1396/8/29 ۰۷:۴۰
وه مسجد کبود تبریز را به یاد آورید. مسجدی بزرگ و زیبا که با دیوارها و کتیبهها و کاشیهای فروریختهاش، رنجور و اندوهگین، هم بزرگی تاریخی خود، هم خاطره تلخ زلزلههایی هراسناک را مینمایاند که تبریز کهنسال، آرمیده بر گسلهای زلزلهخیز از سرگذرانده است. بزرگترین زلزله را ناصرخسروی قبادیانی از هفدهم ربیعالاول سال ٤٣٤ قمری در گذر خود از تبریز روایت میکند «مرا حکایت کرد که بدین شهر زلزله افتاد. شب پنجشنبه هفدهم ربیعالاول سنه اربع و ثلاثین و اربعمائه [٤٣٤] و در ایام مسترقه بود. پس از نماز خفتن.
گذری بر زلزلههای بزرگ تاریخ ایران و روایتهای برجایمانده
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز نسیم خلیلی: کوه مسجد کبود تبریز را به یاد آورید. مسجدی بزرگ و زیبا که با دیوارها و کتیبهها و کاشیهای فروریختهاش، رنجور و اندوهگین، هم بزرگی تاریخی خود، هم خاطره تلخ زلزلههایی هراسناک را مینمایاند که تبریز کهنسال، آرمیده بر گسلهای زلزلهخیز از سرگذرانده است. بزرگترین زلزله را ناصرخسروی قبادیانی از هفدهم ربیعالاول سال ٤٣٤ قمری در گذر خود از تبریز روایت میکند «مرا حکایت کرد که بدین شهر زلزله افتاد. شب پنجشنبه هفدهم ربیعالاول سنه اربع و ثلاثین و اربعمائه [٤٣٤] و در ایام مسترقه بود. پس از نماز خفتن. بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند». دادههای ناصرخسرو در سفرنامهاش درباره این زلزله بسیار درنگآمیز میآید. او روایت میکند مردی به نام ابوطاهر شیرازی، رخداد این زلزله را پیشگویی کرده است و مردمی که با اعتماد به این پیشگویی به کوه سرخاب پناه بردند، تنها بازماندگان آن بلای بزرگ بودند؛ گویی یاریگری و کمکرسانی برای جان بهدربردن از مهلکه زلزله، در گذشته به شیوههای باورهای عامیانه و پیش از رخداد آن اندیشیده میشده است. قطران، شاعر بزرگ تبریز، یکی از این بازماندگان به شمار میآید که درباره آن زلزله هولناک، قصیدهای نیز سروده است «نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز/ به ایمنی و مال و به نیکوی و جمال ... خدا به مردم تبریز برفکند فنا/ فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال ... فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز / رمال گشت جبال و جبال گشت رمال». محمدجواد مشکور در کتاب «تبریز، تا پایان قرن نهم هجری» روایت میکند که امکان یاریرسانی در آن سرمای هولناک، به اندازهای اندک بود که بازماندگان عملا جز نجاتهای بسیار موضعی و کماثر، کاری از پیش نتوانستند ببرند و ترجیح دادند شهر را روی همان تل آوارها از نو بسازند. آنگونه که تاریخ و نشانههای آن گواهی دادهاند زلزله سالها تبریز را رها نکرد و مهمترین یادگارهایش را در مسجد کبود میتوان به تماشا نشست؛ گویی طبیعت بر تن منقش بنا، پنجهای از درد کشیده است.
این که مردم هزار سال پیش از این، تبریز ویران از زمین لرزه هولناکاش را از نو بر آوارها بنا کردهاند، در شهرهای دیگر گویا چنین نمیشده است. شاید یاریرسانیها چنان دیر و نابهنگام یا ویرانگری رویداد طبیعی چنان مهیب و هولناک بوده است که امکان زیست دوباره در شهر درهمشکسته را از ذهن و ضمیر بازماندگان میرانده است. حمدالله مستوفی، تاریخنگار و جغرافیادان سدههای هفتم و هشتم هجری در کتاب «تاریخ گزیده» با اشاره به یکی از بزرگترین زلزلههایی که نیشابور را لرزانده است، روایت میکند این زلزله پسلرزهها و تکانهای پیاپی آن پس از دو ماه، از بناهای نیشابور اثری بجرای نگذاشت و بازماندگان، شهر را در مکانی دیگر دوباره ساختند. مستوفی، این شهر تازه را در کتاب «نزهت القلوب»، شادیاخ میشناساند و میگوید مکان آن در همان نزدیکی شهر قدیم نیشابور بود. با بررسی منابع گوناگون تاریخی میتوان دریافت درباره زلزلههایی که در گذشتههای دور در این سرزمین رخ داده است، دادهها و گواههای گسترده تاریخی وجود ندارد که کوشش مردم را برای بازسازی و نوسازی شهرهای ویرانه روایت کند. روایتهایی در این میانه وجود دارد که نشان میدهد حکمرانان به بازسازی شهرهای زلزلهزده دستور میدادهاند. مثلا روایت شده است پس از زلزله ٦٠٥ قمری، شادیاخ به دستور سلطان محمد خوارزمشاه بازسازی شده است. این روایت درباره عملیات مرمت و بازسازی همین شهر در زلزلههای دورههای پیشین از سوی مسعود غزنوی و آلبارسلان سلجوقی نیز گفته شده است. دلیل نبودِ مردم را در این هنگامههای بزرگ برای یاریرسانی شاید در گستره بزرگ ویرانیها بتوان جست، چنان که مثلا خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی با اشاره به زلزله هراسناک ٦٦٩ قمری در نیشابور روایت کرده است دیوارها بدان اندازه ویران شدند که جایی برای آشیانه پرندگان نیز نداشتند و به جز مردم تنگدست روستاها و به تعبیر او «غُربا» که کسی از شمار و وضعیت آنان آگاهی نداشت، حدود ده هزار نفر از ثروتمندان شهر نیز از میان رفتند.
زلزله بویینزهرا و سینه ستبر یک مرد اما زلزلههایی که در دههها و سدههای بعد رخ داد، روایتهایی دیگر دارند. درهمتنیدگی رنج و رادمردی را در این روایتهای نو میتوان دید. نمونه روشن و پرآوازه این همدلی و یاریگری، در تعامل پهلوانی بزرگ با زلزله بویینزهرا در سال ١٣٤١ خورشیدی نمایان میشود؛ حماسهای از جنس مدرن با رگههای سنت که امروز به بخشی از خاطرههای بازماندگان این زلزله پیوسته و گاه، رویکردی اسطورهای نیز یافته است. روایت یکی از بازماندگان زلزله بویینزهرا چنین تصویری ارایه میدهد «صبح كه از خرمنگاه بيرون اومديم، چادرهاي شير و خورشيد رو آورده بودن وسط بويين. داخل چادرها، سيگار و بيسكويت و نون گذاشته بودن. دو روز بعد زلزله، يك مرد سينهستبر و چهارشونه كت شلواري، اومد بويين و ٥٠، ٦٠ نفر از اهالي رو صدا زد و همه دايره نشستيم. كنار دست من، مش چراغعلي ٨٠ ساله نشسته بود. اون مرد به همه ما يك اسكناس ١٠ تومني داد. به همه، زن و مرد و بچه. اون موقع با ١٠ تومن ميتونستي دو تا فرش بخري. يك قاليچه هم همراه داشت و اون رو به حاجي شيخ رحيم؛ شيخ بويين داد. مردم ميگفتن اين قهرمانه، اين پهلوانه. بعدها فهميدم اون مرد، غلامرضا تختي عليهالرحمه بود». آوازهای بلند دارد که غلامرضا تختی وقتی فهمید مردم به نیروهای یاریرسان حکومتی اعتماد ندارند، خود کشکول و لنگی بر دست گرفت و کارناوالی برای گردآوری کمک در خیابان ولیعصر راه انداخت که خود صحنههای جالب از یاریگری را از سوی مردم پدید آورد، چنان که دوستان نزدیک تختی از جمله لطفالله میثمی از مبارزان دوره پهلوی، از زن تنگدست روایت می کنند که چون چیزی در چنته نداشت، چادری را که بر سر داشت، برای کمک به زلزلهزدگان تقدیم کرد. اما آنچه به نظر میرسد در یاریرسانی و فعالیت بیشتر مردم در اینگونه زلزلهها یا اثرگذاریهای اجتماعی آن در روزگار مدرن، تاثیر بسیار داشته، نقشی بوده است که رسانهها و عکسها و عکاسانشان در این میان بر دوش داشتهاند. مثلا مجله «تهران مصور» يك شماره ويژه براي زلزله بویینزهرا منتشر كرده بود که تصویرهایی از زلزله و زلزلهزدگان غمگین را مینمایاند؛ بستری بدینگونه فراهم میآمد تا مخاطبان نشریات با زلزلهزدگان همذاتپنداری کنند. یک زن زلزلهزده روستایی به نام گوهر به همراه جاري جواناش، در يكي از عكسهاي آن شماره ویژه «تهران مصور» سوژه عكاس شدهاند. گوهر، رو به دوربين، سر آويخته، پيراهن خاكآلود بر تن، انگشتان دست درهم پيچيده و درمانده از درد آوار و مرگ؛ جاري جوان، نيمرخ به دوربين، نوزادي بر پشت بسته، كودكي در آغوش، سر آويخته، پيراهني خاكآلود بر تن. این عكس دقیقا فرداي زلزله ثبت شده است و تصویر رنجآلود گوهر و جاریاش را بیتردید در ذهن بسیاری از ایرانیان حک کرده است. غلامحسین ملکعراقی، عکاسی باتجربه که در آن سالها با نشریه «امید ایران» همکاری میکرده است، با اشاره به این که در آن شرایط دردناک، بزرگی فاجعه، هوش و حواساش را از کار انداخته بود، چنین روایت میکند «[هنگام برداشتن عکس از فاجعه زلزله بویینزهرا] بیاختیار گریهام گرفته بود و پشت سر هم عکس میگرفتم. حالم را نمیفهمیدم و انگار در یک سیاره دیگر داشتم راه میرفتم. در چنین وضعیتی بود که خبرنگار مجله یکباره روی آوار خانهای رفت و خاکها را کنار زد و به من گفت ملکعراقی عکس بگیر. عکس که گرفتم تازه متوجه صحنه شدم؛ مادری در کنار سه کودک خود و در حال شیردادن به نوزادش زیر آوار زندهبهگور شده بود. این را که دیدم، دیگر گریه امان نداد و یک گوشه نشستم و حالم بسیار بد شد».
از لرزههای زمین تا لرزههای تاریخ اما جز زلزلههایی که عاطفههای مردم را برمیانگیخته، زلزلههایی نیز در تاریخ معاصر ایران ثبت شده است که خود، تاریخساز بودهاند، آن هم نه تنها تاریخ اجتماعی، که، تاریخ سیاسی، به ویژه زلزلههایی که در سالهای حساس تاریخی- ١٣٥٧ تا ١٣٦٠ خورشیدی- رخ دادهاند؛ پدیده یاریگری و کمکرسانی مردمی نیز حتی در آنها وجهه سیاسی روز یافته است. در پایگاه حفظ و نشر آثار آیتالله العظمی خامنهای، به خاطرههای ایشان در هنگام کمکرسانی به زلزلهزدگان فردوس در سال ١٣٥٧ خورشیدی اشاره شده است که محور آن نه صرفا کمکرسانی به زلزلهزدگان، که رویکردهای سیاسی و حال و هوای انقلابی آنها بوده است؛ از جمله در یکی از این خاطرهها به محبوبیت شخصیت امام خمینی در میان مردم مصیبتدیده از زلزله نیز پرداخته شده است «آنچه برای مردم زلزلهزده مهم بود، رسیدن به مواد اولیه خوراک و اسباب ابتدایی زندگی بود. اما همان مردم خمینی را میشناختند. نام او را شنیده بودند. در آن چند روزی که روحانیان کمکرسان مشهدی در منطقه زلزلهزده بودند، نام او را میبردند. گمان میبردند همو وارد منطقه شدهاست. اوایل که ما آنجا رفته بودیم، تقریبا حدود ۱۰ الی ۱۵ روز مردم اسم مرا با اسم امام خمینی اشتباه گرفته بودند. میگفتند آقای خمینی آمده و یک گروهی از دهات و راههای دور میآمدند که آقای خمینی را ببینند. در آنجا کاملا معلوم بود که آقای خمینی ماه همه است و این طور نیست که ما فقط آقای خمینی را دوستش بداریم. در دهات آنجا و حتی در روستاهای دوردست آقای خمینی اسمش یک اسم محبوب است. بالاخره اسم من خامنهای، جا افتاد و مردم شناختند». مطبوعات آن زمان البته رویهای دیگر از سیاسیکاری را در سالهای پرهیاهوی واپسین روزگار پهلوی دوم، در زمینه گزارش از زلزله و آسیبدیدگان آن وارد کردند. مجله «خواندنیها» در هشتم مهر ١٣٥٧، تصویری از حضور محمدرضا پهلوی در صحنه رخداد زلزله طبس منتشر کرده، در توصیف آن چنین نوشته بود «منظرهای از دیدار شاهنشاه از مناطق زلزلهزده طبس و اظهار تفقد نسبت به بازماندگان آن که بعد از گذشت ٨ قرن از دوران سلطنت سلطان سنجر سلجوقی خاطره بیوهزنی که دست زد و دامن سنجر گرفت و نظامی به بهترین وجهی آن را به نظم درآورده است تداعی معانی و مجسم میکند». تاریخ و گواههای آن اما البته روشن می دارد که این برداشت و بازتاب، با پذیرش اکثریت مردم جامعه همراه نمیشده، چنان که محبوبیت و آوازه یاریگری غلامرضا تختی است که شهرتی فراگیر مییابد، نه سلطان سنجر واقعی در سده پنجم هجری و نسخه معاصر آن در دهه ١٣٥٠ خورشیدی!
منبع: شهروند
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید