صفحه اصلی / مقالات / دائرة المعارف بزرگ اسلامی / مردم شناسی / جاف /

فهرست مطالب

جاف


نویسنده (ها) :
آخرین بروز رسانی : یکشنبه 3 آذر 1398 تاریخچه مقاله

جاف، نام اتحادیۀ ایلی متشکل از گروهی از ایلات و طایفه‌های بزرگ و کوچک کُرد شافعی مذهبِ ساکن در مناطقی از سرزمین غرب ایران و کشور عراق. 
جافها بی‌گمان از مهم‌ترین و نیرومندترین ایلات کرد و از اقوام ایرانی ساکن در جنوب کردستان بودند و برای متمایز کردن آنها از عشایر دیگر و روستاییان غیر عشایری، آنان را اختصاصاً «کُرد» می‌نامیدند (ادمندز، 141). بنابر نوشتۀ مردوخ، در کردستان اردلان لفظ «کُرد» را اصطلاحاً برای تمام عشایر و ایلات، و لفظ «گوران» را برای «رعایا» (روستاییان) به کار می‌بردند (2/ 52). نظر به اینکه در گذشته این گروه بزرگ ایلی فقط از راه کوچگردی فصلی و دامداری در ناحیۀ پهناوری میان سرزمین ایران و ترکیۀ عثمانی زندگی می‌گذراندند (EI2, S, 370)، و با توجه به معنای واژۀ کُرد: چوپان و شبان، شاید اطلاق انحصاری اصطلاح کُرد به عشایر جاف، به سبب زندگی کاملاً شبانی و دام چرانی این مردم ایلیاتی بوده باشد. 

نام و خاستگاه

دربارۀ وجه تسمیۀ ایل جاف اختلاف نظر وجود دارد. برخی نام ایل را برگرفته از جاوان یا جاوانیه ــ نام یکی از ایلهای کرد معروف در زمانهای قـدیم ــ نوشته‌اند که مسعودی در میانۀ سدۀ 4ق به نَسَب آنها، از جمله جاوانیه و جلالیه (احتمالاً جلالیه همان طایفۀ کلالیۀ مسکون در نزدیکی شهر زور است که در صبح الاعشى به آن اشاره شده است، نک‍ : قلقشندی، 4/ 373؛ و صورت دیگر آن گلالی یا جلالی، نام یکی از گروههای جاف امروزی است) اشاره کرده است (مروج...، 2/ 101، التنبیه...، 78)، و جافهای امروزی را منتسب به کردهای جاوان (مینورسکی، 81). و ایل جاف را بازماندۀ همان ایل قدیم جاوان دانسته‌اند (روژبیانی، 4/ 358). 
دربارۀ اشتقاق واژۀ جاف از جاوان و یکی بودن این دو ایل استدلالهای گوناگونی کرده‌اند. برخی استدلال کرده‌اند که جاوانیها در اثر هم‌جواری و همزیستی با عربها نام خود را به عادت و زبان عربی جافان تلفظ می‌کردند و واژۀ جافان را تثنیۀ واژۀ جاف می‌پنداشتند و برای تسمیۀ دو ایل به کار می‌بردند. بعدها صورت مفرد واژۀ جاف را به ایل خود اطلاق کردند (همو، 4/ 358-359). 
برخی دیگر بر اساس روایتهای افسانه‌ای گفته‌اند که نیاکان مردم این ایل از وابستگان جابان، سردار بزرگ ایرانی و یار و همراه رستم فرخزاد بوده‌اند که ابن اثیر در الکامل از او نام برده است. بعدها احتمالاً نام جابان در سیر تطور لغوی خود به جاو و جاوی (جاوان و جاوانیه در متون) بدل شده است. کارگزاران عرب نیز جاویها را به سبب سرسختی و جسارتها و مقاومتهایشان جافی (به معنای جفاکننده و خشن و تندخو) می‌نامیدند و به مرور نزد عامۀ ایلیاتیها به جاف و جافی شهرت یافتند (سلطانی، 2/ 127). عزاوی احتمال داده که جاف در زبان عربی از جوانرود (یا جوانرو، در تداول کُرد زبانان)، نام محل سکنای سنتی و اولیۀ این گروه ایلی گرفته شده است (2/ 29). صفی‌زاده جافها را بنا به اقوال خود آنها، از اولاد خسروپرویز (590-628م) ــ خسرو دوم و پسر هرمز چهارم ساسانی ــ و واژۀ جاف را در زبان کردی به معنای شجاع و دلیر نوشته است ( نوشته‌ها...، 59، تاریخ...، 371). 
این گونه توجیهات دربارۀ کلمۀ جاف و اشتقاق آن را از واژۀ جاوان و یکی بودن دو ایل جاوان و جاف را بنا بر استدلال روژبیانی و مینورسکی و دیگران، نمی‌توان بدون تحلیل زبان‌شناختی و تحقیق تاریخی بیشتر پذیرفت. مضافاً اینکه واژۀ جاف و ایلی به همین نام از گروه قوم کُرد از سدۀ 5 ق به بعد، جداگانه و مستقل از جاوان شناخته شده بوده، و در برخی از منابع معتبر تاریخی از آن یاد شده است. مثلاً در برهان الحق، یکی از متون کهن اهل حق، بابانااوس، از مشاهیر اولیای اهل حق را که در سدۀ 5 و 6 ق می‌زیسته (الٰهی، 40)، و احتمالاً بنا بر نوشتۀ صفی‌زاده ( نوشته‌ها، 58) در 477ق در روستای سَرگَت، از توابع اورامان لهون کردستان، به دنیا آمده بوده است، از کردهای ایل جاف معرفی کرده‌اند (نیز نک‍ : ویتمن، 88؛ جاف، «تحقیقی...»، 299). 

تاریخچه

تا آغاز سدۀ 11ق/ 17م، جافها یکی از عشایر کرد ایرانی با پیشینۀ چشمگیر و موضوع منازعه میان دولت عثمانی و ایران بودند. در آن زمان، اکثریت جافها در ایران و در ناحیۀ جوانرود از ولایات کردستان اردلان، بین راه کرمانشاه و حلبچه و جنوب‌غربی سِنّه (سنندج) می‌زیستند و والیان اردلان بر آنها فرمان می‌راندند (ادمندز، همانجا؛ نیکیتین، 171). 
والیان کردستان از دودمان اردلان یا از گروهی به نام بنی اردلان بودند که قشر قدرتمند و با نفوذی را در سراسر منطقۀ کردستان ایران و عراق شکل داده بودند و چند سده در کردستان ــ که به کردستان اردلان شهرت یافته بود ــ به استقلال یا به تابعیت دولتهای ایران و عثمانی فرمان می‌راندند (برای آگاهی از نسب و تبار اردلانها، نک‍ : سنندجی، 76-83، برای دوران حکمرانی آنها، نک‍ : سراسر کتاب؛ نیز نک‍ : ه‍ د، اردلان، طایفه). برخی از اعضای این خاندان با دربار قاجار نیز رابطۀ نزدیک داشتند و با زنان درباری وصلت کرده بودند (سلطانی، 2/ 306). 
حکمرانان اردلان همۀ ولایات و قلمرو ایلات منطقه مانند ایلات جاف، مکری، رواندوز، جوانرود، اورامان، مریوان، بانه و سقز را به جولانگاه اعمال اقتدار خود درآورده بودند (حیرت سجادی، 98-99) و در دورۀ قاجار در تشکیلات اتحادیۀ جاف به لحاظ سیاسی و اقتصادی موقعیت ویژه‌ای برای خود فراهم کرده بودند و بر امیران و رؤسای جاف فرمان می‌راندند و زارعان و عشایر کرد را رعیت خود می‌پنداشتند و از آنان بهره‌کشی، و برای کار روی زمینهایشان و نگهداری و چراندن گله‌هایشان استفاده می‌کردند. هرگاه رؤسای جاف از فرمان آنان سرپیچی می‌کردند، آنها را با حیله و تدبیر از میان می‌بردند (برای نمونه، نک‍ : سنندجی، 148-151؛ نیز سلطانی، 2/ 306-307). مثلاً تا زمانی که بهرام بیگ، ایل بیگی جوانرود، طرف‌دار والیان اردلان و حامی حکومت بود، او آزاد بود هر کاری که بخواهد بکند، لیکن پس از اینکه بر ضد حکومت خسروخان، مشهور به ناکام (1240-1250ق) طغیان کرد، خسروخان دستور داد او و چند تن از معتبرین جاف را دستگیر کردند و چوب زدند. چون بهرام بیگ خود را شیرژیان می‌نامید، سگ سیاهی را به گردنش آویختند و گرداندند. سرانجام، به شفاعت بیگزادگان و دادن پیشکش به حکومت، والی او را بخشید و فرمان ریاست ایل و احشام در میان جاف را به او اعطاء کرد (سنندجی، 206-207). 
در 1408ق/ 1638م، و در زمان سلطنت شاه صفی صفوی (1038-1052ق)، گروهی از مردم ایل جاف، سلطان مراد چهارم، شاه عثمانی (سل‍ 1623-1640م) را در حمله به بغداد و تصرف و فتح این شهر کمک کردند. به پاداش این همکاری نیز سلطان مراد آنها را به لقب «مُرادی» مفتخر کرد و از آن پس این گروه در میان ایل جاف به «جاف مرادی» معروف شدند (سلطانی، 2/ 126). 
 در رسالۀ تحقیقات سرحدیه، متن نامه‌ای از سلطان مراد به شاه صفی در اوایل ماه شوال 1049 درج شده که در آن حدود مرزی میان دو دولت ایران و عثمانی و عشایر جاف مسکون در آن نواحی تعیین شده است. بنابر آن محالی از بلوک مندلیج تا در‌تنگ با صحاری واقع در میان آنها و کوه نزدیک به آن همراه با طایفه‌های ضیاء‌الدین و هارونی به دولت عثمانی واگذار شده، و طایفه‌های بیره و زردونی همچنان در خاک ایران و به تابعیت دولت ایران در ناحیه‌های مسکونی خود باقی مانده است (مشیرالدوله، 76، 79). عزاوی در عشائر العراق به معاهده‌ای که بعدها بر اساس این نامه میان سلطان مراد چهارم و شاه صفی در 11 محرم 1049 بسته شد، اشاره می‌کند و آن را سندی برای شناخته شدن عشایر جاف و قلمرو تاریخی و رسمی آنها می‌داند (2/ 28)؛ سپس از 4 قبیله از جافها که در معاهده به تابعیت دو دولت عثمانی و ایران درآمده بودند، نام می‌برد (2/ 43). 
پس از توافق دو دولت ایران و عثمانی در تعیین سرحدات، بلوکات جوانرود، اورامان، مریوان، خورخوره، سقز و بانه، سرحد ایران از سوی جنوب به شمال معین شدند. همۀ این نواحی در میان کوه شامخه، و دارای دره‌های صاف و وسیع بودند و بلوک اورامان هم که در پای کوه شاهو قرار داشت و دارای بیشه و جنگل و علفزار و مرتع بسیار بود، همچنان به صورت ییلاقات احشامات کردستان و طوایف جاف باقی ماند. طوایفی از جاف هم که از کردستان به مراتع این جایها کوچ می‌کردند، رسوم متداول «سر علف» برای چراندن احشام خود را به والی کردستان در سنندج می‌دادند. اکثر ایلات این جایها نیز برای قشلاق به بلوکات زهاب در حوالی ضمیگان، صحرای خانه شور، سرقلعه، حاجی لر، ناقوپی و مانند آن می‌رفتند (مشیرالدوله، 127). 
در 1366ق/ 1947م، اکثر جافها در ایلات سلیمانیه و بخشی از آنها در ناحیۀ سیروان از توابع قضاء کِفری از ایلات کرکوک، و گروهی نیز در ایران و در نواحی مختلف زندگی می‌کردند (عزاوی، 2/ 28). شهر سلیمانیه چند سده مرکز شاخه‌ای از پاشاهای کمابیش مستقل امپراتوری عثمانی بود و پاشاهایی از خانواده‌های کردهای بابان (ه‍ م) در آن حکمرانی می‌کردند که در اثر تبانیهای بغداد و استانبول در 1268ق/ 1851م حکومتشان پایان یافت (بارث، 14). 
عزاوی جاف مرادی در عراق را دارای 25 طایفۀ میکاییلی، صوفیانی، کمالی، روغزاری، طرخانی، شاطری، عیسایی، هارونی، گلالی و جز اینها می‌نویسد و در ذیل اسامی برخی از این طوایف اطلاعاتی دربارۀ نسب و تیره‌های هر یک و محلهای سکونت آنها می‌دهد و چند تن از رؤسای آنها را نام می‌برد (2/ 47-67). طایفۀ میکاییلی را به پیر میکاییلی شش انگشت، نیای بزرگ عارفِ نامی ضیاء‌الدین ابوالبهاء مولانا خالد منسوب می‌دانند. او طریقت نقشبندی را در اوایل سدۀ 13ق به نواحی کردنشین ایران و ترکیه و عراق آورد (طبیبی، «پنج مقاله...»، 65؛ نیز نک‍ : العشائر...، 81). گلالی چهارمین ایل یا طایفۀ بزرگ از ایلاتی بود که به مرادیهای جاف پیوست و در زمرۀ طوایف اتحادیۀ جاف درآمد. الحاق گلالی به جاف تغییری در سنت دستگاه رهبری آن نداد و گروه اداره‌کنندگان ایل، جدا از طایفۀ بیگزاده بودند و عنوان «آقا» داشتند و بیگزادگان پیوسته با آنها رفتاری محترمانه داشتند که با رفتارشان نسبت به رؤسای تیره‌های جاف فرق می‌کرد (ادمندز، 143). 
در 1112ق/ 1700م در نتیجۀ تیره شدن روابط میان سران دو گوره حکمرانان اردلان و سران ایل جاف، و کشته شدن رئیس ایل جاف و پسر و برادر او، رؤسای دیگر طوایف همراه گروهی حدود 500 خانوار از طایفه‌های دیگر، به تدریج به آن سوی مرز ایران در خاک تحت تصرف عثمانی گریختند و به پاشای کرد سلیمانیه، در قلمرو ترکیۀ عثمانی پناه بردند (بارث، 35؛ نیکیتین، نیز EI2, S، همانجاها؛ نیز نک‍ : دائرة‌المعارف...، 1/ 779؛ سلطانی، 2/ 125). در نتیجۀ رشد طبیعی و پیوستن ایلات و طایفه‌های کوچک و از هم پاشیدۀ دیگر به این مهاجران، جمعیت جافهای عراق به حدود 60 هزار نفر (بارث، همانجا) و بنا بر گفتۀ دیگر، تخمیناً حدود 10 هزار چادر یا خانوار (نیکیتین، همانجا) رسید. این گروه که در نواحی مرزی استقرار یافته بودند، تابستانها را در ارتفاعات پیرامون پنجوین، فصول بهار و پاییز را در دشت شهرزور و قرارگاههایی در حلبچه، و زمستانها را در اراضی تابع کِفری در کرانۀ راست رودخانۀ سیروان (دیاله) می‌گذراندند. طایفه‌هایی از جاف مانند میرویسی، تایشایی (طایشایی)، کَلکَنی و چند طایفۀ دیگر که در جوانرود مانده بودند، بعدها، به سبب ستمگریهای والیان اردلان و برخی عاملهای دیگر، به گوران پیوستند و به نام جاف ـ گوران معروف شدند (نیکیتین، همانجا؛ نیز نک‍ : دنبالۀ مقاله)؛ شماری دیگر از طایفه‌های جاف جوانرود هم به ایلات سنجابی، شرف بیانی و باجلان پیوستند (EI2, S، همانجا). 
حکومتگران اردلان جافهای کوچندۀ شهرزور را مردمی آشوبگر و شرور به شمار می‌آوردند و برای دوری از زیانکاریهایشان اغلب مانع آمدن آنها از شهرزور به ییلاقات کردستان برای چراندن احشام و دیدار خویشاوندانشان می‌شدند و هر بار به آنها حمله می‌کردند و زیانهای جانی و مالی بسیار زیادی به آنها وارد می‌کردند. مثلاً در زمان حکومت لطفعلی خان، عموی خسروخان (1204-1209ق) که 200 خانوار از جافها با اغنام و مواشی به ییلاق آمده بودند، به دستور او بسیاری از آنها را به سنندج بردند و داراییهایشان را گرفتند و تقسیم کردند و هر 10، 20 خانوار از آنها را به یکی از اعیان منطقه بخشیدند (سنندجی، 176-177). همچنین در 1336ق، به دستور امان الله خان والی سنندج برخی از جافهای کوچنده را که به کردستان آمده بودند، کشتند و شماری را سخت گوشمال دادند و به اسارت بردند و تمام داراییهایشان را غارت کردند و به سپاه بخشیدند (همو، 193، جم‍ ). 
ادمندز بر اساس روایت شفاهی مردم جاف می‌نویسد: احتمالاً در 1186ق/ 1772م (منابع دیگر تاریخهای مختلف داده‌اند) ابتدا حدود 100 خانوار از جافهای طایفۀ بزرگ معروف به جاف مرادی با سرپرستشان ظاهر بیگ از جوانرود به بنی خیلان، واقع در کنارۀ غربی سیروان ــ جایی که سلسلۀ کوههای قره‌داغ به این رودخانه می‌رسد ــ کوچیدند و در قلمرو ایل بابان مستقر شدند (ص 141-142). ملک الکلام تاریخ مهاجرت این طایفه‌های جوانرود را به شهرزور، 150 سال پیش از تألیف رساله‌‌اش، یعنی حدود سال 1150ق نوشته است (1/ 32). این تاریخ با تاریخ گزارش مؤلف تحفۀ ناصری تطبیق می‌کند. بنابر این گزارش در 1155ق، به هنگام والیگری احمد سلطان اردلان در کردستان، ظاهر بیگ، ایل بیگی جاف در شهرزور بود که در وقت گریز احمدخان به خاک عثمانی با او مقابله کرد (سنندجی، 140-141). 
احمد پاشا، پاشای کرد بابان که در قَلاچوالان (= قلعۀ چوالان، «چُواله» در زبان کردی بابان به معنای چُغاله است، نک‍ : بابانی، 116) حکمرانی می‌کرد، از ورود ظاهر بیگ به قلمرو بابان به گرمی استقبال و پذیرایی کرد؛ لیکن چندی بعد، به سبب چپاولگریهای دسته‌ای از طایفۀ او در ناحیۀ اطراف، به حق یا ناحق، او را گرفت و کشت. با این حال، در اثر گشاده‌رویی این پاشای کرد، کردهای جاف جوانرود تشویق شدند و گروه گروه به کوچ خود ادامه دادند تا اینکه شمار جافهای مرادی این ناحیه به 10 هزار چادر رسید (ادمندز، همانجا). 
«پاشا»، که کوتاه شدۀ پادشاه است، عنوان والایی بود که سلاطین عثمانی در دورۀ صفویان به امیران یا رؤسای ایلات کرد از جمله امیرالعشایرهای جاف که به دولت عثمانی وفاداری نشان می‌دادند، اعطا می‌کردند. در برابر سیاست عثمانیها، پادشاهان صفوی نیز به برخی از رؤسای ایل کرد جوانرود و گوران عنوان سلطان می‌دادند که به زبان کُردی‌ «سان» می‌گفتند (طبیبی، مبانی...، 163؛ نیز نک‍ : بروینسن، 208). 
در گزارشی در 1315ق/ 1897م آمده است که جوانرود در اثر حملۀ حبیب‌الله خان، یکی از سران کردان جاف (نک‍ : دنبالۀ مقاله) و به آتش کشیدن آنجا شهری ویران و متروک بوده است ( تهران...، 273). منبع دیگری به این آتش سوزی و متروک بودن جوانرود اشاره نکرده است. ادمندز مدعی است که در اوایل سدۀ 20م، یعنی در همین سالها یک گروه از جافها که بنابر سرزمین جغرافیایی سکونتشان به 3 گروه اصلی و عمده تقسیم می‌شدند، هنوز مقیم جوانرود ایران بودند (ص 141). اعتماد‌السلطنه (د 1313ق) در مرآة البلدان به معمور بودن این شهر و ناحیه در دهۀ پایانی سدۀ 13ق اشاره دارد و در گزارشی دربارۀ ساکنان کرد اهل تسنن و شافعی مذهب جوانرود که بیشتر پیرو طریقت نقشبندی بودند، و از دو طایفۀ اعیان و معتبرین آنجا به نامهای مستوفی و بیگزاده، یاد می‌کند و آنجا را مرکز فعالیت طلاب علوم دینی و ادبی و پایگاه دو سلسلۀ قاضیها و علمای منطقه معرفی می‌کند (4/ 2378). 
در دورۀ سلطنت پهلوی بیشتر طوایف جاف یکجانشین شده بودند و فقط گروههایی از آنها کوچ می‌کردند. دولت، سران و صاحبان قدرت جاف را در طوایف شناسایی کرده بود و به آنها مناصبی در سطوح بالای مملکتی در حکومت محلی و مرکزی در تهران داده بود. به هنگام اجرای برنامۀ اصلاحات ارضی (1339-1342ش) و تقسیم اراضی میان عشایر جاف، مقدار وسیعی از زمینهای زراعی دست نخورده در مالکیت سران ایل باقی ماند. برخی از سران مقتدر جاف را هم برآوردند و به مناصب دولتی گماردند. مثلاً به سالار جاف منصبی درباری اعطا کردند و برادر او، سردار جاف را به نمایندگی به مجلس شورای ملی فرستادند (انتصار، 27). 
 

صفحه 1 از3

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: