1396/10/18 ۰۹:۲۸
بهصدای آوازخوانی چراغعلی گوش میسپاریم.؛ شعرهایی میخواند که خاطرهها و عشقهای مردم را در خود دارد. نام چراغعلی و آغ بابا در تاریخ نیامده است، اما قهرمانان تاریخ اجتماعی منطقه و آبادی خویشاند. صدای چراغعلی رساست. او کاروان خرها را که بنشن بار زدهاند، به سوی مردم راه میبرد. صدایش از میان تاریخ و کوهها و بیابانهای کرمان به گوش میرسد.
مینو میبدی: بهصدای آوازخوانی چراغعلی گوش میسپاریم.؛ شعرهایی میخواند که خاطرهها و عشقهای مردم را در خود دارد. نام چراغعلی و آغ بابا در تاریخ نیامده است، اما قهرمانان تاریخ اجتماعی منطقه و آبادی خویشاند. صدای چراغعلی رساست. او کاروان خرها را که بنشن بار زدهاند، به سوی مردم راه میبرد. صدایش از میان تاریخ و کوهها و بیابانهای کرمان به گوش میرسد. «سه پنج روزه که بوی گل نیومد/ صدای چهچهی بلبل نیومد». این، صدای یاری است؛ نوایی که میخواهد جلوی بیرونرفتن بنشنها را از روستای قحطیزده بگیرد؛ بنشنهایی که سهم مردمی گرسنه است که روزها چیزی برای خوردن نداشتهاند. روایت سالهای قحطی و خشکسالی و رنج و گرسنگی، قصهای آشنا در تاریخ دیرینه ایران بهویژه سدههای معاصر است؛ روزهایی که مردم برای بهچنگآوردن یک قرص نان، گویی درحال جنگی اندوهناک و بیپایان با یکدیگر بودهاند. روزنامهها گزارشهای غمانگیز از پیامدهای قحطی در زندگی مردم منتشر میکردند؛ نمونهاش قحطی سال ١٢٩٨ خورشیدی است که «روزنامه رعد» درباره آن چنین گزارش داده است: «به گزارش نظمیه هفته گذشته ٥١نفر در اثر گرسنگی و سرما در خیابانهای تهران جان باختهاند.» نویسندگان همین روزنامه افزون بر گزارشهای تلخ درباره جانسپردن آدمها بیآن که کمکی به آنها رسیده باشد، از کوششهای امدادی نیز سخن به میان آوردهاند. «تا پایان دسامبر، کمیته مرکزی صدقات (که اعضای آن همگی ایرانی هستند) اقدامات زیر را برای فقرای شهر به انجام رسانده است: اختصاص باغ اعتماد حضور با اتاقهای زیاد و با اسباب و اثاثیه مورد نیاز و گرمایش برای اقامت مستمشندان، اختصاص باغ مجزایی برای زنان مستمند و کودکان؛ پناهدادن بههزار نفر؛ ایجاد یک حمام برای آنها، تأمین البسه مورد نیاز؛ تأمین جیره روزانه برای چای، آش و برنج؛ معالجه بیماران؛ نگهداری از زنان باردار و تأمین شیر نوزادان یتیم؛ تأسیس یک مریضخانه ٣٠تختخوابی؛ ایجاد کارخانهای برای قالیبافی زنان و کودکان که تاکنون هشت دستگاه دار قالیبافی درحال کار در آن مستقر شده است [...].»
محمدقلی مجد این روایت را در کتاب «قحطی بزرگ» آورده است، اما بهنظر میرسد روایت یاریگری در روستاهای قحطیزده با گزارشهای روزنامه رعد تفاوتهای بسیار دارد؛ این مردماند که در روستاها با غول قحطی میجنگند و خود به یاری خویش برمیخیزند، بیآن که در انتظار کمیته مرکزی صدقات و امدادهایی اینچنین بنشینند؛ آن هم با صدای شعر و ترانه و کاسههای منقش در دستهایشان که میخواهند بار و بنشنی را که خانها دارند از آبادی بیرون میبرند، با آن کاسهها میان خود، برابر بخش کنند. تکهای از این روایت یاریگری مردم در هنگامه گرسنگی و رنج و قحطی را در قصه مستند و زنده و دلنشین هوشنگ مرادیکرمانی از روستاهای قحطیزده کرمان در تاریخ میتوان جست. او در این روایت خاطرههایی را به یاد آورده است که مادربزرگش از روزهای گرسنگی مردم در روستا به یاد داشته و با جزییاتی زنده برای «هوشوی» قصه «شما که غریبه نیستید»، بازمیگفته است. «سال قحطی، خشکسالی، سال گرسنگی و از گشنگی مردن روستاییها بود. ننه بابا میگفت: آغ بابا جوون بود و پرشور. خبر شده بود که اربابها بار و بنشن انبارهاشان را با قیمت زیاد میفروختند به بازاریهای کرمان. به چراغعلی که قرار بود نیمهشب همراه چند نفر خرها را بار کند و ببرد شهر گفته بود آواز بخواند، علامت بدهد. چراغعلی تو تاریکی و ظلمات شب دست گذاشته بود بغل گوشش و خوانده بود: الا دختر تو بابایت گدایه/ دو چشم نرگست کار خدایه. تا رسیده بود جلوی «پیرمراد» خوانده بود: سه پنج روزه که بوی گل نیومد/ صدای چهچهی بلبل نیومد. آغ بابا با تفنگ دولول جلوی خرها و چاروادارها را گرفته بود، تیر درکرده بود: گرمب! صدای گرمب تو کوههای سیرچ پیچیده بود. چاروادارها ترسیده بودند و زده بودند به چاک. سیرچیها از خانههاشان پریده بودند بیرون، زن و مرد جلوی خرها را گرفته بودند. آغ بابا و اهل آبادی گندم و جو و ماش و عدسها را از روی خرها آورده بودند پایین. آغبابا بار و بنشنها را کاسهکاسه کرد و داد به مردم. برای خودش دشمن درست کرد. اما خان آبادی شد».
صدای شعرخواندن چراغعلی و گرومبگرومب تیراندازی آغبابا در میان کوههای سیرچ را تاریخ مردم به یاد میآورد؛ خاطرهای که هستی و ماندگاری مردم روستا را به دنبال داشت و اهمیت یاریگرانه و نجاتبخش آن و البته ارزش هر دانه عدس و ماش و لوبیایی که در کاسههای دست مردم ریخته میشده است، آنگاه بهتر فهمیده میشود که روایتها و گزارشهای جهانگردان را درباره روزهای سخت قحطی در ایران و اهمیت یک دانه لوبیای بهخاکآغشته برای محرم گرسنه و رنجدیده بازبخوانیم؛ روایتهایی که هرچند شاید با اغراقهایی همراه باشد، اما بیتردید بخشی از واقعیت تلخ زندگی انسانهایی غوطهور در رنج گرسنگی است که برای بلعیدن یک قاشق لوبیا از کنسرو کنسول آمریکایی بر سر و کله یکدیگر میکوبیدهاند. محمدقلی مجد در کتاب «قحطی بزرگ» با اشاره به ادیسون ئی ساوثرد، کنسول آمریکا که در ماموریتی ویژه در تابستان ١٩١٨میلادی در ایران بهسرمیبرده است، از زبان او چنین روایت میکند: «در ماه ژوئن گذشته که به ایران میرفتم شواهد فراوانی از قحطی جدی در زمستان ١٩١٧-١٩١٨ مشاهده کردم. در نخستین روز در مرز قصر شیرین، کاروان کامیونهای ما برای استراحت ظهر توقف کرد. روی یک کامیون نشستم تا ناهارم را که اصل آن کنسرو لوبیا بود، بخورم. در قوطی را باز کردم و یک لایه از روی لوبیاها را که به نظرم قابلخوردن نبود، با قاشق برداشتم و به گوشهای از جاده شنی که لایه ضخیمی از خاک آن را پوشانده بود پرت کردم. من متوجه نبودم که روستاییان گرسنه در این حین دورادور جمع شده بودند، اما هنگامی که من آن یک قاشق لوبیا را به زمین پرت کردم، چندین زن و مرد ناگهان هجوم آوردند. آنها آنقدر ضعیف بودند که به سختی میتوانستند به تنهایی بایستند. آنها خود را به سوی جاده پرت کردند و به شکلی وحشیانه بر سر و کله هم میکوفتند تا یکخرده از غذایی که من پرت کرده بودم به چنگ آورند. هرکدام مشتی از خاک و شنی را که ممکن بود دانه لوبیایی در آن باشد میقاپید و در دهانش میچپاند».
اکنون با بازخوانی این روایت تلخ از گرسنگی و خشم و ولع مردمی قحطیزده، به قصه چراغعلی و آغ بابا میتوان بازگشت و صدای آن آوازخوانی را به یاد آورد و بر تدبیر و یاریگری مردانی آفرین گفت که زندگی و گندم و بنشن را به مردم روستا بازمیگرداندند.
منبع: روزنامه شهروند
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید