تاریخ

نمایش تا از مورد
نتیجه جستجو برای :
  • برغشی | بَرْغُشی، یا بَرْغَشی، ابو المظفر محمد بن ابراهیم، از وزیران پایان روزگار سامانیان. نام وی در برخی از منابع و پاره‌ای از نسخه‌ها بُزغُشی ضبط شده (ﻧﻜ : عتبی، تاریخ...، 144، 152؛ بیهقی، علی، 189؛ شبانکاره‌ای، 26؛ نیز ﻧﻜ : شعار، 152، حاشیۀ 2؛ فیاض، 357، حاشیۀ 2)، اما در شرح تاریخ یمینی و منابع مهم دیگر نام او بر...
  • برغش | بُرْغُش، پایتخت ناحیۀ قشتالۀ کهن در دوران اسلامی. این شهر امروزه مرکز ایالت بورگس در شمال اسپانیا، و در دوره‌های در دو سوی رود آرلانزون قرار دارد. این نام را به صورت بُرغوش نیز ضبط کرده‌اند (ابن عذاری، 4/51). جغرافی نویسان مسلمان برغیش را از اقلیم ششم در منطقۀ جلیقیه، در غرب بنبلونه دانسته‌اند (ابن سعید، 180؛...
  • برکات |
  • برسق | بُرْسُق (ﻣﻘ 490ق/1097م)، از امیران سلاجقۀ بزرگ، از روزگار طغرل تا برکیارق، برسق (پرسق) در زبان ترکی شرقی، به معنی حیوانی به نام «گورکن» (EI2, I/336). از زندگی برسق تا دورۀ طغرل اول اطلاعاتی در دست نیست. اولین اشاره به نام وی، زمانی است که طغرل در 452ق/1060م اورا به شحنگی بغداد گماشت (ابن اثیر، 10/8-9). از این...
  • برسبای | بَرْسْبای، ملک اشرف سیف‌الدین ابونصر (ذیحجۀ 841/ ژوئن 1438)، از فرمانروایان سلسلّ ممالیک بُرجی که از 825ق/ 1422م تا 841ق بر مصر فرمان راند.
  • برزال، بنی | بِرْزال، بَنی، خاندانی از بربرهای شمال افریقا که نزدیک به نیم قرن بر قرمونه از شهرهای اندلس حکومت کردند. بنی برزال تیره‌ای از بربرهای زناته بودند که در سدۀ 4ق/10م در منطقۀ زاب و حوالی شهر مسیله، در مغرب سکنیٰ داشتند (یعقوبی، 352؛ ابن‌حزم، 498؛ ابو عبید، 723). اینان که از هواداران دولت اموی در مغرب و اندلس، و ...
  • بردگی |
  • برجی، ممالیک |
  • برجوان | بَرْجَوان، ابوالفتح، حاکم مصر از 387 تا 390ق/997 تا 999 م در دستگاه خلافت فاطمیان، نام او را در برخی منابع ارجوان آورده‌اند (مثلاً ابن اثیر، 9/118 بب‍؛ رودراوری، 3/221). از اصل و نسب وی اطلاعی در دست نیست، جز آنکه بعضی از مورخان او را صقلبی (اسلاو) یا صقلّی (سیسیلی) دانسته‌اند (مقریزی، الخطط، 2/12، 285؛ نیز ن...
  • بربر | بَرْبَر، عنوان عمومی قبایلی در شمال آفریقا كه در منطقۀ وسیعی از كرانه‌های اقیانوس اطلس تا صحرای آفریقا پراكنده‌اند. این پراكندگی وسیع و نیز تنوع قبایل و طوایف بربر با آداب و رسوم و برخی فرهنگهای متمایز، موجب شده است تا قوم‌شناسان به نظریۀ قاطع و یكسانی دربارۀ خاستگاه و مشخصات نژادی بربرها دست نیابند.
  • براوستانی | بَراوِسْتانی، ابوالفضل مجدالملك اسعد (د492ق/ 1099م)، وزیر شیعی سلطان بركیارق سلجوقیو اصل وی از بر اوستان، یكی از روستاهای قم بود(یاقوت، 1/ 540) و پدرش محمد بن موسى بر اوستانی قمی نام داشت. برخی نسبت او را بلاسانی (یا بلاشانی) (ابن اثیر، 10/ 253، جم‍، ؛ نیز ﻧﻜ : ذهبی، 19/ 180)، و لقب دیگر وی را مشیدالدوله آورد...
  • براقی | بَراقی، حسین بن احمد نجفی، یا سید حستون براقی (1261 یا 1262-1332ق/ 1845یا 1846-1914م)، مورخ عراقی، نسب او به زید، فرزند امام حسن مجتبى(ع) می‌رسد (آقابزرگ، طبقات...، 1(2)/ 523-524؛ امین، 5/ 418). وی در بَراق ییك از 4محلۀ معروف نجف‌اشرف دیده به جهان گشود (همانجا). نیای بزرگ او سید اسماعیل و خانواده‌اش كه به «حس...
  • براق خان | بُراقْ خان، یا بَراق‌خان (د 668ق/ 1270م)، پسر یسون‌ توان، از فزمانروایان خانات جغای. از زندگی او، تا پیش از ورود به دربار قوبیلای قاآن (پایه‌گذار سلسلۀ مغولان چین) چیزی دانسته نیست. بیشترین اطلاعات مربوط به زندگی براق را رشیدالدین فضل‌الله در جامع‌التواریخ آورده است. آغاز كار او زمانی است كه قوبیلای (ﺣﻜ 658-6...
  • براق حاجب | بُراقِ حاجِب (ﺣﻜ 619-632ق/ 1222-1235م)، سر سلسلۀ قَراختاییان یا قُتْلُع خانیان، از حكومتهای نیمه مستقل محلی در روزگار ایلخانان مغول، در منطقۀ كرمان، نام او در بیشتر منابع متقدم بُراق آمده، اما تلفظ درست این نام بَرَق به معنای سگ شكاری تیزتك یا پُرموست (كاشغری، 1/ 315؛ نیز ﻧﻜ : بارتولد، 354؛ حاشیه؛ EI2, I/ 311...
  • براق | بُراق، نام مركوب پیامبر(ص) در سفر معراج «بَرق»، به معنای درخشش و آذرخش است. در غالب آثار لغوی به اطلاق این نام بر مركوب پیامبر(ص) در معراج به سبب سرعت شگفت‌انگیز یا درخشندگی بسیار آن اشاره شده است (مثلاً ﻧﻜ : جوهری، 3/ 1448؛ ابن‌منظور، ذیل بَرَقَ؛ ابن‌اثیر، 1/ 120).
  • براء بن مالک | بَراءِ بْنُ مالِك (د ح 20ق/ 641م)، يكي از صحابه پيامبر اكرم(ص).
  • بر، دیوان | بِرّ، دیوان، از مؤسسات خیریۀ دولتی که به دست علی ‌بن عیسیٰ ابن‌جراح، وزیر مقتدر، خلیفۀ عباسی بنیاد نهاده شد. علی‌بن عیسیٰ که خود اهل خیرات بود و بخش مهمی از درآمد خویش را بدان کارها اختصاص می‌داد، در 1301ق/ 914م موافقت خلیفه را برای تأسیس یوانی که بر امور خیریه و صدقات نظارت داشته باشد، به دست آورد و «دیوان ا...
  • براء بن عازب | بَراءِ بْنِ عازِب (د 71 یا 72ق/ 690 یا 691م)، از اصحاب پیامبر(ص). وی از انصار و از تیرۀ بنی‌حارثۀ قبیلۀ اوس در یثرب بود (خلیفه، الطبقات، 1/ 186؛ بخاری، 1(2)/ 117؛ برای سلسله نسب او، ﻧﻜ : مزی، تهذیب...، 4/ 34-35). چندین کنیه برای وی ذکر شده که از همه مشهورتر ابوعماره است (ﻧﻜ : خلیفه، همان، 1/ 303؛ مسلم، 77، اب...
  • براء بن معرور | بَراءِ بْنَ مَعْرور (د صفر1ق/ اوت 622م)، از انصار و صحابی پيامبر(ص). وي از تيرۂ بنی‌سلمۀ خزرج بود (عروه، 126؛ ابن‌سعد، 3/ 618) و در يثرب سرور قوم خويش به‌شمار می‌رفت (ابن‌هشام، 2/ 81؛ طبری، 2/ 360). اگرچه مطابق پاره‌ای روايات براء در «عقبۀ اولى» كه جمعي از دو قبيلۀ مهم يثرب ــ اوس و خزرج ــ با پيامبر (ص) بيعت...
  • برامکه |
  • بدیل بن ورقاء | بُدَیلِ بنِ وَزقاء، از اصحاب مکی پیامبر اکرم(ص) و از شیوخ قبیلۀ خزاعه. در کهن‌ترین منابع نام او فقط به صورت بدیل بن ورقاء یا بدیل بن ورقاء خزاعی آمده است (مثلاً واقدی، 1/ 581، 593، 2/ 750، 749، ﺟﻤ؛ ابن هشام، 4/ 34، 37؛ طبری، 2/ 625، 626)؛ اما ظاهراً ابن سعد نخستین کسی است که نام او و اجدادش را به صورتی نسبتاً...
  • بدیعیه، مدرسه | بَدیعیّه، مَدْرسَه، از مدارس بزرگ و مهم شهر هرات در سده‌های 9 و 10ق/ 15 و 16م).بنیادگذار این مدرسه، بیکه سلطان بیگم (د893ق/ 1488م)، همسر سلطان‌حسین بایقرا و مادر بدیع‌الزمان میرزاست (میرخواند، 7/ 108؛ خواندمیر، حبیب‌ السیر، 3/ 182؛ قس: همو، «خاتمه...»، 197؛ که بنای آن را به بدیع‌الزمان نسبت داده، اما وی ظاهرا...
  • بدیع الزمان میرزا تیموری | بَدیعُ‌الزَّمان میرزا تِیموری (د 920ق1514م)، از آخرین پادشان سلسلۀ تیموریان، فرزند ارشد سلطان حسین بایقرا که پس از درگذشت پدرش در 911ق/ 1506م؛ مدت کوتاهی به اتفاق برادرش مظفر حسین میرزا بر تخت پادشاهی نشست. مادر وی مهد علیابیگم (یا بیگه‌سلطان‌بیگم، ﻧﻜ : خواندمیر، 4/ 115)، دختر میرزا معزالدین سنجر از امیران تی...
  • بدیع اسطرلابی | بَدیعِ اُسطرلابی (یا اصطرلابی)، بدیع الزمان ابوالقاسم هیة‌الله ابن حسین بن احمد (یا یوسف) بغدادی (د534ق/ 1140م)، منجم، سازندۀ افزارهای نجومی و شاعر که در علم حیل، ریاضیات، فلسفه، کلام، پزشکی، احکام نجوم و طلسمات نیز دست داشت (عمادالدین، 138؛ جزری، 423؛ یاقوت، 6/ 2770؛ ابن‌ابی‌اصیبعه، 1/ 280-281؛ قفطی، 339؛ سب...
  • بدوئن | بُدوئَن، یا بالدوین، نام 5 تن از شاهان اروپایی تبار در سدۀ6ق/ 12م که در بیت‌‌المقدس و حدود لبنان امروزی سلطنت می‌‌کردند و در منابع به صورت شاهان فرنگی شام و قدس از آنها یاد شده است؛ سلطنت این سلسله زاییدۀ شکست مسلمانان در نخستین جنگ صلیبی بود (ﻧﻜ : ﻫ د، صلیبی، جنگ).
  • بدوی | بَدَوی، عنوانی برای بادیه‌نشینان و گروهی از اعراب چوپان چادرنشین و پرورش‌دهندۀ شتر که اغلب جایگاه مشخصی نداشتند و در طلب آب و چراگاه در بخشهایی از بیابانهای خاورمیانه و شمال افریقا در حال کوچ بوده‌اند. گفتنی است که واژۀ «اعراب» در زبان عربی تنها به بدویان اطلاق می‌گردد و کاربرد قرآنی نیز به همین معناست.
  • بدلیسی، شرف خان | بِدلیسی، شرف‌خان (ذیقعدۀ 949-1012/ فوریۀ 1543-1603)، رئیس عشیرۀ کرد روزکی یا روجکی، از ایمران و والیان دستگاه صفوی و عثمانی و مؤلف کتاب شرف‌نامه، مهم‌ترین منبع احوال او اطلاعاتی است که خود وی در «ذیل» بخش اول این کتاب آورده است.
  • بدلیسی | بِدلیسی، حکیم‌الدین ادریس بن حسام‌الدین علی (د ذیحجۀ 926/ نوامبر 1520)، مورخ و دولتمرد ایرانی‌تبار در دربار سلاطین عثمانی، وی کردنژاد بود و در بدلیس کردستان زاده شد. پدرش حسام‌الدین علی از عارفان زمان خود به شمار می‌رفت (هامر پورگشتال، 2/ 861؛ EI1. II/ 715).
  • بدشاه | بُدْشاه، زین‌العابدین کشمیری (ﺣﻜ 823-875ق/ 1420-1470م)، از سلاطین مشهور شاهمیری کشمیر.
  • بدر معتضدی | بَدرِ مُعتَضِدی، ابوالنجم‌ بن خیر (ﻣﻘ 6 رمضان 289ق/ 14 اوت 902م)، از امرا و نزدیکان بلندپایۀ معتضد خلیفۀ عباسی. پدرش خیر از موالی متوکل عباسی بود. بدر نخست به خدمت یکی از غلامان موفق عباسی درآمد و سپس به دستگاه معتضد پیوست (مسعودی، 4/ 277- 288) و در آنجا به سرعت ترقی کرد و چنان به معتضد وابسته گردید که وی را ...
  • بدریه | بَدریّه، نام دو مدرسه، یکی مخصوص شافعیان در قدس، و دیگری ویژۀ حنفیان در جبل قاسیون در سده‌های 7و8 ق/ 13و 14م.
  • بدرالدین محمود |
  • بدرالدین مسعودلر |
  • بدرالدین لؤلؤ |
  • بدر خان | بَدرخان، یا بدرخان پاشا (1217-1285ق/ 1802-1868م)، از امرای کرد که جنبشی بزرگ بر ضد سلطۀ ترکان عثمانی در مناطق کردنشین پدید آورد. او در جزیرۀ ابن عمر، مرکز امارت‌نشین بوتان در خاندانی از قبیلۀ بُختیِ کُرد ـ که از سدۀ 8ق/ 14م حکومت آن ناحیه را جز در برخی فترتها در دست داشتند ـ زاده شد و پس از مرگ پدرش در 1227ق/...
  • بدر خرشنی | بَدرِ خَزشَنی (د ذیقعدۀ 330/ اوت 942)، از سرداران و امرای برجستۀ بغداد در سدۀ4ق/ 10م. دربارۀ تاریخ و محل تولد پدر از مأخذ موجود اطلاعی به دست نمی‌آید، اما از نسبت او می‌توان گفت که احتمالاً در خرشته، جایی در آسیای صغیر در ناحیۀ ملطبه، نزدیک لوقان که این خردادبه از آن به عنوان یکی از «حصون» آن ناحیه نام برده (...
  • بدر الجمالی | بَدرُالجَمالی، ابوالنجم امیرالجیوش (د 487 یا 488ق/ 1904 یا 1905م)، وزیر و سپهسالار نامدار مصر به روزگار مستنصر فاطمی. بدر، غلامی ارمنی‌تبارو در خدمت جمال‌الدوله ابوالحسن علی بن عمار، حاکم طرابلس شام بود که از خردسالی نزد او تربیت شد و به همو منسوب گردید و بدرالجمالی خوانده شد.
  • بدر الحمامی | بَدرُالحَمامی، ابوالنجم بدرین ‌عبداله (د311ق/ 923م)، معروف به حمامی و بدرکبیر، از امرای نامدار طولونی و عباسی در سدۀ 3 و اوایل سدۀ4ق.دربارۀ پیشینۀ بدر قبل از ظهور در صحنۀ تاریخ مصر و شام اطلاعی در دست نیست. از آنجا که وی را از غلامان رومیِ احمد ابن طولون دانسته‌اند (مقریزی، 2/ 402)، می‌توان حدس زد که وی در یک...
  • بدر بن خورشید |
  • بدر بن حسنویه |
  • بدران مشعشعی |
  • بدر (نصیرالدوله) | بَدِر (نصیرالدوله)، میرزا احمد (1287-1349ق/ 1870-1931م)، وزیر و سیاست پیشۀ ایران در اواخر دورۀ قاجار و اوایل عصر پهلوی. او فرزند عبدالوهاب آصف‌الدوله (ﻫ م)، از دولتمردان معروف عصر ناصری است. میرزا احمد در رشت زاده شد و در تهران دانشهای مرسوم و متداول زمان را تحصیل کرد و برخی را نیز از پدر آموخت. آنگاه نزد معل...
  • بدران عقیلی |
  • بدر | بَدر، ناحیه‌ای در حجاز و نیز نام نخستین نبرد مهم میان مسلمانان و مشرکان مکه در رمضان2ق/ مارس 624م.
  • البدایة و النهایة | اَلبِدایَةُ وَالنَّهایة، مهم‌ترین و معروف‌ترین اثر ابن‌کثیر (ﻫ م) در تاریخ عمومی و اسلام از آغاز تا عصر مؤلف. به‌نظر می‌رسد که قصد مؤلف، نگاشتن اثری با هدف تاریخ‌نگاری نبوده است و آنگونه که ترکیب موضوع اثر و روش مؤثر در گزینش اخبار مندرج در آن نشان می‌دهد، بیان دیدگاه و نگرش اسلامی دربارۀ آغاز و انجام آفرینش ...
  • بد* |
  • بخشی | بَخشی، در اصل اصطلاحی چینی، به معنای استاد که از دروازۀ «پاک» در چینی کهن (پودر چینی معاصر، پوک در چینی کانتونی، و هاکو در زبان ژاپنی) به معنای وسیع، گسنرده پهناور، و «دژی» در چینی کهن (شی در چینی معاصر، سی در چینی کانتونی، و شی در زبان ژاپنی) به معنای محقق و دانشمند، آقا، اشراف‌زاده و...، ترکیب یافته است (ﻧﻜ...
  • بخشیان |
  • بختیار خلجی |
  • بختیار بن معزالدوله |

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: