1405/1/15 ۱۱:۲۷
نوروز راز بقای ماست؛ یادگار روزی که جمشید با تدبیر خود، حیات را از چنگ یخبندانی سهمگین نجات داد. امروز در آغاز سال ۱۴۰۵، بیایید قصه خروج انسان از دژ باستانی و طلوع دوباره آفتاب را بخوانیم.
روایت تولد دوباره زمین در قلب شاهنامه
نوروز ۱۴۰۵ از راه رسید؛ سالی که با خود بوی تغییر و تداوم میآورد. اما بیایید لحظهای از هیاهو فاصله بگیریم و به معنای عمیقِ واژه «نوروز» بیندیشیم. چرا «روزِ نو»؟ مگر پیش از آن، روزها کهنه شده بودند؟ پاسخ در لایههای پنهان تاریخ اساطیری ماست. نوروز، جشن «پایانِ رنج» است؛ رنجی که تمدن ایرانی را در دوران جمشیدِ پیشدادی تا لبهی پرتگاه برد. امروز که خورشیدِ نخستین روزِ سال بر ایران میتابد، همان آفتابی است که روزگاری از میان ابرهای سیاه ستارههای دنبالهدار و برفهای مرگبار، راه خود را باز کرد تا به جمشید و یارانش مژده دهد که: «باقی ماندهاید».
راز واژه «رنج» در کلام پیر توس
حکیم ابوالقاسم فردوسی، وقتی به چگونگی برپایی نخستین نوروز میرسد، با ظرافتی خیرهکننده میسراید:
«سر سال نو هرمز فرودین / برآسوده از رنج روی زمین» بسیاری از ما از کنار واژه «رنج» به سادگی عبور میکنیم، اما پژوهشگران تاریخ باستان، معتقدند این رنج، یک ملال ساده نبوده است. این واژه به یک فاجعه اقلیمی عظیم اشاره دارد. در زمان جمشید، چه رنج بزرگی تنها را فراگرفته بود که پایان آن مستلزم جشنی جهانی شد؟ برای یافتن پاسخ، باید به سراغ «موشپری» و یخبندان بزرگی برویم که ستارهشناسان امروز نیز وقوع آن را در حدود هشت هزار سال پیش تأیید میکنند.
شبی که «موشپریِ دُمدار» آسمان را بلعید
متون کهن پهلوی روایت میکنند که در یک ماه فروردین، درست وقتی روز و شب برابر بود، پتیارهای به زمین تاخت. ستارهای دنبالهدار (که در اساطیر با نام «موشپری» شناخته میشود) در آسمان پدیدار شد و با خود تیرگی، شوریِ آبها و هجوم جانوران موذی را آورد. اما هولناکترین بخش این حمله، بیدار شدن دیوی به نام «مَرکوش» بود؛ دیوِ سرمای سخت.
اهورامزدا به جمشید، آن پادشاه نیکوروی، هشدار داد: «ای جم! زمستانهای بد و مرگآور در راه است. برفی سنگین خواهد بارید که حتی بلندترین گریوهها را زیر خود مدفون خواهد کرد.» این لرزهای بود بر پیکر تمدن؛ هشداری برای نخستین انقراض بزرگ.
«وَرِ جمکرد»؛ آرشی برای حفظ بذر حیات
فرمان ایزدی به جمشید، ساختن یک «وَر» یا باروی بزرگ بود. این دژ که در واقع یک «زیستکره» محافظتشده در دل زمین یا غارهای عظیم بود، میبایست تخمه بهترینها را در خود جای میداد. جمشید مأمور شد:
۱. از هر جاندار، جفتهای سالم و بیعیب را برگزیند.
۲. تخم بلندترین و خوشبوترین گیاهان را جمعآوری کند.
۳. انسانهایی را که نه کوژپشت بودند، نه بددندان و نه دارای نشان اهریمنی، به این دژ هدایت کند.
اینجا سخن از یک «انتخابِ ژنتیکی» هوشمندانه برای بقای نژاد برتر و سالم است. جمشید با کفِ پای خود زمین را مالید و از گل، بارویی ساخت که هر چهار سوی آن به اندازه یک میدان اسبدوانی (اسپریس) بود. او در این دژ، نُه کوی در بالا، شش کوی در میان و سه کوی در پایین بنا کرد تا هزاران جفت از زیباترین و نیکوترین مردمان و جانوران را اسکان دهد.
مهندسی نور در تاریکی یخبندان
یکی از شگفتانگیزترین بخشهای این روایت، پرسش جمشید از اهورامزدا دربارهی «نور» است. در دژی که سقف آن برای جلوگیری از نفوذ سرمای سهمگین بسته شده، روشنی از کجا میآید؟ اهورامزدا پاسخ میدهد: «روشنیهای خودآفریده و ساختگی». این اشاره به دانش پیشرفته ایرانیان باستان در مدیریت منابع انرژی و نور در دوران بحران دارد. در آن دژ، سالی یکبار خورشید پدیدار میگشت و مردم در رفاهی رویایی زندگی میکردند، در حالی که بیرون از بارو، دیوِ «مَرکوش» تمام حیات را زیر خروارها برف دفن کرده بود.
رستاخیز نوروز؛ خروج از پیله سنگی
سه سال (یا سه زمستان طولانی) گذشت. سرانجام دیوِ سرما مُرد و ستاره دنبالهدار دور شد. خورشید بار دیگر بر ایرانویج تابید. مردمی که در «وَرِ جمکرد» پناه گرفته بودند، درِ دژ را گشودند و به دنیای بیرون آمدند. آنچه دیدند، زمینی بود که از رنج جسته و دوباره سبز شده بود.
این لحظهی خروج، درست در روز «هرمزد» از ماه فروردین بود. مردم این نوزایی، این نجات از مرگ حتمی و این آغازِ دوباره را «نوروز» نامیدند. فردوسی میگوید در این روز، جمشید بر تخت نشست و بزرگان با می و رود و رامشگران، جشنی فرخ برپا کردند که تا به امروز، یعنی فروردین ۱۴۰۵، همچنان تپنده و زنده باقی مانده است.
از «کشتی نوح» تا «وَرِ جمکرد»؛ تفاوت در نگاه ایرانی
در حالی که در فرهنگ سامی، سخن از «توفانِ آب» و کشتی نوح است، در فرهنگ ایرانی، سخن از «توفانِ برف» و دژِ زمینی (وَر) است. ایرانیان باستان به جای سپردن خود به دست امواج، به دلِ زمین پناه بردند و تمدنی را در زیر خاک حفظ کردند تا در بهار مقدر، دوباره آن را بر روی زمین بنا کنند. این تفاوت نشاندهندهی پیوند عمیق هویت ایرانی با خاک و زایش دوباره از بطن مام وطن است.
نوروز ۱۴۰۵؛ پیامی برای فردا
امروز که ما سبزه بر سر سفره میگذاریم، در واقع نمادی از آن بذر گیاهی را گرامی میداریم که جمشید در «وَر» از گزند یخبندان حفظ کرد. هر هفتسین ما، یک کد باستانی برای یادآوری بقاست.
در آغاز سال ۱۴۰۵، پیام نوروز برای ما روشن است: هر چقدر زمستانِ «مَرکوش» سخت باشد و هر چقدر «موشپریها» آسمان را تیره کنند، باز هم تدبیرِ جمشیدی و اتحادِ مردمان در «باروی آگاهی»، میتواند حیات را نجات دهد. نوروز، جشن پایان رنج و آغاز «روشناییهای ساختگی و خودآفریده» است.
منبع: ایبنا
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید