مولوی و وضعیت انسان مدرن / رضا آراسته – بخش اول

1395/8/10 ۰۹:۲۲

مولوی و وضعیت انسان مدرن / رضا آراسته – بخش اول

دکتر رضا آراسته (۱۹۹۲-۱۹۲۷)، اسلام‌پژوه، پژوهشگر تصوف و استاد روان‌شناسی در دانشگاه‌های تهران، پرینستون و جرج واشینگتن آمریکا بود. وی مبدع «روان‌شناسی یکپارچه» (integrative psychology) بود که مبتنی است بر ترکیب مفاهیم مذهبی شرق با مفاهیم روان‌شناسی غربی و گفت‌وگوی روان‌شناسی و مذهب.

 

 

دکتر رضا آراسته (۱۹۹۲-۱۹۲۷)، اسلام‌پژوه، پژوهشگر تصوف و استاد روان‌شناسی در دانشگاه‌های تهران، پرینستون و جرج واشینگتن آمریکا بود. وی مبدع «روان‌شناسی یکپارچه» (integrative psychology) بود که مبتنی است بر ترکیب مفاهیم مذهبی شرق با مفاهیم روان‌شناسی غربی و گفت‌وگوی روان‌شناسی و مذهب. از جمله آثار وی به انگلیسی می‌توان به «به‌سوی یکپارچگی نهایی شخصیت»، «اعتلای خود: سهم تصوف در اسلام» و «مولوی: عارف ایرانی» اشاره کرد. آنچه در پی می‌آید، ترجمه و تلخیص بخش پایانی کتاب «مولوی: عارف ایرانی» است که به‌همراه مقدمه‌ی اریک فروم بر کتاب وی، در این بخش عرضه می‌شود.

*****************

افراد خلاق، به‌ویژه صوفیان بزرگ، نقش مهمی در استمرار فرهنگ و تمدن ایرانی ایفا کرده‎اند. شخصیت مولوی و فرآیند تولد مجدد وی، یکپارچگی و شیوه‎ی تعالی‌بخشی به فرهنگ زمانه‎اش، موضوعی مهم در روان‌کاوی و روان‌درمانی برای تحلیل است. مثنوی برخلاف نظر عموم، ایده‎ها و داستان‎هایی نامرتبط با هم نیست، بلکه متشکل از مراحلی متوالی و رشدیابنده است برای راهنمایی جست‌وجوگران با زبانی تمثیلی. مثنوی نخست نوآموز را در وضعیت کنونی‎اش قرار می‎دهد و توجه کامل او را معطوف به ابژه‎ی میل و اشتیاق می‌کند که عموماً صفات و ویژگی‌های مراد، خدا یا نیروی خلاق در جهان است. چنین ابژه‎ای به جوینده در حین تقلای مشتاقانه‎اش امید اعطا می‌کند و شکیبایی را در او افزایش می‎دهد، عشقش را برای اتحاد با ابژه‎ی اشتیاقش غنی می‎سازد و «عشق» را چونان نیروی پویای حیات، آشکار می‎کند.

 

در زمینه و بافت فوق‌الذکر، آنچه از اهمیت وافری برخوردار است، تحلیل سهم مولوی در حیات کنونی و انسان مدرن در شرق و غرب و صلح اجتماعی و بین‎المللی است. در این خصوص، چندین پرسش اساسی مطرح می‌شود: دستاورد مولوی بر حسب یافته‎های روان‎درمانی مدرن چه معنا و اهمیتی دارد؟ آموزه‌های مولوی برای «انسان غربی در جست‌وجوی روح» چه نقش و سهمی می‎تواند ایفا کند؟ این آموزه‌ها چه نقشی می‎تواند در توسعه و رشد سالم انسان مدرنِ شرقی و در جست‌وجویش برای شیوه‌ی جدید حیات داشته باشد؟

ممکن است بررسی سرسری و ظاهریِ حیات مولوی نشان از آن داشته باشد که مؤلفه‌های زندگی وی از اندیشه‎ی روان‌درمانی کنونی بسیار دور است. آموزه‎های مولوی در مقام محصولات مکان، زمان و فرهنگ متفاوت، چگونه می‎تواند نسبتی با مفاهیم انسان مدرن داشته باشد؟ در نگاه اول، به نظر می‎رسد یکی از این دو کاملاً عینی و دیگری کاملاً ذهنی باشد، اما یک تحلیل ژرف‎تر این پرسش را درمی‎افکند: کدام یک از آن‌ها عینی و کدام ذهنی است؟ هر دو اصطلاح «عینی» را برای دو پدیده‌ی متفاوت به کار می‎برند. تأمل بیشتر بر سرشت بشر، ممکن است متقاعدمان کند که تفاوت‎ها بین یافته‎های روان‎درمانی مدرن و یافته‎های انسان‎های بزرگ گذشته معلول دو دل‌مشغولیِ متفاوت است: انسان «نارس» امروزی دل‌مشغول وضعیت کنونی آدمی و ارتباط اجتماعی وی است، در حالی که اندیشمندان بزرگ گذشته دل‌مشغول قابلیت‎ها و وضعیت وجودی وی بودند. تحلیلی نافذ از انسان‎های بزرگ از سقراط تا شوایتزر، صرف‌نظر از زمان و مکان و درجه‎ی فرهنگ، به‌روشنی نمایان می‎کند که آن‌ها اشتراکات بسیاری دارند، زیرا همگی آن‌ها بر استانداردهای اجتماعی و دیدگاه‎های فرهنگی زمانه‌ی خود فائق آمدند. آن‌ها قابلیت‎های خود را گسترش دادند و به‌نحوی تناقضات موجود بین قواعد متعدد یومیه و قاعده‎ی یکه و منفرد حیات را منحل نمودند. آن‌ها در تلاش برای محقق ساختن خود کشف کردند که آدمی همواره از بیماری یکسانی رنج برده و به‌ندرت جسارت مواجهه با آن را داشته است؛ شاید به این دلیل که آسان‎تر یافته است که غرض‌ورزانه بزید تا اینکه قابلیت‎های کاملش را گسترش دهد. در طول تاریخ، علی‎رغم قلمرو همه‎جاگستر عقل انسان و حوزه‎ی التفات رو به تزایدش، وضعیت تغییری نکرده است. شفای کامل فقط وقتی حاصل می‎شود که همه‎ی انسان‎ها «زاده» شوند یا وقتی که هر فردی به‌طور کامل ظرفیت‎هایش را بسط دهد؛ یعنی وقتی که بتواند خودش را با نوع بشر یکسان انگارد.

ملاحظات فوق، فهم وضعیت مولوی را تسهیل می‎کند. او نیز همچون بسیاری از جویندگان و کاشفان بزرگ سرشت انسانی، کشف کرد که مسئله‎ی وجودی و کانونی انسان معلول جدایی‎اش از طبیعت و از ویژگی متناقضش است. آدمی هم نیازمند ارتباطی رضایت‎بخش با همنوعان است و هم با جهان. منظور از رضایت‎بخش این است که مکانیسمی که فرد اتخاذ می‎کند، باید متضمن این موارد باشد: ۱. انعطاف‌پذیری و گشودگی نسبت به پیشرفت مشروع بیشتر، ۲. پویایی برای انطباق با سطح آگاهی امر فردی و ۳. در راستای مثبت رشد. مولوی در تقلای خویش برای یافتن حس جهت‎یابی و طریق ارتباط، راه‌های متعددی را مشاهده نمود که انسان‎ها تلاش کرده‎اند تا با آن به زندگی خود معنا بدهند. محیط وی در تشخیص و داوری بین مکانیسم‌هایی مانند اسلام، مسیحیت، یهودیت، دین زرتشتی و تصوف و فرق متعدد آن‌ها، به او کمک کرد. مولوی در بین شهرنشینان و دیگر گروه‎ها دریافت که چگونه قوانین فقهی و دینی در حل تعارضات عمل می‎کند، در زندگی شخصی‎اش نیز حس یگانگی و اتحاد از طریق صمیمیت و عشق را تجربه کرد. او مستقیماً نیروهای مخرب در عمق جان آدمی را، که مولود ترس و ناامنیِ ایجادشده توسط لشکر جرار مغول بود، تجربه کرد. خودپرستی شخصی در بین مؤمنان مسلمان و مسیحی ایمان به سنت، نظام‎های اجتماعی، فلسفه و معرفت مدرسی را سست کرد. التفات مولوی به این حقایق وی را به واژگون‎سازی موقعیت انسان در نسبت با خدا رهنمون شد و این امر را روشن ساخت که برداشت توحیدی از خدا سنجه و معیاری برای وحدت آدمی است تا عملش را رو به‌سوی قبله‎ای معطوف کند و از پریشانی خارج شود و راه رشد را بر خود نبندد.

در فلسفه هم تنها آموزه‎ی او، مشتق از تجربه‎ی زندگی واقعی بود. به نظر وی، آموزه‎ی فلسفی کران‌مند، بسته و نامتناسب با سرشت بی‎کران آدمی است. فلسفه مبتنی بر شکاف و فاصله‌ی بین سوژه و ابژه، یافتن نسبت این دو و موشکافی و طبقه‌بندی کردن برای آموختن است. اگرچه آدمی از این ابزارانگاری منفعتی می‎برد، اما شرط حیات وی نیازمند متحد شدن او با ابژه است. علم و فلسفه به دلیل تأکیدشان بر این تحلیل‎های جزئی، مبتنی بر نفسی هستند که نماینده‎ی آگاهی است، چنان‌که گویی امنیت آدمی مبتنی است بر تقلا برای بسط بیش از پیشِ این آگاهی. در همین تقلاست که آدمی نسبت به همنوعانش، سرشتش و فرآیند حیات، بصیرت می‎یابد. در تلاشش برای هشیاریِ بیشتر، آشکار می‎شود و درمی‎یابد که ایمنی آدمی تنها در نسبت خودش با همنوعانش از طریق عشق و خلاقیت تعریف می‎شود.

عشق به‌مثابه‌ی مکانیسمِ روابط بیناشخصی، توضیحی بسنده برای مولوی نیست. او عشق را پیامد خلاق نیروهای واقعی و متعارض در طبیعت و آدمی می‎داند. عشق اکسیری است که همه‎ی احساسات منفی، نقایص عاطفی و تفاوت‎ها را به رویکردی نیک و سالم دگرگون می‎کند. اندیشه و استدلال از نظر مولوی کران‌مندند، حال آنکه حیات حاوی ویژگی‎هایی نامتناهی است. عشق در معنای محدود آن، که نتیجه‎ی لذت و تجربه‎ی جنسی است، منظور نظر مولوی نیست. عشق از نظر مولوی، بیشتر به تیمار، دل‌مشغولی، صمیمیت و بیان کامل مربوط است. به نظر مولوی، ورزیده شدن در هنر عشق به‌هیچ‌وجه کاری سهل نیست. باید متحمل سختی و حرمان شد و برای آن کوشید. باید دل‌باخته‎ی مطلوب شد و سال‌ها خود را وقف آن کرد. حصول وضعیت عاشقانه ناممکن به نظر می‎رسد، اما می‎تواند حاصل شود؛ به شرطی که واقعاً در پی آن باشیم. از طریق تأمل بر مطلوب می‎توان به نقد رفتار، آرزو و اشتیاق خود رسید؛ از طریق تمرکز، تأمل، بردباری، مقاومت و شب‌زنده‌داری می‎توان بر من و نفس سوداگر خود فائق آمد و با عشق زیست. تنها با ورزیدن عشق می‎توان عاشق شد؛ یعنی تنها از طریق تحلیلِ نفس، هشیاری دائم و عشق اصیل می‎توان به این مطلوب دست یافت. اما تولد مجدد در عشق همیشگی نیست، مگر آنکه آدمی نیز حالت اندیشه و ذهنیتش را هماهنگ با عاطفه و مهرش کند.

برعکس منطق ارسطویی، مولوی رویکردی دیالکتیکی دارد و تأکید می‎کند که حقیقت برآیند نیروهای متضاد است. او مدعی است که ذهن باید رها از اندیشه‎ی ارسطویی شود تا به سرشت حقیقی‎اش، که دیالکتیکی است، نزدیک‎تر شود. الغای منطق ارسطویی به هماهنگیِ عواطف و فعالیت‎های روانی می‎انجامد و در پی آن، آدمی چونان یک کلیت پدیدار می‎شود. چنین وحدتی از طریق کنش و عمل رخ می‎نماید و ظهور این وحدت، بصیرت آدمی را تقویت می‎کند. آدمی با بسط بصیرت نسبت به انسان و غیرانسان پوسته‎ی این جهان کثرت را سوراخ می‎کند و به جهان وحدت قدم می‎گذارد. به نظر مولوی، در این وضعیت و حالت است که آدمی می‎تواند برمبنای عشق عمل کند که به نوبه‎ی خود، علت تکامل و خلاقیت در آدمی است. یگانگی با جهان وحدت و تحقق قواعد دیالکتیکی در آن، تکثر صورت را می‎زداید و شباهت کانونیِ نوع بشر را به نمایش می‎گذارد و نسبت سوژه-ابژه را رفع می‎کند.

اما آگاهی صرف از قدرت عشق و مرتبط کردن خود با دیگران کافی نیست. آدمی باید ترجمان حالت هستی‎اش، مهربانی‎اش، سخاوتش و عشقش به رفتار و خلاقیت بشر باشد. قدرت عشق از نظر مولوی فراتر از دانستن است. آدمی در حالت انفعالیِ دانستن، صرفاً روابط با جهان را حل می‎کند و روح خود را حفظ می‎نماید، اما او باید گامی دیگر نیز بردارد و لذت حضور در وضعیتی فعال را نیز کشف کند؛ یعنی بهروزی و شادی برای ارتباط برقرار کردن و یگانگی بین خود و همنوعان را. بودیسم کلاسیک درست به همیت دلیل با آموزه‎های مولوی تفاوت دارد. آدمی برای فعال شدن در جامعه، باید درک کند که معرفت و آگاهیِ صرف به او بصیرت نسبت به سرشت جامعه، تاریخ و طبیعت را اعطا می‎کند، اما عشق ورزیدن در موقعیت انسان، بصیرت او را غنی و پیوندش را با اکنون، تقویت و قابلیت‎هایش را آشکار می‎کند. در موقعیت انسانی، عشق ابزاری درمانی است که از روان‌نژندی، طمع و چشم‌وهمچشمی پیشگیری می‎کند و حسادت را از بین می‎برد. در واقع، عشق حقیقی برخلاف آنچه عموماً گفته می‎شود در برابر نفرت قرار نمی‎گیرد، آن را در خود جذب می‎کند.

 

مولوی نیاز به اقدامات و سنجه‎های متقنی مانند قواعد، نظم‎ها، قوانین و مناسک را در زندگی قراردادی تصدیق می‎کند، اما اصرار می‎ورزد که این اقدامات و سنجه‎ها مانع تولد مجدد انسان و اجتماع نمی‎شوند. در واقع، مولوی آن‌ها را فقط به دلیلِ نابالغیِ آدمی، ضروری در نظر می‎گیرد. توصیه‌ی مولوی این است که نهادهای اجتماعی، خانواده، مدرسه و دیگر تجربیات زندگی، معطوف به تولد مجدد و نهایی انسان و کسب هنر عشق ورزیدن باشند. این رهیافت به عشق ورزیدن و نیز بصیرت آدمی نسبت به محیط اطرافش، محرک آدمی است برای آفرینش به‌نحو بیرونی در عینِ تجربه‎ی خوشبختی به‌نحو درونی. آنچه او خلق می‎کند اهمیت چندانی ندارد، بلکه مهم‌تر فرآیندی است که برای آن به کار می‎برد. آیا تماماً درگیر در این عمل است یا به‌صورت جزئی؟ آیا قلب، ذهن و دستش همگی به‌مثابه‌ی یک عضو عمل می‎کند یا هر یک ابژه‎ی خودش را پیگیری می‎کند؟ همه‌ی انسان‎ها فرصتی یکسان در این کار دارند؛ اگر کسی تماماً زاده شود، آن‌گاه صاحب خلاقیت خواهد شد و در چنین وضعیتی، رویِ باروری، سعادت، زیبایی‎شناسی، کنش، صلح و آرامش درونی و لذت را خواهد دید.

در زندگی شخصی، کسانی که صاحب عشق‌اند، می‎توانند گامی فراتر بردارند و درک کنند که والاترین عمل این نیست که آدمی وضعیت وجودی‌اش را به ابژه‎های فیزیکی فرافکنی کند، بلکه سلوکش را فراتر ببرد. به نظر می‌رسد که این امر همان رشد غیرمادی در اندیشه‎ی سنتی شرقی باشد. حالات اساسی عشق به‌صورت مهربانی، قدرشناسی، صمیمیت و اعتماد، مصاحبت با همنوعان و هم‌قطاران ظاهر می‎شود. عشق خودش را در اشکال فروتنی، تساهل، آرامش پدیدار می‎کند.

کسانی شادند که در حالتی کلی و خلاق زندگی می‎کنند که تحت این هنجارها و از خلال مکانیسمی خلاقانه عمل می‎کند. مسیر به سمت خلاقیت نیازمند انرژی فراوان نیست. آدمی به‌طور ناخودآگاه از طریق عشق به خانواده، مراقبت در اجتماع و بصیرت در روابط بیناشخصی، بدان نائل می‎شود. در این وضعیت، هیچ‌کس مایه‎ی رنجش دیگری نمی‎شود و هرکسی خالق صلح، آرامش و سلطنت بهشت می‌شود.

A. Reza Arasteh, The Contribution of Rumi to the Situation of Modern Man, in: Rumi the Persian, The Sufi, Routledge, ۱۹۷۴.*

منبع: فرهنگ امروز

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: