نبرد خیر و شر در سیاره مشتری/ راز برگ درخت صندل و شفای چشمان نابینا

1393/9/1 ۱۱:۱۴

نبرد خیر و شر در سیاره مشتری/ راز برگ درخت صندل و شفای چشمان نابینا

گنبد صندلی رنگ، مربوط به سیاره مشتری است و به روز پنجشنبه منسوب اسـت. راوی آن نیز بانوی چینی است كه حكایت تقابل خیر و شـر را روایـت مـی‌كنـد و در پایان، خیر پیروز می‌شود و درخت صندل كه به وی سعادت پادشاهی داد نیز جامه همرنگ صندل به تن كرد.

 

 

گنبد صندلی رنگ، مربوط به سیاره مشتری است و به روز پنجشنبه منسوب اسـت. راوی آن نیز بانوی چینی است كه حكایت تقابل خیر و شـر را روایـت مـی‌كنـد و در پایان، خیر پیروز می‌شود و درخت صندل كه به وی سعادت پادشاهی داد نیز جامه همرنگ صندل به تن كرد.

بهرام در روز پنجشنبه که منسوب به سیاره مشتری است،  به سوی قصر صندلی (قهوه‌ای) رنگ خود روان شد و بانوی قصر افسانه‌ای داستان خود را برای او روایت کرد: دو جوان که یکی را نام «خیر» بود و دیگری «شر»، روزی شهر خود را به مقصد دیاری دیگر ترك گفتند و توشه و زاد سفر برداشتند و راهی سفر شدند. هر كدام یك گوهر زیبا و گرانقیمت و یك قمقمه آب در بار و بنه خود داشتند.

خیر و شر پس از طی مسافتی به بیابانی خشك و بی آب و علف رسیدند. خیر گمان می‌كرد كه این بیابان زود به پایان می‌رسد و آب و آبادانی نزدیك است اما شر می‌دانست كه این برهوت را پایانی نیست و راه دور و درازی تا آبادانی در پیش دارند اما از ذات و طینت بد خود به خیر چیزی نگفت و خیر تمام آب قمقمه‌اش را خورد و شر آب خود را ذخیره کرد.

گرمای بیابان عرصه را بر خیر تنگ کرد و راه نفسش را برید اما شر جرعه‌ای آب به او نداد. خیر اما از شر درخواست آب نمی‌كرد تا اینكه چند روز در بیابان گذشت و تشنگی بر او چیره شد و زبان التماس گشود كه: مُردم از تشنگی دریاب/آتشم را بكش به مشتی آب. از روی مردانگی شربتی از آن زلال بر من بخش و اگر همتت نیست آب را از تو می‌خرم. گوهرهای من بگیر و مرا لختی آب ده!

جوان بدطینت پاسخ داد: نمی‌توانی مرا فریب دهی. می‌خواهی گوهرهایت را به من بدهی و وقتی به شهر رسیدیم رسوایم کنی و بگویی من آنها را دزدیده‌ام. من فریب گوهرهایت را نمی‌خورم.

شر گفت: اگر آب می‌خواهی باید در ازای آن دو چشمت را به من بدهی. خیر که در حسرت یک جرعه آب می‌سوخت، شرط را پذیرفت و شر هم ناجوانمردانه، با دشنه به چشمان او زخم زد و او از درد در خاك می‌غلطید و شر، به او آب نداد و وسایلش را دزدید و از آنجا متواری شد.

كُردی از صحرانشنینان گله‌اش را چرا آورده بود. همراه او چند خانوار دیگر نیز بودند كه او از همه آنها توانگرتر بود. كُرد را دختری بود به زیبایی جواهر. از قضا همان روز دختر كوزه‌ای آب پر كرد و راه صحرا گرفت تا كوزه را به پدر رساند. در راه ناگهان صدای ناله‌ای شنید.  صدا  را پی گرفت تا به مردی رسید به خاك افتاده و بی‌چشم كه از درد به خود می‌پیچید. دختر گفت: این ستم كه بر تو روا داشته؟ خیر چون صدای او بشنید تقاضای جرعه‌ای آب کرد و داستان خود را برای دختر بازگو کرد.

دختر از كوزه به او آبی داد و دو چشم از كاسه درآمده را بر چشم او گذاشت. سپس به خانه رفت و خادمی از خادمان خانه را برای كمك به او فرستاد. خادمان خیر را برداشتند و به چادر كُرد بردند و جای دادند. مرد کُرد، كه اوضاع را دید، گفت من موقع چرا، به زیر درختی می‌روم كه آب برگ‌های آن درخت، علاج صرع است و مرهم آن برگ‌ها، علاج كوری چشم.

دختر برگ درخت را یافت و كوبید و آبش گرفت و بر چشم او گذاشت تا از سوزش درد كاسته شود و روشنایی به چشم او بازگردد. چندی بعد خیر، بهبود یافت و همان‌جا ساكن شد و هر روز با مرد كرد به صحرا می‌رفت. چون خیر داستان خود و شر را برای او باز گفت، نزدش عزیزتر و گرامی‌تر شد.‌

دختر كرد را دل در گرو خیر بود و خیر نیز از مهربانی‌های دختر بر او دل بسته بود اما از شرم یارای خواستن دختر از پدرش را نداشت و با خود می‌گفت چنین دختری با این كمال و جمال با درویشی چون من وصلت نخواهد کرد. پس روزی برگ و ساز سفر ساخت و برای کسب اجازه پیش كُرد رفت.

كُرد او را گفت: تو از غریبان بسی ظلم دیده‌ای رفتن را به صلاحت نمی‌دانم. اینجا بمان. مرا همین یك دختر است كه او نیز چیزی از كمال كم ندارد. اگر دلت با من و دختر من است، اینجا بمان و دامادی من كن كه تو برای من بس عزیزی. خیر كه این بشنید، سجده شکر برجای گذاشت و مقدمات جشن را فراهم کرد  و به این ترتیب خیر در كنار آنها بماند و روزگار به خوشی گذراند.

تا اینكه زمان سفر و كوچ به دیاری دیگر از راه رسید. چون زمان رفتن فرا رسید، خیر به سراغ درختی رفت که بینایی‌اش را به او بازگردانده بود. چند برگی از آن جمع كرد و با خود برد. یكی از آنها علاج صرع بود و دیگری علاج بینایی. راه پیمودند تا اینكه به شهری رسیدند كه دختر پادشاه آن دیار صرع داشت و اطبا و حکما از درمان او عاجز بودند. پادشاه وعده داده بود هر كس علاج صرع او كند دختر را به عقد او درآورد و او را ولیعهد خود كند.

خیر چون این بشنید نزد شاه رفت و از آن گیاه شربتی ساخت و به او داد تا درمان دختر كند. دختر آن شربت نوشید و علاج یافت. پس شاه شرط خود به جای آورد و دختر خود به عقد خیر درآورد. پس خیر و دختر كرد و پدرش و دختر شاه همگی در قصر زندگی خوشی را آغاز كردند.

از قضا وزیر را دختری بود دلربا و زیباچهر كه آبله بینایی اش را از او گرفته بود. پس خیر از آن گیاه بر چشم او نهاد و چون او نیز علاج یافت با خیر وصلت کرد. خیر كه شر بد ذات گوهرش را دزدیده بود اكنون سه گوهر گرانبها و زیبا در گنجینه دل داشت. روزگار سپری شد تا اینکه خیر به پادشاهی آن دیار رسید و عدل پیشه کرد و مردمان همه دعا گوی او شدند.

و اما فرجام شر؛ او در بازار با جهودی در حال منازعه بود كه خیر او را دید و شناخت. خادمان خود را نزد او فرستاد تا او را به قصر بیاورند. او بی‌خبر از اینكه شاه همان خیر است دربرابرش تعظیم کرد. خیر از شر پرسید: نامت چیست؟ شر پاسخ داد: مبشر سفری!! خیر گفت: من تو را می‌شناسم تو یك نام بیشتر نداری و آن شر است.

شر كه خوب به او نگریست، خیر را شناخت و با زاری و التماس گفت كه من شر هستم و نهادم شر و زشتی است و تو كه خیر هستی و نهادت خیر و خوبی است از من در گذر. خیر از او گذشت و او را رها كرد ولی مرد كُرد كه نگهبانی خیر را می‌داد با شمشیر در پی او رفت و در گوشه‌ای گردنش را زد و آن دو گوهر را كه از خیر دزدیده بود از او ستاند و برای خیر آورد. خیر هم که زندگی‌اش را مدیون مرد بود آن گوهرها را به او بخشید.

 

پیوند افسانه‌های ایران و چین در زیر گنبد صندلی

حورا یاوری در «روانکاوی و ادبیات» در بررسی این داستان از دیدگاه روانشناسی یونگ چنـین می‌نویسد: «گنبـد شـشم آوردگـاه نبردی كارساز میان خیر و شر است كه در سرشت نسبی خود تضادهایی را كه بخـشی از ساختار فعال دنیای تن و روان اسـت بـاز مـی‌تابانـد. شـر یـا شـیطان و مفیـستوفلس در روانشناسی یونگ، وجه اهریمنی هر كاركرد روانی است كـه از فرمـان قلمـرو خودآگـاه روان سرمی‌پیچد. شر یا همان كنش روان كه از فرمان قلمرو خودآگاهی سرپیچیده اسـت،برای براندازی بنیاد خیر از هیچ نیرنگی فرو نمی‌گذارد و چشمان خیر را كه از تـشنگی بـه جان آمده است، در برابر پیمانه‌ای آب كور می‌كند. یعنی نیروی دیدن ایـن جهـان را از او می‌گیرد و چشم‌انداز دنیای درون را در برابرش می‌گشاید. بهرام رازمند گنبـد پـنجم، در پیكرة خیر، نیروهای شر را كه درون خود او جا دارند در فرمان می‌گیرد؛ بینا دل و روشـن ضمیر دوباره به جهان بیرون چشم می‌گشاید.»(صفحه 148)

گنبد صندلی مربوط به بانوی چین است. ج.ک کویاجی در کتابی با نام «آیین افسانه‌های ایران و چین» براین باور است که با بررسی افسانه‌های چین بـا ایـن حكایـت می‌توان به وجوه مشتركی دست یافت. برای مثال شواهدی دال بـر شفابخـشی درختـان نیـز در میان افسانه‌های چین به چشم می‌خورد. او در صفحه 10 این کتاب می‌نویسد: «در بسیاری از افسانه‌های چینی، اعتقاد به وجـود درخت‌های جادویی و معجزه‌گر در كرانه‌هـای دریـای چـین بـه چـشم مـی‌خـورد. در ایـن افسانه‌ها درخت‌هایی كه در كرانه‌ها یا جزیره‌های دریای خاوری روییده‌اند، زنـدگی، نیـرو، تندرستی، طول عمر و حتی جاودانگی می‌بخشند.»

طرح «هفت موزه، هفت قصه» با هدف ترویج کتابخوانی و معرفی افسانه‌های کهن ایرانی از سوی پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری در هفته کتاب برگزار شد. قصه هفت‌گنبد نظامی یکی از داستان‌های اصلی این طرح است که هر یک از هفت داستان آن در یک روز از هفته کتاب و کتابخوانی اجرا می‌شود. نخستین داستان آن یکشنبه (25 آبان) در موزه ملی ایران، داستان دوم دوشنبه (26 آبان) در کاخ گلستان، سومین داستان سه‌شنبه (27 آبان) در موزه فرش، چهارمین داستان نیز چهارشنبه (28 آبان) در موزه صلح  و پنجمین داستان پنجشنبه (29 آبان) در موزه مقدم روایت شد.

 خبرگزاری ایبنا

 

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

برچسب ها

اخبار مرتبط

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: