صفحه اصلی / مقالات / دائرة المعارف بزرگ اسلامی / فلسفه / ابن باجه /

فهرست مطالب

ابن باجه


نویسنده (ها) :
آخرین بروز رسانی : یکشنبه 18 خرداد 1399 تاریخچه مقاله

اِبْنِ باجّه، ابوبكر محمد بن‌ يحيی‌ بن‌ الصائغ‌ التُجيبی‌ مشهور به‌ ابن‌‌باجه‌ (د 533 ق‌/ 1139 م‌)، فيلسوف‌، دانشمند، شاعر و دولتمرد اندلسی‌ و يكی‌ از چند چهرۀ فلسفی‌ درخشان‌ جهان‌ اسلام‌. 

زندگی‌ و سرگذشت‌

باجه‌ در گويش‌ اندلسيان‌ به‌ معنای‌ نقره‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ خلكان‌، 4/ 431). پدر ابن‌ باجه‌ ظاهراً زرگر بوده‌ است‌. ابن‌ خلدون‌، هنگامی‌ كه‌ از فيلسوفان‌ بزرگ‌ اسلامی‌ سخن‌ می‌گويد، نام‌ او را در كنار فارابی‌، ابن‌ سينا و ابن‌ رشد می‌آورد (ص‌ 381). زادگاه‌ وی‌ شهر سَرَقُسطَه‌ (ساراگوسا) است‌، ولی‌ تاريخ‌ تولد وی‌ شناخته‌ نيست‌؛ با اينهمه‌، چون‌ به‌ گواهی‌ بيشتر تاريخ‌نگارانی‌ كه‌ به‌ زندگی‌ و سرگذشت‌ ابن‌‌باجه‌ پرداخته‌اند، وی‌ در 533 ق‌ در شهر فاس‌ مراكش‌ در گذشته‌ است‌ و بنابر گزارش‌ ابن‌ ابی‌ اصيبعه‌ (3/ 102)، ابن‌ باجه‌ هنگام‌ مرگ‌ جوان‌ بوده‌ است‌، پس‌ می‌توان‌ گفت‌ كه‌ وی‌ نزديك‌ به‌ پايان‌ سدۀ 5 ق‌/ 11 م‌ زاده‌ شده‌ است‌. اين‌ تاريخ‌ را می‌توان‌ احتمالاً در حدود 478 ق‌/ 1085 م‌ دانست‌ كه‌ همزمان‌ با پايان‌ حكومت‌ و نيز مرگ‌ ابوعامر يوسف‌ بن‌ احمد اول‌ فرزند هود ملقب‌ به‌ المؤتمن‌ (474- 478 ق‌/ 1082- 1085 م‌) از ملوك‌ الطوايف‌ بنوهود در شهر سرقسطه‌ بوده‌ است‌. اين‌ فرمانروا خود مردی‌ دانشمند و به‌ ويژه‌ در رياضيات‌ ورزيده‌ بوده‌ و در اين‌ زمينه‌ كتابی‌ زير عنوان‌ كتاب‌ الاستكمال‌ نوشته‌ بوده‌ است‌ (نک‍ : مقری‌، 1/ 423). پس‌ از وی‌ پسرش‌، ابوجعفر احمد دوم‌ فرزند يوسف‌ بن‌ هود، ملقب‌ به‌ المستعين‌ بالله‌ (الثانی‌) به‌ حكومت‌ سرقسطه‌ رسيد. در دوران‌ فرمانروايی‌ وی‌، شهر سرقسطه‌ دچار آشفتگيهای‌ سياسی‌ گرديد. مسيحيان‌ شمال‌ چندين‌ بار بدانجا هجوم‌ آوردند. در 487 ق‌/ 1094 م‌، مسيحيان‌ به‌ شهر وشقه‌ (هوسكا) حمله‌ كردند، و المستعين‌ كه‌ در دليری‌ و جنگاوری‌ نيز نامدار بود، پس‌ از درگيری‌ با ايشان‌ در نزديكی‌ آنجا در 489 ق‌، به‌ سختی‌ شكست‌ خورد. آلفونس‌ ششم‌ پادشاه‌ آراگونها به‌ سرقسطه‌ نيز هجوم‌ آورد، اما درست‌ در اين‌ هنگام‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ (د 500 ق‌/ 1106 م‌)، سركردۀ مرابطون‌ در شمال‌ آفريقا، به‌ سوی‌ اندلس‌ روانه‌ شده‌ بود، و هجوم‌ سپاهيان‌ وی‌ به‌ نزديكی‌ سرقسطه‌ آلفونس‌ ششم‌ را ناگزير به‌ عقب‌ نشينی‌ كرد. يوسف‌ ابن‌ تاشفين‌ كه‌ ملوك‌ الطوايف‌ را در سراسر اندلس‌ از ميان‌ برداشته‌ بود، حكومت‌ سرقسطه‌ را، همچون‌ دولتی‌ حايل‌ ميان‌ خود و سرزمينهای‌ مسيحيان‌، به‌ دست‌ المستعين‌ سپرد. المستعين‌ سرانجام‌ در رجب‌ 503/ ژانويۀ 1110 در نبرد والتيرا در نزديكی‌ تطيله‌ (تودلا) با سپاهيان‌ مسيحی‌ كشته‌ شد. پسر وی‌ ابومروان‌ عبدالملك‌ بن‌ احمد، ملقب‌ به‌ عمادالدوله‌ جانشين‌ پدرش‌ گرديد، اما حكومت‌ وی‌ با شورشهای‌ شهروندان‌ روبه‌رو شد. انگيزۀ اصلی‌ اين‌ شورشها اين‌ بود كه‌ وی‌ سربازان‌ مسيحی‌ را در ارتش‌ خود به‌ خدمت‌ گمارده‌ بود و شهروندان‌ سرقسطه‌ به‌ بيرون‌ كردن‌ ايشان‌ از ارتش‌ پافشاری‌ می‌ كردند. عمادالدوله‌ سرانجام‌ به‌ درخواست‌ ايشان‌ تن‌ داد، اما در اين‌ ميان‌ شهروندان‌ به‌ علی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ (د 537 ق‌/ 1142 م‌) كه‌ پس‌ از مرگ‌ پدرش‌ فرمانروای‌ مرابطون‌ شده‌ بود، نامه‌ نوشتند و از وی‌ درخواست‌ كردند كه‌ به‌ سرقسطه‌ حمله‌ آورد و آنجا را تصرف‌ كند. عمادالدوله‌ چون‌ ازين‌ موضوع‌ آگاه‌ شد، سربازان‌ مسيحی‌ را به‌ خدمت‌ در ارتش‌ خود بازگردانيد. اين‌ كار او خشم‌ و نفرت‌ شهروندان‌ را به‌ غايت‌ برانگيخت‌ و بار ديگر از علی‌ بن‌ يوسف‌ درخواست‌ كردند كه‌ سپاهيان‌ خود را بدان‌ سو روانه‌ كند. علی‌ نيز پس‌ از استفتا از فقيهان‌ مراكش‌، به‌ محمد بن‌ الحاج‌ كه‌ فرمانده‌ ارتش‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ و از زمان‌ فتح‌ اندلس‌ به‌ دست‌ مرابطون‌، فرماندار شهر بلنسيه‌ بود، دستور داد كه‌ به‌ سوی‌ سرقسطه‌ روانه‌ شود و آنجا را تصرف‌ كند. ابن‌ الحاج‌ در 10 ذيحجۀ 503 ق‌/ 30 ژوئن‌ 1110 م‌ وارد سرقسطه‌ شد. عمادالدوله‌ كه‌ ديگر در پايتخت‌ خود احساس‌ ايمنی‌ نمی‌كرد، شهر را ترك‌ كرد و به‌ قلعۀ مستحكم‌ مشهور در «روطه‌ در كنار رودخانۀ خالون» پناه‌ برد و در آنجا ماند تا در 524ق‌/ 1130م‌ درگذشت‌. مرابطون‌ 9 سال‌ بر سرقسطه‌ فرمانروايی‌ داشتند. نخستين‌ ايشان‌ همان‌ ابن‌ الحاج‌ بود كه‌ در سال‌ 508 يا 509 ق‌ در نبردی‌ با مسيحيان‌ كشته‌ شد و علی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌، پس‌ از شنيدن‌ خبر مرگ‌ وی‌، ابوبكر بن‌ ابراهيم‌ الصحراوی‌ مشهور به‌ ابن‌ تفلويت‌ را، كه‌ در آن‌ هنگام‌ فرماندار مرسيه‌ بود، به‌ حكومت‌ سرقسطه‌ گمارد (مراكشی‌، 161؛ ابن‌ ابی‌ زرع‌، 157-161). 
در اين‌ فاصلۀ زمانی‌، يعنی‌ از دوران‌ كودكی‌ تا جوانی‌ ابن‌ باجه‌، از سرگذشت‌ وی‌ هيچ‌ گونه‌ آگاهی‌ نداريم‌، جز اينكه‌ می‌توانيم‌ تصور كنيم‌ كه‌ وی‌، با استعداد شگفت‌انگيز خود، سرگرم‌ آموختن‌ دانشهای‌ گوناگون‌ زمان‌ خود بوده‌ است‌ كه‌ به‌ ويژه‌ در دوران‌ فرمانروايی‌ ملوك‌الطوايف‌ در اندلس‌، رواج‌ فراوان‌ داشته‌ است‌، چنانكه‌ مدرسۀ رياضيات‌ و نجوم‌ به‌ ويژه‌ در زمان‌ حكومت‌ ابوجعفر مقتدر بن‌ هود (438-475 ق‌/ 1046-1082 م‌) و پسرش‌ ابوعامر يوسف‌ الموتمن‌ از شكوفايی‌ برخوردار بوده‌ است‌. پس‌ از گذشت‌ دورانی‌ از جوانی‌ ابن‌‌باجه‌، تاريخ‌ ــ در سال‌ 508 يا 509 ق‌/ 1115 يا 1116 م‌، آغاز امارت‌ ابن‌ تفلويت‌ بر سرقسطه‌ ــ مرحله‌ای‌ از سرگذشت‌ وی‌ را روشن‌ می‌كند. 
منابع‌ تاريخی‌ بخشی‌ از زندگی‌ و سرگذشت‌ ابن‌ تفلويت‌ را ثبت‌ كرده‌اند. وی‌ از اميران‌ مرابطون‌ و شوهر خواهر علی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ بود. ابن‌ تفلويت‌ در 500ق‌ به‌ مراكش‌ رسيد و به‌ نزد علی‌ بن‌ يوسف‌ بار يافت‌، و علی‌ نخست‌ وی‌ را به‌ فرمانداری‌ غرناطه‌ گمارد. بنابر گزارشهای‌ تاريخ‌ نگاران‌، ابن‌ تفلويت‌ پس‌ از نشست‌ بر تخت‌ امارت‌ سرقسطه‌ برای‌ خود دستگاهی‌ شاهانه‌ برپا كرد و به‌ گفتۀ ابن‌ خطيب‌ «تن‌ به‌ خوشگذرانيها داد و به‌ باده‌گساری‌ پرداخت‌». درست‌ در همين‌ هنگام‌ بود كه‌ وی‌ ابن‌ باجه‌ را كه‌ در آن‌ زمان‌ جوانی‌ فيلسوف‌، دانشمند، شاعر و اديب‌، شناخته‌ شده‌ بود، به‌ وزارت‌ خود برگزيد. از گزارشهای‌ تاريخ‌ نگاران‌ چنين‌ برمی‌آيد كه‌ ميان‌ ابن‌ تفلويت‌ و ابن‌ باجه‌ پيوند دوستی‌ استوار و دلبستگی‌ دو سويه‌ وجود داشته‌ و ابن‌باجه‌ از احترام‌ و الطاف‌ فراوان‌ ابن‌ تفلويت‌ برخوردار بوده‌ است‌. در منابع‌ تاريخی‌ از زندگی‌ مرفه‌ و ثروتی‌ كه‌ ابن‌ باجه‌ در دربار ابن‌ تفلويت‌ اندوخته‌ بوده‌ است‌، داستانهايی‌ نقل‌ می‌شود (ابن‌ خطيب‌، 1/ 412-416). چنين‌ پيداست‌ كه‌ ابن‌ باجه‌ در دوران‌ كوتاه‌ وزارتش‌، در ادارۀ امور سياسی‌ و اجتماعی‌، موفق‌ بوده‌ است‌. در اين‌ ميان‌ گزارشی‌ از فتح‌ بن‌ خاقان‌ غرناطی‌، اديب‌ و نويسندۀ معاصر ابن‌ باجه‌، در دست‌ است‌ كه‌ طبق‌ آن‌ ابن‌ باجه‌ در دوران‌ وزارتش‌ نزد ابن‌ تفلويت‌، يك‌ بار به‌ عنوان‌ سفير وی‌ نزد عمادالدولة بن‌ هود فرستاده‌ شد (چنانكه‌ اشاره‌ كرديم‌ عمادالدوله‌ در آن‌ زمان‌ به‌ قلعه‌ای‌ در روطه‌ پناه‌ برده‌ بود). روابط بازماندگان‌ حاكمان‌ بنوهود، با فرمانروايان‌ جديد اندلس‌، يعنی‌ مرابطون‌، دوستانه‌ نبود. از سوی‌ ديگر ابن‌ باجه‌ منسوب‌ به‌ بنوتجيب‌ بوده‌ است‌ (نک‍ : ابن‌ خلكان‌، 4/ 429). بنوتجيب‌ (تجيب‌ دختر ثوبان‌ بن‌ سليم‌ بن‌ مذحج‌ بوده‌ است‌) پيش‌ از بنوهود بر سرقسطه‌ فرمانروايی‌ داشته‌اند. ابن‌ باجه‌ احتمالاً د 509 ق‌/ 1115 م‌ به‌ سفارت‌ نزد عمادالدوله‌ رفته‌ بوده‌ است‌. ابن‌ خاقان‌ می‌گويد كه‌ عمادالدوله‌، ابن‌ باجه‌ را به‌ زندان‌ افكند و حتی‌ قصد كشتن‌ وی‌ را داشت‌، اما پس‌ از چندی‌ آزادش‌ كرد. گفته‌ می‌شود كه‌ آزادی‌ وی‌ در پی‌ شفاعت‌ پدر ابن‌ رشد، فيلسوف‌ مشهور بوده‌ است‌، ولی‌ از لحاظ تاريخی‌ درست‌ اين‌ است‌ كه‌ بايستی‌ شفاعت‌ كننده‌، پدربزرگ‌ ابن‌ رشد، قاضی‌ معروف‌ و امام‌ مسجد بزرگ‌ در قرطبه‌ بوده‌ باشد (صص‌ 298-304). چنانكه‌ مشهور است‌، ابن‌ خاقان‌ به‌ انگيزه‌هايی‌ با ابن‌ باجه‌ دشمنی‌ داشته‌ و در كتاب‌ قلائد از وی‌ سخت‌ به‌ بدی‌ ياد می‌كند و او را به‌ بی‌دينی‌، كج‌ انديشی‌ و گمراهی‌ متهم‌ می‌سازد (ص‌ 300). 
ابن‌ باجه‌، پس‌ از آزادی‌ از زندان‌ عمادالدوله‌، ظاهراً ديگر به‌ سرقسطه‌ بازنگشت‌ و به‌ بلنسيه‌ (والنسيا) رفت‌. بازنگشتن‌ وی‌ به‌ سرقسطه‌ می‌توانسته‌ است‌ چند انگيزه‌ داشته‌ باشد: نخست‌ اينكه‌ ابن‌ تفلويت‌، پس‌ از هجوم‌ آراگونها به‌ قلعۀ روطه‌ و درگيری‌ با مسيحيان‌ در جنگی‌ دفاعی‌ كه‌ در آن‌ برتری‌ با مسيحيان‌ بود، ناگهان‌ در 510 ق‌ درگذشت‌. اين‌ رويداد بايستی‌ ابن‌ باجه‌ را، كه‌ به‌ مخدوم‌ خود دلبستگی‌ فراوان‌ داشت‌، سخت‌ دل‌ شكسته‌ كرده‌ باشد، چنانكه‌ به‌ نقل‌ ابن‌ خاقان‌ (ص‌ 300، 301) در رثای‌ وی‌ اشعاری‌ دل‌ گداز سروده‌ است‌. از سوی‌ ديگر ابواسحاق‌ ابراهيم‌ بن‌ يوسف‌، برادر علی‌ بن‌ يوسف‌، كه‌ در آن‌ زمان‌ والی‌ مُرْسيه‌ بود، پس‌ از دريافت‌ خبر مرگ‌ ابن‌ تفلويت‌، به‌ سرقسطه‌ رفت‌ و به‌ كارهای‌ شهر سامان‌ داد و سپس‌ به‌ مرسيه‌ بازگشت‌ (ابن‌ خطيب‌، 1/ 415، 416). انگيزۀ دوم‌ و مهم‌تر برای‌ بازنگشتن‌ ابن‌ باجه‌ به‌ سرقسطه‌ (كه‌ در اين‌ ميان‌ مدتی‌ نيز بی‌والی‌ ماند) اين‌ بود كه‌ در همين‌ سال‌ پادشاه‌ آراگونها، آلفونس‌ اول‌ (معروف‌ به‌ جنگجو يا مجاهد، 1104-1134 م‌) به‌ سرزمينهای‌ مسلمانان‌ به‌ ويژه‌ قلعۀ ايوب‌ هجوم‌ برد و آنجا را به‌ تصرف‌ درآورد، و سپس‌ در جريان‌ جنگهای‌ مسيحيان‌ بر ضد مسلمانان‌ كه‌ به‌ نام‌ «تسخير دوباره» مشهور است‌، در 512 ق‌/ 1118 م‌ سرقسطه‌ را تصرف‌ كرد، كه‌ از آن‌ پس‌ پايتخت‌ آراگونها گرديد. 
بنابر گزارش‌ ابن‌ خاقان‌، پس‌ از سقوط سرقسطه‌ به‌ دست‌ مسيحيان‌، ابن‌ باجه‌ به‌ سوی‌ مغرب‌ رفت‌، و در سر راهش‌، هنگامی‌ كه‌ به‌ شهر شاطبه‌ (خاتيوا) رسيد، فرماندار آنجا كه‌ در آن‌ هنگام‌ ابواسحاق‌ ابراهيم‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ بود. وی‌ را به‌ زندان‌ افكند (ص‌ 302). تاريخ‌ اين‌ رويداد و انگيزۀ مشخص‌ آن‌ روشن‌ نيست‌، ولی‌ ظاهراً بايد در حدود 514 ق‌ بوده‌ باشد؛ زيرا ابراهيم‌ بن‌ يوسف‌ از سال‌ 511 ق‌، از سوی‌ برادرش‌ علی‌ بن‌ يوسف‌، به‌ فرمانداری‌ اشبيليه‌ منصوب‌ شده‌ بود، و سپس‌ در 514 ق‌ در نبرد مشهور و بدفرجام‌ كَتُنده‌ با آلفونس‌ اول‌، نقش‌ مهمی‌ بر عهده‌ داشت‌. در اين‌ نبرد مسلمانان‌ به‌ سختی‌ شكست‌ خوردند و گروه‌ بسياری‌ از سربازان‌ داوطلب‌ و نيز گروهی‌ از عالمان‌ و فقيهان‌ كشته‌ شدند. بنابر گزارش‌ ابن‌ خلكان‌ (4/ 24)، ابن‌خاقان‌ در پی‌ اشارۀ علی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌، در مهمانسرايی‌ در شهر مراكش‌ كشته‌ شد (529 ق‌/ 1135 م‌). بنابر همان‌ گزارش‌ ابن‌ خلكان‌، ابواسحاق‌ ابراهيم‌، كه‌ برادر علی‌ بن‌ يوسف‌ بود، به‌ ابن‌ خاقان‌ دلبستگی‌ بسيار داشت‌، تا بدانجا كه‌ ابن‌ خاقان‌ كتاب‌ قلائد العقيان‌ را برای‌ وی‌ و به‌ نام‌ او تأليف‌ كرده‌ بود. اين‌ سابقه‌ شايد يكی‌ از انگيزه‌های‌ زندانی‌ شدن‌ ابن‌ باجه‌ در شهر شاطبه‌، به‌ فرمان‌ ابواسحاق‌ بوده‌ باشد. گزارش‌ ديگری‌ نيز در دست‌ است‌، مبنی‌ بر اين‌ نكته‌ كه‌ ابواسحاق‌ انگيزۀ درونی‌ ديگری‌ هم‌ برای‌ كين‌توزی‌ در برابر ابن‌ باجه‌ داشته‌ است‌. وی‌ گويا اميری‌ دانش‌دوست‌ و دانش‌پرور بوده‌ است‌. چنانكه‌ دربارۀ وی‌ گفته‌ می‌شود: «اميری‌ با فرهنگ‌ و متواضع‌ بوده‌ و عالمان‌ را تشويق‌ و تشجيع‌ و از ايشان‌ پشتيبانی‌ می‌كرده‌ است‌، و به‌ ويژه‌ سايۀ پشتيبانيش‌ را بر سر فيلسوف‌ پزشك‌ عبدالملك‌ بن‌ زهر (د 557 ق‌/ 1162م‌) گسترانيده‌ بود و اين‌ يك‌ كتاب‌ خود در پزشكی‌ با عنوان‌ كتاب‌ الاقتصاد فی‌ اصلاح‌ الاجساد را به‌ نام‌ وی‌ و برای‌ حق‌شناسی‌ و جاويدان‌ كردن‌ نام‌ آن‌ امير نوشته‌ بود» (ابن‌ ابار، 3/ 616). اين‌ عبدالملك‌ فرزند ابوالعلاء بن‌ زُهر (د 525 ق‌/ 1131 م‌) پزشك‌ و دانشمند معروف‌ بوده‌ است‌ كه‌ با ابن‌ باجه‌ دشمنی‌ داشته‌ و ممكن‌ است‌ اين‌ دشمنی‌ خود را به‌ امير ابواسحاق‌ نيز منتقل‌ كرده‌ باشد. به‌ هر روی‌، پس‌ از چندی‌ ابن‌ باجه‌ از زندان‌ ابواسحاق‌ ابراهيم‌ آزاد شد. از اين‌ زمان‌ به‌ بعد نيز از سرگذشت‌ وی‌ آگاهی‌ درستی‌ در دست‌ نيست‌، جز اينكه‌ در برخی‌ منابع‌ گفته‌ می‌شود كه‌ وی‌ 20 سال‌ نيز وزير يحيی‌ بن‌ ابی‌بكر بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ بوده‌ است‌. دو تاريخ‌نگار معاصر، جمال‌الدين‌ قفطی‌ و ابن‌ جوزی‌ اين‌ گزارش‌ را تأييد می‌كنند. قفطی‌ دربارۀ ابن‌ باجه‌ می‌گويد: «عالِم‌ به‌ علوم‌ اوائل‌ بود و در ادب‌ نيز سرآمد اهل‌ دوران‌ و ديارش‌ بود. تصانيفی‌ در رياضيات‌، منطق‌ و هندسه‌ داشت‌ كه‌ در آنها از پيشينيان‌ فراتر رفته‌ بود. اما به‌ كار سياست‌ پرداخت‌ و از اوامر شريعت‌ منحرف‌ شد؛ يحيی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ مدت‌ 20 سال‌ وی‌ را وزير خود داشت‌. شريك‌ پزشكان‌ در هنرشان‌ بود؛ به‌ او حسادت‌ ورزيدند، در كارش‌ حيله‌ كردند، مسمومش‌ ساختند و كشتند (ص‌ 406). ابن‌ جوزی‌ نيز در تاريخ‌ خود، در رويدادهای‌ سال‌ 533 ق‌ می‌نويسد: «در اين‌ سال‌ ابوبكر بن‌ صائغ‌ اندلسی‌ معروف‌ به‌ ابن‌ باجه‌ (ماجد!) دانشمند فاضل‌، دارای‌ تصانيفی‌ در رياضيات‌، منطق‌ و هندسه‌، درگذشت‌. ابن‌ بَشرون‌ المهدوی‌ در كتاب‌ خود به‌ نام‌ المختار من‌ النظم‌ و النّثر لافاضل‌ اهل‌ العصر از وی‌ نام‌ می‌برد و او را به‌ يگانگی‌ در دانشهای‌ مذكور وصف‌ می‌كند. وی‌ 20 سال‌ وزير يحيی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ بود، سيرتی‌ پسنديده‌ داشت‌ و در دوران‌ وزارت‌ وی‌ كارها سامان‌ گرفت‌ و آرزوها تحقق‌ يافت‌. پزشكان‌ به‌ وی‌ حسادت‌ ورزيدند و در كارش‌ حيله‌ كردند و به‌ كشتنش‌ از راه‌ مسموم‌ كردنش‌، موفق‌ شدند» ابن‌ جوزی‌، 8(1)/ 172، 173). مقری‌ نيز گزارش‌ وزارت‌ 20 سالۀ ابن‌ باجه‌ را چنين‌ نقل‌ می‌كند: «امير ركن‌الدين‌ بَيبَرْس‌ در تأليف‌ خود، زُبدةُ الفكرة فی‌ تاريخ‌ الهجرة، می‌گويد كه‌ ابن‌ صائغ‌ دانشمندی‌ بود فاضل‌، تصانيفی‌ دارد در رياضيات‌ و منطق‌. وی‌ وزير ابوبكر صَحراوی‌ فرماندار سرقسطه‌ و نيز 20 سال‌ وزير يحيی‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ در مغرب‌ بود» مقری‌ سپس‌ همان‌ عبارات‌ پايانی‌ گزارش‌ قبلی‌ را تكرار می‌كند (9/ 262). گزارش‌ ابن‌ بَشرون‌ را، كه‌ احتمالاً معاصر جوان‌تر ابن‌ باجه‌ بوده‌ است‌، می‌توان‌ منبع‌ گزارشهای‌ قفطی‌ و ابن‌ جوزی‌ و نيز ركن‌الدين‌ بيبرس‌ منصوری‌ دانست‌. در اينجا بايد يك‌ نكتۀ تاريخی‌ ذكر شود كه‌ نادرستی‌ گزارشهای‌ منابع‌ دربارۀ وزارت‌ 20 سالۀ ابن‌ باجه‌ نزد يحيی‌ بی‌ ابن‌ بكر بن‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ را روشن‌ خواهد ساخت‌: 
در منابع‌ معتبر تاريخی‌، دربارۀ سرگذشت‌ يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر گفته‌ می‌شود كه‌ وی‌ نوۀ پسری‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ است‌. يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ پنج‌ پسر داشته‌ است‌ به‌ نامهای‌: علی‌، تَميم‌، ابوبكر، المُعِزّ و ابراهيم‌. ابوبكر در زمان‌ زندگی‌ پدرش‌ مرده‌ بود، و پسرش‌ يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر از سوی‌ پدر بزرگش‌ يوسف‌ به‌ فرمانداری‌ شهر فاس‌ منصوب‌ شده‌ بود. از سوی‌ ديگر، پس‌ از مرگ‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌، چنانكه‌ ديديم‌، پسرش‌ علی‌، مُكنَّی‌ به‌ ابوالحسن‌، به‌ فرمانروايی‌ رسيد، و بار ديگر همۀ قبايل‌ لَمتونه‌ و فقها و شيوخ‌ قبايل‌ در مراكش‌ با وی‌ بيعت‌ كردند. در اين‌ ميان‌، فقط برادرزاده‌اش‌، يعنی‌ همان‌ يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر فرماندار شهر فاس‌، از بيعت‌ با عمويش‌ (علی‌ بن‌ يوسف‌) سربازد زد و گروهی‌ از شيوخ‌ قبايل‌ لمتونه‌ نيز در آغاز وی‌ را همراهی‌ كردند، اما بعداً تنهايش‌ گذاردند. علی‌ بن‌ يوسف‌، پس‌ از شنيدن‌ خبر سركشی‌ يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر، سپاهيانی‌ به‌ فاس‌ گسيل‌ داشت‌. يحيی‌ كه‌ می‌دانست‌ توان‌ جنگيدن‌ با عمويش‌ را ندارد، از فاس‌ گريخت‌ و آنجا را به‌ وی‌ تسليم‌ كرد (چهارشنبه‌ 8 ربيع‌الاول‌ 500 ق‌/ 7 نوامبر 1106 م‌). يحيی‌ در حين‌ گريز با امير مزدلی‌ عامل‌ تلمسان‌ كه‌ به‌ قصد بيعت‌ با علی‌ بن‌ يوسف‌ رهسپار فاس‌ بود، روبه‌رو شد و به‌ وی‌ پناه‌ آورد. مزدلی‌ به‌ وی‌ وعده‌ داد كه‌ نزد عمويش‌ علی‌ از وی‌ شفاعت‌ كند. بدين‌ سان‌ هر دو روانۀ فاس‌ شدند. مزدلی‌ نزد علی‌ بن‌ يوسف‌ رفت‌ و با وی‌ بيعت‌ كرد، و سپس‌ برای‌ يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر از او بخشودگی‌ خواست‌. علی‌، يحيی‌ را بخشود و او نيز نزد عمويش‌ رفت‌ و با وی‌ بيعت‌ كرد. علی‌ او را مخيّر كرد كه‌ يا در جزيرۀ ميورقه‌ سكنی‌ گزيند يا به‌ سوی‌ صحرا رود. يحيی‌ خواست‌ كه‌ روانۀ صحرا شود. از آنجا به‌ مكه‌ رفت‌ و سپس‌ نزد عمويش‌ بازگشت‌ و از وی‌ درخواست‌ كرد كه‌ اجازه‌ دهد تا در مراكش‌ بماند. علی‌ نيز با درخواست‌ او موافقت‌ كرد؛ اما اندكی‌ بعد، يحيی‌ آرام‌ ننشست‌ و توطئه‌ و تحريكاتی‌ را آغاز كرد. علی‌ بن‌ يوسف‌ كه‌ از نيات‌ وی‌ بيمناك‌ شده‌ بود، فرمان‌ داد كه‌ يحيی‌ را دستگير كنند، و سپس‌ وی‌ را به‌ جزيرۀ الخضراء (به‌ اسپانيايی‌: ايسلا ورده)، شهری‌ در جنوب‌ اسپانيا تبعيد كرد. يحيی‌ در همانجا ماند تا درگذشت‌ (ابن‌ ابی‌ زرع‌، 156- 159؛ عنان‌، 1/ 59، 149). بدين‌ سان‌ آنچه‌ در برخی‌ منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ ابن‌ باجه‌ مدت‌ 20 سال‌ وزير يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر بوده‌ است‌، از لحاظ تاريخی‌ به‌ هيچ‌ روی‌ نمی‌تواند درست‌ باشد، زيرا يحيی‌ بن‌ ابی‌ بكر در حدود سال‌ 501 يا 502 به‌ جزيرۀ الخضراء تبعيد شده‌ بود. از سوی‌ ديگر می‌دانيم‌ كه‌ ابن‌ باجه‌ از 503 تا 510 ق‌ وزير ابوبكر بن‌ ابراهيم‌ صحراوی‌ (ابن‌ تفلويت‌) بوده‌ است‌، و از آن‌ پس‌ از سرگذشت‌ وی‌ آگاهی‌ اندكی‌ در دست‌ است‌، تا هنگامی‌ كه‌ وی‌ را در حدود 530 ق‌ در اشبيليه‌ و 
در كنار شاگردش‌ ابوالحسن‌ عبدالعزيز علی‌ بن‌ امام‌ می‌يابيم‌ كه‌ به‌ تدريس‌، پژوهش‌ و تأليف‌ اشتغال‌ داشته‌ است‌. 
ابن‌ باجه‌ سرانجام‌ در رمضان‌ 533 ق/ مه 1139 م در شهر فاس‌ درگذشت‌، و همانجا به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. در برخی‌ منابع‌ گفته‌ می‌شود كه‌ ابن‌ باجه‌ در اثر خوردن‌ خوراك‌ بادنجان‌ كه‌ از سوی‌ دشمنانش‌ در آن‌ زهر ريخته‌ شده‌ بود، مسموم‌ گرديد، و اين‌ دشمن‌ همان‌ عبدالملك‌ ابن‌ زُهر معرفی‌ می‌شود، چنانكه‌ مقری‌ در اين‌ باره‌ می‌نويسد «و رابطۀ وی‌ (يعنی‌ ابن‌ زُهر) و امام‌ ابوبكر بن‌ باجه‌، به‌ سبب‌ مشاركت‌ (رقابت‌) مانند آتش‌ و آب‌، و زمين‌ و آسمان‌ است‌»، و سپس‌ شعری‌ از ابن‌ باجه‌ را در ذم‌ ابن‌ زُهر نقل‌ می‌كند (4/ 401، 402). همچنين‌ در جای‌ ديگری‌ پس‌ از نقل‌ ابياتی‌ از ابوالحسن‌ بن‌ امام‌، دوست‌ و شاگرد ابن‌ باجه‌ در ذم‌ مراكش‌، كه‌ در آنها از ابن‌ معيوب‌ نام‌ برده‌ می‌شود، می‌گويد كه‌ «ابن‌ معيوب‌ از خدمتكار ابوالعلاء بن‌ زهر بود، و گروهی‌ دعوی‌ می‌كنند كه‌ وی‌ ابن‌‌باجه‌ را از راه‌ خوراك‌ بادنجان‌، به‌ انگيزۀ دشمنی‌ او با ابن‌ زهر، مسموم‌ كرده‌ بود» (5/ 159). 

آثار

ابن‌ باجه‌، علی‌ رغم‌ زندگی‌ پرحادثه‌ و پرداختن‌ به‌ كارهای‌ سياسی‌، نويسنده‌ای‌ پربار بوده‌ است‌؛ اما از سوی‌ ديگر، شايد به‌ علت‌ همان‌ گرفتاريها، بيشتر نوشته‌های‌ بازمانده‌اش‌، يا ناقص‌ و ناتمام‌ است‌ يا مجموعه‌ای‌ از رساله‌های‌ كوچك‌. از اين‌ ميان‌ نيز، بيشتر آثار در دست‌ او تعاليقی‌ است‌ بر نوشته‌های‌ ارسطو. نوشته‌های‌ اصيل‌ وی‌، فقط چند رسالۀ ناتمام‌ را در برمی‌گيرد، كه‌ با وجود اين‌، نمايانگر ذهن‌ فلسفی‌ درخشان‌ و مبتكر وی‌ است‌. 
مجموعه‌های‌ دست‌نوشته‌ای‌ كه‌ تاكنون‌ از آثار ابن‌ باجه‌ شناخته‌ شده‌، اينهاست‌: 1. مجموعۀ موجود در كتابخانۀ بودليان، در شهر آكسفورد (شم‍ 206)؛ 2. مجموعۀ برلين‌ ( آلوارت‌، شم‍ 5060)؛ 3. مجموعۀ كتابخانۀ اسكوريال‌ (ESC2، شم‍ 612)؛ 4. سه‌ رساله‌ از ابن‌ باجه‌، كه‌ در مجموعۀ دست‌نوشته‌ای‌، زير شماره‌ 2385 در شهر تاشكند يافت‌ شده‌ است‌. اين‌ مجموعه‌، محتوی‌ 92 رسالۀ فلسفی‌ از فيلسوفان‌ يونانی‌ و اسلامی‌ است‌. عبدالرحمن‌ بدوی‌، سه رسالۀ ابن‌ باجه‌ را در اين‌ مجموعه‌، ويراسته‌ و در 1973 م‌ در بنغازی‌ در مجموعه‌ای‌ زير عنوان‌؛ رسائل‌ فلسفية للكندی‌ و الفارابی‌ و ابن‌ باجة و ابن‌ عدّی‌، منتشر كرده‌ است‌. چاپ‌ سوم‌ آن‌ در 1983 م‌، در بيروت‌ انتشار يافته‌ است‌. 
ما در اينجا عناوين‌ نوشته‌های‌ ابن‌ باجه‌ را در هر يك‌ از سه مجموعۀ نخست‌ می‌آوريم‌: 

مجموعۀ بودليان‌

امتياز اين‌ مجموعه‌ در آن‌ است‌ كه‌ گردآورندۀ آن‌ شاگرد و دوست‌ نزديك‌ ابن‌ باجه‌، وزير ابوالحسن‌ علی‌ بن‌ عبدالعزيز بن‌ الامام‌ بوده‌ است‌. اين‌ مجموعه‌ كه‌ بعدها نوشته‌های‌ ديگری‌ از ابن‌ باجه‌ بر آن‌ افزوده‌ شده‌ است‌ 222 ورقه‌ را كه‌ هر يك‌ دارای‌ 27 و گاهی‌ 32 سطر است‌، در برمی‌گيرد. تاريخ‌ آن‌ 547 ق‌/ 1152 م‌ است‌. بيشتر رسائل‌ در اين‌ مجموعه‌ ناقص‌ است‌ و تنتها فصلهايی‌ از آنها را در بردارد. عناوين‌ رسائل‌ اينهاست‌: 1. من‌ قوله‌ علی‌ مقالات‌ السماع‌ (يعنی‌ كتابهای‌ هشتگانۀ اثر ارسطو، به‌ نام‌ «دربارۀ طبيعت»)، من‌ قوله‌ علی‌ المقالة الخامسة، من‌ قوله‌ علی‌ المقالة السادسة، من‌ قوله‌ علی‌ المقالة السابعة، من‌ قوله‌ علی‌ المقالة الثامنة؛ 2. اقوال‌ تقدمت‌ له‌ فی‌ معانی‌ السابعة و الثامنة؛ 3. و مما تقدم‌ له‌ فی‌ معانی‌ الثامنة خاصةً؛ 4. قوله‌ فی‌ شرح‌ الآثار العلوية (اثر ارسطو: متئو رولوگيكا)؛ 5. من‌ قوله‌ فی‌ الكون‌ و الفساد (اثر ارسطو)؛ 6. من‌ قوله‌ علی‌ بعض‌ مقالات‌ كتاب‌ الحيوان‌ الاخيرة (اثر ارسطو)؛ 7. من‌ قوله‌ علی‌ كتاب‌ الحيوان‌؛ 8. كلامه‌ فی‌ النبات‌؛ 9. من‌ كلامه‌ فی‌ ماهيّة الشوق‌ الطبيعی‌؛ 10. كلامٌ‌ بَعَث‌ به‌ لابی‌ جعفر يوسف‌ بن‌ حَسدای‌ (پزشك‌ برجستة اندلسی‌ و مفسر نوشته‌های‌ بقراط و جالينوس‌ كه‌ در سدۀ 6 ق‌/ 12 م‌ می‌زيسته‌ است‌)؛ 11. و من‌ كلامه‌ فی‌ ابانة فضل‌ عبدالرحمان‌ بن‌ سيد المهندس‌؛ 12. و من‌ كلامه‌ نظر آخر؛ 13. من‌ الامور التی‌ يمكن‌ بها الوقوف‌ علی‌ العقل‌ الفعال‌؛ 14. من‌ كلامه‌ فی‌ البحث‌ عن‌ النفس‌ النزوعية؛ 15. من‌ كلامه‌ فی‌ النفس‌؛ 16. من‌ كلامه‌ فی‌ تدبير المتوحد؛ 17. القول‌ فی‌ الصّور الروحانيّة؛ 18. من‌ قوله‌ فی‌ الغاية الانسانية؛ 19. من‌ قوله‌ فی‌ الغرض‌؛ 20. من‌ قوله‌ علی‌ الثانية من‌ السماع‌؛ 21. من‌ الاقاويل‌ المنسوبة اليه‌؛ 22. من‌ قوله‌ فی‌ صدر ايساغوجی‌ (اثر فُرفوريوس‌)؛ 23. من‌ كلامه‌ فی‌ لواحق‌ المقولات‌ (اثر ارسطو)؛ 24. من‌ قوله‌ علی‌ كتاب‌ العبارة (اثر ارسطو)؛ 25. كلامه‌ فی‌ القياس‌؛ 26. كلامه‌ فی‌ البرهان‌؛ 27. و كتب‌ الی‌ ابی‌ الحسن‌ بن‌ الامام‌؛ 28. كلامه‌ فی‌ اتصال‌ العقل‌ بالانسان‌ (آغاز اين‌ رساله‌)؛ 29. قول‌ له‌ يتلو رسالة الوداع‌؛ 30. كلامه‌ فی‌ الالحان‌؛ 31. كلامه‌ فی‌ النيلوفر؛ 32. قسم‌ من‌ رسالة الوداع‌ (نک‍: ابن‌ ابی‌ اصيبعه‌، 3/ 102، 103، كه‌ از عناوين‌ بالا شماره‌های‌ 1- 9، 32، 29، 28، 16، 15، 10، 11، 18، 13، 26، 14 را نام‌ می‌برد). 

صفحه 1 از5

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: