن زیاد در 64 ق / 683 م پس از مرگ یزیدبن معاویه، به علّت پریشانی اوضاع خراسان و مخالفت مردم، آن سامان را به قصد سرخس ترک گفت، به‌سبب لیاقت و جنگجویی مهلب، وی را به جانشینی خود برگماشت (ابن اثیر، همان، 4 / 155)، ولی چون سلم مجبورشد بخشهایی از خراسان را به سلیمان بن مَرثَد و عبداللّٰه بن خازم دهد، مهلب نیز جای خالی کرد و از خراسان بیرون رفت (طبری، 2 / 489).
چنین می‌نماید که شورش مردم خراسان بر سلم بن زیاد و نیز خروج مهلب از خراسان، با قیام عبداللّٰه بن زبیر بر ضد امویان و اعلام خلافت خویش در مدینه بی‌ارتباط نبوده است، زیرا مهلب بلافاصله به عبداللّٰه بن زبیر پیوست و در 65 ق / 684 م از سوی او به امارت خراسان منصوب شد. در این میان ازارقه ــ گروهی از خوارج منسوب به نافع بن ازرق ــ که با استفاده از اوضاع نابسامان خلافت می‌کوشیدند مناطقی را به تصرف درآورند، به بصره تاختند. مهلب که عازم خراسان بود به خواهش بزرگان بصره پذیرفت که ازارقه را از آن شهر دور سازد بدان شرط که هر چه تصرف کند از آنِ خود او باشد (همو، 2 / 584). این توافق سپس به تأیید عبداللّٰه بن زبیر نیز رسید و مهلب پس از جنگهایی خوارج را سرکوب کرد (ابن اثیر، همان، 4 / 195-200). این پیروزی چنان مهلب را در میان بصریان محبوب کرد که بصره را به نام او «بصرۀ مهلب» خواندند (ابن قتیبه، المعارف، 399). جنگهای مهلّب با ازارقه در عراق و ایران بخش مهمی از تاریخ زندگی اوست. وی از 65 تا 77 ق / 684 تا 696 م تقریباً پی‌درپی با ازارقه جنگ می‌کرد. حکومت مهلب بر خراسان دیری نپایید، زیرا در 67 ق / 686 م که مُصْعَب بن زبیر خواست مختار ثقفی را در کوفه سرکوب کند، مهلب امارت فارس داشت و از شرکت در جنگ با مختار تن زد، ولی سرانجام با میانجیگری محمّد بن اشعث (ابن اثیر، همان، 4 / 268) سپاه آراست و به مصعب پیوست (طبری، 2 / 720، 722، 725). مهلب پس از پایان کار مختار، دیگر به فارس بازنگشت و از سوی مصعب که می‌خواست میان خود و عبدالملک مروان خلیفۀ دمشق، سدّی پدید آوَرَد، به امارت موصل و جزیره و ارمنستان و آذربایجان منصوب شد (ابن اثیر، همان، 4 / 275). وی اندکی بعد به جنگ ازارقه در اهواز رفت و در جنگ میان عبدالملک بن مروان و مصعب بن زبیر شرکت نجست، ولی چون مصعب کشته شد، مهلّب بی‌درنگ به اطاعت عبدالملک گردن نهاد و از مردم برای او بیعت گرفت (همان، 4 / 334؛ طبری، 2 / 807، 822). در 72 ق / 691 م از سوی خالدبن عبداللّٰه امیر بصره به حکومت اهواز منصوب شد و از آن پس تا 77 ق / 696 م سر‌در‌پی ازارقه نهاد و آنان را تا فارس تعقیب کرد و سرانجام بر سراسر فارس چیره شد (ابن اثیر، همان، 4 / 437). حَجّاج ابن یوسف ثقفی که در این هنگام حکومت عراق و قسمتهایی از ایران را داشت، والیانی بر شهرهای فارس گمارد، ولی به فرمان عبدالملک «خراج جبال فارس و دارابگرد و اصطخر و فسا» را به مهلب واگذاشت (طبری، 2 / 1003-1004) تا بتواند از طریق مالیات آن شهرها، مخارج جنگ با ازارقه را تأمین کند (ابن اثیر، همان، 4 / 437). با اینهمه چنین می‌نماید که از این پس میان وی و خوارج جنگ مهمی رخ نداده باشد. مهلب در 78 ق / 697 م (خلیفة بن خیاط، 1 / 386: 79 ق) امارت خراسان و سیتان یافت (طبری، 2 / 1033) و اندکی بعد به ماوراء‌النهر لشکر کشید. در 80 ق / 699 م کَش و نَسَف را به محاصره گرفت (خلیفة بن خیاط، 1 / 360) و پسر خود یزید را به جنگ امیر خُتل فرستاد (ابن اثیر، همان، 4 / 453). لشکرکشی او به ماوراء‌النهر تا 82 ق / 701 م به درازا کشید و او سرانجام با مردم کش در مقابل فدیه صلح کرد و به مرو بازگشت (طبری، 2 / 1080). به روایت خلیفة بن خیاط (1 / 360)، مهلب هنگامی که کش را محاصره کرده بود، عبدالرحمن بن محمد اشعث امیر سیستان (گردیزی، 246) او را به نافرمانی از حجاج دعوت کرد و مهلب دست از محاصره برداشت و بازگشت، اما درستی این روایت قابل تردید است، زیرا نه تنها مورخان دیگر از این واقعه یاد نکرده‌اند، بلکه ذکری از بروز دشمنی میان حجاج و مهلب در مآخذ نیست. حتی گفته‌اند که حجاج نسبت به مهلب بسیار مهر می‌ورزید و عراقیان را بندۀ او می‌خواند (ابن اثیر، همان، 4 / 441). مهلب در راه بازگشت به مرو، در محلی به نام زاغول (طبری، 2 / 1082) بیمار شد و پسر خود یزید را به جانشینی برگزید (ابن‌اثیر، همان، 4 / 475) و اندکی بعد درگذشت.
مهلب علاوه‌‌بر جنگجویی، به شاعران نیز اقبال تمام داشت و عطایا و صلات گران به آنان می‌بخشید (اصفهانی، 15 / 15، 19 / 16). شاعرانی چون کعب الاشقری از جملۀ ستایندگان او بودند (همو، 13 / 62).
2. ابوفراس مُغیرة بن مهلب (د رجب 82 ق / اوت 701 م)، ظاهراً بزرگ‌ترین پسر مهلب بود. مغیره در جنگهای پدر با خوارج شرکت داشت. در 68 ق / 687 م که مهلب از فارس به نزد مصعب‌بن زبیر آمد، مغیره را به جای خود در آنجا گمارد (ابن‌اثیر، همان، 4 / 282). به نظر می‌رسد که او در همان‌جا ماند تا آنکه با آغاز جنگ میان زبیریان و مروانیان، به خالدبن عبداللّٰه بن خالد بن اسید پیوست (همان، 4 / 307). در 73 ق / 692 م به فرمان خلیفه همراه عمربن عبیداللّٰه بن معمر به جنگ ابن فدیک در بحرین رفت (طبری، 2 / 853). از آن پس تا حکومت پدرش مهلب بر خراسان، خبری از او نیست. در 78 ق / 697 م که مهلب حکومت خراسان یافت، مغیره نیز با او به آن سامان رفت. در 80 ق / 699 م مهلب به ماوراء‌النهر حمله برد و مغیره را به جای خود در مرو گمارد. او در همان‌جا بود تا در 82 ق / 701 م مدتی قبل از پدرش درگذشت (همو، 2 / 1077؛ ابن اثیر، همان، 4 / 472). زیاد الاعجم شاعر معروف آن روزگار در رثای مغیره چکامه‌ای سروده است (اصفهانی، 14 / 102).
3. یزیدبن مهلب (53-102 ق / 673-720 م)، مشهورترین کس از آل مهلب که به‌سبب جنگهایش با خوارج و مخالفت با حکومت مروانیان و حجاج بن یوسف ثقفی، در سدۀ اول هجری از اهمیت بسیاری برخوردار است. وی در تصرف بخشهایی از ایران و ماوراء‌النهر همراه پدرش بود و در 77 ق / 696 م از سوی او حکومت کرمان یافت (ابن اثیر، همان، 4 / 441). نیز در 80 ق / 699 م مهلب او را به نبرد پادشاه ختل به نام سَبَل (طبری، 2 / 1040) یا شَبَل(ابن اثیر، همان، 4 / 453) فرستاد و یزید پس از مدتی که او را در محاصره داشت، سرانجام به شرطی که شاه ختل خراج و فدیه دهد صلح کرد و بازگشت (طبری، 2 / 1041). در 82 ق / 701 م مهلب در بستر مرگ یزید را به جانشینی خود برگزید (خلیفة بن خیاط، 1 / 386) و پسرانش را به فرمانبرداری از او خواند (طبری، 2 / 1083). حجاج بن یوسف امیر عراق و شرق نیز حکومت او را بر خراسان تأیید کرد (همو، 2 / 1085)، اما پشتیبانی حجاج از یزید چندان به درازا نکشید، زیرا در 83 ق / 702 م عبدالرحمن بن عباس بن ربیعة بن حارث مطلبی، هم‌پیمان عبدالرحمن بن اشعث که بر حجاج شوریده بود، وارد خراسان شد. یزید که از جنگ با او پرهیز داشت، عبدالرحمن بن عباس را پیغام داد که از آن سامان بیرون رود. ولی عبدالرحمن نه تنها آن را نپذیرفت بلکه در خراسان به گردآوری مالیات پرداخت (ابن‌اثیر، همان، 4 / 486) و حتی در نهان کوشید یاران یزید را به خود جلب کند. یزیدبن مهلب نیز به ناچار دست به جنگ گشود و برادر خود مفضل را به نبرد فرستاد. مفضل، عبدالرحمن را گریزاند و بسیاری از یاران او را به اسارت گرفت (طبری، 2 / 1105- 1109)، اما یزید قبل از آنکه اسیران را به نزد حجاج روانه کند، عبدالرحمن بن طلحه را که از پیش خدمتی به مهلب کرده بود و عبدالله بن فضالة را که از اَزْدیان بود (ابن اثیر، همان، 4 / 487) آزاد کرد. حجاج که از این واقعه آگاه شد، کینۀ یزد را در دل گرفت (طبری، 2 / 1121) و چون از محبوبیت یزید و مهلبیان در عراق و خراسان آگاه بود، آشکارا دست به کار توطئه بر ضد او نشد، اما در نزد خلیفه به بدگویی از او پرداخت و مهلبیان را طرفدار زبیریان خواند و بی‌وفایی آنان را نسبت به مروانیان یادآور شد (ابن اثیر، همان، 4 / 503). خلیفه که در آغاز با عزل یزید از خراسان موافق نبود، سرانجام به اصرار حجاج گردن نهاد (طبری، 2 / 1140، 1141) و یزید را از حکومت برانداخت. حجاج که از شورش مهلبیان و به‌ویژه از یزید بیم داشت (همو، 2 / 1141، 1143) برای جلوگیری از طغیان آنان و نیز ایجاد دو‌دستگی در داخل خاندان مهلب، مفضل برادر یزید را حکومت خراسان داد و یزید را به نزد خود در عراق فراخواند. این ترفند مؤثر افتاد و مفضل که حکومت خود را در گرو خروج یزید از خراسان می‌دانست، برادر را به اطاعت از حجاج ترغیب کرد (ابن اثیر، همان، 4 / 503). به روشنی دانسته نیست چرا یزید، به‌رغم آنکه از نیت حجاج آگاه بود و به مفضل گفت که حجاج پس از من ترا بر جای نمی‌گذارد (طبری، 2 / 1141)، خراسان را به قصد عراق ترک گفت. حجاج که منتظر ورود یزید به عراق بود، بلافاصله او را گرفت و به زندان افکند (86 ق / 705 م) و همچنان که یزید پیش‌بینی کرده بود، مفضل را نیز بی‌درنگ از حکومت خراسان عزل کرد (همان، 4 / 523). یزید و برادرانش مفضل و عبدالملک تا 90 ق / 709 م در زندان حجاج ماندند. در این سال حجاج برای سرکوب اکرادی که در فارس به تاخت و تاز پرداخته بودند، به آن سامان رفت و زندانیان پرآوازۀ خود را نیز همراه برد، اما یزید که فرصتی برای فرار می‌جست، به یاری برادر دیگرش مروان که در بصره مقدمات گریز زندانیان را آماده ساخته بود، گریخت و به فلسطین نزد سلیمان بن عبدالملک رفت (همان، 4 / 564؛ قس: گردیزی، 247). سلیمان از یزید به گرمی استقبال کرد و از او نزد خلیفه به شفاعت پرداخت تا سرانجام ولید را واداشت (90 ق / 709 م) تا از یزید بگذرد (طبری، 2 / 1210-1215) و از حجاج بخواهد که همۀ فرزندان مهلب را که در زندان اویند به شام فرستد (گردیزی، 248). چنین می‌نماید که یزید به‌رغم آزادی، تا مدتی به عراق و خراسان بازنگشت. در 96 ق / 714 م خلیفۀ جدید سلیمان بن عبدالملک، یزید را به امارت عراق منصوب کرد (ابن اثیر، همان، 5 / 11)، اما یزید در پی حکومت خراسان بود و می‌اندیشید از جایی که حجاج در آنجا ویرانیها کرده است، بهره‌ای نخواهد برد خاصه که شنیده بود خلیفه بر آن است که عبدالملک بن مهلب را حکومت خراسان دهد. از‌این‌رو عبدالله‌بن اهتم را برانگیخت تا به خلیفه بقبولاند که امارت خراسان را به وی دهد (طبری، 2 / 1308-1310). یزید چند ماه پس از استقرار در خراسان در 98 ق / 716 م به جرجان و طبرستان تاخت و پسر خود مخلد را در خراسان گمارد (همو، 2 / 1318). او در دَهستان، صول، حاکم ترک آنجا را به محاصره گرفت (قس: یاقوت، معجم البلدان، 3 / 435 که از صول مانند نام منطقه‌ای یاد کرده و آن را شهری نزدیک باب الابواب یا دربند دانسته است) و سرانجام او را واداشت تا صلح کند و خراج دهد. سپس وی جرجان را تصرف کرد (طبری، 2 / 1320). گفته‌اند که شهر جرجان در آن هنگام هنوز بنیاد نشده بود (خلیفة بن خیاط، 1 / 422) و یزید بنیادگذار آن شهر بود (یاقوت، معجم البلدان، 2 / 49). یزید پس از این پیروزی به جنگ فرخان اسپهبد طبرستان رفت. اسپهبد که نخست قصد فرار داشت، به صوابدید فرزندش ثبات ورزید و در نخستین جنگ یزید را درهم شکست و کس به جرجان فرستاد و گفت تا مسلمانان را کشتار کنند. یزید که سخت در محاصرۀ اسپهبد گرفتار شده بود سرانجام با پرداخت مالی کلان اجازه یافت که از منطقه خارج گردد (طبری، 2 / 1321؛ ابن اسفندیار، 163، 164). او سپس برای انتقام کشتار مسلمانان به جرجان تاخت. پس از قتل عام بزرگی از جرجانیان، صول را دستگیر کرد و به نزد خلیفه فرستاد (گردیزی، 251، 252). چندی پس از آن عمربن عبدالعزیز که یزید و مهلبیان را خوش نداشت و آنان را ستمکار می‌دانست به خلافت نشست (99 ق / 717 م) و یزید را از حکومت برکنار کرد. عدی بن ارطاة فزاری، امیر جدید بصره، نیز موسی‌بن وجیه حمیری را روانۀ دستگیری یزید ساخت (طبری، 2 / 1346). چنین می‌نماید که یزید قبل از آن برای دیدار خلیفه سلیمان ابن عبدالملک (گردیزی، 252)، خراسان را ترک گفته بود (خلیفة بن خیاط، 1 / 433؛ طبری، 2 / 1350)، زیرا مأموران خلیفۀ جدید، عمربن عبدالعزیز، او را در کنار پل بصره دستگیر کردند و به نزد وی بردند (100 ق / 718 م). خلیفه از او خواست اموالی را که در تصرف اوست و مقدار آن را به خلیفۀ پیشین گزارش داده بود، به او تسلیم کند، اما چون یزید بهانه آورد و از تسلیم اموال خودداری کرد، خلیفه او را به زندان افکند. وساطت پسرش مخلد نیز سودی نبخشید و او تا 101 ق / 719 م در زندان ماند. در همین سال عمربن عبدالعزیز بیمار شد. یزید که می‌پنداشت اگر خلافت به یزیدبن عبدالملک برسد، او را از میان برخواهد داشت، مقدمات فرار را آماده کرد و از زندان گریخت (طبری، 2 / 1359، 1360؛ قس: گردیزی، 252). اندکی پس از آن عمربن عبدالعزیز درگذشت و یزیدبن عبدالملک خلیفۀ جدید به عبدالحمید بن عبدالرحمن و عدی بن ارطاة دستور داد تا به مقابلۀ یزید روند و کسان او را در بصره گرفتار سازند. عدی بن ارطاة تنی چند از برادران یزید را به زندان افکند و با یزید که با یارانش رو به سوی بصره آورده بود، آمادۀ جنگ شد. یزید ظاهراً بدون برخوردی وارد شهر شد و از عدی امیر بصره خواست که برادرانش را آزاد سازد. امیر بصره نپذیرفت و یزید نیز با بذل مال مردم را به گرد خویش فراهم آورد و سرانجام عدی را گرفتار ساخت (طبری، 2 / 1379-1382). از آن سوی حمیدبن عبدالملک بن مهلب برادرزادۀ یزید که برای شفاعت از عموی خویش به نزد خلیفه رفته بود، با امان نامه‌ای برای یزید بازگشت. خالدبن عبدالله قَسری و عمروبن یزید حَکَمی که از سوی خلیفه همراه حمیدبن عبدالملک به نزد یزید می‌رفتند، در راه به حواری‌بن زیاد عَتْکی که از برابر یزید گریخته بود، برخوردند و او فرستادگان خلیفه را از رفتن به نزد یزید و ابلاغ امانِ خلیفه بازداشت و وادارشان کرد که حمید بن عبدالملک را در بند کنند (همو، 2 / 1389، 1390). نیز امیر کوفه، عبدالحمید بن عبدالرحمن، خالد پسر یزید را گرفت و به نزد خلیفه فرستاد. به نظر می‌رسد که خلیفه نیز از دادن امان نامه به یزید پشیمان شده بود، زیرا بلافاصله عباس بن ولید را با سپاه به سوی یزید فرستاد. مسلمة بن عبدالملک نیز با سپاه شام روانۀ جنگ با یزید شد. یزید که چاره‌ای جز مقابله نمی‌دید، بصریان را گرد آورد و ثواب جنگ با شامیان را از جهاد با کفار ترک و دیلم بیش‌تر دانست (همو، 2 / 1391). جنگجویان بصره به‌رغمِ دشمنیِ حسنِ بصری با یزید بن مهلب که بیدادهای او را گوشزد می‌کرد (همو، 2 / 1392)، به یزید پیوستند. یزید بصره را به برادرش مروان واگذاشت و خود به واسط رفت. در آنجا نصیحت حبیب بن مهلب را که معتقد بود یزید به فارس برود و از آنجا سایر شهرها را تصرف کند، نپذیرفت و آمادۀ جنگ شد. آنگاه پسر خود معاویه را در واسط گماشت و با سپاه به عَقْر ــ نزدیک کوفه ــ فرود آمد. در جنگ سختی که میان وی و لشکر شام به فرماندهی مسلمة بن عبدالملک و عباس بن ولید رخ داد (همو، 2 / 1395-1405؛ ابن قتیبه، المعارف، 364)، یزید کشته شد (22 صفر 102 ق / 24 اوت 720 م) و همراه او بسیاری از آل ملهب نیز از میان رفتند. روز جنگ را بعدها به‌سبب اهمیتش «یوم العقر» نام نهادند (ابن خلکان، 6 / 308).
4. مفضل بن مهلب (مق‍ ‍102 ق / 720 م). از آغاز کار او آگاهی چندانی در دست نیست. چنین می‌نماید که او در کنار یزید بن ملهب در خراسان بود. زیرا در 83 ق / 702 م که یزید سپاه به جنگ عبدالرحمن ابن عباس مطلبی در هرات فرستاد، مفضل را فرماندهی داد (طبری، 2 / 1107) و او پس از جنگ کوتاهی عبدالرحمن را گریزاند. در 85 ق / 704 م که حجاج بن یوسف سرانجام توانست موافقت خلیفه را با عزل یزید از حکومت خراسان جلب کند، برای جلوگیری از شورش آل مهلب و ایجاد دو‌دستگی میان آن خاندان، مفضل را به حکومت آنجا گماشت. او پس از ورود به خراسان بی‌درنگ دست به کار توسعۀ قلمرو خود شد، زیرا چیزی نگذشت که بادغیس و آخرون و شومان را فتح کرد (همو، 2 / 1161-1162). ولی حکومت او دیری نپایید و حجاج پس از دستگیری یزید، مفضل را نیز از حکومت برداشت و ظاهراً به زندانش افکند، زیرا در 90 ق / 709 م از مفضل و عبدالملک و یزید که در زندان حجاج بودند، یاد شده است (همو، 2 / 1209). در همین سال مفضل نیز همراه یزید و عبدالملک، به مدد مروان برادر دیگرش که در بصره بود، گریخت و به فلسطین نزد سلیمان‌بن عبدالملک رفت (ابن اثیر، همان، 4 / 546). اینکه او را از جملۀ کاتبان سلیمان دانسته‌اند (العیون، 3 / 35) می‌بایست مربوط به همین دوران باشد. به نظر می‌رسد که وقتی یزید دوباره به حکومت خراسان منصوب گشت و سپس عزل و زندانی شد، مفضل در عراق بود، زیرا در 101 ق / 719 م که یزید از زندان عمر بن عبدالعزیز گریخت و یزید بن عبدالملک از عدی بن ارطاة حاکم بصره خواست که کسان یزید را در بصره گرفتار سازد، مفضل از جملۀ این کسان بود که به زندان افتادند (طبری، 2 / 1379). اما پس از آنکه یزید بر بصره چیره گشت، مفضل را از زندان بیرون آورد و او در آخرین جنگ یزید با مسلمة بن عبدالملک، فرماندهی جناح چپ سپاه مهلبیان را به عهده داشت. وی در این جنگ به‌رغم ثبات و شجاعتی که نشان داد، چون از قتل برادرش یزید آگاه شد به واسط گریخت و از آنجا با مهلبیان دیگر به بصره رفت تا به بحرین رود (همو، 2 / 1407، 1410)، اما امیر بحرین آنان را نپذیرفت و مهلبیان ناچار به کرمان رفتند و مفضل را به سروری برداشتند. در اینجا نیز میان مهلبیان و سپاهی که مسلمة بن عبدالملک به فرماندهی مدرک بن ضبّ کلبی به تعقیب آنان فرستاده بود، جنگی روی داد که در آن تعدادی از یاران مفضل کشته شدند. او نیز بقیۀ مهلبیان را برداشت و برای آنکه فاصلۀ بیش‌تری میان خود و مروانیان ایجاد کند روی به سند نهاد و در قَندابیل مقیم شد. اما مسلمة دست از تعقیب او برنداشت و سپاهی به سرکردگی هلال بن اَحْوزَ تمیمی مازنی به آن سامان فرستاد. در واپسین جنگی که میان آل مهلب و آن لشکر درگرفت، مفضل و تعدادی از افراد خاندان مهلب کشته شدند (خلیفة بن خیاط، 2 / 472) و بسیاری از آنان از‌جمله دُرید و حجاج و غسان و شبیب و فضل، پسران مفضل، به اسارت رفتند که سپس به دستور یزید بن عبدالملک در همان سال به قتل رسیدند (ابن اثیر، همان، 5 / 87).
«مفضل، مردی دانسته و آهسته و مردم‌شناس بود» (گردیزی، 245) و چون پدر و برادر خود شعر و ادب را دوست می‌داشت و خود نیز شعر می‌گفت و ابیاتی از او نقل شده است (مرصفی، 3 / 182).
5. زیاد بن مهلب (مق‍ ‍102 ق / 720 م)، در ایام خلافت سلیمان بن عبدالملک، از سوی برادرش یزید، حکومت عُمان داشت (خلیفة بن خیاط، 1 / 430؛ طبری، 2 / 1283) و در واپسین جنگ میان آل مهلب و سپاه هلال بن احوز در قندابیل کشته شد (ابن‌اثیر، همان، 5 / 86). از او آگاهی بیش‌تری به دست نیست.

صفحه 1 از4

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: