خواب آشفته تغییر

1396/4/19 ۰۸:۰۰

خواب آشفته تغییر

«پدرم که مردی ثروتمند و در عین حال ساده میباشد، همیشه بمن میگوید: (مرد عاقل بدنبال کمال است و نادان بدنبال ثروت.) ... ما هم یک نقص بزرگ داریم؛ ما بیک نژاد خیلی قدیمی تعلق داریم. ما با نیرنگ و نیش زبان با هم میجنگیم نه با سلاح صداقت. ما در رگهایمان به خون تازه‌ای احتیاج داریم. مشکل است بگوئیم چگونه این بیماری ما بهبود پیدا میکند. اما به هر ترتیب و شکلی که بخواهیم خود را درمان کنیم، فرهنگ و سنت خود را نباید از دست بدهیم، چرا که اگر برای کسب فرهنگ و روش جدیدی از زندگی چنین کنیم، دری را بروی خود میبندیم که دیگربار هرگز باز نخواهد شد».


گذری بر روان‌شناسی اجتماعی «ثبات» و «سکون» در جامعه ایرانی؛ مردمان این سرزمین چرا از دگرگونی می‌هراسیده‌اند

«پدرم که مردی ثروتمند و در عین حال ساده میباشد، همیشه بمن میگوید: (مرد عاقل بدنبال کمال است و نادان بدنبال ثروت.) ... ما هم یک نقص بزرگ داریم؛ ما بیک نژاد خیلی قدیمی تعلق داریم. ما با نیرنگ و نیش زبان با هم میجنگیم نه با سلاح صداقت. ما در رگهایمان به خون تازه‌ای احتیاج داریم. مشکل است بگوئیم چگونه این بیماری ما بهبود پیدا میکند. اما به هر ترتیب و شکلی که بخواهیم خود را درمان کنیم، فرهنگ و سنت خود را نباید از دست بدهیم، چرا که اگر برای کسب فرهنگ و روش جدیدی از زندگی چنین کنیم، دری را بروی خود میبندیم که دیگربار هرگز باز نخواهد شد». گوینده این جمله‌ها، پیرمردی ٦٥ ساله است که در گفت‌وگو با کنتس مادفون روزن، یک اشراف‌زاده سوئدی در اوایل دوره پهلوی اول، نگرش خود و البته بخشی مهم و نیرومند از جامعه ایرانی را درباره دگرگونی‌ها در آن روزگار بیان می‌دارد. گفته این پیرمرد را باید با طلا نوشت و بر جایی آویخت تا همگان ببینند و بخوانند؛ نه آن که این نوشته درست است یا نادرست؛ باز نه این که با آن همراه و هم‌سازیم یا رویارویش می‌ایستیم؛ او «واقعیتی» را روایت می‌کند که بر تن و جان «ایرانی» در تاریخ نشسته است؛ او از «دگرگونی» و «تغییر» می‌هراسد، با «تردید» به آینده می‌نگرد و از شرایطی ناشناخته که پس از هر دگرگونی و تغییر پدید می‌آید، واهمه دارد.

 مهدی یساولی: ١-دگرگونی‌ها به ویژه در حوزه اجتماع همواره ایرانیان را در تاریخ هراسناک می‌کرده است. این ترس تاریخی، گاه تا بدانجا گسترش می‌یافته که نه تنها به گونه ایستادگی عملی در برابر تغییرها، که، در قالب‌هایی گوناگون همچون هجو و سخره‌کشیدن دستاوردهای دگرگونی‌ها نمایان می‌شده است. برگ‌های تاریخ چند سده اخیر را یک‌به‌یک که می‌جوییم، به نشانه‌هایی از این واکنش‌ها برمی‌خوریم. محمدعلی فروغی در سخنرانی با عنوان «حقوق در ایران» در دانشکده حقوق در سال ١٣١٥ خورشیدی که دو دهه بعد در مجله یغما منتشر شده است، روزگار اواخر قاجار را به یاد دانشجویان می‌آورد که دگرگونی‌ها در شیوه زندگی روزمره، چگونه با استهزای بخش‌هایی از جامعه روبه‌رو می‌شده است «یقه و دستمال گردن زدن خیلی نادر بود و تقریبا منحصر بود به کسانی که مدتی در اروپا اقامت کرده بودند، آن هم نه همه کس، و غالبا اسباب زحمت هم بود، یعنی بسا بود که در بعضی کوچه‌ها و محله‌ها متعرض فوکلی‌ها می‌شدند و اگر فحش و کتک در کار نمی‌آمد مضمون و استهزاء فراوان بود». او از داستان‌هایی یاد می‌کند که «در باب فوکل و کشمکش فوکلی‌ها و متججدان با قدیمی‌ها که مدت چندین سال در کار بوده» و به واکنش‌ها درباره دیگر دگرگونی‌های اجتماعی اشاره می‌دارد «با کارد و چنگال غذا خوردن آن زمان معمول نبود و با دست غذا می‌خوردیم. تازه که شروع باستعمال کارد و چنگال کرده بودیم رفیقی داشتیم خوش صحبت و مضمون‌گو، برای فرنگی‌مآبی ما مضمون می‌گفت که آقایان سکنجبین را با کارد و چنگال میل می‌فرمایند!».
٢- برای آگاهی از این روحیه ویژه ایرانی می‌توان نمونه‌ای آورد؛ انتشار روزنامه در میانه‌های دوره قاجار هرچند با دربار پیوستگی و وابستگی نزدیک یافت و در قالبی «رسمی» به ارگان خبرهای رسمی حکومت و دربار خلاصه شد اما با شکل‌گیری و پیروزی جنبش مشروطیت ایران به یک شگفتی بزرگ بدل شد؛ روزنامه‌ها آوای خفته مردمانی را سردادند که با رهبری روشنفکران مُکلّا و روحانیان نوخواه در پی دگرگونی بودند؛ آن روزنامه‌ها گرچه در پاره‌ای زمینه‌ها به بی‌راهه نیز می‌افتادند، اما منش آگاهی‌بخشی کلی آن‌ها، گویی ککی به تنبان دوستداران ثبات و مخالفان تغییر انداخته بود؛ آنچنان که نواهای مخالف برخاست و بدان‌ها لقب «یاوه‌سرا» و «متجاوز از حد» دادند «نمونه فاحش آن روزنامجات است که در دوره مشروطه منتشر میشود میخواهم هفتاد سال سیاه زبان آزاد نباشد، بقول شوریده «گور پدر زبان آزاد» حقگوئی دگر است و یاوه‌سرائی دگر». این روایت مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه)، وزیر و نخست‌وزیر ایران در دوره‌های قاجار و پهلوی در کتاب «خاطرات و خطرات»، نه از برای مخالفت با روزنامه‌ها، که در رویارویی با دگرگونی‌هایی بود که روزنامه بخشی از آن و ابزاری برای گسترش آن به شمار می‌آمد. مخبرالسلطنه هدایت را می‌توان نماینده صالح و راستین اندیشه «ثبات» و از مخالفان استوار «دگرگونی» در ایران معاصر به شمار آورد؛ کارگزاری پاک‌نهاد که نه از روی بدی طینت و سو نیت، که، باورمندانه، دگرگونی‌های روزگار نو را برای ایران زیان‌بار می‌شمرد «تمدن را بصورت گرفتیم کلاهمان را عوض کردیم که رنگ تمدن بخود بدهیم در حوزة خواص ملیت ما از دست رفت در مقابل هنرهای لابراتواری بی‌سیم رادیو هواپیما مستسبع شدیم، رقص قمار شرب تظاهر بفواحش را ترقی دانستیم افکار بی‌پای ماتریالیسم را بخود راه دادیم که امروز از بیداد آن همه جا غوغا بپا است و فریاد بلند. دور سر خود چرخ میزنیم و نمیدانیم چه کنیم». او دگرگونی‌های زمانه را همچون آفتی برمی‌شمرد که بر زندگی ساده ایرانیان افتاده، آنان را آلوده خود کرده است «ما زندگی‌ای داشتیم ساده، آرام، بی‌دغدغه، خالی از بغض و تکلفات مزاحم، یک اطاق برای زندگی کافی بود در آن زیست میکردیم، میخوابیدیم، غذا میخوردیم، امروز اطاق خواب معطل، تخت‌خواب اطاق ناهارخوری معطل، بساط تغذیه دفتر اطاق سالن حتی اطاق قمار لازم شده است برای تدارک بهمین نسبت بحرص و دزدی افزوده. سابق یک اطاق یا دو اطاق برای زندگی یک خانواده کافی بود اطاقها طاقچه داشت بجای میز و قفسه رف داشت که کالای پس دستی را بالای رف میگذاردند (صندوقخانه) رختخواب را کنار دیوار، امروز رختخواب میز صندلی نیمکت قفسه جا تنگ‌کن منزل لازم است، همة این تکلفات زندگی را دشوار کرده است رشک و حسادت را بسیار و تلاش روزی را مشکل».
٣- دگرگونی و تغییر، خوی آدمی را از خود متاثر می‌سازد؛ چنان انسانی، دیگر با هر وضعیت خود را سازگار نمی‌کند، از آن‌رو که خوی برخاستن و خیزش، او را به حرکت وامی‌دارد. امده ژوبر، فرستاده فرانسوی به ایران در دوره فتحعلی شاه، در کتاب «مسافرت در ارمنستان و ایران»، نشانه‌هایی از انسان ایرانی به دست می‌دهد که با هر دگرگونی و تغییر غریبه است «کشاورز ایرانی کاملا فرمانبردار حکومت است. او فرمان می‌برد و رنج می‌کشد ولی صدائی از او درنمی‌آید مگر آنکه کارد به استخوانش برسد». جهانگردانی که در روزگار گذشته به ایران آمده‌اند، بیش از ایرانیان در جایگاه تحلیل این جنبه از روان‌شناسی تاریخی مردمان این سرزمین نشسته‌اند. آنان به درستی دریافته‌اند «دگرگونی» با «شیوه رایج زندگی» در ایران همخوانی نداشته است؛ تغییر، خواب آنان را آشفته می‌کرده است «شما اگر در ایران با برجسته‌ترین افراد قوم صحبت نمایید مشاهده میکنید که هیچ‌کس در فکر اصلاح نیست و به ذهن کسی هم خطور نمی‌کند که در آینده می‌توان چیزی را تغییر داد و همانطور که مسایل دنیا عوض می‌شود، زندگی اجتماعی و سیاسی ایران هم باید دگرگون گردد. در عوض تمام صحبت‌های آنها مربوط به گذشته است و پیوسته دم از بزرگان و پهلوانان گذشته می‌زنند و به وجود آنها افتخار می‌کنند، و به این ترتیب همواره افکار آنها معطوف به گذشته می‌باشد». این روایت ژوزف آرتور گوبینو در کتاب «سه سال در ایران»، به روشنی رکود حاکم بر اندیشه ایرانیان روزگار گذشته و پیامدهای آن را بر زندگی روزمره‌شان بازمی‌تاباند. پاره‌ای جهانگردان اما به گونه‌ای مستقیم درباره نگرش ایرانی‌ها به دگرگونی روایت نکرده‌اند اما لابه‌لای رفتار ایرانیان نشانه‌هایی را جسته‌اند که نشان می‌دهد آنان حتی در بخش‌های جزیی زندگی خود اساسا با مفهوم‌هایی چون «گشتن»، «جنبیدن» و «برخاستن» که پایه و لازمه هر دگرگونی است، ناآشنایند؛ شگفت‌زده می‌شوی آنگاه که روایت ژان باتیست تاورنیه، جهانگرد اروپایی دوره صفوی را در کتاب «سفرنامه تاورنیه» می‌خوانی «نه ایرانیان و نه هیچ‌کدام از مردم ممالک شرق نمی‌دانند که گردش چیست و بسیار متعجب می‌شوند که ببینند ما در خیابان‌های باغهایمان قدم‌زنان می‌رویم و بعد برمی‌گردیم و به همین‌گونه دو سه ساعت ادامه می‌دهیم. آنها برعکس یک قالی در زیباترین محل باغ پهن می کنند تا بر آن بنشینند و به تماشای سبزه پردازند. اگر هم برخیزند جز برای چیدن و خوردن میوه نیست». روایت‌هایی اینچنین را در میان نوشته‌های دیگر جهانگردان نیز می‌توان یافت اف. ال. برد، یکی از دو آمریکایی نویسنده کتاب «گشت‌وگذاری در ایران بعد از انقلاب مشروطیت» می‌نویسد «ایرانی‌ها اصولا مردمی وابسته به خاکند و علاقه چندانی به سیر و سیاحت و جهانگردی ندارند و اغلب آنها در همان موطن اصلیشان- که صمیمانه و بی‌ریا به آن عشق می‌ورزند- باقی می‌مانند».
٤- چرا ایرانیان در تاریخ تا این اندازه از دگرگونی‌ها و تغییرها در بخش‌هایی مهم از زندگی خویش هراسان بوده‌اند؟ پاره‌ای تاریخ‌نگاران و اندیشمندان کوشیده‌اند ریشه‌های چنین باوری را در گذشته آنان و سرزمین‌شان بیابند. مهدی بازرگان در کتاب «سازگاری ایرانی» جغرافیای تاریخی ایران را تاثیرگذارترین عامل بر روحیات وی برمی‌شمرد «شرایط اقلیمی و تاریخی ما، موجب زندگی کشاورزی یا ویژگیهای فرهنگی، بردباری (انفعالی)، شلختگی، وارهائی، زمینگیری، تک‌زیستی، تفرقة اجتماعی، ناامنی، بی‌برنامگی، حال‌نگری و نهایتا "سازگاری ایرانی" گردید ... خلقت ما چنان است که "ذره بی‌انتها" باشیم و دارای امکانات لایتناهی، و قدرت تسخیر و تسلط بر طبیعت. چون این حقیقت را نمی‌دانستیم و مصمم و امیدوار نبودیم، مقهور گشتیم». وی باز با اشاره به غلبه کشاورزی بر زندگی ایرانیان به عنوان پیشه اصلی‌شان در تاریخ، خوی کلی آنان را از این شیوه معیشت برآمده می‌داند «مایه حیاتی و سرمایة اصلی زارع زمین اوست که آبادش کرده است، ملکی باشد یا رعیتی. اگر زارع را از آن زمین جدا کنید ماهی‌ای است که از آب بیرونش انداخته‌اید. تحمل آفت‌سالی، بی‌آبی و گوسفندمیری را بهر مشقت و رنج باشد، به امید سال و روزگار بهتر قبول مینماید، ولی اگر دستش را از زمین کوتاه کردید از هستی ساقط شده است. همین وابستگی و اسارت نسبت به زمین، مایه مصیبت و منشأ همه‌گونه ذلت و ضعف زارع است. حاضر میشود تن بهر زور و ننگ بدهد، بشرط آنکه مالک یا مقیم در زمینی که لانه و ریشه کرده است بماند. یک پیشه‌ور صاحب هنر خیلی آزادتر است. سربلند و مستقل میتواند زیست کند. ... حتی زندگی شبانی کوچ‌نشین چنین اسارت نسبت بزمین ندارد و آزادتر پرورانده میشود». اندیشمندان البته این مساله را تنها از دریچه جغرافیا و اقتصاد ننگریسته‌اند. تجربه تاریخی نیز پدیده‌ای به شمار می‌آید که بدان پرداخته‌اند عیسی صدیق در کتاب «دوره مختصر تاریخ فرهنگ ایران» در این‌باره می‌نویسد «ایران با وجود حفظ سجایای اصلی خود در اثر کشتارها و غارتگریها و خرابیها که از هجوم مکرر اقوام و قبایل نیمه‌وحشی مخصوصا در زمان حمله مغول و تاتار بوقوع پیوسته- در اثر ناامنی و جفاکاری حکومتهای مطلق‌العنان که وجود و هستی افراد و خاندانها بسته بهوا و هوس حکام مستبد بوده در دماغ مردم این مملکت ناپایداری روزگار و فانی‌بودن عالم و عدم اطمینان بآیند و بی‌علاقگی بدنیا رسوخ کامل پیدا کرده است. این نوع تفکر در تمام ادبیات ایران منعکس شده ... خواجه حافظ شیرازی فرماید: جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است[/] هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق». به روشنی می‌توان دریافت چنان روحیه‌ای اساسا با تغییر و هماهنگی کم‌ترین نزدیکی را داشته است.
٥- هراس تاریخی ایرانیان از دگرگونی و تغییر را می‌توان با روایتی از قلم خاطره‌نگاری پایان بخشید که برآن بوده است ریشه‌های روان‌شناختی اجتماعی ایرانیان را در گذشته‌شان بجوید؛ ستاره فرمانفرماییان در کتاب «دختری از ایران (خاطرات خانم ستّاره فرمانفرماییان)» می‌نویسد «کشور من بارها در طول تاریخ، مورد هجوم اقوام بیگانه، همچون یونانیان به رهبری اسکندر، اعراب، مغولان و ترکان قرار گرفته بود و حاصل آن جز ویرانی و فقر و غارت و کشتار نبود. ... اما این جدال و کشمکش دائمی و ناامنی حاصل از آن، در خلق‌وخوی ایرانیان اثرات ویژه‌ای بر جای گذارده است: بی‌اعتمادی به دیگران، صبوری و حلم و گذشت، قدرت انطباق بسیار نسبت به شرایط متفاوت و متناقض، پنهان کردن آرا و عقاید خود و تفاوت رفتار درونی و بیرونی مردم. ... برای هموطنان من که در طول تاریخ شاهد هجوم‌های پیاپی اقوام بیگانه بوده‌اند و تغییرات مدام قدرت‌های سیاسی را تجربه کرده‌اند، برنامه‌ریزی و آینده‌نگری، به علت عدم ثبات سیاسی و اجتماعی ممکن نبوده است و مردم به "دم غنیمتی" روی آورده‌اند».

 

منبع: شهروند

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

برچسب ها

اخبار مرتبط

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: