مبانی نشانه‌شناختی هویت و پایداری ملی در گفت‌وگو با محمود فتوحی

1405/1/29 ۰۹:۳۵

مبانی نشانه‌شناختی هویت و پایداری ملی در گفت‌وگو با محمود فتوحی

چگونه تمدنی كه بارها زیر پای اسبان مهاجم فرسوده شده و مرزهای سیاسی‌اش جابه‌جا گشته، همچنان خود را به عنوان یك «واحد زنده» در حافظه جهان حفظ كرده است؟ پاسخ به این پرسش را باید در بطن «متون» جست.

ایران؛ تنها در تاریخ ایستاده بر داد و خرد

مرضیه نگهبان مروی: چگونه تمدنی كه بارها زیر پای اسبان مهاجم فرسوده شده و مرزهای سیاسی‌اش جابه‌جا گشته، همچنان خود را به عنوان یك «واحد زنده» در حافظه جهان حفظ كرده است؟ پاسخ به این پرسش را باید در بطن «متون» جست. در نگاه دكتر محمود فتوحی، ایران بیش از آنكه یك بوم‌زیست (سرزمین) باشد، یك «زبان‌زیست» است؛ دستگاهی نیرومند برای كدگذاری مشترك تجربه زیستی تمامی اقوام، از كرد و لر تا تُرك و تاجیك. محمود فتوحی رودمعجنی (متولد ۱۳۴۳، رودمعجن)، چهره‌ای تراز اول در عرصه سبك‌شناسی و نظریه ادبی است. او در این گفت‌وگو، از «تنهایی تاریخی ایران» و ضرورت بازسازی پیوند «دولت‌-ملت» سخن می‌گوید و هشدار می‌دهد كه در عصر تكنولوژی، دیگر نمی‌توان تنها با تكیه بر شكوه گذشته، اقوام و نسل‌های جدید را كنار هم نگه داشت، بلكه پایتخت باید «مرجع مدنیت و پیشرفت» باشد تا نیروی گریز از مركز مهار شود.

*******

  ‌شما در آثار خود و به‌ویژه كتاب «چیستی ایران» از یك «ایرانِ فرهنگی» سخن می‌گویید كه بسیار وسیع‌تر از نقشه‌های سیاسی است؛ بفرمایید این «ایده ایران» دقیقا چیست كه حتی در زمان سقوط دولت‌های مقتدر، باز هم در ذهن و جان مردم زنده می‌ماند و مانع از فروپاشی هویت ملی می‌شد؟

پاسخ این پرسش را در كتاب «چیستی ایران» ارائه كرده‌ام، در این كتاب براساس نشانه‌های متمایزساز ایران از ناایران، كوشیده تا در درون یك سپهر فرهنگی - زبانی به بازشناسی و تبیین مفهوم ایران بپردازد. این سپهر فرهنگی كه ایران نام دارد متشكل از شش نظام نشانه‌ای است كه عبارتند از: سرزمین و جغرافیا، زبان، تقویم، آیین‌ها، اسطوره و تاریخ و آیین داد و خرد (سیاست). كتاب تلاش دارد با یك بررسی زبانی فرهنگی، ایده ایران را در گفتمان قدرت و سیاست یعنی دربارهای ایرانی پس از اسلام بازنمایی كند. اگر بپرسید كه چرا این بررسی محدود شده به گفتمان دربار؟ پاسخم این است كه دربارهای ایرانی در 35 سلسله ایرانی یك نهاد ثابت و هم‌شكل بوده و در طول هزار و صد سال بر مدار ایده ایران می‌چرخیده است.  در واقع یگانه نهاد حامی ایده ایران دربار و نهاد حكمرانی بوده است. در كتاب ایده ایران از منظر این نهاد سیاسی بازشناسی شده است. شش نظام نشانه‌ای فوق در گذار پر‌پیچ و خم تاریخ با همگرایی و درهم‌كنشی خود، موجب پایداری مفهوم ایران شده‌اند. وقتی می‌گوییم همگرایی و درهم‌كنشی نشانگان، به این معنی است كه مردمانی از هویت‌های گونه‌گون روی ۱) یك گستره جغرافیایی، ۲) در زبان واحد مشتركی، ۳) با نشان‌گذاری چرخه زمان، ۴) و انجام آیین‌های جمعی، ۵) و روایت قصه‌های معنابخش، ۶) درونِ یك ساختار حكمرانی هم‌زیست هستند. بر سر این نشانه‌ها توافق دارند و به آنها احساس تعلق می‌كنند. این شكل از زیست فرهنگی و سیاسی كه از عصر هخامنشی تا اشكانی و سپس در روزگار ساسانی رواج داشته، پس از اسلام نیز تا امروز استمرار یافته و با گسست‌های ناشی از یورش بیگانه از بیرون، باز دوباره خود را بازیافته و متناسب با شرایط جدید به نوسازی خود پرداخته و حیاتش را تداوم بخشیده است. آنچه حافظه تاریخی فرهنگی ایرانی می‌نامیم همین فضای نشانه‌ای است كه ایران را از ناایران جدا می‌كند.

 ‌تاریخ ما پر از گسست‌های هولناك و اشغال‌های طولانی‌مدت از‌سوی مقدونی‌ها،  مغولان و تیموریان است؛ راز این «سخت‌جانی» و پایداری ایران در چیست و چه عاملی باعث شد ایران به سرنوشت تمدن‌های باستانی كه در تاریخ هضم و محو شدند، دچار نشود؟

پایداری و تداوم تمدن ایران مولود چند چیز است؛ یكی «متنی ‌شدن» مفهوم ایران، دیگر «متن‌دار بودن» ایران، سوم یك دستگاه نشانه‌پرداز انعطاف‌پذیر و گستریده یعنی زبان مشترك، چهارم ساختار حكمرانی. سعی می‌كنم جداگاه هر یك از این عوامل را توضیح بدهم:

الف) متن‌مندی ایران: ایران از دیرباز یك مفهوم متنی‌شده است و پایداری آن به جهت متن‌مندی و تثبیت آن در شبكه‌ای از متنها و نشانه‌هاست. منظور از متنی ‌شدن این است كه هر نشانه ایرانی در درون یك نظام معنایی و یك پیكره نشانه‌ای و در پیوند با دیگر نشانه‌ها معنا پیدا می‌كند مثلا قله دماوند به عنوان نشانه ایرانی كه از دوره رضاشاه تا اكنون عكسش روی اسكناس‌های ایرانی است پیوند شبكه‌ای با خیلی از نظام‌های نشانه ‌ایرانی دارد. دقت كنید به مدخل دماوند در دانشنامه ایرانیكا یا همین ویكی‌پدیا. معانی ثانویه و نمادین آن را در دوران اساطیری، در تاریخ، ادبیات، جغرافیا، فرهنگ و بسیاری متن‌ها می‌بینید. از تورات گرفته تا متون زردشتی و پهلوی و شاهنامه و دیوان‌های شعر فارسی و عربی و به‌ویژه تواریخی همچون طبری همه جا در هیات یك نشانه ایرانی با معنای ثانوی حضور داشته است. همچنین است دیگر نشانه‌ها مانند فرش ایرانی، معماری و موسیقی دیرپای ایرانی و... . خب! فرهنگی كه دارای نشانگانی پایدار با چنین پیوندهای تو در تو و شبكه‌ای باشد همواره در حافظه جمعی زنده و پویاست. نشانه‌ها در ساختارها و پیوندهای متنی همواره، نقش یادآورانه دارند و در شبكه مناسبات متنی پایدار و پویا و معناساز می‌مانند.

ب) متن‌داری: دیگر اینكه فرهنگ ایرانی متن و پیكره معنایی ماندگار زیاد دارد. از قصه و شعر در متون نوشتاری بگیرید تا بناها و آواها و یادمان‌های تاریخی كه هر كدام چونان یك متن پر معنا سرشار از نشانه و مفهوم است و در پیوند با دیگر متون زنده و معناساز عمل می‌كند. متن‌ها فرم‌های نگاهدارنده و ناقل محتوایند. اصلا تمدن‌ها با متن هویت پیدا می‌كنند و به مدد متن استمرار یافته‌اند؛ نقش متن در تكوین و تمدید هویت به حدی است كه نبرد تمدن‌ها را می‌توان نبرد متن‌ها نامید.

ج) زبان گسترده: سومین عامل پایداری ایران، وجود یك زبان است به‌مثابه دستگاه نشانه‌پرداز. زبان یك دستگاه قاعده‌مند نشانه‌ای است كه رمزگذاری و صورت‌بندی ادراكات و تجارب آدمیان را سازمان می‌دهد. پارسی دری توانمندترین و مركزی‌ترین دستگاه نشانه‌پرداز در سپهر نشانه‌ای ایران است كه كار رمزگذاری و رمزگشایی مفاهیم و ادراكات در درون آن انجام گرفته و می‌گیرد. پارسی دری از قرن سوم به ‌تدریج زبان مركز سیاست و ماده ادبیات و فرهنگ و دانش ایرانی شد و تا قرن هشتم چندان بالید و سر برافراشت كه در فلات ایران، نقش یك پایتخت مقتدرِ فرهنگ و ادب و دانش را بازی می‌كرد. این زبان برای رمزگذاری و صورت‌بندی كیفیات و مفاهیم سیاسی، فكری و ادبی از سده دوم تا هشتم هجری ورزیدگی و گُنجایی بالایی به دست آورد. این زبان به قدری كارایی داشت كه گوركانیان هند به مدت ۴۰۰ سال آن را زبان مركزی در امپراتوری هند قرار دادند. شما وقتی فرهنگ هندی قرن ۱۶ تا ۱۹ میلادی را مطالعه می‌كنید از دوران همایون و اكبرشاه تا محمد فرّخ سِیر و نهایتا غلبه انگلیسی‌ها، گویی در بخشی از ایران فرهنگی مشغول مطالعه هستید. فارسی دری در بخشی از دوران امپراتوری عثمانی همچنین نقشی داشت. گنجایی و كارآمدی بالای زبان برای آیین كشورداری، سیاستگذاری و امور دیوانی و مراسلات سیاسی و ادبی سبب می‌شد هر حكومتی كه روی كار می‌آمد ناگزیر از بارگذاری آیین كشورداری روی زبان پارسی بود و این امر سبب تداوم ساختارها و مفاهیم ایرانی در بستر زبان پارسی و نظام قدرت می‌شد.

د) ساختار حكمرانی: آیین كشورداری و دیوانسالاری در ایران پیشینه ۲۵۰۰ ساله داشته است. همین ساختار مبتنی بر آیین داد و خرد و نظام شهریاری بود كه خلافت اسلامی از آن الگوبرداری كرد. تاثیرات ساختار شهریاری ایرانی كه توسط خاندان‌های وزارتی ایرانی ازجمله برمكیان، سهلیان و نوبختیان در خلافت بغداد در قرن سوم رایج شد چنان گسترده بود كه می‌گفتند دولت بنی‌عباس «شكلا عربی الملِك و جوهرا پارسی است!» جاحظ بصری می‌گوید كه در وصف خلافت عباسیان می‌گفتند: «دولهُ بنی العباس أعجمیهٌ خُراسانیهٌ». ایرانی شدن شكل یا جوهر خلافت در واقع همین ساختار حكمرانی و دیوانسالاری بود. اینها بخشی از عواملی است كه باعث بقا و تداوم مفهوم ایران در تاریخ پرفراز و نشیبش بوده است. تمدن‌های دیگر چنین شاكله همبسته‌ای نداشتند.

 ‌بسیاری معتقدند ارتش‌ها از مرزها محافظت می‌كنند، اما گویا در تاریخ ما این «فرهنگ» بوده كه جورِ ارتش‌های شكست‌ خورده را كشیده است؛ چگونه زبان، ادب و آیین‌های ایرانی توانستند نقش یك «دژِ نفوذناپذیر» را بازی كنند و حتی فاتحان بیگانه را در خود هضم و آنها را به مدافعان ایران تبدیل كنند؟

زبان درست است كه مانند دژ عمل محكم كرده اما در واقع، زبان مانند زمین یك مأمن بوده، همچنین یك دستگاه برای كدگذاری تجربه زیستی ایرانیان بوده است. صرف یك حصار نبوده كه مانع ورود دیگری بشود. یك دستگاه نیرومند است كه ادراكات مردمانش را سامان می‌دهد، تجربه نو را كدگذاری می‌كند. زبان فارسی نسبت به دیگر گویش‌ها و زبان‌های كم گویش‌ور سال به سال از گنجایی واژگانی بالاتر و ورزیدگی بیشتری در تركیب‌سازی برخوردار می‌شد. در اثر تولیدات ادبی و سیاسی و فرهنگی، این زبان روز به روز گسترده‌تر و نیرومندتر می‌شد و بستر بارورتری برای راندمان سیاست و فرهنگ و تعامل بین‌الاقوامی بود. می‌توان گفت كه ایده ایران در دو زیستگاه، امكان تحقق و وجود یافته است؛ یكی بوم‌زیست یعنی سرزمین و دیگری زبان‌زیست. بوم‌زیست ایرانی جغرافیای فرارود تا فرات است و زبان‌زیست ایرانی، فضای نشانه‌ای زبان پارسی. دو عنصر زبان و زمین در مفهوم ایران همزاد و متلازم‌اند. میان این دو پیوندی دیرینه برقرار بوده و هر دو از عناصر مرزساز و متمایزكننده ایران از ناایران‌اند.

زبان پارسی دو گونه پیوستار برای پیوند فرد با مفهوم ایران فراهم ساخته است: یكی پیوستار افقی است آنجا كه فرد ایرانی در درون جامعه زبانی با همزبانان همزمان خود پیوند می‌خورد و در یك گستره زبانی-جغرافیایی با تیره‌ها و طوایف و ایلات و اقوام ایرانی ارتباط می‌گیرد؛ دیگری در پیوستار عمودی با گذشته و تاریخ همزبانانش مرتبط می‌شود. یعنی یك نوجوان پارسی‌زبان در پیوستاری افقی می‌تواند با تاجیك و هزاره، كرد و لر، ترك و گیلك و عرب ایرانی هم‌سخن شود و در پیوستار عمودی نیز با تاریخ و گذشته فرهنگی و میراث سلف خود هم‌كلام شود؛ یعنی با بلعمی، رودكی، بیهقی، فردوسی، خیام، خواجه نصیر، مولوی، سعدی، حافظ، صائب، بیدل.

 ‌شما زبان فارسی دری را چیزی فراتر از یك ابزار گفت‌وگو و در واقع یك «ابرسامانه هویتی» می‌دانید؛ بفرمایید چگونه این زبان توانست نقش «سامانه هویت» را بازی كند و حتی در دورانی كه زبان علم «عربی» و زبان قدرت «تركی» بود، باز هم خانه امن و مایه وحدت تمام ایرانیان باقی بماند؟

البته اسناد تاریخی نشان نمی‌دهد كه زبان تركی، در ایران زبان قدرت باشد؛ اگر منظورتان زبان مادری و خانوادگی سلاطین غزنوی و سلجوقی و ایلخانی و صفوی است درست است، اما اسناد سیاستگذاری و كشورداری غالبا به فارسی دری است. فارسی دری زبان رسمی و زبان ارتباط دربار با مردم بود. این زبان در زیست درازآهنگ خود چهار نقش اساسی برای حیات فرهنگی و سیاسی ایرانیان برعهده داشته است. نخست بستر تعامل اجتماعی و پیوندگاه جمعیت‌های متكثر بود و نقش یك رسانه میانجی را در میان تیره‌های گوناگون ایرانی ایفا می‌كرد. نقش دیگرش بسترسازی برای حكمرانی بود؛ با ورود به دیوان پادشاهی، نقش دیوانی و سیاستگذاری ایرانشهری را نیز برعهده گرفت. ازسوی دیگر با غلبه خلاقیت فكری و ادبی و ظهور ابرمتن‌های میهنی كه محبوب و دلخواه ایرانیان بود، بستر شكل‌گیری هویت فرهنگی و پناهگاه میهنی شد و درنهایت در مقام سامانه هویت‌بخش، احساس تعلق ایرانیان را به خود برمی‌انگیخت.

 ‌ایران در منطقه خود همواره با نوعی «تنهایی تاریخی» روبه‌رو بوده است؛ این متمایز بودن و همسو نبودن كامل با همسایگان، چقدر در تقویت اراده ملی ما برای بقا نقش داشته و ازسوی دیگر، این انزوای فرهنگی چقدر ما را در برابر تلاطم‌های جهانی آسیب‌پذیر كرده است؟

البته این تنهایی تاریخی و همسایه‌هراسی صرفا برای ایران نیست. امری نادر و غیرطبیعی نیست. به‌ طور سنتی جنگ‌ها غالبا میان دو كشور هم‌مرز و همسایه رخ می‌دهد. خب! مسلم است كه ناهمسویی و دشمنی با همسایه پرمخاطره باشد. خیلی از همسایه‌های ما پاره‌ای از تن ایران بزرگ بوده و همچنان در درون سپهر فرهنگی ایران هستند. مرزهای فرهنگی آنها با ایران بسیار كمرنگ است. متاسفانه دمیدن در همین ناهمسویی‌ها بوده كه ما از هم فاصله گرفته‌ایم. انزوای فرهنگی ایران و شكاف‌هایش با همسایگان از دوره صفویه با نزاع‌های مذهبی و فرقه‌ای آغاز شد؛ جنگ‌های مذهبی بخش‌های وسیعی از خراسان بزرگ را از ایران جدا كرد. بعدها در عصر قاجار، مغرب‌زمینیان پروژه استعماری خود را برای تكه‌تكه كردن خاورمیانه كلید زدند. ظهور شوروی بزرگ هم به شكلی دیگر ایران را پاره‌پاره كرد. دمیدن در آتش جدایی و دشمنی با همسایگان در زمان معاصر، حركت به سوی تامین منافع دیگرانی است كه خیلی از این منطقه دورند اما در پی منافع ملی خویش در اینجایند.

 ‌ایران همواره رنگین‌كمانی از اقوام و زبان‌های مختلف بوده است؛ چه «معنای مشترك» و پیونددهنده‌ای میان این تنوع وجود داشته كه به‌رغم تفاوت‌های زبانی و مذهبی، همه خود را ذیل نام بزرگ «ایران» تعریف كرده‌اند و چه چیزی در طول سده‌ها مانع از آن شده كه این تنوع به تجزیه و جدایی بینجامد؟

آنچه در باب توافق همگانی اقوام بر سر نشانگان ایران عرض كردم در واقع همین بود كه آنها خود را بخشی از یك سپهر بزرگ فرهنگی و هویتی می‌دانستند. مساله این بود كه وقتی یك اقلیت خود را متعلق به یك كشور پهناور و قدرتمند ببیند، این احساس تعلق برای آن اقلیت، امنیت و هویت بزرگ‌تری همراه با رفاه نسبی فراهم می‌كند. سرزمین، منبع روزی و ثروت است و جمعیت بسیار، تولیدكننده و سازنده آذوقه و لشكر بسیار. گسترانیدن مرزها و گشودن سرزمین‌های جدید، بر قدرت و شوكت حكمر‌انی می‌افزاید و خود به ‌خود موجب افزایش قدرت فرمانروا و ثروت و امنیت برای مردم می‌شود. گسترش سرزمین علاوه‌ بر ایجاد ثروت و قدرت، در تامین امنیت اهالی كشور بسیار موثر بود. وجود یك فرمانروای قدرتمند، مانع دست‌درازی راهزنان و حكومت‌های محلی به طوایف و قبایل می‌شد. مرزهای دور و امن و قدرت و ثروت حاكمیت، تهدیدهای دشمن خارجی را نیز دور می‌كرد. مانع تعدی بیگانگان به اقتصاد و امنیت می‌شد و ارزش‌ها و آیین‌ها را پایدار می‌ساخت و از تغییرات ناشی از سلطه بیگانه جلو‌گیری می‎كرد. از این ‌رو برخورداری از امنیت، آرامش و رفاه در سایه وجود دولتی قدرتمند یك آرمان همیشگی‌ برای همه ایرانیان بود. به این دلیل اقوام و تیره‌ها و طوایف خود را در ذیل یك مفهوم بزرگ و امن تعریف می‌كردند. مشتركات بین‌الاقوامی را گرامی می‌داشتند تا زنجیره پیوندها استوارتر شود. در واقع ایران یك مفهوم فراقومی و به زبان امروز فدراتیو بود.

 ‌در سنت فكری ما، پایداری ایران همیشه مشروط به دو اصل «داد و خرد» (عدالت و عقلانیت) بوده است؛ آیا می‌توان گفت كه رمز پیشگیری از فروپاشی ایران در طول تاریخ، همین قرارداد اخلاقی نانوشته میان مردم و قدرت بوده و آیا امروز هم كلید ماندگاری ما در بازگشت به همین مفاهیم است؟

مفهوم داد و خرد در فرهنگ سیاسی ایرانی دو همزادند؛ خرد سنجه شناخت و ارزیابی داد است. شهریار كه در مركز نظم اجتماعی و حكمرانی قرار دارد، به‌پا دارنده آیین داد (عدالت) است؛ او با خرد سیاسی ایرانی كه در نهاد وزارت متبلور می‌شود، معیار شناخت داد و هدایتگر به جانب دادگری است. این قانون چندان نانوشته هم نبوده است. اساسا داد (یا دات در اوستایی) به معنی قانون است و دو قانون است: یكی الهی و دیگری قانون شاهی. آیین داد و دادگری از آموزه‌های دینی در اوستا در خداینامه‌ها و سیاستنامه‌ها و چكامه‌های ستایشی دوران مشروطه در شمار بنیادی‌ترین كاركردهای فرمانروایی در اندیشه سیاسی ایرانی بوده و همواره با اصطلاحات «داد، دادگری و دادگستری، عدل، معدلت، انصاف و نصفت» به شهریاران یادآوری می‌شده است. در واقع قدرت مركزی در ایران، همواره مشروعیت خود را از برقراری دو مفهوم داد و خرد می‌گرفت. ترك داد و عدالت منجر به اسقاط فره شهریاری از پادشاه می‌شد. شهریار به‌مثابه «واسطه العقد مُلك» فقط كارگزار سیاسی نبود بلكه نشانه‌ای مركزی بود كه مفاهیمی چون داد و خرد، نظم، امنیت و آبادانی مدنی در نسبت با او معنا می‌یافت. تا امروز هنوز دو مطالبه بزرگ از حاكمیت‌ها همچنان دادگری است و بر مسیر خرد رفتن و مشاورت با خردمندان. شعارها و وعده‌های مبتنی بر عدالت و شایسته‌سالاری و اجرای قانون، همان آرمان برقراری آیین داد و خرد است.

 ‌شما در تحلیل‌های خود به «طرحواره سرزمینی» ایران اشاره كرده‌اید كه از جیحون تا فرات گسترده بود؛ وقتی واقعیت سیاسی با این جغرافیای آرمانی فاصله می‌گرفت، نخبگان و مردم چگونه با این «فقدان» كنار می‌آمدند و این «وطن خیالی» چطور مانع از كوچك ‌شدن روح ملی ما می‌شد؟

طرحواره جیحون تا فرات، در تخیل سیاسی و فرهنگی ایرانیان همواره به‌مثابه «ایران پهناور آرمانی» حضور داشت. این گستره جغرافیایی را ارزش‌ها و معناهای مشترك در قالب نظام‌های نشانه‌ای واحد به هم پیوند می‌داد. مثلا تقویم خورشیدی یا زبان مشترك میانجی، اساطیر و قصه‌های مشترك، آیین شهریاری و كشورداری ساكنان میان دو رود جیحون تا فرات را به وحدت می‌رساند. البته كه ایده ایران پهناور، یك میهن خیالی نبود، بلكه در ۱۱ برهه تاریخی تمام این سرزمین جیحون تا فرات زیر فرمان یك دولت و یك قلم اداره می‌شده یا به تعبیر دیوانسالاران تمام این سرزمین «یك قلمه» بوده. یعنی ایران جیحون تا فرات در واقعیت سیاسی هم محقق می‌شده است. تعلق مردمانی متنوع به یك سپهر فرهنگی واحد كه امكان ارتباط با یك زبان واحد برایشان فراهم بود كار حكمرانی را خیلی آسان می‌كرد. هنوز هم این همگرایی در این گستره جیجون تا فرات مشهود است در نوروز، بر سر شاهنامه، بر سر تاریخ و اسطوره.

 ‌در دهه‌های اخیر، بحث‌های پیرامون خطر واگرایی و تجزیه ایران بارها مطرح شده است؛ با نگاه به حافظه تاریخی ایران، فكر می‌كنید چه «نیروهای گریز از مركزی» امروز فعال شده‌اند و در مقابل، چه «نیروهای پیوند دهنده‌ای» در عمق فرهنگ ما وجود دارد كه همچنان جلوی گسست تمامیت ارضی را می‌گیرد؟

از مهم‌ترین نیروهای پیوند دهنده، فرهنگ است، گذشته مشترك، زبان رسمی مشترك، نمادهای بزرگ ایرانی، ناخودآگاه تاریخی ملی كه همواره سبب ایجاد وحدت در كثرت ایرانی بوده است. اینها هنوز سرمایه‌های موثری هستند برای همگرایی ایرانیان. اما نیروهای واگراینده كم نیستند. هرچه زندگی تكنولوژیك، سرعت و گسترش بیشتری می‌یابد فرد را بیشتر در فضای فردیت خود غوطه‌ور می‌كند؛ او از جامعه می‌گسلد و در فضای جهانی‌تری می‌اندیشد و عمل می‌كند. در نتیجه همگرایی اجتماعی كاسته می‌شود. در این وضعیت آنچه گرایش فرد به مركز را زیاد می‌كند وجود یك مركز پیشرو، قدرتمند، ثروتمند و مرجع است. اگر تهران مرجع پیشرفت، مدنیت، فرهنگ و فرآوری تمدنی باشد قطعا مركز تعلق احساس و عواطف فرد فرد ایرانیان و همه اقوام و طوایف كشور خواهد بود و عكس این هم صادق است. فرهنگ به‌ویژه عناصر تاریخی آن تنها عوامل پیوند دهنده ملی نیستند، بلكه می‌توان دید كه در برابر سبك زندگی بی‌مرز در عصر ارتباطات خدشه‌پذیر هم هستند. دیگر اینكه حیرت و دلدادگی نسل‌های امروز معطوف به فناوری است؛ جوان و نوجوان امروزی آرمان‌ها را در آینده می‌جوید و كمتر مسحور شكوه و اصالت گذشته می‌شود. افتخارات ملی امروز با شاخص‌های توسعه، علم و فناوری نمود می‌یابد.

عامل دیگری كه می‌تواند «مای ایرانی» را به خودآگاهی و انسجام برساند و در برابر «دیگری» به یك خودشناسی برساند، توریسم و تعاملات جهانی است. ملت‌ها می‌كوشند خود را با ممیزه‌ها و نمادهای ویژه‌شان در چشم گردشگران خارجی برجسته كنند. صنعت توریسم تنها سود اقتصادی ندارد؛ فواید فرهنگی و هویتی آن اگر از فواید اقتصادی بیشتر نباشد، كمتر نیست. صنعت گردشگری، پیش از هر چیز اهالی یك جامعه را به بازشناخت اصالت و دارایی خودش فرا می‌خواند، داشته‌هایش را بازآوری می‌كند تا بتواند خود را در چشم دیگری متفاوت بنمایاند. در مرحله دوم به بازسازی و احیای سرمایه‌های فرهنگی و هویتی خود می‌پردازد. غفلت از توریسم و بستن راه‌های ارتباط با جهان، خودش عامل مهمی در تضعیف حس تعلق و ایجاد نیروی گریز از مركز است. یكی دیگر از عوامل فروپاشنده درونی، ایجاد تمایزهای خودی، غیرخودی  است. این امر به انشقاق ملی می‌انجامد.

 ‌در گذشته، رسانه‌هایی مثل «شعر كلاسیك» و «اسطوره» وظیفه بازتولید هویت ملی را برعهده داشتند؛ امروز كه آن ابزارهای سنتی ضعیف شده‌اند، چه چیزی می‌تواند جایگزین شود تا نسل جدید در برابر هجمه فرهنگ جهانی، همچنان خود را پاره‌ای از تنِ ایران بداند و به این هویت افتخار كند؟

محتوای شعر كلاسیك و اسطوره هنوز از ارزش نیفتاده است. امروز نسل‌های جدید ابزارها و فناوری‌های قدرتمندی برای بازپروری درونمایه ادبیات و هنر كهن دارند. نهاد مدعی و مدافع سنت در ایران امروز با روش‌های گزینشی نسل جدید را  از سنت گریزانده است. نظام آموزشی، بُرش محدود از تاریخ و اسطوره و سنت ایرانی به جوانان ارائه كرده آن هم با روش‌های نخ‌نما   و غیرخلاق. نتیجه‌اش شده گریز از سنت و فرهنگ خودی.

امروز هر جوان استطاعت داشتن یك استودیوی صوتی تصویری دارد، با تجهیزات رایانه‎ای شخصی خود امكان انتشار فرآورده هنری و ذوقی خود را در سطح میلیونی دارد. اتفاقا با هوشمندی هم كار می‌كند. می‌بینیم موسیقی محلی و ترانه‌های قومی به همت همین جوانان در فضای مجازی به صدای ملی و نمادهای ایرانی بدل می‌شوند. آیین‌ها، جشن‌ها، سوگ‌های ایرانی را به شیوه‌های جذاب پیش چشم ایرانیان و جهانیان می‌گذارند. وقتی یك قصه، یك ترانه، یك رسم، یك شعر، یك نمایشنامه، یك لباس ایرانی وایرال (فرارسان) می‌شود آن پدیده از حاشیه فرهنگ به مركز فراخوانده شده است و به نشانه مورد وفاق و اصیل ایرانی بدل شده و گاه از مرزهای فرهنگ هم فراتر رفته است. پس شرایط و امكانات كاملا فراهم است. باید فضای فرهنگی جامعه باز و آزاد باشد. متاسفانه مسوولانی  كه  باید حامی این كنش‌های فرهنگی و ملی باشند نگاه منع و بازدارنگی داشته اند.

 ‌به عنوان سوال پایانی، با توجه به اضطراب امروزِ جامعه نسبت به آینده و تمامیت ارضی كشور، چه مولفه‌هایی در فرهنگ ایرانی هنوز زنده است كه به ما اطمینان می‌دهد ایران از این گردنه تاریخی نیز عبور خواهد كرد و برای بازسازی آن «سپهر نشانه‌ای» كه مانع از هرگونه تجزیه است، باید از كجا شروع كنیم؟

اگر به سنت مرسوم با نگاه تاریخی بنگریم پاسخ این است كه بند و بست فرهنگ و هویت در ایران قوی است و همچنان‌كه از همه گردنه‌ها و گریوه‌ها بیرون آمده‌ایم به یاری خدا و همت مردم پاك‌نهاد این مرحله را هم خواهیم گذراند. مولفه‌های فرهنگی زنده برای پایداری ایران منسجم هنوز پابرجا و موثر است، اما نقش نخبگان و به‌ویژه سیاستمداران مهم‌تر است.

منبع: روزنامه اعتماد

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

اخبار مرتبط

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: