مقالات

نمایش تا از مورد
نتیجه جستجو برای :
  • باتاک | باتاک، زبان گروهی از مردم اندونزی در جزیرۀ سوماترا. باتاکها از شعب اقوام مالای هستند که تا اوایل قرن 13ق/ 19م در انزوا می‌زیسته‌اند و نفوذ اسلام در میان آنان بسیار متأخر و تدریجی بوده است (ﻧﻜ : آرنولد،.370ff؛ ﻫ د، 8/ 559)
  • باتوم | باتوم، یا باطوم، باتومی، شهری بندری در گرجستان، و مرکز جمهوری خودمختار آجارستان (ه‍ م). این بندر در کرانۀ جنوب شرقی دریای سیاه و 15 کیلومتری شمال مرز ترکیه در °41 و ´38 عرض شمالی و °41 و ´38 طول شرقی واقع شد است (بریتانیکا، میکرو، I/ 881). جمعیت آن در 1976م/ 1354ش حدود 117 هزار نفر ((2)/ 525 BSE3, XXIV) و در ...
  • باتومی |
  • بابیه | بابیّه، فرقه‌ای دینی که در نیمۀ دوم سدۀ 13ق/ 19م به دست سید علی ‌محمد شیرازی (محرم 1235ـ شعبان 1266/ نوامبر1819ـ ژوئیه 1850) در ایران پدید آمد، علی محمد شیرازی که در آغاز خود را «باب» امام غایب می‌دانست ــ و مریدانش به همین سبب بابیه نامیده شده‌اند ــ پس از چندی، خود را حجت و مهدی موعود خواند و آنگاه شریعتی ن...
  • باجدا | باجَدّا، قریه‌ای بزرگ در منطقه جزیره. این قریه در 12 میلی جنوب حران، به فاصلۀ کمی از رود بلیخ (در رَقّه)، در کنار جادۀ رأس عین واقع بود (ادریسی، 2/ 664؛ یاقوت، بلدان، 1/ 453، 454، 734؛ لسترنج، 105-104). باجدا در زبان آرامی به معنای خانۀ خوشبختی است. این نام شاید با عین گَدّا که دمشقی از آن یاد کرده، یا باگَدّ...
  • باج | باج، یا با واژه‌ای فارسی است و آن را نقد یا جنسی است که توسط پادشاهان کوچک یا امرا و حکام محلی به پادشاه بزرگ، و توسط رعایا به حکام با دولت، و از سوی مسافران به راهداران، یا به عنوان عوارض گمرکی پرداخت می‌شد (برای صورتهای فارسی باستان، پهلوی و اوستایی واژه ﻧﻜ : کنت، 199؛ مکنزی، 160).
  • باجرما | باجُرما، ناحیه‌ای توابع موصل در سده‌های نخست اسلامی، نام باجرما معرب واژۀ آرامی «بیت (به) گرما» است. باجرمق، نام دیگر این ناحیه، احتمالاً از واژه گَرمَگان ــ که در فارسی میانه به آن اطلاق می شد ــ اقتباس داشته است. کلمۀ اخیز نیز از گورومو ــ نام قومی کوچ‌نشین که در نوشته های میخی آمده ــ گرفته شده، و بطلیموس ...
  • باجلوند |
  • باجروان | باجَرْوان، شهری تاریخی در منطقۀ مغان (موغان). نوشته‌های مؤلفان اسلامی، این شهر یکی از شهرهای مهم و حتى کرسی آن سرزمین معرفی شده است (ﻧﻜ : لسترنج، 175). مقدسی از ناحیه‌ای سرسبز به نام مغان در میان دو رودخانه، یادکرده، و آن را همانند تبریز نوشته است (ص 378؛ قس: لسترنج، همانجا). حمزۀ اصفهانی باجروان را مربوط به ...
  • باجربقی | باجُرْبَقی، نسبت دو تن از دانشمندان شافعی مذهب سده‌های 7 و 8ق/ 13و 14م که پدر و پسر بوده‌اند. این نام به روستای باجربق که نزدیک‌ترین نصیبین بوده، منسوب است (یاقوت، 1/ 453).
  • باجلان | باجَلان، یا باجلان، گروهی ایلی ـ عشایری از کُردان که در سرزمین ایران و عراق پراکنده‌اند. نام این گروه در متون تاریخی به صورتهای باجوان (عزاوی، 2/ 184)، باجَلَند (محمدکاظم، 1/ 252، حاشیۀ 1)، باج الان (استرابادی، 251)، بَجوران و بَجِلان (مکنزی، 418) نیز آمده است.
  • باجی |
  • باختر |
  • باچوانلو | باچْوانْلو، تیره‌ای از طایفۀ کرد زعفرانلو در شمال خراسان که به کرد قوچان نیز معروفند. زبان اینان کردی کُرمانچی است و به ترکی و فارسی نیز سخن می‌گویند (میرنیا، ایلها و ... کرد ایران، 64). باچوانلو در منابع به صورتهای مختلف قاچکانلو، باجمانلو، باج‌خوانلو، باچا و انلو، باچبانلو، باشقانلو، باشکانلو، باشمانلو و با...
  • باجه | باجه، شهری مهم و کهن در افریقیه. این شهر امروزه در حدود 100 کیلومتری غرب شهر تونس واقع شده، و مرکز استان (ولایت) باجه در شمال کشور تونس است. قدمت شهر به دورۀ رومیها باز می‌گردد و نام باستانی واگا بوده است (وزان، 2/ 66؛ EI2).
  • باجه | باجه، شهر و ناحیه‌ای مشهور در غرب اندلس اسلامی که امروزه شهر بژا، مرکز ایالت آلنتژوی سفلیٰ، و ناحیه‌ای به همین نام (بژا) در جنوب شرقی لیسبن، پایتخت پرتغال، در جای آن قرار دارد. به گفتۀ برخی از جغرافی‌دانان مسلمان (مثلاً ابن‌عبدالمنعم، 75)، باجه در رومی (لاتین) به معنای صلح بوده است و این احتمالاً به نام باستا...
  • باخرز | باخَرْز، نام شهر، بخش و دهستانی در شهرستان تایباد، در خاور استان خراسان. این شهر در گذشته از اهمیت بیشتری برخوردار بوده، و نام آن به همۀ منطقۀ تابیاد اطلاق می‌شده است. بخش باخرز از شمال به تربت جام، از جنوب به خواف، از خاور به تابیاد و از باختر به تربت حیدریه محدود می‌گردد. آب و هوای آن نامعتدل و خشک است. زبا...
  • باخرزی | باخَرْزی، ابوالمعالی سیف‌الدین سعید بن مطهر بن سعید (568-659ق/ 1190-1261م)، مشهور به شیخ عالم، محدث، عارف و از مشایخ بزرگ طریقۀ کبرویه.
  • باخمرا | باخَمْرا، قریه‌ای از ناحیۀ کوفه در عراق. این قریه میان کوفه و واسط واقع بود.فاصلۀ آن به کوفه نزدیک‌تر، و در 16 یا 17 فرسخی شرق این شهر قرار داشت (یاقوت، 1/ 458؛ نیزﻧﻜ : ابن‌قتیبه، 213). مسعودی آن را از سرزمین طَفّ (از نواحی کوفه) شمرده است (4/ 148)، اما امروزه موقعیت باخمرا را نمی‌توان دقیقاً تعیین کرد. این ن...
  • باخرزی | باخَرْزی، ابوالمفاخر یحیی بن احمد (د 736ق/ 1336م)، از مشایخ عارفانه کبرویه، و نوادۀ شیخ ایوالمعالی باخرزی (ﻫ م). ابوالمفاخر ظاهراً در کرمان به دنیا آمد و نخستین استاد و مرشد او پدرش شیخ احمد بود که از وی خرقه گرفت (باخرزی، 1/ گ 64 ب).
  • باخرزی | باخَرْزی، ابوالحسن (یا ابوالقاسم) علی بن حسن باخرزی (ﻣﻘ 467ق/ 1075م)، نویسنده و شاعر «ذواللسانین» ایرانی. برخی، نسبت سنجی ــ منسوب به سنج در غرجستان ــ نیز به او داده‌اند (قس: یاقوت، 13/ 33: سنخی). در اینکه او دو کتیبه داشته، تردید نیست: ابوالحسن همه‌جا تکرار شده؛ ابوالقاسم در دو جا تأکید می‌شود: در شعری که م...
  • بادس | بادِس، شهرو بندری باستانی در ساحل مدیترانه‌ای کشور مغرب، نام این شهر در منابع به صورت بادیس نیز ضبط شده است (ﻧﻜ : ابن‌سعید، 74، ابن‌خلدون، 1/ (1)/ 110) و برای تشخیص آن از بادس زاب در الجزایر (نک‍ : ابوعبید، 2/ 743؛ ادریسی، 1/ 264)، بادس فاس یا بادس غُماره نیز خوانده می‌شود (یاقوت، 1/ 459-460، 2/ 904؛ ابن‌عربی...
  • بادسی | بادِسی، عنوانی منسوب به شهر بادس (ﻫ م) که دست‌کم 3 تن از بزرگان و مشاهیرمراکش بدان منسوب بوده‌اند:
  • باد | باد، جریان هوا که بیشتر طبیعی‌دانان قدیم، از یونانیان گرفته تا مسلمانان در مبحث آثار علوی از آن بحث کرده‌اند. آراء دانشمندان دورۀ اسلامی‌دربارۀ علوی سخت تحت تأثیر عقاید فلاسفۀ یونان، به ویژه ارسطو و تئوفراستون بوده است.
  • بادکوبه |
  • بادغیس | بادْغِیْس، استانی در شمال غربی افغانستان. این استان از شمال به جمهوری ترکمنستان و از جنوب به جمهوری ترکمنستان و از جنوب و باختر به استان هرات و از خاور به استانهای فاریاب و غور محدود است. مساحت بادغیس حدود 23هزار ﻛﻤ2، و مرکز آن شهر قلعه‌نو است (دولت‌آبادی، 13-15).
  • بادیس بن منصور |
  • بادوسپانیان | بادوسْپانیان، عنوانِ خاندانی از فرمانروایان محلی رویان (رستمدار) در شمال ایران میان گیلان و دیلمستان و طبرستان در دو قرن اول هجری. بادوسپان مرکب از دوجزء «پاتکوس» فارسی میانه به معنی ناحیه، استان، و «بان»فارسی میانۀ متأخر از ریشۀ باستانی «پا» به معنی پاییدن، و روی هم به معنی نگاهبان استان یا استاندار (استندر)...
  • بادلیان | بادْلیان، کتابخانه‌ای قدیمی در دانشگاه آکسفرد انگلستان.
  • بادیس بن حبوس |
  • بادیه | بادیه، به معنای صحرا و بیابان، درمقابل حاضره، به معنای شهر و سکونتگاه. بادیه به منطقۀ وسیعی اطلاق می‌شده که محل آمدوشد اقوام کهن بوده، و پیش از گشایش کانال سوئز راه بازرگانی از غرب به شرق به شمار می‌رفته است. بادیه در غرب فرات از روستایی به نام بوکمال آغاز می‌شود و تا سوریه امتدا می‌یابد، آنگاه به مرزهای شرقی...
  • بادیة الشام | بادیَةُ الشّام، بیابانی در جنوب غربی آسیا که بخش شمالی شبه جزیرۀ عربستان از حدود فلسطین تا جنوب غربی عراق را دربر می‌گیرد و میان 4 کشور عراق، سوریه، اردن و عربستان سعودی تقسیم شده است. این بیابان از غرب وشمال به رشته‌کوههای تدمر، از شمال شرقی به رود فرات، و از جنوب و جنوب غربی به تپه‌های شنی صفا وزلف محدود می...
  • باذان | باذان (عربی شدۀ باذام، برای معنی و اشتقاق، ﻧﻜ : یوستی، 56). فرمانروای ایرانی یمن از سوی خسروپرویز مقارن اسلام. نام او در اغلب منابع عصر اسلامی باذان بن ساسان (در برخی منابع عربی در اغلب منابع عربی صورت باذام نیزآمده، مثلاً ابن‌حبیب، 8)، و در برخی باذان بن ساسان الجرون (مجمل...، 173؛ سامان، که تصحیف است) یاد ش...
  • بار امانت | بارِ اَمانَت، اصطلاحی عرفانی که از آن به «امانت ربانی» و «امانت ریوبیت» نیز تعبیر شده، و در اصطلاح صوفیه ودیعه‌ای است الهی که آدمی با آن به شناخت و دوستی خداوند رسیده (سمعانی، 277؛ ﻧﻜ : نجم‌الدین، مرصاد... ، 145، مرموزات ...، 15-16؛ نسفی، 252)، و استعدادی است فطری و خداداد که انسان با آن به جامعیتِ اسماء و صف...
  • باذل مشهدی | باذِلِ مَشْهَدی، میرزا محمدرفیع (د 1123ق/ 1711م)، امیر، دیب و شاغر پارسی‌سرای هند، نسب او را به صاحب دیوان خواجه شمس‌الدین محمدجوینی رسانده‌اند ( آزاد، 2/ 141؛ افتخار، 38).
  • بارابه | بارابه، نام‌ قوم و نیز دشتی در ناحیۀ نووُ سیبیرسک در جمهوری فدرال روسیه بین 52 و 57 عرض شمالی که بلندیهای سواحل رودهای ایرتیش و اُب آن را از مشرق و مغرب دربر می‌گیرد (EI2, I/ 1028؛ بروکهاوس، III/ 26؛ بارتولد، 36).
  • باران خواهی | بارانْ‌خواهی، به دعا و افسون باران خواستن به هنگام تأخیر در بارش باران، برای مردمی‌که در مناطق خشک وکم‌آب زندگی می‌کنند، نزول باران امری حیاتی است. «بعل» خدای بزرگ کوچ‌نشینان سوری فلسطینی «سوارکار ابرها» خوانده می‌شد و او را همچون تقسیم‌کنندۀ نعمتها پرستش می‌کردند. عبرانیان کهن باران را به صورت مخزنی تصور می‌...
  • بارباروس |
  • بادگیر | بادْگیر، سازه‌ای سنتی در معماری ایران برای جابه‌جایی و خنک‌کردن خود به خودی‌ هوای داخل ساختمان با بهره‌گیری از وزش باد و تغییر دمای هوا. این سازه دارای دو بخش است: بخش بیرونی و بخش درونی.
  • باران | باران، ازپدیده‌های جوی که بیشتر طبیعی‌دانان قدیم ــ ازیونانیان گرفته تا مسلمانان ــ در مبحث آثار علوی (ﻫ م، ذیل) از آن بحث کرده‌اند. آراء دانشمندان دورۀ اسلامی‌دربارۀ باران و دیگران آثار علوی، از عقادی دانشمندان یونان، به‌ویژه ارسطو، تئوفراستوس و مؤلف الآراء الطبیعیه تأثیر بسیار گرفته بود.
  • باربیه دو منار | باربیه دومِنار، کازیمیر آدرین (1241-1326ق/ 1826-1908م)، از پرکارترین خاورشناسان نامدار سدۀ 19م. در بسیاری از مجلات و مجموعه‌های مربوط به مطالعات اسلامی، شرح‌حالی از او آمده است: در سال وفاتش، جندین مقاله دربارۀ او نگاشته شد و چندین سخنرانی به یادبودش ایراد گردید که همه در مجله‌های مربوط به خاورشناسی به چاپ رس...
  • بارفروش |
  • بارسلون | بارْسلون، یا بَرشلونه (اسپانیایی: بارثلونا)، شهری بندری در شمال شرقی اسپانیا و از شهرهای قدیمی شبه‌جزیرۀ ایبری که درساحل دریای مدیترانه واقع است. این شهر مرکز استان باسلون و ناحیۀ خودمختار کاتالونیا، و پس از مادرید مهم‌ترین شهر اسپانیاست. بارسلون از 3 قسمت شهرنو، شهرکهنه و حومه تشکیل یافته (BSE3,III/ 18) و مس...
  • بارتولد | بارْتولْد، واسیلی ولادیمیرُیچ (1286-1349ق/ 1869-1930م)، دانشمند خاورشناس و نویسندۀ مقالات و کتابهای متعدد در تاریخ و فرهنگ خاورمیانه به‌ویژه آسیای مرکزی. وی در سن پترزبورگ زاده شد. پدر و مادرش از تبار آلمانیهای مهاجر بودند و گویا به این سبب واسیلی به ویلهلم نیز موسوم شد و بعدها این نام را در آثاری که به زبانه...
  • بارع بن دباس | بارِع‌ بْنِ دَبّاس، یا بارع دباس، ابوعبدالله حسین بن محمد (صفر 433-524/ ژوئن 1051-1130)، نحوی، شاعر و مقری.کلمۀ دباس (شیره‌فروش و دوشاب‌گیر) هماره نام وی، اندکی غریب می‌نماید و معلوم نیست این پیشه بر چه کسی اطلاق می-شده است؛ چنانکه برخی آن را همچون «بغدادی» و «بدری» لقب دوم وی دانسته‌اند (عمادالدین، 3(1)61؛ ی...
  • بارزانی | بارْزانی، عنوان جمعی از تیره‌ها و عشیره‌های مختلف قبایل کرد که در تاریخ‌سیاسی معاصرکردان، به ویژه در ایران و عراق نقش مهمی داشتند. این گروه به بارزان ــ روستایی واقع در شمال زاب اعلى و در منتهى‌الیه شمال عراق ــ منسوبند. بارزانیها را برخی اصلاً از تیره‌های قبیلۀ کرد زیباری (مردوخ، 1/ 78؛ عزاوی، 2/ 196)، و برخ...
  • بارو |
  • باروسی | باروسی، سلم بن حسن، منسوب به باروس از روستاهای نزدیک نیشابور. نام وی را سالم (سلم، طبقات...، 114، 269؛ نیز ﻧﻜ : عروسی، 137) نیز آورده‌اند. سال تولد و وفات وی به‌درستی معلوم نیست، ولی چون از معاصران حمدون قصار (د 271ق/ 884م) و ابوتراب نخشبی (د245ق/ 859م) بوده است (ﻧﻜ : همانجا)، می‌توان او را در شمار صوفیان سدۀ...
  • الباره | اَلباره، سرزمینی از ناحیۀ حمص در سوریه، ساکنان این ناحیه از قبیلۀ بهراء یمن بوده‌اند که پس از فتح این سرزمین به دست ابووعبیدة بن جراح در 16ق، بدانجا کوچیدند (ابن‌خردادبه، 73؛ یعقوبی، 324).
  • باره وفات | باره وَفات، اصطلاحی نزد مسلمانان شبه قاره برای 12 ربیع‌الاول که آن را روز وفات و ولادت پیامبراکرم(ص) دانسته، بدین مناسبت مراسمی برگزار می‌کنند که هم‌جنبۀ عزاداری دارد و هم همراه با جشن و شادمانی است. در بعضی از منابع معتبر، روز ولادت پیامبر اکرم(ص) 12 ربیع‌الاول آمده است (ابن‌هشام، 1/ 195، به نقل از ابن‌اسحاق...

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: