نازپری، دختر خوارزمشاه و روایت داستان صبر و دلدادگی در گنبد سبزرنگ

1393/8/27 ۱۱:۵۱

نازپری، دختر خوارزمشاه و روایت داستان صبر و دلدادگی در گنبد سبزرنگ

طرح «هفت موزه، هفت قصه» با هدف ترویج کتابخوانی و معرفی افسانه‌های کهن ایرانی از سوی پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری در هفته کتاب برگزار می‌شود. قصه هفت گنبد نظامی یکی از داستان‌های اصلی این طرح است که هر یک از هفت داستان آن در یک روز از هفته کتاب و کتابخوانی روایت می‌شود و نخستین داستان آن یکشنبه در موزه ملی و دوشنبه در کاخ گلستان روایت شد.

 

طرح «هفت موزه، هفت قصه» با هدف ترویج کتابخوانی و معرفی افسانه‌های کهن ایرانی از سوی پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری در هفته کتاب برگزار می‌شود. قصه هفت گنبد نظامی یکی از داستان‌های اصلی این طرح است که هر یک از هفت داستان آن در یک روز از هفته کتاب و کتابخوانی روایت می‌شود و نخستین داستان آن یکشنبه در موزه ملی و دوشنبه در کاخ گلستان روایت شد.

حکایت روز دوشنبه «هفت‌گنبد نظامی» داستان مرد پرهیزگاری است که در بند عشق گرفتار شده و برای رهایی از شهوت و گناه راهی سفری دور می‌شود.

روز دوشنبه بهرام قصد گنبد سبز رنگ کرد پس جامه سبز بر تن کرد و به سوی بانوی سبزپوش خود روانه شد. بهرام پس از تفرجی در باغ قصر پای قصه بانوی سبزپوش  نشست: در روزگاران دور در ولایت روم مردی بود عزیز و خوشدل و نیکخواه و پرهیزگار. هر چه از هنر و کمال در جهان بود در وجود او یکجا بود. مردمان او را عزیز می‌داشتند و «بِشرِ پرهیزگار» می‌خواندند چرا که در دوری از شهوات و دانستن معنای حلال و پرهیزگاری نمونه دوران بود.

روزی از روزگاران، بشر از جایی رد می‌شد که ناگهان بادی وزیدن گرفت و روبند از چهره زنی زیباروی كه از مقابل او رد می‌شد، برداشت. بشر با دیدن چهره زن، غوغایی در دلش بر پا شد ولی برای رها شدن از شر وسوسه‌های دل قصد خانه خدا کرد.

در سفر، فردی بدسرشت كه ادعای عالِم بودن داشت، همراهش شد و اطلاعات و دانش خود را به رخ بشر كشید و او را تحقیر كرد.

فرد بدطینت که ملیخا نام داشت از بِشر درباره علت تیرگی ابرها، علت بوجود آمدن باد، علت بلندی كوه پرسید و بشر می‌گفت كه اینها كار و خواست خداست ولی آن مرد او را به تمسخر می‌گرفت و به‌قول خودش دلایل علمی آنها را بیان می‌كرد. تا این‌كه بشر عصبانی شد و به او گفت من ازتو آگاه‌تر هستم منتهی در پشت همه اینها دست خدا را می‌بینم.

ملیخا چند روزی کاری به بشر نداشت تا اینكه به زیر یك درخت سبز و خرم رسیدند. تشنه بودند و خسته كه ناگهان متوجه یك خم سفالی بزرگ شدند كه دهانه آن از خاك بیرون و بدنه آن داخل خاك دفن  و در آن آبی خوش‌گوار بود. ملیخا باز به بشر گفت كه چه كسی این سفال را اینجا گذاشته است. بشر گفت كه اینكار را برای خیرات و ثواب انجام می‌دهند تا مسافران تشنه را سیراب كنند. مرد گفت كه كسی از این كارها نمی‌كند و این را شكارچیان به‌عنوان طعمه برای شكار حیوانات گذاشته‌اند تا حیوانات در حال نوشیدن آب را شكار كنند.

به هر روی، آب و غذا را خوردند و ملیخا به بشر گفت که می‌خواهد تنی به آب بزند. تلاش بشر برای برحذر داشتن ملیخا از آب‌تنی از ترس آلوده شدن آب اثر نبخشید و وی در آب شد. ملیخا در سفال پرید، غافل از این‌که عمق آن ناپیداست. مرد هر چه كرد نتوانست خود را نجات دهد و غرق شد.

بشر كه کمی آنطرف‌تر منتظر مرد نشسته بود، وقتی دید خبری از او نیست. به سراغ سفال رفت و یافت كه آن سفال در اصل یك چاه است كه برای نشانه، كلگی (درپوش سفال) یك سفال را در دهانه آن كار گذاشته‌اند. به هر ترتیب جسد او را از آب بیرون آورد و خاكش كرد و مدام با خود می‌گفت، آن ادعاها و چاره‌گری‌هایت كجاست كه تو را از اینجا برهاند؟!

بشر وسایل آن مرد را كه مقداری مهر و سكه و لباس‌هایش بود را برگرفت و به شهر برد و عمامه‌اش را نشان مردم می‌داد تا بالاخره یك نفر آن عمامه را شناخت و نشانی خانه آن مرد را به بشر نشان داد و بشر وسایل را به همسر آن مرد داد و داستان را برای زن تعریف كرد.

وقتی آن زن داستان درستكاری بشر را شنید او را تحسین كرد و اشك‌ریزان گفت كه شوهرش مرد بی‌وفا و ستمگری بیش نبود. زن که نازپری نام داشت به بشر گفت كه من هم مال و اموال دارم و هم عفت و زیبایی كه اگر قبول فرمایی دوست دارم به عقد تو در آیم و همه را در اختیارت بگذارم و رو بند خود برداشت.

وقتی بشر چهره نازپری را دید، متعجب شد. چون او همان زنی بود كه در آن روز توفانی چهره‌اش را دیده بود و به دلیل فرار از وسوسه به زیارت رفته بود. بشر هم ماجرای عاشق شدنش را برای زن گفت و علاقه زن به او صد چندان شد. بشر به میمنت ازدواج با معشوقه‌اش، جامه سبز بر تن كرد و سالیان سال با او به خوشدلی و خوشکامی زیست.

حورا یاوری در صفحه 147 کتاب «روانکاوی و ادبیات» در تحلیل داستان روز دوشنبه می‌نویسد: «گنبد سبز، گنبد ماه است و ماه كه از خود نوری ندارد و برای روشن شـدن بـه نـور خورشید وابسته است، نمادی است از قلمرو ناخودآگاهی. نازپری، شاهزاده بانوی سرزمین خوارزم، در این گنبد برای بهرام داستانی از «ماه تمام در ابر سیاه پیچیده‌ای می‌گویـد كـه چون ماه عرفانی «عقل سرخ» از دسترس عقل بوالفضول بـه دور اسـت و ملیخـای آسـمان فرهنگ»- یكی از قهرمانان قصه - كه جز به بیرون نمی‌نگـرد، از سـفر بـه دنیـای درون و پرده برگرفتن از تاریكی‌های آن ناتوان است.»

تو بدان غرقه‌ای و من رستم                 كه تو شاكر نه‌ای و من هـستم

تو كه دام بهایمش خوانـدی                  چون بهایم به دام در مانــدی

من به نیكی بر او گمان بردم                نیك من، نیك بود و جان بردم

خبرگزاری ایبنا

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: