مقالات

نمایش تا از مورد
نتیجه جستجو برای :
  • بالطه جی | بالْطه‌جی، یا بالتاچی (به معنی تبردار)، در تشکیلات دربار عثمانی به محافظان کاهای سلطنتی اطلاق می‌شد. اینان علاوه بر نگاهبانی، خدمات گوناگون در اندرون و بیرون دربار را نیز برعهده داشتند (پاکالین، I/ 154؛ «دائرةالمعارف...»، V/ 34).
  • بالش | بالِش، نام 4 شهر در اسپانیا که در حکومت اسلامی اندلس اهمیت یافت. نویسندگان اسلامی این نام را به صورتهای متفاوت نگاشته‌اند: ابن حیان (5/ 190)، ابوعبیدبکری (ص 763) و ادریسی (2/ 537) آن را بالش؛ ابن‌بشکوال (2/ 637)، یاقوت (1/ 720)، ابن بطوطه (4/ 368) و مقری (1/ 166) بَلَّش؛ ابن فرضی (1/ 305، 2/ 205)، ابن‌خطیب (ک...
  • بالس | بالِس، شهری کهن در سوریه که به سبب موقعیت خاص نظامی و اقتصادیش پپیش و پس از ظهور اسلام، در حوادث تاریخی منطقه، نقش قابل توجهی داشت. رومیان این شهر را باربالیسوس می‌خواندند و به بیت‌بلس نیز شهرت داشت که در منابع رومی و در تاریخ جنگهای ایران و روم از آن یادشده است (مثلاً ﻧﮑ: پروکوپیوس، VII/ 159، I/ 363؛ نیز پاو...
  • بالخاش | بالْخاش، دریاچه و شهری در قزاقستان. این نام که مغولی است، از سوی قلموقها بلخاس خوانده می‌شود. قلمونها رد سدۀ 17 و نیمۀ نخست سدۀ 18م/ 11 و 12ق بر سرزمینهای اطراف این دریاچاه تسلط داشتند. قرقیزها که بعدها به این منطقه کردند، آن را آق تنگیز (دریای سفید) نامیدند(بارتولد، 361-360).
  • بالدوین |
  • بالاسر |
  • بالتاچی محمد پاشا | بالْتاچیْ مُحَمَّدْ پاشا (د 1124ق/ 1712م)، صدراعظم دولت عثمانی در روزگار سلطنت احمد سوم (ﺣﮑ 1115-1143ق). وی به پاکجه مؤذن (ثریا، 4/ 208) و گوزلجه مؤذن (طیارزاده، 2/ 146) نیز مشهور است.
  • بالا حصار | بالاحِصار، روستایی در شهرستان سیوْری‌حصار از توابع استان اسکی‌شهر ترکیه.
  • بالابان | بالابان، ساز بادی چوبی دو زبانه به شکل استوانه و از خانوادۀ نای و سُرنا. این ساز به اختلاف قسمی سرنا و کرنا و شبیه شیپور بزرگ (لغت‌نامه...)، شبیه نی‌لبک با 6 سوراخ انگشتی و یک زبانۀ 11 سانتی‌متری (شهمیری، 22)، شبیه سرنا با یک زبانۀ پهن (ذکاء، ﺷﻤ 8)، همانند ساز باستانی نَرمه نای و دوزبانه (منصوری؛ 61، 79)، همچ...
  • باکو | باکو، شهر و بندری در جنوب غربی شبه جزیرۀ آبشوران و غرب دریای خزر که مرکز جمهوری آذربایجان است. نام باکو در آثار مؤلفان اسلامی به گونه‌های مختلف آمده است: مسعودی آن را باکُه (التنبیه...، 60، مروج...، 2/ 21)، مقدسی (ص 51) باکوه، ابوالفدا (ص 391) باکوی، ابن‌عبدالمنعم (ص 78)، باغه، و مؤلفانی چون ابودلف ( ص 12)، س...
  • باکالیجار | باکالیجار، یا باکالیجارِ کوهی، از سپهسالاران آل زیار و امیر گرگان و طبرستان در اوایل سدۀ 5ق/ 11م. این نام در طبرستان و خراسان، به همین صورت خوانده می‌شد (ﻧﮑ: «در ابتدای...»، 17-18؛ گردیزی، 428؛ بیهقی، 345، ﺟﻤ )، اما صورت «باکالنجار» نیز در برخی از متنها ونسخه بدلها دیده می‌شود (ﻧﮑ: مرعشی، 199-201؛ خواندمیر، 2...
  • باقی بالله | باقیْ بِاللّٰه، ابوالمؤید رضی‌الدین محمد (971 یا 972-1012ق/ 1564 یا 1565-1603م)، فرزند قاضی عبدالسلام بن خلجی سمرقندی قریشی، از مؤسسان و مروجان طریقۀ نقشبندیۀ هند. وی در کابل زاده شد، ولی چون مدتی دراز در دهلی، و مدتی نیز در ماوراءالنهر مقیم بود، او را در مآخذ خواجه محمدباقی نقشبندی دهلوی، خواجه باقی بالله ده...
  • باکیخانف | باکیخانُف، عباسقلی‌آقا (1208-1263ق/ 1794-1846م)، مشهور و متخلص به «قدسی»، مورخ و یکی از بزرگان ادب قفقاز. او پیش از نفوذ روسیه در قفقاز با عنوان پاکی خانلی شناخته می‌شد (EI2, I/ 958؛ «دائرةالمعارف دیانت...»، IV/ 543؛ هیئت، سیری...، 242). پدرش میرزاخان محمدثانی، پیش از سلطۀ روسیه از خانهای باکو و قوبا (قویه) ب...
  • باقی تبریزی |
  • باقیات صالحات | باقیاتِ صالِحات، تعبیری قرآنی که در فرهنگ اسلامی جایگاهی ویژه یافته، و با وجود تفاسیر گوناگونی که از آن ارائه شده، در مجموع به معنی هرامر صالحی است که ثواب آن تا ابد باقی باشد.
  • باقلانی | باقِلّانی، ابوبکر محمد بن طیب (د23ذیقعدۀ 403ق/ 5 ژوئن 1013م)، متکلم نامدار اشعری مذهب، برخی منابع او را ربَعَی خواندند (سکونی، 253) که بیانگر نسب عربی اوست. تاریخ تولد وی به درستی روشن نیست، ولی برخی حوالی سال 328ق/ 940م را محتمل می‌دانند (وات، 76؛ ﻧﮑ: GAS,T/ 608؛ قس : خضیری، 2). احتمالأ او در بصره به دنیا آم...
  • باقرخان | باقِرْخان (د 1335ق/ 1917م)، ملقب به «سالار ملی»، از رهبران برجستۀ انقلاب مشروطه و یار و هم‌رزم ستارخان (ﻫ م).
  • باقی | باقی، محمود عبدالباقی (933-1008ق/ 1527-1599م)، شاعر دیوانی عثمانی. او در استانبول زاده شد و فرزند محمد، مؤذن مسجد فاتح بود. در کودکی یک چند شاگردی در کارگاه سراجی پرداخت، ولی استعداد فطری و علاقۀ شدید وی به تحصیل، او را به سوی درس و مدرسه کشاند (سامی، 2/ 1203؛ گوکیای، 108؛ عطایی، 434؛ بورسه‌لی، 2/ 99) و زیر ن...
  • باقر گنج | باقِرْگَنْج، ناحیه‌ای در کنارۀ خلیج بنگال در کشور بنگلادش، باقرگنج به معنای محل دادوستد (بازار) باقر است و باقر نام حکمرانی بوده که در سدۀ 18م در این ناحیه حکومت می‌کرده است («فرهنگ...»، VI/ 167).
  • باقی |
  • باقولی اصفهانی | باقولیِ اِصْفَهانی، ابوالحسن علی بن حسین بن علی (د پس از 535ق/ 1141م)، مفسر و نحوی قرن 6ق/ 12م که آثار متنوعی در تفسیر، علوم قرآنی و نحو بر جای گذاشته است. وی به سبب جامعیتش در دانش، در عصر خود به جامع و جامعالعلوم شهرت یافته بود. باقولی نابینا بود و از همین روی، ضریر خوانده می‌شد (ﻧﮑ: یاقوت، 13/ 164؛ قفطی، 2...
  • بافقیه | بافَقیه، عنوان شاخه‌ای از سادات یمن در تَریم، منشعب از خاندان بزرگ باعلوی که سده‌های 8-11ق/ 14-17م شماری فقیه و صوفی از آن برخاستند. عنوان بافقیه به سبب انتساب اعضای این خاندان به احمدبن عبدالرحمان به علوی بن محمد فقیه (د 726ق/ 1326م) است که دانش او در فقه سبب اشتهارش به فقیه گردیده بود. محمدبن علی بن محمد (د...
  • باقر(ع)، امام |
  • باغ | باغ، محوطه‌ای غالباً محصور، ساختۀ انسان با بهره‌گیری از گل و گیاه، درخت، آب و بناهای ویژه که بر قواعد هندسی و باورها مبتنی است.
  • بافت | بافْ۟ت، شهرستان و شهری در جنوب استان کرمان.
  • بافضل | بافَضل، عنوان خاندانی ازتَریمِ حضرموت که شماری از آنان به دانش فقه و اصول، حدیث و تصوف شهرت داشتند و به خصوص در سده‌های 9-11ق/ 15-17م از نفوذ اجتماعی قابل ملاحظه‌ای برخوردار بودند. نیای خاندان، ابوالفضل محمد بن عبدالکریم فقیه شافعی است که در تریم می‌زیست و نسب او به شاخۀ سَعد العشیره از قبیله مَذحِج، یا به قو...
  • بافق | بافقْ، نام شهرستانی در خاور استان یزد که مرکز آن نیز بافق نام دارد.
  • باغندی | باغَنْدی، ابوبکر محمد بن محمد بن سلیمان ازدی (ح 210ـ ذیحجۀ 312ق/ 825 ـ مارس 925م)، محدث نامی عراق. وی به باغند ــ ظاهراً یکی از قرای واسط ــ منسوب است (سمعانی، 2/ 45؛ یاقوت، ذیل باغند). در برخی از منابع نام اشهر او به صورت ابن باغندی نیز آمده است (سمعانی، همانجا؛ خطیب، 3/ 209).
  • باغملک | باغْمَلِک، نام شهرستانی در استان خوزستان و شهر مرکز آن.
  • باعیناثا | باعَیْناثا، شهر و روستایی کهن در شمال عراق.
  • باغچه سرای | باغَچه‌سَرای، شهری در شبه جزیرۀ کریمه که زمانی تختگاه خانات تاتار بود. این شهر در 32کیلومتری شهر سیمفروپل و ساحل دریای سیاه در°44 و´45 عرض شمالی و°51 و´33 طول شرقی واقع است (بروکهاوس، III/ 214) و اکنون مرکز شهرستانی است به همین نام در جمهوری اوکرائین که جمعیت آن در 1969م/ 1348ش حدود 15 هزار نفر (BSE3, III/ 56...
  • باغچه بان | باغْچه‌بان، جبار (عسکرزاده) (1264-1345ش/ 1885-1966م)، مبتکر آموزش ناشنوایان در ایران، پایه گذار آموزش و پرورش پیش‌دبستانی و از پیشگامان شعر و ادبیات کودکان.
  • باغستانی | باغِسْتانی، عمر، از مشایخ صوفیۀ قرن 7ق/ 13م آسیای مرکزی (ازبکستان کنونی). از شرح احوال و اطلاعات چندانی برجای نمانده است. به گفتۀ کاشفی، وی در روستای باغستان که در یکی از کوهپایه‌های شهر تاشکند قرار داشته، به دنیا آمده است و نسب او با 16 واسطه به عبدالله‌بن عمر خطاب می‌رسد (2/ 368).
  • باقی اصفهانی | باقیِ اِصْفَهانی، میرزا عبدالباقی (د 1238ق/ 1823م)، شاعر و از سادات بلندمرتبۀ موسوی. باقی از سوی مادر از نقیب‌زادگان دارالسلطنۀ اصفهان، و خود از بزرگان آن دیار به شمار می‌آمد که نسل اندر نسل، منصب کلانتری را بر عهده داشتند (اختر، 1/ 42؛ محمود میرزا، 1/ 180؛ مفتون، 1/ 63). او نبیرۀ میرزا عبدالباقی طبیب (د 1168...
  • باعونی | باعونی، نسبت مشترکی برای اعضای خاندانی شافعی مذهب در صفد که حدود یک قرن از اواسط سدۀ 9ق، در جایگاههای مختلف فرهنگی درخشیدند. این خاندان را، به سبب انتساب آنان به خاستگاه اصلیشان، باعونه ــ یکی از روستاهای عجلون (از توابع صفد در فلسطین) ــ باعونی خوانده‌اند. ناصربن خلیفة ‌بن فرج باعونی ناصری، بزرگ این خاندان ک...
  • باعلوی | باعَلَوی، شهرت خاندانی بزرگ و پرنفوذ از سادات، اشراف، عالمان و متصوفان عربستان جنوبی که بیشتر آنان در حضرموت، از جمله در تَریم می‌‌زیسته‌‌اند.
  • باعلوی |
  • باعباد |
  • باعربایا | باعَرْبایا، یا باعرمایا، نام کوره یا ناحیه‌ای از دیار ربیعه در مشرق جزیرۀ ابن عمر.
  • باطیه | باطیه، به معنی جام، نهمین صورت از صورتهای فلکی نیم‌کرۀ جنوبی آسمان در نظام مجومی کهن، متشکل از 7 ستاره از قدر چهارم و پنجم.
  • باطنیه | باطِنیّه، صفتی است جانشین موصوف (= فرقۀ باطنیه) که از جهت صرفی و دستوری، اسم جمع به‌شمار می‌آید و به همین سبب، افادۀ معنای جمع می‌کند. از آنجا که باطن، بیانگر معانی مختلفی مانند پنهان (صفی‌وری، ذیل بطن)، درون هر چیز و نیز به معنی اصل (نفیسی، ذیل باطن) و راز (لغت‌نامه، ذیل باطن) است، باطنی، در معنای گسترده، ان...
  • باطوم |
  • باطل سحر | باطِلِ سِحْر، یا باطل‌السّحر، هر آنچه در بی اثر کردن سحر و جادو و رماندن دیوان زیانکار به کار می‌رود. باطل سحرها ازجمله تَمائم (جمع تمیمه، تعویذ و اشیاء آویختنی، به ویژه اشیاء سنگی) و نَفِرات یا رماننده‌هایی هستند که مردم آنها را دارای نیرویی ماورای طبیعی و خاصیت جادویی و شرزُدایی می‌پندارند و در گریزاندن دیو...
  • باطنه | باطِنه، ایالتی ساحلی در سلطان‌نشین عمان. کوههای الحجر که در بخش خاوری شبه جزیرۀ مسندم واقع است، به ستون فقرات آن تشبیه شده، و درمحل ظاهره، یعنی پشت معروف است. در مقابل، باطنه یعنی شکم و درون که به بخشهای داخلی نیمۀ باختری مسندم اطلاق می‌گردد (مجتهدزاده، 325-326).
  • باطرقانی | باطِرْقانی، ابوبکر احمد بن فضل بن ‌‌‌محمد (372-460ق/ 982-1068م)، مقری و محدث اهل اصفهان. وی منسوب به باطرقان، محله‌‌‌ای کهن در کنارۀ دروازۀ حسن‌‌‌آباد اصفهان است که اکنون در محدودۀ شهر قرار دارد. نخستین گزارش روشن دربارۀ تحصیل او، مربوط به سال 387ق/ 997م، و 15 سالگی اوست که در اصفهان از محضر محمد بن عبدالعزیز...
  • باطن، وادی | باطِن، وادی، دره‌ای پهناور و طولانی در شمال شرقی شبه‌جزیرۀ عربستان. این دره در منابع کهن به وادی فَلْج معروف بوده است (جاسر و علی، 247، 276). وادی باطن قبلاً قسمت سفلای وادی الرُمّه بوده، ولی اکنون شنهای دَهناء آن را از وادی الرمه جدا کرده است. این وادی به طول 385 ﻛﻤ از نزدیک دهناء شروع می‌شود و تا جلگه‌ای در...
  • باطن |
  • باصری | باصِری، ایلی کوچنده از ایلات خمسۀ فارس. این ایل از چند گروه قومی ـ زبانی گوناگون تشکیل شده است. اصل و خاستگاه بنیان‌‌گذار این باصری را برخی عرب و از بصره (فیلد، 216؛ نیز‌‌ﻧﻜ : شیل، 398)، و برخی دیگر آمیزه‌‌ای از عرب و ترک و احتمالاً از بازماندگان قبایل عرب مجاور فردوس خراسان که به فارس مهاجرت کرده‌‌بودند (ادو...
  • باسماچیان | باسْماچیان، عنوان نهضتی متشکل از گروههایی از مسلمانان آسیای مرکزی بر ضد حکومت شوروی در سالهای 1335-1344ق/ 1917-1925م.
  • باسمه | باسْمه، شیوه‌‌‌‌ای کهن برای ایجاد نوشته یانقش بر کاغذ یا پارچه، به وسیلۀ مهر یا قالب. روش کار چنین بود که در آغاز، نوشته یا نقش را بر لوحه‌‌‌‌های چوبی به طور وارونه حک می‌‌‌‌کردند، سپس آن را با مرکب یا رنگ آغشته ساخته، بر کاغذ یا پارچه منتقل می‌‌‌‌ساختند (استرابادی، ذیل‌‌‌‌باسمه). این شیوه همچنان در تهیۀ قلمک...

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: