1393/9/8 ۰۹:۲۲
محمد جواد غلامرضا كاشی در نشست گفتمان، تاریخ و ذهنیت ارزشگذار ما دست كم سه رهیافت برای مقوله نظریه و تحلیل گفتمان فرض كنیم و تنها یك رهیافت همین انگارهیی است كه به نوعی خلأ اجتماعی و بیبنیادانگاری امور و چیزها را صرفا در یك سری وانماییهایی واژگان خلاصه كردن میانجامد و گویی در آن همهچیز بازی چند معنا و واژه بدون نسبت با جهان اجتماعی و فضای حیات جمعی است.
محمد جواد غلامرضا كاشی در نشست گفتمان، تاریخ و ذهنیت ارزشگذار
ما دست كم سه رهیافت برای مقوله نظریه و تحلیل گفتمان فرض كنیم و تنها یك رهیافت همین انگارهیی است كه به نوعی خلأ اجتماعی و بیبنیادانگاری امور و چیزها را صرفا در یك سری وانماییهایی واژگان خلاصه كردن میانجامد و گویی در آن همهچیز بازی چند معنا و واژه بدون نسبت با جهان اجتماعی و فضای حیات جمعی است. اما دو رهیافت دیگر هم هست كه تحت آنها میشود دید كه در حیطه نظریه گفتمان در هدفگذاری پژوهشهای تحلیل گفتمان، همچنان میتوان به سوژه تغییر و ارزشگذار و هنجارمند كه قادر است از وضع موجود فاصله بگیرد و چیزی را عرضه بكند، نه اینكه فقط به نحو طنزآمیز چیزها را بیبنیاد جلوه دهد، قایل بود. درست مقوله تاریخ است كه این امكان را برای نظریه گفتمان فراهم میكند كه احیای سوژه ارزشگذار را ممكن كند. البته این سه رهیافت در كنار یكدیگر در ادبیات گفتمان حضور دارند، اما بسته به اینكه تاكید بر كدام یك باشد، رویكرد به مقوله گفتمان جدیتر است.
محسن آزموده / تعبیر رایج گفتمان واژه پیشنهادی داریوش آشوری برای مفهوم لاتین discourse است كه در میانه دهه هفتاد خورشیدی با ترجمهها و تالیفهایی كه محققان و مترجمان ایرانی از متون عمدتا معاصر فرانسوی در حوزههای علوم انسانی صورت دادند، به نحو وسیع در فضای علوم انسانی ایران رایج شد، پیش از آن معادلهای دیگری چون سخن (بابك احمدی) و گفتار (باقر پرهام) پیشنهاد شد كه البته هیچ یك اقبال اصطلاح «گفتمان» را نیافت، مفهومی كه امروز به شكل گسترده از سوی سیاستمداران و حتی غیرمتخصصان نیز به كار میرود. عمده كاربردها از این مفهوم البته با تاكید بر جایگاهی صورت میگرفت كه در آثار میشل فوكو (١٩٢٦-١٩٨٤) فیلسوف فرانسوی یافته بود. به عبارت دیگر با ترجمه برخی آثار فوكو و نگارش و ترجمه چند كتاب درباره او شمار زیادی از محققان با ادعای تاسی از روش فوكو مدعی تحلیل گفتمان شدند و با این روش به تحلیل تاریخی، سیاسی و اجتماعی روی آوردند. دو كتاب «قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام» (داود فیرحی) و «روشنفكران ایرانی و غرب» (مهرزاد بروجردی) تنها دو نمونه نسبتا موفق از شمار فراوان این آثار هستند. محمد جواد غلامرضا كاشی، پژوهشگر و استاد علم سیاست دانشگاه علامه طباطبایی یكی از چهرههایی است كه در این سالها همواره با توجه به نظریههای جدید، از آنها برای تحلیل تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران بهره گرفته است و برای نمونه در كتاب «نظم و روند تحول گفتار دموكراسی در ایران» (تهران، ١٣٨٥) از روش تحلیل گفتمان سود جسته است. او روز سهشنبه ٤ آذرماه در موسسه فرهنگی روایت به بحث از روش تحلیل گفتمان پرداخت و با برجسته ساختن سه روایت از آن، نشان داد كه در ایران عمدتا نگرش اول كه مبتنی بر گفتمان به مثابه بازنمایی است، حاكم بوده است، حال آنكه لازم است كه با توجه به تتبعات جدید پژوهشگران، رویكردهای متاخر را كه در آنها بر عنصر تاریخ تاكید میشود و نقش سوژه و عاملیت آن برجسته میشود، نیز در نظر گرفت. در ادامه روایتی از سخنرانی ایشان را میخوانیم:
بحث حاضر ناظر به تحولاتی است كه در حوزه تئوری گفتمان رخ داده است و به تبع این تحولات مفهوم تاریخ موضوعیت پیدا كرده است. منظور دو سنت (Critical Discourse Analysis )یعنی تحلیل انتقادی گفتمان و (Historical Discourse Analysis) یعنی تحلیل تاریخی گفتمان است و به این میپردازم كه ما چگونه از اولی به دومی منتقل شدهایم و این انتقال چه پیامدهایی داشته است.
مقوله گفتمان و مباحث و نظریههای مربوط به آن علی الاصول در سنت چپ مطرح شده است. در چپ ارتدوكس بنا بر این بوده كه نسبت به مناسبات مستقر و ساختارهای سلطه و مناسبات جامعه سرمایهداری خردی انتقادی سازماندهی شود. البته هدف از این خرد انتقادی دگرگون كردن این مناسبات و حاكم كردن مناسبات مطلوب و ارزشهایی بوده كه سنت چپ آنها را محترم میشمرده است. از ارزشهای مطلوب جامعه ایدهآل نظیر آزادی تا ارزشهای دیگری كه سنت چپ به آنها متكی بود، مفاهیمی بودند كه برای سنت چپ مهم بودند و نهایتا هدف این بود كه نوعی سازماندهی سیاسی و انرژی برای تغییر مناسبات را صورتبندی كند. اما بالاخره با تحولات قرن بیستم، سنت چپ از آن شكل ارتدوكسی كه میخواست نیروی كف خیابانی بسیج كند و منازعه گرم فیزیكی در صحنه سیاسی را سامان دهد و نهایتا با انقلاب نظامهای سیاسی را در جهت تحقق آرمان سوسیالیستیاش پیش ببرد، به تدریج تخفیف پیدا كرد. نهایتا چپها پرسیدند كه چرا نظام سرمایه داری بازتولید میشود و چرا پیشبینیهای ما در مورد اینكه تحولات نیروهای مادی و شیوههای تولیدی و مناسبات شان لاجرم به تحول مطلوب ما نمیانجامد؟ ایشان در نتیجه این پرسش به فرهنگ و ادبیات و زبان رسیدند. اینها مفاهیمی بودند كه در تلقی جنبش چپ، نظام سرمایهداری در آنها خود را بازتولید میكند. بنابراین نقد ادبی و نقد ایدئولوژی و نقد صورتها و ساختارهای زبانی در ادبیات چپ اهمیت پیدا كرد.
نهایتا فرض بر این بود كه صوری از دانایی و ساختارهای زبانی وجود دارند كه جامعه سرمایه داری و مناسبات سلطه در جامعه سرمایه داری را طبیعی و در نتیجه امكان نقد و ارزشگذاری نسبت به آنها را ممتنع میكنند. سخن از ابتدا احیای سوژهیی بود كه میتواند داوری و ارزشگذاری كند. فرض بر این بود كه مناسبات سرمایه داری و تولید و مصرف و... قدرت این ارزشگذاری را از سوژه مدرن گرفته است. مثلا فرانكفورتیها بحث انسان تكساحتی را مطرح میكردند، بحث شان بر همین مفروض استوار بود كه انسان دو ساحت انسان منتشر و خرد منفصل دارد كه میتواند این مناسبات را مورد داوری قرار دهد و از آنها گذر كند و چشمانداز دیگری ترسیم كند و راه رهایی و گریز متصور شود.
اما این ادبیات گفتمان كه بیشتر با مباحث پستمدرنها و فوكو و دیگران وارد ایران شد و به سرعت درفضاهای روشنفكری و آكادمیك گسترش پیدا كرد، از این فرض اولیه فاصله گرفت. الان اگر اكثر پژوهشهای تحلیل گفتمانی را كه از قضا با آنها سركار داریم، در نظر بگیرید، خواهید دید كه عموما تحلیل گفتمان تبدیل به تحلیل انتقادی تبلیغات سیاسی شده است. اما از این هم فراتر رفته است، یعنی به تدریج ذهنیتی شكل گرفته است كه گویی سیاست چیزی جز تبلیغات نیست! یعنی سیاست و امر سیاسی صورتبندیهای تبلیغاتی است. در حالی كه سیاست چه در سنت پیشینی خودمان و چه در سنت چپ، امری سنگین بار است. سیاست اینقدر سبك و مجموعهیی از تبلیغات سیاسی نیست.
بعد هم به تدریج از این توسعه پیدا كرده است. یعنی مساله جنبه هستی شناسانه (ontological) نیز یافته است، یعنی اساسا ما با چیزی جز یك مشت ایدههای معلق مواجه نیستیم. انگار در جهان چیزی جز مقداری الگوهای بازنمایی بیبنیاد و بیمحتوا وجود ندارد!یعنی ادبیات تحلیل گفتمان و نظریه گفتمان به نوعی خلأ اجتماعی دامن زده و آن را تشدید كرده است. البته نمیخواهم بگویم كه این پیامد خیلی با ادبیات نظری خود نظریه و روش گفتمان فاصله دارد. اما باید تاكید شود كه همه آن مباحث این نیست.
این سه رهیافت بر اساس متافیزیك و پیشانگاشتهها و فرضیاتی كه نظریه بر آنها مبتنی است و معمولا در منابع و كتابها كمتر به آنها اشاره میشود، شكل میگیرند. هر تحلیلگر گفتمانی متناسب با اینكه از كجا آمده، نگاهش بر چه مفروضاتی استوار است و مسالهاش چیست، خواسته یا ناخواسته در یكی از این مفروضات پرتاب میشود و نظریه و روش گفتمان را به كار میبرد.
رهیافت اول: گفتمان در مقام بازنمایی واقعیت
این رهیافت تابع این گزاره است كه گفتمان از نحوه بازنمایی امور سخن میگوید. یعنی جهان و امور چیزی هست و گفتمان آن منظومهیی از معانی است كه امور را به نحو دیگر بازنمایی میكند. گویی نوعی جعل در گفتمان صورت میگیرد. روایتی كه در ایران بیش از همه شایع است، همین رهیافت است كه در آن گفتمان گویی نوعی شعبده است. مثلا در بستر یك منازعه سیاسی، زبان و استراتژیهای كلامی چطور به كار گرفته میشوند تا چیزی كه نیست، هست و چیزی كه هست، نیست جلوه كند یا به نحوی دیگر جلوه كند. مثل اینكه از كسی كه سابقهیی متفاوت دارد، به یكباره قهرمان برساخته شود. اینكه چطور استراتژیهای كلامی و عناصر زیباشناسانه و متغیرهای متفاوت دست دردست هم میدهند تا این نكته را باورپذیر كنند كه یك فرد قهرمان عدالت و آزادی است و او در پرتو نظامی از استراتژیهای كلامی قیمت پیدا میكند و امیدی میآفریند. تحلیلگر گفتمان نشان میدهد كه این بازیهای زبانی و استراتژیهای كلامی چطور بیبنیاد و مجعول هستند و ارجاعی به حقیقتی ندارند و گویی نوعی بازی طنزآمیز هستند. تحلیلگر گفتمان در این رهیافت شالوده مجموعهیی از استراتژیهای كلامی را میشكند و اثبات میكند كه چیزی به منزله یك طنز یا فریب بزرگ در صحنه رخ داده است و كل ماجرا قصهیی مصنوعی است كه كسانی را مشغول و كسانی را گرم كرد و كسانی را به هدیه كردن زندگی و سرمایههای زندگی شان واداشت و در نهایت چیزی جز یك بازی بیبنیاد نبود. بخش زیادی از ذهنیت جمعی ما حول و حوش مقوله گفتمان، با این رهیافت شكل میگیرد. البته این ذهنیت در ادبیات مقوله گفتمان ریشه و معنا دارد. تحلیلگر گفتمان همچنان در این روایت برای خودش یك وظیفه اخلاقی قایل است كه شبیه نوعی نگاه فرویدی است. فروید و روانكاوی میگوید كه فرد بیمار گرههای شخصیتی دارد كه این گرههای شخصیتی حول و حوش یك صورتبندی دانایی و اشكالی از خودآگاه و ناخودآگاه تجمیع شده است و از آن این فرد ساخته شده است. روانكاو با پدیدار كردن آنچه در ناخودآگاه بیمار وجود دارد و او را تا این اندازه تحت تاثیر قرار داده، عقدههای روانی او را میگشاید و او را آزاد میكند. این خودآگاه و ناخودآگاه در مناسبات جمعی خود را در زبان نشان میدهد. (البته اگر لكانی هم ماجرا را ببینید، در روانكاوی فردی هم باز خود را در زبان نشان میدهد). بنابراین دراین رهیافت كار تحلیلگر گفتمان این است كه با واكاوی این سازمان زبانی را كه افراد را فریفته و گرم كرده، نشان دهد كه آنچه گفته میشود، ارجاعی به جهان خارج ندارد و به خود زبان ارجاع دارد. بعد به نقد سازمان زبان میپردازد و شالودهاش را میشكند و نشان میدهد كه این سازمان بنیادی ندارد. برای مثال فرض تحلیلگر گفتمان در این رهیافت آن است كه با گشایش این گرهها، جامعهیی كه به نحو پوپولیستی بسیج شده و عقلانیت خودش را از دست داده، را آزاد میكند و سوژه را آزاد میكند. این رسالت اخلاقی است كه پشت استراتژی پژوهش و تحلیل گفتمان وجود دارد. اما بحث این است كه بعد از آزادی چه میشود؟ پژوهشگر میگوید به من ارتباطی ندارد و من او را با عقلش تنها میگذارم فقط میخواستم او را از فریبهای اجتماعی و سیاسی نجات دهم.
رهیافت دوم: گفتمان در مقام سیمان واقعیت
این رهیافت در سنت چپ جدیتر است. در این روایت گفتمان عامل صورتبندی و تثبیت یك سازمان اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی است. در این رهیات گفتمان بخشی از بافت واقعیت و سازمان قدرت است. اینجا سخن از بازنمایی و اینكه چیزی هست و چیزی نمودار میشود، نیست. این جا سخن بر سر این نیست كه این بازیها، فقط بازیهای زبانی هستند كه ارجاعی جز به خودشان ندارند. بلكه گفته میشود كه گفتمان بخشی از جهان و مناسبات عینی است. هزار تكنیك و بازی و استراتژی در این صورتبندیهای زبانی هست كه البته بخشی از آنها میتواند صورتهای بازنمایی باشد، اما آنها فقط به یك سری بازیهای معلق بیبنیادی زبانی تقلیل نمییابند. برای مثال مناسبات خانوادگی، مناسبات اجتماعی، مناسبات سیاسی، مناسبات آموزشی و... مناسباتی هستند كه بدون یك سازمان معنایی و ساختارهای زبانی و مجموعهیی از دلالتهای زبان شناختی اساسا صورت نمیپذیرند. این مناسبات بخشی از بافت اجتماعی و فرهنگی هستند. بخش مهمی از پژوهشهای گفتمان كه در ایران انجام میشود و به لاكلائو و موفه ارجاع داده میشود، در نهایت به ترسیم دوایری با اندازههای متفاوت با یك نوشته در آنها و مشخص كردن مواردی مثل دال مركزی و... ختم میشود. با خواندن خود كتاب لاكلائو و موفه كه خوشبختانه با ترجمه آقای رضایی در دسترس است، متوجه میشویم كه این طرح و نمودارها مسخره است! وقتی لاكلائو و موفه راجع به هژمونی و مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی سخن میگویند، میبینیم كه بحث بسیار پیچیدهتر از اینهاست و سازههای زبانی تنها بخشی از بافت هستند، اگر نگوییم كه همه بافت هستند كه تا حدی همینطور است. اساسا در منظومه لاكلائو و موفه نمیتوان امر عینی را بیرون از جهان زبان تصویر كنید، زیرا خود بافت است. در نگاه ایشان مساله فقط بازنمایی نیست، كلمهها گوشت و جان و ریشه دارند و در نتیجه قدرت دارند. یعنی گفتمان خود جهان اجتماعی است. بنابراین یك تحلیلگر گفتمان نمیتواند بیرون از مناسبات عینی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، روان شناختی قرار بگیرد. با ارجاع به چند متن و چند سخنرانی نمیتوان تحلیل گفتمان كرد. در واقع وقتی به لاكلائو و موفه نزدیك میشویم، شاهد ساختن یك نظریه اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در یك بافت معین هستیم.
اما هم در روایت نخست و هم در روایت دوم زبان یك ساختار است. البته لاكلائو و موفه نسبت به ساختارگرایان و پساساختارگرایان در زمینه عاملیت سوژه موفقتر هستند. اما حتی نزد ایشان نیز مفهوم عاملیت سیاسی، مفهومی پیچیده است. یعنی سوژه وسوژگی و فاعلی كه میتواند تصمیم بگیرد، بسیار اهمیت دارد. فاعلی كه میتواند بیندیشد و تصمیم بگیرد و نقد كند. این در سنت ساختارگرا و پساساختارگرا (اگرچه روشنتر است) پیچیده است و بهطور دقیق مشخص نیست. بالاخره «من» در مقابل تحلیلی كه از مفهوم زبان و گفتمان صورت میگیرد، ادامه گفتمان است یا قادر است كه بیندیشد و خردورزی كند و چیزی را جابهجا كند؟ آیا عاملیتی وجود ندارد و «من» سخنگوی ساختارهاست؟ مقوله ارزشگذاری، گفتوگوی انتقادی، نقد كردن در دو رهیافت فوق معنای خود را از دست میدهد. بنابراین بحث اساسی این است كه آرمانهایی كه چپها از ابتدا بنا نهاده بودند، چه سرنوشتی مییابند؟ آیا مگر این سنت فرضش این نبود كه میشود كه میتوان از جبر ساختارها فراتر رفت؟ البته لاكلائو و موفه به این دترمینیسمی كه در قرائتی از آلتوسر وجود دارد، باور ندارند. اما در نهایت فضا برای سوژهیی كه تصمیم میگیرد و انتخاب میكند و نقد میكند، باز نمیكنند.
رهیافت سوم: گفتمان در مقام خلق واقعیت
در این رهیافت گفتمان جعل و خلق واقعیت است. این جا مفهوم زبان نه صرفا یك صورتبندی بازنماییكننده است و نه صرفا بخشی از ملاط و چسب محكمكننده صورتبندیهای استیلاست. در این نگاه زبان مبنا و منشاییتی در خلق امر واقع پیدا میكند. البته این خلق امر واقع میتواند صورتبندیهای استیلای امر واقع را نیز شامل شود. اما در این رهیافت بر خصلت زایشی زبان كه در دو رهیافت پیشین چندان پررنگ نبود، تاكید میشود. در این رهیافت زبان میزاید و خلق میكند و آفرینشگر است. وقتی بحث از خلق و آفرینش و ابداع میشود، بدان معناست كه قصهها از جایی آغاز شدهاند و سخن از آغاز و تطور و حركت به میان میآید. همه اینها به معنای تاریخ است. البته تاریخ معنایی را دارد كه اصحاب گفتمان و فوكو میگوید. وقتی بحث خلق و آفرینش در میان باشد، یك تحلیلگر گفتمان مجبور است وارد بستر تحول تاریخی شود. گفتمان در این نگاه یك رویداد است. رویداد یك روایت (narration) است. یعنی از این بحث میشود كه چیزها از كی آغاز شدهاند و چگونه آغاز شدهاند و چه كسانی و چه بسترهایی در به ظهور رسیدن رویداد مدد رساندهاند. وقتی بحث روایت به میان میآید، نمیتوان فقط درگیر بازیهای زبان و استراتژیهای كلامی شد و ناخواسته بحث فراتر میرود. در اینجا بحث میشود كه چه كسی فلان مفهوم را ابداع كرد؟ تا حوزه تاریخمندی به میان میآید و از نقطه آغاز بحث میشود، سخن از چه كسانی و اینكه این افراد از كجا آمدند و چطوری و با چه انگیزههایی ساختهاند... و بهطور كلی مساله سوژگی مطرح میشود. گفتمان به یكباره از یك مفهوم منحصر شده در سازههای معنایی و زبانی فراتر میرود و به معنای پیچیده فراخ بدل میشود. واقعیتهای اجتماعی، عینیتهای تاریخی، مناسبات اقتصادی، بازیگران سیاسی و اجتماعی و... مثل بحث یك مورخ مهم میشود. اگر مورخین در صورتبندیهای عادی فقط یك حادثه تاریخی را مرور میكنند، اینبار یك عنصر دیگر نیز به مطالعات تاریخی میافزاییم كه آن معنا و مفهوم (concept) است. خود معنا و مفهوم به یكی از فكتهای تاریخی بدل میشود. یعنی دیگر معنا و مفهوم صرفا امری بازنمایانكننده نیست، بلكه متغیر تاریخی است. اینجاست كه خواسته یا ناخواسته سوژهها چیزی میگویند و آن گاه این چیزها و كلمهها قدرت پیدا میكنند و سوژههای دیگر معناهای دیگر سوارش میكنند و بعد شاهدیم كه این مفهوم و آنچه بر آن نهاده شده، خودش یك رویداد تاریخی است كه از جایی مثل یك مقاله یا سخنرانی یا... آغاز شده و بعد به حادثهیی تاریخی بدل شده است. این همان تحلیل تاریخی گفتمان است. در حالی كه تحلیل انتقادی گفتمان بر مفهوم انتقاد (critic) تاكید میكند، اما اینجا تاریخیت برجسته میشود و ثقل پیدا میكند.
در واقع این رهیافت به این نتیجه میرسد كه مقوله گفتمان و تحلیل گفتمان را از اتكای صرف به پشتوانههای فوكویی دور كرد و به پشتوانههای هابرماسی مبتنی كرد. یعنی نوعی به مقوله تحلیل گفتمان چارچوب هابرماسی میبخشد. ما در هابرماس مفهومی به نام جهان زیست (Lebenswelt) داریم. هابرماس مثل یك تفسیر از فوكو كه بیشتر اینجا شایع است و چندان هم درست نیست، كل صورتبندیهای دانایی (اپیستمه) و معانی و ساختارهای آگاهی را بازتولیدكننده قدرت نمیداند كه هیچ خرد و عقلانیتی پشت شان نیست و كار تحلیلگر گفتمان را تنها افشا نمیداند. رهیافت سوم از یك هرمنوتیك افشاگر و رسواكننده كه شاكله دو روایت قبلی است، با مدد گرفتن از مقوله جهان زیست هابرماس (كه خود آن را از سنت پدیدارشناسی آلمانی اخذ كرده) عبور میكند. شاهدیم كه در این رهیافت مقوله جهان زیست مهم میشود. دراین رهیافت فرض بر آن است كه هر فرهنگی و صورتبندی از حیات جمعی عقلانیتی را پشت خودش دارد و آن را صرفا به سازمان قدرت و استیلا تقلیل نمیدهد، بلكه فرض بر آن است كه اگر مناسبات اجتماعی به قدرت و استیلا تقلیل پیدا میكند، به خاطر عقلانیت جهان زیست است كه مغفول افتاده است. بخشی از كار یك تحلیلگر گفتمان این است كه این عقلانیت مغفول افتاده جهان زیست را كه خون زندگی میبخشد و حیات جمعی تولید میكند و مشاركت میآفریند و زایشگر است (خصلت زایشگر زبان) را نشان دهد. در این نگاه سوژه خلاق و آفرینشگر از دل این عقلانیت بیرون میآید. تحلیلگر گفتمان همزمان نظری معطوف به جستوجوی این عقلانیتهای مغفول نسبت به جهان زندگی دارد. جایی كه هابرماس از الگوی ایدهآلی گفتمان صحبت میكند، در واقع از نیرویی صحبت میكند كه در صحنه تعامل و گفتوگوی آرمانی منجر به كشف و خلق حقیقت میشود و بحث از ارزشها و میراثهایی است كه در زیست اجتماعی و در حیات جمعی و تاریخی موجودند ولی رسانهها و صورتبندیهای سرمایهداری پیشرفته آنها را سركوب و نحیف و قلیل كردهاند.
در روایت سوم گفتمان خلق واقعیت است و آن را در یك پروسه و فرآیند تاریخی مطالعه میكند. این روایت همان قدر كه سوژه را در وجه زایشی و خلاقانه گفتمان ظاهر میبیند و نشان میدهد و سوژگی را در ساختار معدوم نمیكند، همان قدر هم میدان تولید میكند تا هر سوژه امكان ایستادن در بیرون از یك فضای گفتمانی و نقد یك صورتبندی گفتمانی داشته باشد. یعنی عملا به یك معادله سوژه و ساختار بهطور جدیتری نسبت به لاكلائو و موفه رسیدهایم. البته ایشان هم دنبال همین نسبت هستند، اما در روایت سوم این نسبت تا جایی كه به شكل باورپذیری به خلق یك سوژه ارزشگذار بینجامد، از نظر من توفیقش بیشتر است. امید من این است كه با توجه به این دستهبندی، پژوهشهای معطوف به گفتمان تابع چنین منظری هم شوند تا از صرف بازیهای زبانی تحلیلهای عمیقتر هم ممكن شود.
روزنامه اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید