ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز/عزت الله فولادوند

1392/10/10 ۱۴:۱۶

ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز/عزت الله فولادوند

ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز از دو بخش‌ تشكيل‌ مي‌شود. يكي‌ خود ليبراليسم‌ و ديگري‌ ليبراليسم‌ به‌ نحوي‌ كه‌ در فلسفه‌ سياسي‌ جان‌ رالز پرورانده‌ و تفسير شده‌ است‌.

ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز از دو بخش‌ تشكيل‌ مي‌شود. يكي‌ خود ليبراليسم‌ و ديگري‌ ليبراليسم‌ به‌ نحوي‌ كه‌ در فلسفه‌ سياسي‌ جان‌ رالز پرورانده‌ و تفسير شده‌ است‌.
رالز به‌ مكتب‌ ليبراليسم‌ تعلق‌ دارد اما ابتدا بايد محتواي‌ اين‌ جمله‌ را مشخص كنيم‌، زيرا اولا تعابير بسيار مختلفي‌ از ليبراليسم‌ وجود دارد كه‌ بعضي‌ اوقات‌ كار را به‌ تقابل‌ مي‌كشاند و ثانيا در كشور ما ليبراليسم‌ تحت‌ تاثير افكار و عقايد گوناگون‌ و سوءاستفاده‌ها و بدفهمي‌ها، لااقل‌ در بعضي‌ محافل‌ به‌ دشنام‌ تبديل‌ شده‌.
اما ليبراليسم‌ مفهوم‌ سياسي‌ بسيار سابقه‌دار و محكمي‌ داراي‌ ريشه‌ در فلسفه‌ سياسي‌ غرب‌ است‌ كه‌ حداقل‌ 300 سال‌ از عمرش‌ مي‌گذرد و متفكران‌ نامداري‌ مانند آدام‌ اسميت‌،جان‌ لاك‌ ، مونتسكيو، كانت‌ و جان‌ استوارت‌ ميل‌ پرچمدار آن‌ بوده‌اند و امروز شايد در صحنه‌ سياسي‌ اجتماعي‌ جهان‌ بويژه‌ پس‌ از فروپاشي‌ شوروي‌،پررونق‌ترين‌ بازار فكري‌ است‌. اكنون‌ ببينيم‌ كه‌ چه‌ مشخصات‌ و ويژگي‌هايي‌ مي‌توانيم‌ در ليبراليسم‌ جان‌ رالز مشاهده‌ كنيم‌. هدف‌ فلسفه‌ سياسي‌ ليبرال‌ تحقيق‌ در بنيادها و اصولي‌ است‌ كه‌ معمولا به‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود يعني‌ آزادي‌،تساهل‌،حقوق‌ فردي‌، دموكراسي‌ و حكومت‌ قانون‌. ليبرال‌ها معتقدند كه‌ وجود تشكيلات‌ سياسي‌ را فقط‌ ممكن‌ است‌ با كمكي‌ كه‌ به‌ مسائل‌ مورد علاقه‌ فرد مي‌كند توجيه‌ كرد و اين‌ مسائل‌ فردي‌ جدا از مفهوم‌ جامعه‌ و سياست‌ است‌. ليبرال‌ها دو نظر را رد مي‌كنند،يكي‌ اينكه‌ فرهنگ‌،جامعه‌ و دولت‌ جدا از فرد في‌نفسه‌ غايت‌ محسوب‌ شوند و ديگر اينكه‌ هدف‌ سازمان‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ به‌ كمال‌ رساندن‌ سرشت‌ انسان‌ باشد. در نظر ليبرال‌ها هر انساني‌ خودش‌ هدف‌هايي‌ دارد، اعم‌ از اقتصادي‌، مادي‌ و معنوي‌ كه‌ به‌ تعقيب‌ آنها مشغول‌ است‌ اما چون‌ اين‌ هدف‌ها باهم‌ سازگاري‌ طبيعي‌ ندارند وجود چارچوبي‌ از قواعد لازم‌ است‌ كه‌ افراد بتوانند به‌ آن‌ اعتماد بكنند و بدانند چه‌ امتيازاتي‌ بايد به‌ ديگران‌ بدهند تا آنها هم‌ به‌ هدف‌هاي‌ خودشان‌ برسند. پس‌ كار بزرگي‌ كه‌ فلسفه‌ سياسي‌ بايد هدف‌خود قرار بدهد، طر ح‌ريزي‌ يك‌ چنين‌ چارچوب‌ قابل‌ اعتمادي‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها افراد را به‌ مقاصدشان‌ برساند،بلكه‌ بين‌ هدف‌هاي‌ گوناگون‌ افراد مختلف‌ سازش‌ برقرار كند، ليبراليسم‌ را از نظر مطالعه‌ ممكن‌ است‌ به‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ و فلسفه‌ سياسي‌ ليبراليسم‌ تقسيم‌ بكنيم‌. ليبراليسم‌ سياسي‌ عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ محور در سياست‌ عملي‌،دموكراسي‌، حكومت‌ قانون‌، آزادي‌ سياسي‌ و آزادي‌ بيان‌، تساهل‌ در امور اخلاقي‌ و ديني‌ و طرز زندگي‌ و مخالفت‌با هرگونه‌ تبعيض‌ برمبناي‌ نژاد،جنسيت‌، قوميت‌ و زبان‌ و سرانجام‌ احترام‌ به‌ حقوق‌ فردي‌ است‌.برخي‌ از انواع‌ ليبراليسم‌ نسبت‌ به‌ مداخله‌ دولت‌ در امور، نظر خوشي‌ ندارند و معتقدند دولت‌ بايد كوچك‌ باشد و به‌ حداقل‌ برسد. ليبرال‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ هستند كه‌ برخي‌ دخالت‌هاي‌ دولت‌ را به‌ منظور فراهم‌ ساختن‌ زمينه‌ استفاده‌ فرد از آزادي‌هايش‌ ضروري‌ مي‌دانند، ولي‌ تقريبا همه‌ ليبرال‌ها معتقدند كه‌ همه‌ افراد داراي‌ خردمندي‌ و توان‌ لازم‌ براي‌ متشكل‌ شدن‌ در تشكيلات‌ غيردولتي‌ برمبناي‌ منافع‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ يا براي‌ تبادل‌ نظر هستند. به‌ عقيده‌ ليبرال‌ها اين‌ كار دو حسن‌ دارد، يكي‌ اينكه‌ از زورگويي‌هاي‌ دولت‌ و مهم‌تر از آن‌ از ديكتاتوري‌ اكثريت‌ بر اقليت‌ جلوگيري‌ مي‌كند. توجه‌ داشته‌ باشيد كه‌ حكومت‌ اكثريت‌ لزوما به‌ معناي‌ دموكراسي‌ نيست‌.هيتلر در سال‌ 1933 با اكثريت‌ آرا به‌ صدارت‌ عظمي‌ انتخاب‌ شد. حكومت‌ اكثريت‌ مي‌تواند به‌ فاشيسم‌ تبديل‌ شود كه‌ در اين‌ صورت‌ دموكراسي‌ نيست‌ و استبداد اكثريت‌ است‌.فرق‌ دموكراسي‌ با استبداد اكثريت‌ اين‌ است‌ كه‌ در دموكراسي‌،حكومت‌ موقتا در دست‌ اكثريت‌ است‌ يعني‌ تا زماني‌ كه‌ اكثريت‌ آراي‌ مردم‌ پشتيبان‌ حكومت‌ باشد و در آن‌ زمان‌ هم‌ حكومت‌ مكلف‌ به‌ جلوگيري‌ از تجاوز به‌ حقوق‌ و آزادي‌هاي‌ اساسي‌ اقليت‌ است‌ حتي‌ اگر آن‌ اقليت‌ فقط‌ يك‌ نفر باشدأ آن‌ يك‌ نفرهمان‌ قدر حق‌اظهارنظر و راي‌ و آزادي‌ بيان‌ دارد كه‌ مثلا آن‌ اكثريت‌ سي‌ميليون‌ نفري‌. بنابراين‌ ديكتاتوري‌ اكثريت‌ اگر از ديكتاتوري‌ فردي‌ وحشتناك‌تر نباشد مسلما هيچ‌ كمتر نيست‌. به‌ هر حال‌ ليبرال‌ها معتقدند كه‌ در هر صورت‌،چه‌ دولت‌ زورگويي‌ كند و چه‌ اكثريت‌،آزادي‌ فردي‌ كه‌ اساس‌ ليبراليسم‌ است‌ قرباني‌ مي‌شود.
از هنگامي‌ كه‌ ليبراليسم‌ در سياست‌ ظهور كرد تا به‌ امروز دو گروه‌ عمده‌ از ليبرال‌ها به‌ وجود آمده‌اند كه‌ هركدام‌ نيز گروه‌هاي‌ فرعي‌ ديگري‌دارند. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ طيفي‌ از مواضع‌ مختلف‌ ليبرال‌ وجود دارد كه‌ مانند هر خانواده‌اي‌ بين‌ افراد آن‌ اختلاف‌ نظرهايي‌ احيانا عميق‌ است‌. به‌ طوركلي‌ دو طرز تفكر عمده‌ در ليبراليسم‌ وجود داشته‌ و دارد كه‌ از نظر فلسفه‌ رالز بسيار اساسي‌ است‌. يكي‌ ليبراليسم‌ كلاسيك‌ قرن‌ نوزدهمي‌ است‌. اين‌ ليبراليسم‌ بر اين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ شرط‌ آزادي‌ فقط‌ نبود مانع‌ و رادع‌ خارجي‌ است‌.
كافي‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ فرد مانعي‌ نباشد تا بتوان‌ گفت‌ كه‌ او در عمل‌ و گفتار آزاد است‌. اين‌ مكتب‌ تا اواخر قرن‌ نوزدهم‌ دست‌بالا را داشت‌ و آثارش‌ در سياست‌ و اقتصاد آشكار بود. از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ و اوايل‌ قرن‌ بيستم‌، رفته‌ رفته‌ اين‌ نتيجه‌ حاصل‌ شد كه‌ اين‌ كافي‌ نيست‌ يعني‌ ممكن‌ است‌ در مقابل‌ من‌ هيچ‌ مانعي‌ براي‌ انجام‌ هركاري‌ كه‌ خواستم‌ وجود نداشته‌ باشد ولي‌ امكانات‌ براي‌ استفاده‌ از آن‌ آزادي‌ در اختيار من‌ نباشد. از اين‌رو برخي‌ از متفكران‌ به‌ مطلب‌ چيزي‌ ديگري‌ نيز اضافه‌ كردند و گفتند كه‌ ليبراليسم‌ عبارت‌ است‌ از نبود موانع‌ خارجي‌ به‌ اضافه‌ وجود امكانات‌ ملموس‌ و واقعي‌ و  نه‌ فقط‌ در تئوري‌. ليبرال‌هاي‌ كلاسيك‌ يا دست‌ راستي‌ كه‌ مي‌توانيم‌ از آنها به‌ عنوان‌ ليبرال‌منفي‌ يا آزادگذار تعبير كنيم‌ كه‌ نمونه‌هايشان‌ در قرن‌ بيستم‌ يكي‌ متفكر بزرگ‌ و برنده‌ جايزه‌ نوبل‌ اقتصاد فريدريش‌هايك‌ است‌ و ديگري‌ نازيك‌، فيلسوف‌هاروارد. اينها بيشتر بر آزادي‌ تكيه‌ دارند و مي‌خواهند مداخلات‌ دولت‌ به‌ حداقل‌ ممكن‌ محدود شود. اما ليبرال‌هاي‌ چپ‌ يا ليبرال‌هاي‌ مثبت‌ يا رفاه‌ گستر كم‌كم‌ به‌ سوسيال‌ دموكراسي‌ نزديك‌ مي‌شوند و بيشتر به‌ برابري‌ معتقدند. در مورد انديشه‌ رالز خواهيم‌ ديد كه‌ اين‌ هردو جنبه‌ موردنظر است‌ و او مي‌خواهد بين‌ اين‌ دو، گونه‌اي‌توازن‌ و تعادل‌ برقرار كند،براي‌ اين‌ كه‌ توجه‌ بفرماييد كه‌ برچسب‌هاي‌ سياسي‌ تا چه‌ اندازه‌ ممكن‌ است‌ براي‌ افراد ناوارد گمراه‌ كننده‌ باشد،اشاره‌ مي‌كنم‌ كه‌ در آمريكا از اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ مقصود از ليبرال‌همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ دخالت‌ دولت‌ و ايجاد برنامه‌هاي‌ رفاهي‌ و عام‌المنفعه‌ و اصلاحات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و تعديل‌ درآمدها معتقد است‌. به‌ آن‌ ليبرالي‌ كه‌ فقط‌ معتقد به‌ آزادي‌ است‌ و معتقد نيست‌ كه‌ بايد بيمه‌هاي‌ اجتماعي‌ و تعديل‌ درآمدها و ماليات‌ بردرآمدهاي‌ سنگين‌ وجود داشته‌ باشد،در آمريكا محافظه‌ كار مي‌گويند. اما در اروپا برعكس‌ است‌أ به‌ اين‌ دسته‌ اخير مي‌گويند ليبرال‌ و به‌ اشخاص‌ معتقد به‌ مواضع‌ دسته‌ اول‌ كه‌ در آمريكا به‌ ليبرال‌ معروفند، در اروپا مي‌گويند چپ‌گرايان‌ يا سوسياليست‌هاي‌ معتدل‌.
اين‌ اجمالي‌ بود از معناي‌ ليبراليسم‌ در سياست‌. اكنون‌ ببينيم‌ كه‌ ليبراليسم‌ در فلسفه‌ چه‌ معنايي‌ دارد. مهمترين‌ وجوه‌ امتياز ليبراليسم‌ فلسفي‌ به‌ اين‌ شرح‌ است‌: 1- در زمينه‌ ارزش‌ها ليبراليسم‌ تعهد عميقي‌ به‌ فرد و فردگرايي‌ دارد 2- ليبرال‌ها مي‌گويند فرد بايد در گزينش‌ هدف‌ و اداره‌ زندگي‌ آزاد باشد ولي‌ اينجا يك‌ اختلاف‌ مهم‌ پيش‌ مي‌آيد. گروهي‌ براين‌ باورند كه‌ نبود زور و جبر و نبود مانع‌ كافي‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ آزادي‌ منفي‌ مي‌گويند، گروهي‌ ديگر معتقدند كه‌ اضافه‌ براين‌ بايد فرد را براي‌ استفاده‌ از اين‌ آزادي‌ و رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف‌ها پرورش‌ داد و اين‌ وظيفه‌ دولت‌ است‌.سومين‌ ركن‌ ليبراليسم‌ برابري‌ است‌ كه‌ رالز به‌ آن‌ توجه‌ وافر دارد. فيلسوفان‌ ليبرال‌ به‌ برابري‌ تعهد عميق‌ دارند، البته‌ ضرورتا نه‌ به‌ معناي‌ تساوي‌ اقتصادي‌. تساوي‌ مورد نظر آنها برابري‌ ارزش‌ ذاتي‌ و اساسي‌ يكايك‌ انسان‌هاست‌.آنها مي‌گويند همه‌ بايد به‌ طور مساوي‌ در طراحي‌ و عملكرد نهادهاي‌ جامعه‌ سهيم‌ باشند. بايد به‌ همه‌ كس‌ در اين‌ زمينه‌ كه‌ زندگي‌اش‌ را مطابق‌ با صلاحديد و سليقه‌ خودش‌ اداره‌ كند، احترام‌ برابر گذاشت‌ البته‌ تا جايي‌ كه‌ حق‌ آزادي‌ ديگران‌ را محترم‌ شمارد. چهارم‌ كه‌ شايد مهمترين‌ وجه‌ ليبراليسم‌ است‌،عقل‌ فردي‌ است‌. به‌ نظر ليبرال‌هاأ آزادي‌ انديشه‌ و بيان‌ و عقيده‌ و مذهب‌ كافي‌ نيست‌ بلكه‌ قواعد و نهادهاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ بايد در پيشگاه‌ عقل‌ فردي‌ قابل‌ توجه‌ باشند، يعني‌ هريك‌ از افراد در دادگاه‌ عقل‌ خودش‌ هنگامي‌ كه‌ سياست‌ يا نهادي‌ را مورد محاكمه‌ قرار مي‌دهد، بتواند آن‌ را تصويب‌ و تاييد كند.
هنگامي‌ كه‌ به‌ فلسفه‌ رالز نگاه‌ مي‌كنيم‌ اولين‌ چيزي‌ كه‌ جلب‌ توجه‌ مي‌كند اين‌ است‌ كه‌ او با استفاده‌ يكي‌ از قديمي‌ترين‌ تدابير فيلسوفان‌ ليبرال‌،يعني‌ نظريه‌ پيمان‌ اجتماعي‌، نظريه‌اش‌ را بنا مي‌كندأدوچيز هميشه‌ مشغله‌ فكري‌ فيلسوفان‌ بوده‌ است‌.يكي‌ آن‌ كه‌ با توجه‌ به‌ تكيه‌اي‌ كه‌ بر فرد و آزادي‌ فردي‌ و برابري‌ افراد مي‌شود چگونه‌ بايد از آنارشيسم‌ و هرج‌و مرج‌ جلوگيري‌ كرد و چه‌ نهادي‌ را بايد به‌ وجود آورد تا تعارض‌ بين‌ هدف‌هاي‌ فردي‌ را حل‌ كند تا زندگي‌ مدني‌ به‌ مسير آرام‌ بيفتد. دوم‌، چه‌ چيزي‌ به‌ اين‌ نهاد يا بناي‌ سياسي‌ همديگر كه‌ دولت‌ گفته‌ مي‌شود، مشروعيت‌ مي‌بخشد. بايد توجه‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ ليبراليسم‌ مكتب‌ اصلاح‌طلب‌ است‌ نه‌ انقلابي‌. بنابراين‌، راه‌حلي‌ كه‌ بگويد همه‌چيز را برمي‌اندازيم‌ و بناي‌ جديدي‌ از بنياد در مي‌اندازيم‌ پذيرفتني‌ نيست‌. ليبراليسم‌ مي‌خواهد وضع‌ جديدي‌ به‌ وجود بيايد كه‌ افراد بتوانند درباره‌ هدف‌ها و مطالبات‌ مختلفشان‌ به‌ سازش‌ برسند و باهم‌ در صلح‌ و مدارا زندگي‌ كنند و سعادتشان‌ به‌ دست‌ خودشان‌ باشد.
تدبيري‌ كه‌ فيلسوفان‌ ليبرال‌،عمدتا هابز، لاك‌ و روسو و به‌ مقدار محدودتر كانت‌ براي‌ حل‌ مساله‌ تاسيس‌ جامعه‌ مدني‌ و مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ دولت‌انديشيدند اين‌ فرض‌ بود كه‌ انسان‌ در ابتدا در وضع‌ طبيعي‌ زندگي‌ مي‌كرده‌. البته‌ اين‌ وضع‌ طبيعي‌ فقط‌ يك‌ فرض‌ است‌ و مورخان‌ ومردم‌ شناسان‌ چيزي‌ مانند آن‌ را كشف‌ نكرده‌اند.   
هابز و هيوم‌ وضع‌ طبيعي‌ را جنگ‌ همه‌ با همه‌ توصيف‌ مي‌كنند كه‌ زندگي‌ در آن‌ به‌ تعبير هابز تنها و فقير و نكبت‌بار و كوتاه‌ است‌. لاك‌ مي‌گويد افراد در وضع‌ طبيعي‌ به‌ حقوق‌ يكديگر واقفند ولي‌ سازوكاري‌ براي‌ احقاق‌ حق‌ وجود ندارد. كانت‌ مي‌گويد در وضع‌ طبيعي‌ توافقي‌ در اين‌ باره‌ نيست‌ كه‌ عدالت‌ و حق‌ اصولا چيست‌؟ اما صرف‌ نظر از اين‌ اختلافات‌ قدر مشترك‌ اين‌ است‌ كه‌ در وضع‌ طبيعي‌ قاعده‌ و قانون‌ نيست‌ و چون‌ قانون‌ نيست‌ و مرجعي‌ براي‌ اجراي‌ قانون‌ نيست‌ پس‌ عدالت‌ هم‌ نيست‌.مردم‌ براي‌ اينكه‌ از اين‌ وضع‌ خلاص‌ شوند ميان‌ خودشان‌ توافق‌ مي‌كنند و پيمان‌ مي‌بندند كه‌ هركس‌ از مقداري‌ از آزادي‌ بي‌حد و حسابي‌ كه‌ دارد دست‌ بردارد در ازاي‌ اينكه‌ در امان‌ زندگي‌ كند و به‌ هدف‌هايش‌ برسد. به‌ موجب‌ اين‌ پيمان‌ مردم‌ موافقت‌ مي‌كنند نهادي‌ تاسيس‌ شود به‌ نام‌ دولت‌ كه‌ با رضايت‌ و قبول‌ آنها قوانيني‌ وضع‌ كند و به‌ اجرا بگذارد و مهم‌تر از همه‌ اينكه‌، به‌ قول‌ ماكس‌ وبر، انحصار قوه‌ قهريه‌ در دست‌ او باشد. هم‌ مشروعيت‌ دولت‌ و هم‌ ضرورت‌ اطاعت‌ از قوانين‌ و دستورهاي‌ حكومت‌ از اين‌ پيمان‌ اوليه‌ سر چشمه‌مي‌گيرد.چون‌ از آن‌ پس‌ هم‌ قانون‌، قانوني‌ است‌ كه‌ خودمان‌ اطاعت‌ از آن‌ را الزامي‌ كرده‌ايم‌ و هم‌ مامور اجراي‌ قانون‌ خود ما هستيم‌. حال‌ با اين‌ مقدمات‌ برويم‌ برسر فلسفه‌ رالز.
رالز مي‌گويد فرض‌ كنيد عده‌اي‌ نشسته‌اند و مي‌خواهند پيمان‌ اجتماعي‌ جديدي‌ ابداع‌ كنند كه‌ اساس‌ آن‌ بر انصاف‌ باشد يعني‌ عدالت‌ در جامعه‌ آنها به‌ معناي‌ انصاف‌ باشد. به‌ چنين‌ وضعي‌ رالز مي‌گويد موقعيت‌ اوليه‌. آن‌ دو اصلي‌ كه‌ مردم‌ همه‌ برآن‌ موافقت‌ مي‌كنند بدون‌ توجه‌ به‌ وضع‌ و موقعيت‌ و شرايط‌ خود يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ هر كسي‌ بايد محق‌ برخورداري‌ از بيشترين‌ آزادي‌ سازگار با همان‌ مقدار آزادي‌ براي‌ ديگران‌ باشد، دو،نابرابري‌هاي‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ فقط‌ بايد تاحدي‌ روا باشد كه‌ الف‌: بتوان‌ عاقلانه‌ انتظار داشت‌ به‌ نفع‌ همه‌ باشد و ب‌: نابرابري‌ها به‌ سمت‌ها و مقاماتي‌ تعلق‌ بگيرد كه‌ به‌ روي‌ همه‌ باز باشد. نخستين‌ كتاب‌ بزرگ‌ رالز» نظريه‌اي‌ در باب‌ عدالت‌« در 1971 منتشر شد و عقيده‌ براين‌ است‌ كه‌ مهمترين‌ كتاب‌ در فلسفه‌ سياسي‌ و احيانا فلسفه‌ اخلاق‌ در 60 سال‌ اخير بوده‌ است‌. نظريه‌ »عدالت‌ به‌ مثابه‌ انصاف‌« در آن‌ كتاب‌ آمده‌ ولي‌ بعد رالز رفته‌ رفته‌ متوجه‌ برخي‌ اشكالات‌ در آن‌ نظريه‌ شد و در 1993 كتاب‌ ديگري‌ منتشر كرد به‌ نام‌ »ليبراليسم‌ سياسي‌« كه‌ به‌ عقيده‌ صاحبنظران‌ حتي‌ از كتاب‌ قبلي‌ مهمتر است‌ و در آن‌ سعي‌ كرده‌ آن‌ اشكال‌ها را مرتفع‌ كند. پرسش‌ كليدي‌ رالز در كتاب‌ اخير اين‌ است‌ كه‌ براي‌ تحقق‌ ارزش‌هاي‌ بنيادين‌ دموكراسي‌، يعني‌ آزادي‌ و برابري‌ همه‌ شهروندان‌، نهادهاي‌ اساسي‌ جامعه‌ بايد چه‌ ترتيبي‌ داشته‌ باشند كه‌ هم‌ عادلانه‌ و هم‌ عملي‌ باشد. يكي‌ از عناصر اصلي‌ در تصور رالز از آزادي‌ اين‌ است‌ كه‌ دولت‌ عدالت‌ پرور تا حد امكان‌ از تحميل‌ هر عقيده‌ واحد درباب‌ هدف‌ و معناي‌ زندگي‌ به‌ شهروندان‌ خودداري‌ كند. به‌ اعتقاد او جامعه‌ بايد به‌ حكم‌ عدالت‌ راه‌ تساهل‌، مدارا و كثرت‌گرايي‌ يا پلوراليسم‌ در پيش‌ بگيرد و تا جايي‌ كه‌ مردم‌ مقتضيات‌ عدالت‌ را محترم‌ بشمارند  در تعقيب‌ هدف‌ زندگي‌، آنان‌ را آزاد بگذارد.  
مساله‌ پلوراليسم‌ با دو مساله‌ ديگرهم‌ همراه‌ مي‌شود: يكي‌ مشروعيت‌ و ديگري‌ ثبات‌ كه‌ رالز مي‌گويد در كتاب‌ اولش‌ مغفول‌ مانده‌ بود. مشروعيت‌  به‌ ساده‌ترين‌ بيان‌ عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ تحت‌ چه‌ شرايطي‌ كسي‌ قانوني‌ را مشروع‌ مي‌داند ولو خودش‌ با آن‌ مخالف‌ باشد. مساله‌ ثبات‌ ممكن‌ است‌ به‌ اين‌ شرح‌ بيان‌ شود كه‌ وقتي‌ كسي‌ درباره‌ عدالت‌ صحبت‌ مي‌كند كافي‌ نيست‌ فقط‌ نظريه‌اي‌ ارائه‌ دهد بلكه‌ بايد بگويد چرا آن‌ نظريه‌ ثبات‌ دارد و جامعه‌اي‌ كه‌ براساس‌ آن‌ بنا مي‌شود پايدار خواهد ماند. به‌ ياد داريد كه‌ رالز در كتاب‌ »نظريه‌اي‌ درباب‌ عدالت‌« مدعي‌ بود كه‌ در موقعيت‌ اوليه‌ و پشت‌ حجاب‌ بي‌خبري‌ همه‌ كس‌ با آن‌ دو اصل‌ بنيادي‌ عدالت‌ موافقت‌ خواهد كرد و از اين‌ لحاظ‌ هم‌ مشروعيت‌ براي‌ دولت‌ و قوانين‌ به‌ دست‌ مي‌آيد و هم‌ ثبات‌ براي‌ جامعه‌. ولي‌ بعد اين‌ فكر براي‌ او حاصل‌ شد كه‌ حتي‌ در شرايطي‌ كاملا منطبق‌ با اصول‌ عدالت‌،افراد عادل‌ و منصف‌ و آزاد و برابر،باز بر سرآن‌ اصول‌ اختلاف‌ پيدا خواهند كرد. مطابق‌ اصل‌  اول‌ عدالت‌ رالز، هركسي‌ بايد از بيشترين‌ حد آزادي‌ سازگار با همان‌ قدر آزادي‌ براي‌ ديگران‌ برخوردار باشد. آزادي‌ عقيده‌ و بيان‌، يعني‌ پلوراليسم‌، به‌ وضوح‌ در اين‌ اصل‌ مندرج‌ است‌.اشكالي‌ كه‌ رالز بعدها به‌ آن‌ برخورد و در كتاب‌ »ليبراليسم‌ سياسي‌« كمر به‌ رفع‌ آن‌ بست‌، اين‌ بود كه‌ آموزه‌ مذهبي‌ يا فلسفي‌ يا اخلاقي‌ جامع‌ و فراگيري‌ كه‌ بخواهد ميان‌ همه‌ مردم‌ مشترك‌ باشد فقط‌ با قدرت‌ سركوبگر دولت‌ ممكن‌ است‌ دوام‌ پيدا كند. اينگونه‌ آموزه‌جامع‌ و فراگير يا  ايدئولوژي‌ به‌ تعبير، از بيخ‌ و بن‌ نه‌ تنها فرض‌ آن‌ كتاب‌ را نقض‌ مي‌كند بلكه‌ اصولا با  ليبراليسم‌ در تعارض‌ است‌. اين‌ سخن‌ فوق‌العاده‌ در خور توجه‌ است‌، زيرا  مي‌بينيم‌ فيلسوفي‌ بزرگ‌ در نظريه‌اي‌ كه‌ سال‌ها برسر آن‌ زحمت‌ كشيده‌ بود به‌ عيبي‌ برمي‌خورد كه‌ به‌ آن‌ نظريه‌خدشه‌ جدي‌ بدي‌ وارد مي‌كند. تنها مورد مشابهي‌ كه‌ به‌ خاطرم‌ مي‌رسد ويتگنشتاين‌ است‌ كه‌ نخست‌ نظريه‌اي‌ آورد و سال‌ها بعد كتاب‌ ديگري‌ در رد يا مخالفت‌ با آن‌ نظريه‌  نوشت‌.
حاصل‌ كلام‌ رالز اين‌ است‌ كه‌ افرادي‌ كاملا منصف‌ ومتعقل‌ به‌ دليل‌ استفاده‌ آزاد از قوه‌ عقل‌ به‌طور اجتناب‌ناپذير برسر آموزه‌هاي‌ بنيادي‌ با هم‌ اختلاف‌ پيدا خواهند كرد. رالز نام‌ چنين‌ چيزي‌ را واقعيت‌ پلوراليسم‌ يا كثرت‌گرايي‌ عقلايي‌ مي‌گذارد. رالز نمي‌گويد چون‌ يك‌ آموزه‌ جامع‌ و فراگير يا ايدئولوژي‌ غيرعاقلانه‌ است‌ منجر به‌ اختلاف‌ مي‌شود. او مي‌گويد هر جامعه‌اي‌ كه‌ بنيايش‌ بر آموزه‌اي‌ واحد حتي‌ خود ليبراليسم‌ باشد براي‌ حفظ‌ خود به‌ قدرت‌ سركوبگر دولت‌ نيازخواهد داشت‌. در كتاب‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ رالز جمله‌ درخشاني‌ دارد به‌ اين‌ عبارت‌ كه‌ مي‌گويد:»من‌ هميشه‌ دلمشغول‌ اين‌ مساله‌ زجرآور در جهان‌ معاصر بوده‌ام‌ كه‌ آيا دموكراسي‌ با آموزه‌هاي‌ جامع‌ و فراگير ديني‌ يا غيرديني‌ سازگار است‌ و اگر هست‌، چگونه‌؟ بيست‌سال‌ رالز به‌ وسيله‌ تحليل‌ مفاهيم‌ با اين‌ مساله‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كرد كه‌ آيا مفهوم‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ عاري‌ از هرگونه‌ تناقض‌ ذاتي‌ است‌ و آيا منطقا و مفهوما آرمان‌ پروري‌ ممكن‌ است‌؟ به‌ عبارت‌ ديگر با فرض‌ وجود آموزه‌هاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌هاي‌ متعارض‌ و آشتي‌ناپذير با يكديگر در جامعه‌،فرضي‌ كه‌ واقعيات‌ جهان‌ امروز صحت‌ آن‌ را تاييد مي‌كند، آيا جامعه‌ مي‌تواند بر مبناي‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ اداره‌ شود؟
رالز نه‌ در نظريه‌اي‌ درباب‌ عدالت‌ و نه‌ در ليبراليسم‌ سياسي‌ و نه‌ در هيچ‌يك‌ از ديگر آثارش‌ برخلاف‌ لاك‌شروع‌ به‌ برشمردن‌ محاسن‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ و رد مخالفان‌ نمي‌كند بلكه‌ مي‌خواهد ببيند مفهوم‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ به‌ كجا مي‌انجامد. به‌ نوشته‌ او در »ليبراليسم‌ سياسي‌« شهروندان‌ مي‌دانند كه‌ ممكن‌ نيست‌ درباره‌ آموزه‌هاي‌ فراگير آشتي‌ ناپذير يا ايدئولوژي‌ها به‌ موافقت‌ يا حتي‌ تفاهم‌ برسند. بنابراين‌ بايد توجه‌ بكنند كه‌ در موقع‌ بحث‌ برسر مسائل‌ بنيادي‌ سياسي‌ چه‌ قسم‌ دلايل‌ عاقلانه‌اي‌ ممكن‌ است‌ براي‌ يكديگر بياورند. مقصود رالز اين‌ است‌ كه‌ اگر مي‌خواهيد به‌ تصوري‌ منسجم‌ و خالي‌ از تناقض‌ از دموكراسي‌ ليبرال‌ برسيد در مورد بيشتر مسائل‌ اساسي‌ سياسي‌ بايد مفهوم‌ حقيقت‌ يا حق‌ را كنار بگذاريد و مفهوم‌ انصاف‌ يا عقلايي‌ بودن‌ را جانشين‌ آن‌ كنيد. در غيراين‌ صورت‌ بيهوده‌ است‌ كه‌ منتظر باشيد قائلان‌ به‌ آموزه‌هاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌هاي‌ متعارض‌ به‌ توافق‌ برسند چرا؟ زيرا در ذات‌ هريك‌ از آن‌ آموزه‌ها مفهوم‌ متفاوتي‌ از حقيقت‌ نهفته‌ است‌ و معيار واحدي‌ وجود ندارد. بنابراين‌ كسي‌ كه‌ بخواهد به‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ برسد بايد اين‌ پندار قديمي‌ را كنار بگذار كه‌ همه‌ بتوانند در مورد ماهيت‌ حق‌ و حقيقت‌ و حقانيت‌ به‌ موافقت‌ برسند.
رالز نمي‌گويد بايد از اعتقادات‌ خود دست‌ بكشيد. مي‌گويد تنها اميد به‌ استقرار دموكراسي‌ ليبرال‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ حوزه‌ خصوصي‌ و قلمرو عمومي‌ و سياسي‌ فرق‌روشني‌ بگذاريد. آنچه‌ به‌ عقيده‌ رالز اهميت‌ دارد اين‌ است‌ كه‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ نسبت‌ به‌ همه‌ نظرهاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌ها اعم‌ از ديني‌ و سكولار بي‌طرف‌ باشد. تنها آموزه‌ فراگيري‌ كه‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ نسبت‌ به‌ آن‌ بي‌طرف‌ نيست‌ آموزه‌اي‌ است‌ نامنصفانه‌ يا غيرعقلايي‌. ليبراليسم‌ بنا به‌ نظر رالز مستلزم‌ احترام‌ متقابل‌ بين‌ شهروندان‌ آزاد و برابر و تحمل‌ عقايد عقلايي‌ ديني‌ و فلسفي‌ و اخلاقي‌ يكديگر است‌. در كتاب‌ »ليبراليسم‌ سياسي‌« رالز مي‌خواهد نشان‌ دهد كه‌ افراد منصف‌ و متعقلي‌ كه‌ خود را آزاد و با يكديگر برابر مي‌دانند چگونه‌ ممكن‌ است‌ در عمل‌ به‌ صورت‌ واقعي‌ جامعه‌اي‌ عدالت‌ پرور و با ثبات‌ به‌ وجود بياورند. نخستين‌ شرط‌ چنين‌ جامعه‌اي‌ اين‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ برآن‌ حكمفرما باشد. مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ قبل‌ از همه‌ چيز به‌ اين‌ ويژگي‌ ممتاز مي‌شود كه‌ به‌ اصطلاح‌ رالز» به‌ خود ايستاده‌«است‌، يعني‌ از هرگونه‌ فرض‌ متافيزيكي‌ و معرفت‌ شناختي‌ يا اخلاق‌ عمومي‌ مستقل‌ است‌ و از بحث‌هاي‌ فلسفي‌ درباره‌ منشا اصول‌ اخلاقي‌ و نحوه‌ شناخت‌ ما از آنها و حتي‌ مس
اله‌ حقيقت‌ آن‌ اصول‌ اجتناب‌ مي‌كند و از اين‌ حيث‌ بي‌طرف‌ است‌. اين‌ در واقع‌ به‌ معناي‌ بازسازي‌ مفهوم‌ عدالت‌ به‌ مثابه‌ انصاف‌ است‌ كه‌ رالز سال‌ها پيش‌ در كتاب‌ نظريه‌اي‌ در باب‌ عدالت‌ مطرح‌ كرده‌ بود. براي‌ اين‌ منظور افراد بايد فارغ‌ از اعتقادات‌ اخلاقي‌ يا مذهبي‌ يا مسلكي‌ به‌ خود به‌ عنوان‌ شهروندان‌ يك‌ دموكراسي‌ بنگرند. چنين‌ چيزي‌ به‌ عقيده‌ رالز شدني‌ است‌ زيرا مردم‌ به‌ هر حال‌ و صرف‌نظر از برخي‌ اعتقاداتشان‌ در برخي‌ باورهاي‌ عميق‌ و ريشه‌دار درباره‌ اصول‌ عدالت‌ اشتراك‌ نظر دارند. رالز مي‌گويد مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ داراي‌ سه‌ ويژگي‌ است‌:
يك‌، در مورد نهادهاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ اساسي‌،يعني‌ ساختار اساسي‌ جامعه‌ كاربرد دارد.
دو، مستقل‌ از نظريه‌هاي‌ فراگير، قابل‌ طرح‌ است‌. هرچند البته‌ اجماعي‌ از آن‌ نظريه‌ها ممكن‌ است‌ آن‌ را تاييد، يا به‌ اصطلاح‌ رالز اجماعي‌ متداخل‌، بكند.
سه‌،از ايده‌هاي‌ اساسي‌ نهفته‌ در فرهنگ‌ سياسي‌ رژيم‌هاي‌ ليبرال‌ بدست‌ مي‌آيد،مانند تلقي‌ شهروندان‌ به‌ عنوان‌ افرادي‌ آزاد و برابر كه‌ جامعه‌ را نظامي‌ براي‌ همكاري‌ عاقلانه‌ مي‌دانند.
اصول‌ سياسي‌ در چنين‌ چارچوبي‌ درصورتي‌ خصلت‌ ليبرال‌ دارند و مي‌توانند در مورد ساختار اساسي‌ جامعه‌ اعمال‌ شوند كه‌ يك‌، حاوي‌ فهرستي‌ از بعضي‌ حقوق‌ و آزادي‌ها و امكانات‌ اساسي‌ باشند.
دو، حقوق‌ و آزادي‌ها و امكانات‌ مزبور را بر مدعيات‌ كساني‌ اولويت‌دهند كه‌ مي‌خواهند جميع‌ مردم‌ را بر مبناي‌ آموزه‌هاي‌ جامع‌ و فراگير به‌ سعادت‌ و كمال‌ برسانند.
سه‌، ضامن‌ اقداماتي‌ باشند كه‌ وسايل‌ استفاده‌ موثر از آزادي‌را در اختيار شهروندان‌ بگذارند.
اين‌ يعني‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ رالز. در اينجا بد نيست‌ به‌ يك‌ موضوع‌ مهم‌ هم‌ اشاره‌ كنيم‌ كه‌ وجه‌ تمايز ليبراليسم‌  او از ساير ليبراليسم‌هاست‌. فرض‌ در سراسر انديشه‌ رالز بر وجود جامعه‌اي‌ مركب‌ از افراد آزاد و برابر است‌. چه‌ در »نظريه‌اي‌ درباب‌ عدالت‌« و چه‌ در »ليبراليسم‌ سياسي‌« او مي‌خواهد ببيند اين‌معنا چه‌ نتايجي‌ به‌ بار مي‌آورد و بويژه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ جامعه‌اي‌ بنياد كرد كه‌ بين‌ مطالبات‌ آزاديخواهان‌ از يك‌طرف‌ و برابري‌ طلبان‌ از طرف‌ ديگر منصفانه‌ و با عقلانيت‌ داوري‌ كند. زيرا در هر جامعه‌آزاد اين‌دو گونه‌ مطالبات‌ با يكديگر تعارض‌ خواهند داشت‌.
من‌ شخصا مساله‌ آزادي‌ و برابري‌ را تشبيه‌ به‌ يك‌ كش‌ مي‌كنم‌ كه‌ هرچقدر بكشيم‌ و به‌ طولش‌ اضافه‌ كنيم‌ از عرضش‌ كم‌ مي‌شود، يعني‌ هرچقدر بخواهيم‌ آزادي‌ را گسترش‌ دهيم‌ برابري‌ كم‌ مي‌شود،برابري‌ را كه‌ زياد كنيم‌ آزادي‌ كم‌ مي‌شود.
اين‌ تعارض‌ ميان‌ آزادي‌ و برابري‌ از زمان‌ انقلاب‌ آمريكا و انقلاب‌ كبير فرانسه‌ همواره‌ در جوامع‌ دموكراتيك‌ وجود داشته‌ و همان‌ فرقي‌ است‌ كه‌ تا امروز ميان‌ ليبراليسم‌ منفي‌ و مثبت‌ يعني‌ ليبراليسم‌ آزادگذار و ليبراليسم‌ رفاه‌گستر كه‌ در اوايل‌ اين‌ بحث‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرديم‌،وجود دارد. به‌ عقيده‌ رالز جامعه‌اي‌ از عهده‌ رفع‌ اين‌ تعارض‌ ديرپا برمي‌آيد كه‌ نظام‌ منصفانه‌اي‌ باشد به‌ منظور همكاري‌ در طول‌ زمان‌ از نسلي‌ به‌ نسل‌ بعد. جامعه‌اي‌ كه‌ انصاف‌ در آن‌ حاكم‌ نباشد و مرجعي‌ براي‌ داوري‌ منصفانه‌ در آن‌ وجود نداشته‌ باشد جامعه‌اي‌ ستمگر است‌ و پايدار نخواهد ماند.
كار اساسي‌ فلسفه‌ سياسي‌ دقيقا همين‌است‌ كه‌ تعريف‌ كند انصاف‌ عبارت‌ از چيست‌. رالز مي‌خواهد پاسخي‌ براي‌ اين‌ مساله‌ عمومي‌ پيدا كند كه‌ در جامعه‌اي‌ كه‌ اكثريت‌ وسيع‌ افراد آن‌ به‌ نظريه‌هاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌هاي‌ غير ليبرال‌ قائلند،چگونه‌ مي‌توانيد دموكراسي‌ ليبرال‌ داشته‌ باشيد. جواب‌ اين‌ است‌ كه‌ شما به‌ عنوان‌ شخا مي‌توانيد به‌ هر نظريه‌اي‌ قائل‌ باشيد به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ به‌ عنوان‌ شهروند، اصول‌ ليبرالي‌ عدالت‌ را تاييد كنيد. ولي‌ اكنون‌ سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ برسر اين‌ اصول‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ توافق‌ كرد. اين‌ در واقع‌ پرسش‌ اساسي‌ فلسفه‌ سياسي‌ است‌. پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ براساس‌ عقل‌ و انصاف‌. رالز مي‌نويسد شهروندان‌ هنگامي‌ عاقل‌ و منصفند كه‌ وقتي‌ به‌ يكديگر به‌ عنوان‌ افراد آزاد و برابر در نظامي‌ مبتني‌ بر همكاري‌ در طول‌ نسل‌ها مي‌نگرند، حاضر باشند برپايه‌ آنچه‌ معتقدند منصفانه‌ترين‌ تصور از عدالت‌ سياسي‌ است‌ شرايطي‌ براي‌ همكاري‌ با يكديگر پيشنهاد كنند. شرط‌ ديگر عقل‌ و انصاف‌ اين‌ است‌ كه‌ شهروندان‌ موافقت‌ داشته‌ باشند براساس‌ آن‌ شرايط‌ عمل‌ كنند ولو در اوضاع‌ و احوالي‌ خاص‌ كه‌ به‌ بهاي‌ منافعشان‌ تمام‌ شود،مشروط‌ بر آن‌ كه‌ ساير شهروندان‌ هم‌ شرايط‌ ذكر شده‌ را بپذيرند.

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

برچسب ها

اخبار مرتبط

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: