مصایب دولت مدرن در گفت‌وگو با محسن صفایی فراهانی

1394/5/10 ۱۰:۴۳

مصایب دولت مدرن در گفت‌وگو با محسن صفایی فراهانی

محسن صفایی فراهانی، فعال و تحلیلگر سیاسی- اقتصادی در گفت‌وگو با «اعتماد»، در رابطه با موانع رشد دولت مدرن در ایران به تاریخ تكوین فكر مدرن در اروپا و تبدیل محدودیت‌ها به فرصت‌ها توسط اندیشمندان جامعه اشاره می‌كند و معتقد است مدرنیته‌ای كه در اروپاست محصول رشد آگاهی و دانایی دانشمندان، متفكران و نویسندگانی است كه بعد از پایان حاكمیت بنیادگرایانه كلیسا اجازه بیان و عمل داشتند. وی علت اصلی عدم رشد دولت مدرن در ایران را عدم آزادی اندیشه روشنفكران و دانشمندان و همچنین كپی‌برداری از تجربه مدرنیته بدون در نظر گرفتن محتوا و زیرساخت‌های آن و نیز اشتباه گرفتن مدرنیته با لوكس بودن می‌داند.

 

دولت مدرن كپی شد نه تشكیل

فاطمه الوندی: محسن صفایی فراهانی، فعال و تحلیلگر سیاسی- اقتصادی در گفت‌وگو با «اعتماد»، در رابطه با موانع رشد دولت مدرن در ایران به تاریخ تكوین فكر مدرن در اروپا و تبدیل محدودیت‌ها به فرصت‌ها توسط اندیشمندان جامعه اشاره می‌كند و معتقد است مدرنیته‌ای كه در اروپاست محصول رشد آگاهی و دانایی دانشمندان، متفكران و نویسندگانی است كه بعد از پایان حاكمیت بنیادگرایانه كلیسا اجازه بیان و عمل داشتند. وی علت اصلی عدم رشد دولت مدرن در ایران را عدم آزادی اندیشه روشنفكران و دانشمندان و همچنین كپی‌برداری از تجربه مدرنیته بدون در نظر گرفتن محتوا و زیرساخت‌های آن و نیز اشتباه گرفتن مدرنیته با لوكس بودن می‌داند.

*******

از چه زمانی و به چه دلیلی كشورها ضرورت تاسیس دولت مدرن را دریافتند؟

چنانچه به تاریخ مغرب زمین توجه شود، از عمر تشكیل حكومت امریكا فقط حدود دویست سال می‌گذرد؛ بنابراین تاریخ مدرنیته برمی‌گردد به اروپا. قرن دوازدهم تا هجدهم در اروپا قرونی است كه تحت حاكمیت گسترده كلیسا و ملاكان محلی بود، در این دوره مذهب حاكم، مذهب كشور بود. در این قرون عموما تغییری در زندگی مردم نمی‌بینید و زندگی مردم خلاصه می‌شد در شرایط طبیعی جامعه. یعنی با طلوع خورشید شروع به كار می‌كردند و با غروب به خانه‌های‌شان بازمی‌گشتند و شهرنشینی كمترین رونق را داشت. فصول سال تعیین‌كننده شرایط زندگی بود و شانس و بدشانسی برمی‌گشت به كشت و همه‌چیز بستگی به شرایط جوی داشت كه مردم در آن نقشی نداشتند. در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم فشارها و نابردباری‌های مذهبی و مالیات‌های سنگینی كه كلیسا به مردم تحمیل می‌كرد زندگی روزمره مردم را دچار مشكلات زیادی كرد و به همین علت عصیان‌های اجتماعی متعددی در تاریخ اروپا از این ناحیه و در بسترهای مختلف پدیدار شد. مهاجرت‌های بسیاری به دلیل این نابسامانی شكل گرفت كه بهتر است اسمش كوچ‌های ناخواسته گذاشته شود.

مدرن بودن به معنای لوكس بودن نیست حقوق مالكیت از حقوق بشر هم مهم‌تر است رضاشاه ابزار مدرن را وارد كرد اما كمكی به مدرنیته نكرد همچنین كوچ‌های زیادی در قرن هفدهم به دلیل جنگ‌هایی كه عموما پایه‌های مذهبی داشتند به جوامع اروپایی تحمیل شد. مثل مهاجرت هوگونوها به انگلستان و پروتستان‌ها به آلمان كه باعث رویگردانی عمومی مردم از حاكمیت بسته مبتنی بر كلیسا شد.

پیامد همه اینها یعنی تغییر نگرش مردم و نهایتا همگرایی عصیان‌های اجتماعی را در انقلاب فرانسه می‌بینید كه در سال ١٧٨٩ اتفاق افتاد. مردم حكومت بربون‌ها را كه حكومت خاندانی واریستو‌كراسی ممتاز مذهبی، كه نظام اقتصادی آن فقط بر پایه جمع‌آوری مالیات از زمین و كشاورزان و نظام سیاسی استوار شده بر كلیسا و ایمان مذهبی بنا شده بود، برای ایجاد شرایط جدید كنار زدند و همین حركت موجب ایجاد رنسانس در تاریخ اروپا شد و موجباتی فراهم آورد تا تغییرات جدیدی در اروپا اتفاق بیفتد. قبل از قرن هجدهم در اروپا با حكومت پاپ مردم شاهد دادگاه‌های انگیزاسیون بودند كه طی آن روشنفكران، دانشمندان و نویسنده‌ها و هنرمندان را كلیسا به خاطر فكر و اندیشه آنها، محاكمه و به اعدام یا زندان‌های طویل‌المدت محكوم می‌كردند، تداوم این دادگاه‌ها منجر به توقف رشد علوم و اندیشه در جوامع اروپایی شده بود، بعد از انقلاب فرانسه و تعطیل شدن دادگاه‌های آنچنانی، موقعیتی پیش آمد كه رشد اندیشه و تفكر و علم و دانایی در بخش‌بخش اروپا شروع به حركت و رشد كرد. فلاسفه و نویسندگان و دانشمندان بزرگی مثل ولتر، ماركس، هگل، مكس وبر، دوركیم، نیچه، تولستوی، داروین، فروید و... همه آنها و نسل‌های بعدی در اروپا، حیات و رشدشان را مرهون شرایط دوران جدید بودند.

 

این تجربه را در ایران چطور می‌توان تحلیل كرد؟

قبل از اینكه به این سوال برسم باید بگویم این طبیعی است كه تفكرات بسته كلیسا آن شرایط را به جوامع مختلف اروپا تحمیل كرد. البته نمونه‌هایی از این محدودیت‌ها را ما در كشور خودمان هم تجربه كرده‌ایم؛ مثل تبعید ملاصدرا در دوران حكوت صفویه. در آن دوره با رشد اندیشه دین قشری و تصوف، رشد «اندیشه سیاسی» به محاق رفته بود. با تدوین نظامی از اندیشه «قشری» و تحمیل آن به جبر به مردم، وفاق میان اقوام ایرانی بسیار صدمه دید. افق دید دیانت در آن سده‌ها هیچگاه از نظریه «سلطنت مطلقه» فراتر نرفت. دین و دیانت با حوزه عمومی بیگانه بود. این حوزه به‌طور كلی از یاد رفته بود و در عوض سختگیری و تعصب در حوزه خصوصی با تنگ‌نظری روز به روز شدت یافت. در آن دوره چنانچه اندیشه سیاسی رشد می‌یافت مسیر آینده این سرزمین كاملا تغییر می‌كرد، به جای رشد اندیشه قشری از دین و رویكرد متصفوانه و استعمال انواع مخدر كه باعث فلج ذهنی جامعه ایرانی شد، نگاه مبتنی بر خرد و عقلانیت به دین پایگاه جدیدی برای نسل‌های آتی منطقه می‌شد؛ چرا كه ایران در گذشته فقط پل انتقال كالا میان آسیا و اروپا نبود، ایران از نظر انتقال فكر و اندیشه دارای اهمیت ممتازی بود.

بدتر از آن دوره قاجاریه است كه در آن زمان حركت‌های اولیه تغییرات اجتماعی در اروپا ریشه دوانیده بود. ولی ایران با همه نزدیكی به اروپا این تحولات را ندید تا حدی كه حتی تدریس علوم شیمی، فیزیك و غیره و همچنین تشكیل مدارس جدید را از مصادیق كفرآمیز می‌دانستند و طرد می‌كردند تا چه برسد به اینكه اندیشه‌های فلسفی را تاب بیاورند. هنوز هم فلسفه جای امنی ندارد. با سفر ناصرالدین‌شاه به اروپا و بازگشت از آنجا و ملاقات با رشدیه در ایروان و آگاهی از ایجاد مدارس جدید در آن شهر، او را تا تبریز همراه خود می‌آورد و آنجا بعد از آگاهی از اینكه این مدارس پایه رشد جامعه می‌شود او را رها می‌كند. ولی این تغییر شرایط و فضای جدید در اروپا عملا محرك علم و فناوری و اندیشه شد. قرن نوزدهم قرن انقلاب صنعتی است. اختراع و تولید ماشین بخار تحول صنعتی بزرگی ایجاد كرد و در اواخر قرن نوزدهم بخش عمده‌ای از اروپای غربی دارای راه‌آهن شده بودند و شهرنشینی متداول شده و انواع علوم رشد می‌كنند؛ در حالی ‌كه قبل از قرن هجدهم در دانشگاه آكسفورد و كمبریج هم حتی از درس حقوق و اقتصاد ممانعت می‌شد.

 

پس در واقع نوع مواجهه اروپا و ایران با محدودیت‌ها متفاوت بود؛ اروپا چطور این موانع را به فرصت تبدیل كرد؟

رویكرد مردم در جاهای مختلف متفاوت است. در آنجا این رویكرد باعث ایجاد فرصت‌هایی شد برای مردم و وقتی مردم دیدند كلیسا سدی شده برای اندیشه ورزی و رشد علوم، سعی كردند مراكز آموزشی دیگری را به موازات آكسفورد ایجاد كنند تا بتوانند علوم جدید را آنجا تدریس كنند و همین امر انگیزه‌های دیگر و بیشتری در جامعه ایجاد كرد. شهرنشینی روز‌به‌روز رونق بیشتری پیدا كرد و متناسب آن شرایط اجتماعی به‌تدریج تغییر می‌یافت. در سال ۱۸۰۰ میلادی نمایندگان قدیمی‌ترین پارلمان اروپا یعنی انگلیس فقط از ملاكین بودند و در سال ۱۹۰۰ تقریبا تمام مردان انگیسی صاحب‌رای شده بودند. در سال ۱۹۲۱ همه خانم‌های بالای ۳۰سال می‌توانستند رای دهند و بعد از ۱۹۳۱همه خانم‌هایی كه به سن قانونی رسیده بودند حق رای داشتند. به موازات تغییر دانش عمومی در جوامع آن روز دگرگونی‌های دیگری در جامعه شكل گرفت؛ مثل صدور كارت شناسایی، سند مالكیت و... كه هیچ كدام از آنها متداول نبود، بلكه بر اثر رشد قانون و شهرنشینی متناسبا ایجاد شد. همچنین قانون مدنی، حقوق مالكیت و حقوق شهروندی به عنوان بخشی از نیازهای جدی جامعه مطرح و تصویب شد و در عمل پایبندی و اعتقاد به اجرای آنها توسط مردم و دولت‌ها گسترش عینی یافت. این گسترش را در نهادهایی كه متناسب شرایط زمان و توان و درك عمومی جامعه برای عملیاتی شدن آن قوانین به تدریج به وجود آمد و رشد یافت، در یك بررسی اجمالی به تحولات اجتماعی كشورهای اروپایی در ۲۰۰ سال گذشته می‌توان دید.

با توسعه این نهادها و اجرایی شدن حكومت قانون، كرامت انسانی جایگاه والایی در كل جوامع اروپایی یافته و عملا مردم نقش تعیین‌كننده و حاكمیتی دارند و دولت‌ها كارگزار واقعی مردم شده‌اند و مجبور به پاسخگویی هستند. در واقع حضور نمایندگان واقعی مردم در پارلمان‌ها باعث خلق قوانینی شد كه منشا این قوانین و بسترش، خاستگاه مردم بود نه با اجبار یا تحمیلی از سوی حكومت‌ها. بدیهی بود كه اجرایی‌شدن آنها با هیچ‌گونه مقاومتی از سوی جامعه مواجه نشود. یكی از ملموس‌ترین و گسترده‌ترین آن قوانین كه با زندگی روزمره آحاد جامعه در ارتباط مستقیم است، نظام مالیات این كشورهاست كه با توجه به همان گستردگی جامعه و تنوع فعالیت‌ها با خلق سیستمی قانومند، امكان فرار مالیاتی اقلیت محدود را با كمك مردم به حداقل رسانده‌اند، هزینه بخش عمده‌ای از خدمات اجتماعی شامل رفاه، بهداشت و نظم عمومی جامعه از منابع مالیاتی تامین می‌شود، درست برعكس كشورهای جهان سوم كه مالیات دادن را یك اجبار و زور می‌دانند و فرار مالیاتی را اكثریت مردم یك توفیق در مقابل حكومت .

 

آیا می‌توان گفت آن بخش از قوانین كه به عدالت اجتماعی مربوط می‌شود به خواست مردم و در ازای قوانین مالیاتی بود؟

به هر حال به دنبال وصول مالیات، توقعات جدیدی مثل عدالت اجتماعی مطرح می‌شود و تامین اجتماعی مورد توجه جدی قرار می‌گیرد، آن هم برای جامعه‌ای كه تا قبل از قرن هجدهم، مشكلات رفاهی و بهداشتی آن با جوامع امروزی كشورهای جهان سوم آسیایی و آفریقایی و امریكای مركزی و حوزه دریای كاراییب فرق چندانی نداشت؛ مثل فقر گسترده، سوء‌هاضمه، آب‌های آشامیدنی آلوده، بیماری‌های عفونی ناشی از آلودگی محیط و... نظام مالیاتی توقع مردم را در مسوولیت‌پذیر كردن و پاسخگو حكومت‌ها بالا ‌برد.

به این ترتیب جوامع اروپای غربی و سپس سرتاسر اروپا، امریكای شمالی دموكراتیزه شدند و نظام‌های پارلمانی روز‌به‌روز پیشرفته‌تر و كامل‌تر شدند. تنظیم و تصویب قانون اساسی بسیاری از كشورهای اروپایی در سال‌های ۱۸۲۰ تا ۱۸۷۰ روی داد كه این با توجه به ركود طولانی ۶۰۰ ساله در جوامع اروپایی یك رنسانس بود و نشان‌دهنده رشد فكر و خواست جدید مردم اروپا كه در واقع نقشه راه خود را در ایجاد نظام قانونمند می‌دیدند و در تشكیل دولت‌های منبعث از مردم و پاسخگو به مردم و مردمی كه خودشان را حاكم خود می‌دانند و مسوولیت جامعه را بر دوش خود حس می‌كنند .

شرایط جدید عملا بستر رشد علم و فناوری و صنعتی‌شدن را روز به روز گسترده‌تر كرد و فضای شهرنشینی و نیازهای زندگی شهری طوری شد كه در سال ۱۸۲۰تعداد كارگران كارخانجات ریسندگی در انگلستان بالغ بر یك و نیم میلیون نفر می‌شود. این جامعه با آن جامعه كشاورزی فصلی و نگاه به آسمان و منتظر باران شدن خیلی تفاوت دارد. اینجا با كارگرانی روبه‌رو می‌شوند كه در مقابل كارخانه و سرمایه‌دار است و به دنبال تشكیل اتحادیه‌ها برای ایجاد توازن قدرت می‌رود. به‌طوری‌كه قبل از پایان قرن نوزدهم در اكثر كشورهای صنعتی اروپا اتحادیه‌ها و سندیكاهای كارگری نقش تعیین‌كننده و قابل قبولی پیدا كردند و به‌دنبال این حركت گسترده، چه در سوئد یا در انگلستان می‌بینید كه احزاب كارگری در اوایل قرن بیستم عهده‌دار اداره كشور می‌شوند.

این مساله نشان‌دهنده این است كه جامعه از یك نظام عقب افتاده بر پایه نظام كلیسایی كه از دین با نگاه تحجر به عنوان ابزار قدرت بستری بسته به وجود آورده بود، تبدیل شد به جامعه‌ای باز، روشنگر كه جسارت دانستن پیدا كرده بود. دین هم جایگاه خود را در زندگی مردم حفظ كرد؛ ولی كلیسا جایگاه حكومتی خود را كاملا از دست داد. حتی هنوز هم در انگلستان پادشاه و رییس كلیسای انگلاساكسون یكی است. ملكه الیزابت كماكان رییس كلیسا هم هست. ولی دیگر كلیسا قدرتی نیست كه بتواند امرو نهی كند و خواسته‌های خود را در قالب دین به مردم تحمیل كند و مردم وادار به اجرا شوند. در این شرایط عملا آنچه ما به عنوان مدرن‌شدن و بعد به عنوان تمدن جدید اروپایی می‌شناسیم یك حركت و جنبش و ساختار نهادینه ٢٠٠ ساله است، حركتی كه بیش از دو قرن طول می‌كشد تا سیر تكاملی خود را طی‌كند و بدیهی است كه پایه‌گذارش روشنفكران، اندیشمندان، فلاسفه و دانشمندانی بودند كه واقعا زمینه ساز این حركت‌های بزرگ شدند. چرا كه تفاوت آنها با بقیه مردم در این است كه نگاه‌شان افق‌های دورتر و زمان جلوتری را می‌تواند ببیند و برای آن شرایط راه كار و فكر ارایه كند. فارغ از نتیجه می‌بینیم كه نظریات ماركس و انگلس كه در قبل از ١٨٤٠ نوشته می‌شود بعد از ١٩١٧ در شرق اروپا پیاده می‌شود. پس اینها نشان‌دهنده بسط اندیشه است. نشان می‌دهد آن نگاهی كه آن فیلسوف و دانشمند نسبت به آینده دارد بستری می‌شود برای حركت‌های بیشتر مردم، البته آنها توقع داشتند كه تفكرشان در انگلستان اجرایی می‌شد.

 

دولت مدرن در ایران چه تجربه‌ای را از سر گذرانده است؟

در قرن نوزدهم حكومت قاجار تقریبا با دنیای بیرون قطع رابطه داشت و فضای كشور هم آنقدر بسته بود كه حتی مدارس ابتدایی میرزا حسن رشدیه بارها تخریب و تعطیل شد. این در مقاطعی بود كه در اروپا دانشگاه‌ها به‌صورت گسترده فعال شده بودند. در آن شرایط ایران هنوز از داشتن مدارس ابتدایی محروم بود، بنابراین بدیهی است كه یك فاصله بزرگ و طولانی بین جوامعه توسعه یافته با جامعه ما وجود داشته باشد؛ ضمن اینكه هنوز هم این بستر در جامعه‌ما برای حركت به سوی توسعه همه‌جانبه شكل نگرفته است. روشنفكرانی در حد علی شریعتی هم در زمان خودشان پذیرفته نمی‌شدند و از ناحیه متحجر به طرز وحشتناكی طرد می‌شدند. الان هم آن شرایط به نوعی خودنمایی می‌كند. نویسندگان قرن هجدهم و نوزدهم در اروپا آثاری در ادبیات جهان باقی گذاشتند كه همه ناشی از امكان رشد و جولان اندیشه بود، نقاشی مثل پیكاسو به خاطر عدم دخالت كلیسا ‌توانست فعالیت كند و آثاری در جهان هنر به یادگار بگذارد. در واقع بستر رشد اندیشه، علوم، فنون، صنعت و دانایی در جوامع اروپایی به وجود آمد كه دولت مدرن حاصل آن بود.

 

آیا آن بستر مختص سرزمین غرب بود، یا تجربه‌ای بود كه شرق هم می‌توانست داشته باشد؟

شما درست همین وضع را در ژاپن می‌بینید. رفتن میجی ـ صد و بیست و دومین امپراتور ژاپن (۱۸۵۲ـ ۱۹۱۲)ـ و ناصرالدین شاه به اروپا تقریبا همزمان است. ناصرالدین شاه از اروپا فقط شلیته را به عنوان لباس دربار می‌آورد و میجی راه‌آهن و توجه به علوم جدید را می‌آورد. نوع نگاه و بستری كه به‌وجود می‌آورید تا از آن فضا استفاده كنید، تعیین‌كننده است. ژاپن ١٥٠ سال پیش دقیقا ایران ١٥٠ سال پیش است؛ چه به لحاظ توانایی جامعه و چه حكومت مركزی. ولی می‌بیننیم كه تغییر فضا و نگاه مسوولانه شرایطی را به وجود آورد برای پیشرفت ژاپن كه برای ایران به‌وجود نیاورد. به عكس آن چین. صنعت كشتی‌سازی چین حتی در مقطعی كه كریستف كلمب در قرن پانزدهم میلادی می‌رود قاره امریكا را كشف می‌كند، به مراتب از اسپانیای آن روز جلوتر بوده است. كشتی‌هایی كه در چین می‌ساختند خیلی بزرگ‌تر و پیشرفته‌تر از كشتی‌های اسپانیایی و انگلیسی بوده، ولی حكومت وقت چین خروج از چین و دریای چین را ممنوع كرده بود. یعنی به جای اینكه بگذارد ارتباطات باعث رشد اندیشه و فكر جامعه شود، فضای بسته‌ای به وجود می‌آورد تا در آن به‌خواست خود حكومت كند. در ایران از زمان میرزا محمد‌حسین‌خان سپهسالار بحث دولت مدرن مطرح می‌شود و نخستین دولتی است كه كابینه تشكیل می‌دهد؛ تا قبل از آن فقط رییس‌الوزرا همه‌كاره بوده، هم وزیر بوده و هم نخست‌وزیر و هم رییس نیروهای نظامی (امیر نظام)، ولی دولت او می‌آید و تقسیم كار می‌كند. با این حال این وضع زمان زیادی ادامه پیدا نمی‌كند. همان‌طور كه اشاره شد حتی وقتی ناصرالدین شاه از سفر اروپا برمی‌گردد و در ایروان با رشدیه مواجه می‌شود، می‌فهمد رشدیه بعد از آنكه نتوانست در ایران مدرسه دایر كند در ایروان مدرسه دایر كرده و در واقع متوجه می‌شود كه كسی كه متعلق به آن طرف ارس است در ایروان مدرسه دایر كرده است. او را می‌خواهد و تشویق می‌كند كه برگردد و رشدیه نظراتش را به ناصرالدین شاه می‌گوید كه مرادش از ایجاد مدرسه چه بوده و آنجاست كه ناصرالدین شاه به همراهانش دستور می‌دهد كه او را در تبریز جا بگذارند. این نشان‌دهنده تفاوت نگاه است.

 

اصلا چه چیزی باعث شد كه حكومت به دولت مدرن فكر كند؟

اولا باید ببینیم دولت مدرن آیا در ایران شكل گرفت یا نه. اگر منظورمان از مدرن، مدرنیزه شدن در ظواهر است مثل تغییر لباس، ایجاد راه‌آهن، ساختمان‌های دولتی جدید، شناسنامه و... كه اینها همه، دستوری و كپی‌برداری است. بقیه فعالیت‌ها هم همین طور است. در واقع برای حفظ ظواهر نگاه كردند آن طرف چه دارد تا در حد مقدور كپی كنند. ایجاد علم، دانش و فناوری است كه دانایی و توانایی می‌آورد، ما چه خلق كردیم؟ چقدر به بستر علم و اندیشه‌ورزی توجه و چقدر به دانشمندان، اندیشمندان و روشنفكران فرصت دادیم؟ آیا بستر اندیشه‌ورزی كه از قرن پنجم و ششم هجری در ایران بسته شد و هنوز بسته مانده را قبول داریم كه دوباره به آن فرصت رشد دهیم یا نه؟

فردوسی می‌گوید: «در این خاك زرخیز ایران زمین/ نبودند جز مردمی پاك دین/ همه دین‌شان مردی و داد بود/ وزان كشور آزاد و آباد بود/ چو مهر و وفا بود خود كیششان/ گنه بود آزار كس پیششان/ همه بنده ناب یزدان پاك/ همه دل پر از مهر این آب و خاك/ پدر در پدر آریایی‌نژاد/ ز پشت فریدون نیكو نهاد/ بزرگی به مردی و فرهنگ بود/ گدایی در این بوم و بر ننگ بود/ كجا رفت آن دانش و هوش ما/ كه شد مهر میهن فراموش ما/ كه انداخت آتش در این بوستان/ كزو سوخت جان و دل دوستان/ چه كردیم كین گونه گشتیم خوار/ خرد را فكندیم این سان زكار»

در تاریخ اروپا وقتی خردورزی و رشد اندیشه به وجود آمد حكومت‌ها مجبور شدند پاسخگو باشند و قانونمند عمل كنند و دموكراتیزاسیون رشد پیدا كند. بنابراین مدرنیته و مدرنیزه شدن به موازات هم حركت می‌كند و حقوق انسان‌ها ارزش پیدا می‌كند كه عامل آن خرد و اندیشه است. آدم فرهیخته‌ای مثل فردوسی هزار سال پیش همین بیان را دارد. وقتی در جامعه خرد و خردورزی تعطیل می‌شود، بی‌فرهنگی و ناهنجاری‌های اجتماعی رشد می‌كند.

یك توجه به سونامی چند سال پیش ژاپن، تلفیق مدرنیته و مدرنیزه را روشن‌تر می‌كند. هیچ ساختمانی در اثر زلزله ۹ ریشتری خسارت جدی ندید، همه آنچه اتفاق افتاد ناشی از ورود وحشتناك آب دریا به شهر بود. كارگرانی كه مسوول خنك كردن دستگاه‌های نیروگاه اتمی آسیب دیده بودند، با وجود نشت رادیو‌اكتیو و خطر مرگ دست از كار نكشیدند. هیچ غارت یا دزدی در شهر دیده نشد؛ حتی گاوصندوق‌هایی كه یافته شد جمع‌آوری و به صاحبان آنها یا بازماندگان‌شان تحویل داده شد. همچنین خود‌پردازهای بدون محافظ دست‌نخورده باقی ماند. مردم در همه كارها اولویت را به افراد پیر و ناتوان و بیمار و كودكان دادند و فروشگاه‌های مواد‌غذایی قیمت‌ها را تغییر ندادند. فروشگاهای لوازم خانگی كه باقی مانده بودند، غارت نشدند. در بخش‌های سالم‌تر وقتی كه هنگام بعد از ظهر برق رفت مردم كالاهایی را كه برداشته بودند سر جای شان گذاشتند و فروشگاه را ترك كردند. این همان دانایی است كه خالق سونی، تویوتا، نیسان، پاناسونیك و... می‌شود، این فرهنگ و رفتار متمدنانه و دانایی است كه منجر به توسعه همه‌جانبه و كرامت واقعی انسان‌ها می‌شود. این را می‌توانیم با رویدادهای كشور خودمان حتی در شرایط عادی و ثبات و رفتارهای مسوولان و مردم هموطن خود مقایسه كنیم.

 

پس از نظر شما اندیشه مدرن شدن در ایران وجود داشت؛ اما حكومت‌ها مانع شكوفایی آن شدند؟

در بالا توضیح دادم كه در دوران صفویه و قاجاریه كه در چهار قرن اخیر طولانی‌ترین سلسله‌هایی بودند كه در این سرزمین حاكمیت داشتند چه شرایطی را بر جامعه ایران تحمیل كردند، ضمن اینكه شاید بتوان گفت جریان روشنفكری با تاثیر گرفتن از تغییرات در اروپا در ۱۵۰ سال اخیر نسبت به گذشته فعال‌تر بودند، كسانی مثل میرزا ملكم خان و طالبوف و مستشارالدوله و... عموما سعی می‌كردند كه ضمن تقلید از آنچه در غرب می‌گذشت، توجیهاتی برای آنها از دین بیاورند. مثلا با وجود اینكه قانون اساسی فرانسه در زمانی نوشته می‌شود كه كلیسا هیچ قدرتی در حكومت‌ها نداشت و بحث دین در اروپا فردی و شخصی شده بود و قانون اساسی فرانسه مطلقا ربطی به ساختار كلیسا نداشت، اما در كتاب «یك كلمه»، می‌بینید كه مستشارالدوله همه اینها را با آیات قرآن مجید تطبیق داده و سعی كرده بود كه آن تصویر‌برداری را به نوعی با شرایطی كه برای جامعه سنتی توجیه شود، تطبیق دهد، در حالی كه لزومی نداشته این‌كار را انجام دهند، شاید این ناشی از آن بود كه روشنفكران جرات نداشتند افكار خود را به راحتی به جامعه سنتی ارایه دهند. حتی جرات نداشتند كه از اندیشه خود برای پیشبرد اندیشه عقلانی از دین استفاده كنند.

 

وضع آزادی اندیشه را در ایران چطور ارزیابی می‌كنید؟

در قانون اساسی ‌ایران این مجوز آزادی اندیشه وجود دارد؛ منتها اگر قرار باشد افراد بابت بیان، هزینه سنگین بدهند، در واقع محدودیت وجود دارد. كما‌اینكه وقتی به تاریخ اروپا قبل از قرن ۱۸ میلادی نگاه می‌كنید، بسیاری از روشنفكران و اندیشمندان و دانشمندان و نویسندگان وقتی به خاطر بیان اندیشه، جان‌شان را در خطر می‌دیدند، از نظر خود عدول كرده و توبه می‌كردند.

به همین دلیل است كه صادق هدایت مجبور می‌شود در كتاب «بوف كور» شرایط آن روز ایران را در قالب آن نوشته‌ها به تصویر بكشد. معنی اشعار فردوسی اینقدر واضح است كه همه آن را درك می‌كنند‌. ولی آیا «بوف كور» هدایت را مردم عامی می‌فهمند؟ وقتی كه فضای كشور را اینقدر بسته می‌كنند حتی یك نویسنده مجبور است از ادبیاتی استفاده كند كه كمتر كسی متوجه معانی آن می‌شود و به طریق اولی خواننده متوجه شرایط بد جامعه نمی‌شود. ما در قرن ٢١ زندگی می‌كنیم. هر ایرانی محق است از مزایای قانون مدنی و حقوق مالكیت به‌طور كامل بتواند استفاده كند. این قوانین در ایران چقدر شناخته شده است؟ حقوق مالكیت از حقوق بشر مهم‌تر است و در واقع پایه حقوق بشر حقوق مالكیت است. حقوق مالكیت یعنی هر فردی قادر باشد بر آنچه خلق می‌كند مالكیت داشته باشد و فقط ملك و دارایی غیرمنقول نیست كه سند شش‌دانگ برایش صادر شود. آنچه خلق می‌شود اعم از كار یدی، خدمت، هنر، فكر و دانش تحت مالكیت خالق آن است. در ایران اختیاراتی به عوامل حكومت داده شده است كه اجازه هر رفتاری را به آنها می‌دهد. در حالی كه اگر حقوق مالكیت در كشور به رسمیت شناخته می‌شد امروز در جامعه هیچ‌كسی نگران حفظ حقوقش نمی‌شد و این می‌توانست منشا خلق آثار علمی، هنری و اختراعات مهمی شود، اندیشمندان، هنرمندان صنعتگران و... نگران این نبودند كه حق آنها از بین برود. یا دیگران به‌راحتی تصاحب كنند. شما امروز هر فعالیت جدیدی را در جامعه شروع كنی نگران آن هستی كه فردا هر‌كسی می‌تواند بدون نگرانی از روی آن كپی كند. وقتی دانسته و ندانسته راه تولید فكر و اندیشه و علم و هر دانایی به روش‌های مختلف بسته شود، چطور توقع داریم مدرنیته و رشد انسان‌ها در جامعه اتفاق بیفتد؟ اگر من نتوانم فكر كنم، نتوانم آن‌را بیان كنم و نتوانم ایجاد كنم، چطور خلاقیت در جامعه می‌تواند متجلی شود و چطور خالق اثر صاحب آن باشد؟ این سوال پیش می‌آید كه اصلا چرا باید خلاق باشم؟ آیا به این فكر كردیم كه در كشور فارابی و ابن‌سینا و فردوسی و سعدی و حافظ در سده اخیر، از نیروهای داخل كشور چند نفر عالم و دانشمند نخبه در سطح جهانی دارد؟ در جامعه‌ای كه فردوسی یك هزار سال پیش اشعار فوق را در مورد مردمش گفته، چقدر حاضریم حقوق همدیگر را رعایت كنیم؟ پس مدرنیته این نیست كه چراغ خطر در خیابان‌ها نصب كنیم و ماشین آخرین سیستم سوار شویم. عیب در شرایطی است كه بر آدم‌های جامعه حاكم شده است.

 

دولت مدرن در مشروطه از ناحیه روشنفكران مطرح می‌شود. آیا می‌شود گفت كه در دوران پهلوی این حكومت بود كه خواستار تشكیل دولتی مدرن بود؟

رضا شاه، فارغ از بحث سیاسی از حاكمانی بود كه در ایران وسیع‌ترین مدرنیزاسیون نسبی را پیاده كرد. تغییر لباس، ایجاد شناسنامه، ایجاد راه، راه‌آهن، دانشگاه، قوه قضاییه، نیروهای نظامی مدرن و... تمام اینها آثار دوره ١٦ساله حكومت او است. تقریبا می‌توان گفت رضا شاه پایه گذار ورود ابزارهای مدرن برای زندگی مدرن بود ولی نمی‌توانیم بگوییم رضاشاه كمكی به مدرنیته كرده است. او فقط در دوره حكومتش یك سفر به تركیه كرد و هیچ جای دیگر دنیا را ندید اما در همان یك سفر فهمید ایران خیلی عقب افتاده است. تغییرات زیادی شروع می‌كند كه عمدتا درراستای رشد فكر نیست بلكه آمرانه و از بالا است تا همه جامعه را با یك فشار از بالا عوض كند كه البته نسبتا هم موفق شده بود. اما جامعه را فقط از نظر شكلی و ظاهری مدرن می‌كند و نه محتوایی، به همراه رشد دانایی و توانایی جامعه. رضا شاه سال ۱۳۲۰ از ایران رفت و الان ۱۳۹۴است یعنی ۷۴ سال از رفتن رضا شاه گذشته و هنوز هم جامعه ایران با مدرنیته غریبه است. هنوز هم برای همدیگر هیچ حقوقی در جامعه قایل نیستیم. ما در ایران ابزار مدرنیزه را آوردیم، بدون اینكه اخلاقش از قبل برای ما تبیین شده باشد. به همین دلیل هم می‌بینید كه فاقد جامعه مدرن هستیم، فرق هم نمی‌كند در كدام دولت.

 

خیلی‌ها معتقدند توسعه سخت‌افزاری به دنبال خودش توسعه نرم‌افزاری هم به همراه دارد، نظر شما چیست؟

مثلا آیا داشتن بیش از چهار میلیون اتومبیل در تهران باعث نظم ترافیك شده؟

 

آیا منظور از توسعه سخت‌افزاری همان نظم نیست؟ مثل قوانین و پلیس؟

این عقلانیت است كه نظم را به وجود می‌آورد. رشد عقلانیت از دانایی است و نه از ابزار مكانیكی. عقلانیت جامعه انسانی است كه باید به‌طور كامل رشد كند و حقوق خودش و دیگران را بشناسد. ایجاد اتحادیه‌های كارگری در اواخر قرن هجدهم عقلانیتی است حاصل از نوشته آدم‌هایی كه به آنها این تفكر را منتقل كردند. پس آنچه كه واقعا باعث مدرنیته می‌شود فكر و اندیشه و رشد عقلانی جامعه است و مادامی كه به فكر و اندیشه بها ندهند، به‌جایی نمی‌رسیم.

 

در نتیجه اگر امروز بخواهیم به سمت دولت مدرن برویم چه باید بكنیم؟

رفتن به سمت دولت مدرن ایجاد فضایی است كه اجازه دهند جامعه نگران اندیشیدن و اظهار آن نباشد. نخستین مرحله، اجازه بیان اندیشه است. باید آنقدر شفاف بیان شود تا جامعه براساس دانش و توانایی خود بداند مشكل اصلی چیست و راه‌حل بهینه آن را انتخاب كند. در آن شرایط است كه جامعه به حقوق و آزادی‌های قانونی وقوف پیدا می‌كند، در آن صورت كسی به دلیل داشتن قدرت نمی‌تواند، قانون را به نفع خود تفسیر كند. در بیشتر كشورها وقتی مردم پلیس را می‌بینند احساس امنیت نخستین احساسی است كه بهشان دست می‌دهد. چرا ما در ایران همیشه از پلیس نگران بودیم و هستیم؟ امنیتی كه ما تصور می‌كنیم با امنیتی كه آنها تعریف می‌كنند متفاوت است. جامعه مدرن بودن به معنای لوكس بودن نیست. مدرن بودن یعنی جامعه قانونمداری كه حقوق آحاد جامعه و كرامت انسان حفظ شود. غرب با داشتن دانشمندان و نویسنده‌هایی مثل ماركس و هگل و تولستوی و... و صاحبان دانش و فن مدرنیته را تجربه كرد. ما هم یك زمانی ابوعلی سینا و فارابی و شعرایی مثل حافظ و سعدی و فردوسی داشتیم. اما با توقف اندیشه ورزی در این سرزمین، ادبیات هم تعطیل شد. از قرن ششم و هفتم به بعد اصلا شخصیت‌هایی در حد آنهایی كه بر‌شمردم در ایران پیدا نمی‌كنید.

 

عامل اصلی این تعطیلی چه بود؟

دو عامل دارد. یكی دولت‌های ایلی ترك‌تباری كه تابع خلیفه بغداد بودند و عملا به‌نوعی، عقب گرد داشتیم و بعد هم حمله مغول‌ها به ایران كه كتاب‌سوزان راه انداختند و خراسان بزرگ و نیشابور و ری و تمام شهرها و كتابخانه‌ها را ویران كردند؛ چرا كه خودشان چادرنشین بوده و با مقوله شهرنشینی آشنایی نداشتند. دانشمندان زیادی را از بین بردند. ضمن آنكه بعد از آن هم دیگر حكومت مقتدری به وجود نیامد به جز حكومت صفویه كه با كمال تاسف باید بگوییم آن هم نوعی حكومت افراطی در كج‌روی‌های دین بود و در واقع دین مداری را به معنای واقعی پیاده نكرد و دین شد، ابزاری صرفا برای حكومتداری آنها. البته نه مثل انگیزاسیون اروپا اما ابزار بسیار قوی‌ای شد برای عقب نگه داشتن مردم و مشكلات زیاد برای جامعه كه نتایج آن حركت را تا دوره قاجاریه به‌طور كامل می‌بینید. در زمان قاجاریه خواندن دروسی مثل شیمی و فیزیك نزد برخی تلقی به بی‌دینی و كفرآمیز خوانده می‌شد. نتایج آن تا اوایل قرن بیستم در ایران ادامه پیدا می‌كند و نهایتا بستری كه ناشی از تغییر ساختار اخلاقی، رفتاری مردم شود كه مردم به سمت مدرن شدن و مدرن فكر كردن بروند به وجود نیامد. آنچه در ایران به وجود آمد ناشی از كپی‌برداری مدرنیزم در اروپا بوده است. ما تغییر لباس، ماشین قطار و ابزار تولید را از اروپا آوردیم ولی به اخلاق و قوانین و دانش و دانایی كه باعث خلق آنها شده بود كاملا بی‌توجه بودیم؛ ما دانش رفتاری و بهره‌گیری قانونمند از آنها را نیاموختیم. ما از آنچه در دنیای مدرن مطرح شده بود عكسی بدون محتوا برداشتیم. به همین دلیل هم جامعه ایرانی متحول نشد و مدرنیته در ایران شكل نگرفت.

 

روزنامه اعتماد

 

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

اخبار مرتبط

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: