هخامنشیان و دیپلماسی پارسی / ماریا بروسیوس

1405/2/7 ۰۹:۲۹

هخامنشیان و دیپلماسی پارسی / ماریا بروسیوس

اندیشۀ سیاسی و دیپلماسی در ایران باستان، به‌ویژه در دورۀ فرمانروایی هخامنشیان، یکی از مهمترین عرصه‌های پژوهش تاریخی است که همواره توجه محققان و اندیشمندان را به خود جلب کرده است. امپراتوری هخامنشی به‌عنوان نخستین قدرت جهانی با گستره‌ای وسیع از آسیای مرکزی تا مدیترانه، نه‌تنها در عرصۀ نظامی و سیاسی سرآمد بود، بلکه در حوزۀ دیپلماسی، مدیریت روابط میان اقوام و سرزمین‌های گوناگون و ایجاد مفهوم تازه‌ای از صلح و همزیستی، نقش بی‌بدیلی ایفا کرد.

ترجمه: دکتر ایرج عنایتی‌زاده

مطلب زیر بخشی است از کتاب «جنگ و صلح پارسی در امپراتوری هخامنشی» که اندکی پیش از جنگ تحمیلی سوم، نشر دَهما منتشر کرد؛ مجموعه‌ای از چهار مقالۀ ارزشمند سه پژوهشگر برجستۀ تاریخ باستان، ماریا بروسیوس، کریستوفر توپلین و ویلم فوگل‌سانگ، که هر یک با رویکردی تحلیلی به موضوع صلح و جنگ در اندیشۀ سیاسی هخامنشیان پرداخته‌اند. این کتاب می‌کوشد زمینه‌ساز توسعۀ مطالعات میان‌رشته‌ای در حوزۀ تاریخ، روابط بین‌الملل و اندیشۀ سیاسی باشد و به درک بهتر جایگاه ایران در تاریخ جهانی کمک ‌کند؛ جایگاهی که در کنار قدرت نظامی، بر پایۀ توانایی در ایجاد صلح و مدیریت روابط میان اقوام و سرزمین‌های گوناگون بنا شده بود. مطالعۀ سیاست‌های هخامنشی نشان می‌دهد که ایران باستان توانست الگوی متفاوتی از روابط بین‌الملل ارائه دهد که بر پایۀ ترکیب قدرت و مدارا شکل گرفت و تا قرنها الهام‌بخش دیگر جوامع بود.

پیشگفتار مترجم

اندیشۀ سیاسی و دیپلماسی در ایران باستان، به‌ویژه در دورۀ فرمانروایی هخامنشیان، یکی از مهمترین عرصه‌های پژوهش تاریخی است که همواره توجه محققان و اندیشمندان را به خود جلب کرده است. امپراتوری هخامنشی به‌عنوان نخستین قدرت جهانی با گستره‌ای وسیع از آسیای مرکزی تا مدیترانه، نه‌تنها در عرصۀ نظامی و سیاسی سرآمد بود، بلکه در حوزۀ دیپلماسی، مدیریت روابط میان اقوام و سرزمین‌های گوناگون و ایجاد مفهوم تازه‌ای از صلح و همزیستی، نقش بی‌بدیلی ایفا کرد. بررسی این جنبه‌ها ما را به درک عمیق‌تری از چگونگی شکل‌گیری نخستین الگوهای روابط بین‌الملل در تاریخ بشر رهنمون می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه هخامنشیان توانستند با ترکیبی از قدرت نظامی و دیپلماسی، انسجام بی‌سابقه‌ای ایجاد کنند.

«صلح پارسی» کلیدواژه‌ مهمی در فهم سیاست‌های این امپراتوری است؛ مفهومی که نشان می‌دهد هخامنشیان چگونه کوشیدند با ترکیب دیپلماسی، جنگ و صلح، نظامی سیاسی ایجاد کنند که همزمان بر اقتدار نظامی و مشروعیت ایدئولوژیک استوار باشد. صلح در جهان باستان مفهومی پیچیده و چندلایه بود و برخلاف برداشت امروزی که صلح را به معنای فقدان جنگ می‌دانیم، در اندیشۀ هخامنشیان به معنای نظم، ثبات و پذیرش اقتدار مرکزی بود. این نگاه تفاوتی بنیادین با دیدگاه‌های امپراتوری‌های یونان و روم داشت که بیشتر بر رقابت، برتری‌جویی و نمایش قدرت تأکید می‌کردند. در حالی که یونانیان صلح را بیشتر به‌عنوان آتش‌بسی موقت میان جنگها می‌دیدند و رومیان آن را نتیجۀ پیروزی نظامی می‌دانستند، هخامنشیان صلح را بخشی از سیاست پایدار و ابزار مشروعیت‌بخشی به قدرت تلقی می‌کردند. حتی در مقایسه با مصر باستان، که صلح بیشتر به معنای حفظ نظم مذهبی و کیهانی بود، هخامنشیان توانستند مفهوم صلح را به عرصۀ روابط بین‌الملل وارد کنند و آن را به ابزاری برای مدیریت امپراتوری چندقومیتی خود بدل سازند.

درآمد

در بحثهای مربوط به دیپلماسی پارسی، تمرکز اغلب بر روابط پارس (ایران) با یونان است. این امر جای تعجب ندارد؛ زیرا منابع ادبی و کتیبه‌ای موجود عمدتاً یونانی هستند و ما را به همین سو هدایت می‌کنند. از حدود سال ۵۰۸/۵۰۷ پیش از میلاد، زمانی که آتن هیأتی را به دربار ایران فرستاد تا در برابر تهدید احتمالی اسپارت کمک بخواهد ـ پس از ناکامی اسپارت در حمایت از ایساگوراس (Isagoras) ـ و در این مسیر، نشانه‌های تسلیم یعنی «خاک و آب» را پذیرفت، دولت‌شهرهای یونانی، به‌ویژه آتن و اسپارت، و در قرن چهارم پیش از میلاد، تب (Thebes)، پارس را متحدی بالقوه می‌دانستند که می‌توانست در رقابت‌های سیاسی و نظامی میان دولت‌شهرهای یونانی، به نفع یکی علیه دیگری وارد عمل شود.

در پی رویدادهای مرتبط با جنگهای ایران و یونان و تبدیل آتن به یک امپراتوری مبتنی بر برتری دریایی، علاقۀ یونانی‌ها به مناطق اژه و مدیترانۀ شرقی، پیچیدگی‌های بیشتری به رقابت میان دولت‌شهرهای یونانی برای سلطۀ سیاسی افزود؛ رقابتی که ایران نیز به آن کشیده شد، چرا که این مناطق جغرافیایی بر حوزۀ نفوذ سیاسی‌اش تأثیر می‌گذاشتند، در درجۀ نخست مصر و قبرس و ایونیه. آتن و اسپارت از هر فرصتی برای دخالت در آشوب‌های درون امپراتوری استفاده می‌کردند، به‌ویژه در قرن چهارم پ.م که چنین فرصت‌هایی فراوان بود. پارس نیز از نمایش قدرت خود در برابر یونانی‌ها لذت می‌برد.

شهرهای ایونی که از رفتار سختگیرانۀ آتنی‌ها یا اسپارتی‌ها سر به شورش برداشته بودند، به‌راحتی از حمایت شاه ایران و ساتراپ‌های همجوار برخوردار می‌شدند، و احتمالاً پارسیان وقتی در سال ۳۹۳پ.م، ناوگانشان جزایر مِلوس (Melos) و کیترا (Cythera) را تصرف کرد، احساس رضایت خاصی داشتند؛ اولین ‌بار از زمان ۴۸۰/ ۴۷۹پ.م که کشتی‌های ایرانی دوباره وارد آبهای یونان شدند.

احتمالاً می‌توان گفت که روابط میان دولت‌شهرهای یونان و امپراتوری ایران همواره میان نفرت متقابل و همکاری اجتناب‌ناپذیر ناشی از ضرورت‌های سیاسی و نظامی در نوسان بود. در برابر نیاز دولت‌شهرهای یونانی به جلب حمایت ایران علیه یک دولت‌شهر یونانی دیگر، این حق و اولویت ایران قرار داشت که کنترل خود را بر مصر و همچنین قبرس بازپس بگیرد؛ امری که مستلزم متوقف‌ساختن فعالیت‌های دریایی یونانی‌ها در مدیترانۀ شرقی بود. مأموریت‌های دیپلماتیک میان پارس و دولت‌شهرهای یونانی بسیار متعدد بودند و نقطۀ اوجش در صلح کالیاس (Callias) در سال ۴۴۹پ.م و «صلح شاه» در ۳۸۶پ.م رقم خورد. از نخستین تلاش آتنی‌ها برای یافتن متحدی در شخص شاه پارس در سال ۵۰۸/۵۰۷پ.م تا دو مأموریت پایانی ـ یکی در سال ۳۴۱پ.م برای جلب حمایت پارس علیه فیلیپ دوم، و دیگری ده سال بعد، در ۳۳۱پ.م، زمانی که هیأتی از آتن به امید دریافت کمک مالی برای جنگ با اسکندر به دربار داریوش سوم فرستاده شد، پارس همواره جایگاه بی‌رقیبی به‌عنوان تنها قدرت جهانی با توان بالقوۀ نظامی و مالی نامحدود داشت که یونانی‌ها مشتاقانه به آن تکیه می‌کردند.

با این حال، شایسته است به یاد داشته باشیم که روابط دیپلماتیک ایران با دولت‌شهرهای یونانی تنها یکی از جنبه‌های دیپلماسی پارس بود. بی‌تردید روابط دیپلماتیک با اقوامی فراتر از مرزهای امپراتوری هخامنشی نیز برقرار بود؛ ازجمله با پادشاهی ادریسی در تراکیه، سکاهای کوچنده در دشتهای روسیه کنونی، و مردمانی که در آن سوی رود سند می‌زیستند. ما دربارۀ این روابط هیچ منبع مکتوبی در اختیار نداریم، اما یافته‌های پراکندۀ باستان‌شناسی از مناطقی دورتر از مرزهای امپراتوری، مانند ظرف نقره‌ای باشکوه از تراکیه که به سبک هخامنشی ساخته شده، یا اشیای کشف‌شده از گورهای پازیریک واقع در جنوب سیبری، تنها روزنه‌ای کوچک به سوی سنت درباری هدیه‌دادن به نخبگان سیاسی خارج از امپراتوری پارس می‌گشایند؛ سنتی که احتمالاً بخشی از مناسبات دیپلماتیک آن دوران بود.

اگر بخواهیم شیوه‌ای را که ایران روابط دیپلماتیک خود با یونان را پیش می‌برد درک کنیم و آن را در بستر تاریخی‌اش قرار دهیم، باید روابط دیپلماتیک درون خود امپراتوری پارس را نیز در نظر بگیریم؛ یعنی روابط میان شاه پارس و نخبگان حاکم ساتراپی‌ها. به ‌جای آنکه امپراتوری پارس را یک واحد همگن تلقی کنیم، شایسته است بر این نکته تأکید شود که این امپراتوری شامل پادشاهی‌های پیشین و دولت‌شهرهای نیمه‌مستقل بود که هر یک ساختار اجتماعی خاص خود را داشت، و در رأس آنها نخبگان حاکم قرار داشتند. در مورد گروه اخیر، تلاش مستمر لازم بود تا حمایت و وفاداری‌شان نسبت به فرمانروای پارس تضمین شود. ادغام آنها در ساختار سیاسی امپراتوری برای تضمین اداره‌ای روان و مسالمت‌آمیز در زمینه‌های محلی (چون مدیریت، سیاست، قانون، اقتصاد و تجارت) ضروری بود. هر گونه نارضایتی که در میان نخبگان محلی شکل می‌گرفت، ممکن بود به شورش بینجامد و برای جلوگیری از آن، باید جایگاهی در نظام پارسی برایشان تضمین می‌شد.

از زمان سلطنت کوروش دوم، شاهان پارس تا حد زیادی موفق شدند روابط مسالمت‌آمیزی با این سرزمین‌ها حفظ کنند و سیاستی را دنبال نمایند که پژوهشگران آن را با اصطلاح «صلح پارسی» (پاکس پرسیکا: Pax Persica) تعریف کرده‌اند.

دیپلماسی پارسی درون امپراتوری

این دیپلماسی از بالا به پایین هدایت می‌شد. آغاز آن را می‌توان در پیمان‌هایی یافت که میان فاتح و پادشاه شکست‌خورده منعقد می‌شدند؛ پیمان‌هایی که به ‌طور رسمی قدرت و مشروعیت حکومت را به فرمانروای جدید واگذار می‌کردند. این پیمان‌ها با اتحاد زناشویی میان پادشاه پیروز و دختر پادشاه شکست‌خورده تثبیت می‌شدند؛ رسمی که در خاور نزدیک باستان رایج بود.۱ سطح بعدی فعالیت‌های دیپلماتیک، نخبگان حاکم جامعۀ مغلوب را هدف قرار می‌داد و بخشی از مجموعه اقداماتی بود که بر اساس مفهوم صلح پارسی تعریف می‌شد. با این حال، شروط و مفاد این صلح را شاه تعیین می‌کرد؛ رد رابطه مسالمت‌آمیز پیشنهادی او، با مجازات‌های سختی همراه بود. دیپلماسی پارسی درون امپراتوری ایران و بنابراین در محدوده‌ای میان دو قطب متضاد شکل می‌گرفت: صلح پارسی و تحمل‌ناپذیری مطلق.

اینک نمونه ای برای توصیف مختصر این سیاست: پس از فتح لیدیه به دست کوروش در دهۀ ۵۴۰پ.م، ایونیان و آئولیان فرستادگانی (در یونانی: aggelous) به سارد فرستادند تا از کوروش همان شرایطی را درخواست کنند که در دوران فرمانروایی کرزوس از آن برخوردار بودند. کوروش در پاسخ، داستانی تمثیلی نقل کرد: روزی مردی کنار دریا شروع به نواختن نی کرد تا ماهی‌ها را به رقص آورد. وقتی موفق نشد، تور انداخت و ماهیان زیادی صید شدند و  در این هنگام شروع به جست‌وخیز کردند. مرد گفت: «اکنون فایده ندارد؛ آن زمان که برایتان می‌نواختم، باید می‌رقصیدید!»

کوروش می‌خواست به ایونیان و آئولیان نشان دهد که آنها تنها پس از پیروزی‌اش آمادۀ اطاعت شدند، در حالی‌که پیشتر، زمانی که از آنها خواسته بود علیه کرزوس بشورند، این درخواست را رد کرده بودند. در پی این پاسخ، شهرهای ایونی آماده‌ دفاع در برابر حملۀ احتمالی ایران شدند؛ به‌ جز میلتوس (Miletus) که در زمان مناسب شروط فاتح را پذیرفته و از در صلح درآمده بود.

این داستان به‌خوبی نگرش فرمانروای پارس نسبت به دیپلماسی را بیان می‌کند: دیپلماسی تا زمانی مؤثر بود که طرف مقابل مطابق با خواست و آهنگ او عمل می‌کرد. اگر چنین می‌شد، همه ‌چیز به‌خوبی پیش می‌رفت؛ وگرنه مذاکره جای خود را به اقدام نظامی می‌داد. در سال ۵۳۹پ.م، مردم بابل ثمرۀ پایبندی به این نوع دیپلماسی را چشیدند؛ زمانی که کوروش شهرشان را از آسیب مصون داشت و به‌عنوان فاتحی صلح‌طلب وارد آن شد:

«در روز شانزدهم (برابر با ۱۲ اکتبر ۵۳۹پی.م)، اوگبارو، فرماندار قوم گوتی، همراه با ارتش کوروش بدون نبرد وارد بابل شد... تا پایان ماه، نیروهای سپردار گوتی دروازه‌های معبد اِساگیل را محاصره کرده بودند. با این حال، هیچ‌گونه وقفه‌ای در آیین‌های مذهبی اِساگیل یا سایر معابد رخ نداد و هیچ تاریخی برای اجرای مراسم از دست نرفت. در روز سوم ماه (۲۹ اکتبر ۵۳۹پ.م)، کوروش وارد بابل شد... و مردم در برابر او گرد آمدند. در شهر آرامش برقرار بود، در حالی‌ که کوروش درود خود را به تمام مردم بابل اعلام کرد».

فتح «صلح‌آمیز» بابل یک رویداد نمایشی بود که در غیاب شاه بابل (نبونید)، با مشارکت مقامات عالی‌رتبه و نخبگان حاکم بابل انجام شد. این واقعه احتمالاً با مذاکراتی میان کوروش و نمایندگان طبقۀ ممتاز بابلی به منظور اطمینان از انتقال آرام  قدرت همراه بود، و همچنین تا تضمین شود که افراد برجستۀ آن طبقه در حکومت جدید جایگاه‌های مهمی را به‌دست آورند. اوگبارو (Ugbaru) پیشتر مسئولیت مدیریت ورود آیینی کوروش به بابل را برعهده گرفته بود و قرار بود بلافاصله پس از تصرف شهر، فرمانداران محلی را منصوب کند. خود کوروش در استوانه‌اش، بر جنبۀ صلح‌آمیز فتح بابل تأکید کرده است؛ جایی که این اقدام سیاسی، بُعدی دینی نیز به خود می‌گیرد، چرا که در آن ادعا شده است «بعل‌مردوک» شخصاً کوروش را دعوت کرده تا بابل را تصرف کند و پرستش خدای شهر را که در دوران نبونید مورد غفلت قرار گرفته بود، احیا نماید.

اندیشۀ دیپلماسی سیاسی کوروش در این مناسبت جلوه‌ دیگری یافت. بازگشت یهودیان تبعیدی به اورشلیم و تضمین کوروش مبنی بر بازسازی معبد اورشلیم تحت حمایت امپراتوری ایران، جایگاهی تاریخی برای او رقم زد؛ جایگاهی که او را به‌ عنوان فرمانروایی نیکخواه معرفی می‌کرد که توانسته بود دو ویژگی به‌ظاهر متضاد را در خود جمع کند: هم فاتح باشد و هم روشن‌ضمیر. با این حال، پژوهشگرانی چون امیلی کورت (Kuhrt) هشدار داده‌اند که نباید فریب تصویر انسان‌دوستانه‌ای را خورد که از کوروش ارائه شده است. در پسِ اقدامات او، عمل‌گرایی آشکار و مصلحت‌اندیشی سیاسی نهفته بود؛ و همان‌گونه که در اینجا مورد بحث قرار خواهد گرفت، این دو رویکرد بودند که «دیپلماسی پارسی» را در سراسر دوران حکومت هخامنشیان شکل دادند.

ایونیان و آئولیان فرصت پذیرش پیشنهاد فرمانروای پارس را از دست داده بودند؛ زمانی که او پیش از شکست کرزوس، فرستادگانی را برای درخواست تسلیم‌شان اعزام کرد. اگر آنان این پیشنهاد را می‌پذیرفتند، گذار از تبعیت لیدیایی به تبعیت ایرانی، به‌آرامی و بدون تنش انجام می‌شد. با رد پیشنهاد او، آنها مخالفت خود را با حکومت ایران ابراز کردند و این مخالفت قرار بود با کیفر روبرو شود. هرچند اندکی متفاوت، اما بر پایۀ همان اصل، فتح «صلح‌آمیز» بابل بی‌تردید تا حدی نتیجۀ فتح خشن اُپیس (Opis) به دست کوروش بود:

«در ماه تِشری (سپتامبر/ اکتبر)، زمانی که کوروش در اُپیس در ساحل دجله با ارتش اکد جنگید، مردم اکد عقب ‌نشستند. او غنایم را با خود برد و مردم را قتل‌عام کرد. در روز چهاردهم، شهر سیپار بدون نبرد تسخیر شد و نَبونید گریخت».

شهر همسایه سیپار حتی تلاشی برای نبرد نکرد و فوراً تسلیم شد. بابل نیز همان درس را آموخت: مقاومت در برابر حکومت ایران سخت مجازات خواهد شد.

بنابراین در حالی که از یک سو پادشاه می‌کوشید تصویری از فرمانروایی صلح‌دوست و حافظ صلح ارائه دهد، از سوی دیگر، با فردی عمل‌گرا روبرویم که هیچ‌گونه مدارایی نسبت به کسانی که حاضر به پذیرش شرایط تسلیم او نبودند یا دست به شورش می‌زدند، نشان نمی‌داد و عاملان شورش را به شدیدترین شکل از میان برمی‌داشت. تنها در موارد استثنایی (مانند اِواگوراس، تاکوس و رئومیتْرِس) شورشیان توانستند از تلاش خود برای برپایی قیام جان سالم به در ببرند. در سایر موارد، مذاکره میان پادشاه و فرد شورشی، صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدف بود، بدون هیچ‌گونه فرصتی برای فرار شورشگر از مجازات (مانند تنس اهل صیدون).

از همان دوران داریوش اول، رعایای او هشدارهایی دربارۀ مخالفت با حکومت دریافت کرده بودند؛ چنان‌که در بند پایانی کتیبۀ داریوش در نقش‌رستم آمده است: «ای انسان، مبادا آنچه فرمان اهوره‌مزداست، برایت ناخوشایند باشد. از راه راست منحرف مشو و به شورش برمخیز».

همچنین بخشی از کتیبۀ دیوکُشان خشایارشا هیچ تردیدی دربارۀ برخورد سختگیرانۀ شاه با افراد شورشی باقی نمی‌گذارد: «خشایارشا می‌گوید: هنگامی که شاه شدم، یکی از این کشورهایی که در بالا نام برده شده‌اند، در آشوب بود. سپس اهوره‌مزدا به من یاری رساند. به لطف اهوره‌مزدا، آن کشور را زدم و مطیع کردم».

این دیدگاه‌ها دربارۀ اینکه فرمانروایان ایرانی چگونه با شورش‌های درون امپراتوری برخورد می‌کردند، هیچ جای تردیدی باقی نمی‌گذارد: اقدام فوری نظامی جایگزین هر گونه مذاکرۀ دیپلماتیک برای حل بحران سیاسی می‌شد.

پی‌نوشت:

۱. نمونه‌هایی از آن را می‌توان در مورد آلیاتس در لیدیه که دخترش، آریِنیس، را به آستیاگ ماد داد مشاهده کرد (هرودوت ۱.۷۴).

بنا به گزارش کتزیاس، کوروش دوم پس از شکست آستیاگ، با شاهدخت مادی، آمیتیس ازدواج کرد (کتزیاس FGrH ۶۸۸ F ۹(۲).). گفته می‌شود کمبوجیۀ دوم نیز با شاهدختی مصری ازدواج کرد (هرودوت ۳.۲)، در مورد توافق کوروش با کرزوس، رک: گزارش کتزیاس

منبع: روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: