1394/12/16 ۰۸:۰۶
با آغاز عصر مدرن دورنمایی از پیشرفت نامحدود در علم و فناوری دوشبهدوش تجدد در اخلاق و سیاست بهوجود آمد. اما از قرن نوزدهم تناقضی جدی بین ترقی و پیشرفت از یکسو و آزادی، عدالت، خوشبختی و سعادت از سوی دیگر آشکار شد که مخالفتهایی جدی با وضعیت نوظهور مدرنیته به بار آورد؛ مخالفتهایی که ذیل نقد پروژه مدرنیته مطرح شد.
حاشیهای بر کتاب «نظریههای کنش ارتباطی» یورگن هابرماس علی اخوت: با آغاز عصر مدرن دورنمایی از پیشرفت نامحدود در علم و فناوری دوشبهدوش تجدد در اخلاق و سیاست بهوجود آمد. اما از قرن نوزدهم تناقضی جدی بین ترقی و پیشرفت از یکسو و آزادی، عدالت، خوشبختی و سعادت از سوی دیگر آشکار شد که مخالفتهایی جدی با وضعیت نوظهور مدرنیته به بار آورد؛ مخالفتهایی که ذیل نقد پروژه مدرنیته مطرح شد. در این قاب بسیاری رادیکالترین جریانی را که در اوایل قرن بیستم همزمان با ظهور فاشیسم به این وضعیت تاخت، نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت میدانند؛ نظریهای که بنا بود، بنا به مقتضیات زمانه خود، به کار مارکس نقد اجتماعی خودآگاهانه را در جهت تغییر اجتماعی و رهایی از طریق روشنگری ضمیمه کند. هورکهایمر، آدورنو، نویمان و مارکوزه از جمله متفکرانی بودند که عمدتا بهواسطه موفقیت برخی از برنامههای تحقیقاتی کاربردی مؤسسه تحقیقات اجتماعی- فرهنگی فرانکفورت، نظریه انتقادی را ایجاد و امکان بسط دامنه تأثیر آن را در فلسفه و علوم اجتماعی فراهم کردند. هدف آنها از بسط و بهروزکردن پروژه مارکس، شناسایی، آشکارکردن و تخریب و اصلاح ساختارهای اجتماعی یا شرایط محیطی سرکوبگر بود. اما اگر توجه مارکس بیشتر معطوف به ویژگی عینی سرکوب بود، مثل ویژگیهای مرتبط با قدرت سیاسی و نظامهای اقتصادی، متفکران نظریه انتقادی قصد بازگشت به فلسفه و حتی روانکاوی را داشتند تا از این طریق بتوانند آسیبها و عوارض فرهنگ مدرن را شناسایی کنند. این تأکید نظریه انتقادی تا اوایل دهه ١٩٧٠ ادامه داشت، تا اینکه فرم جدیدی از نظریه انتقادی سر برآورد؛ فرمی که بیشتر حاصل کار یورگن هابرماس بود. در پروژه هابرماس (خصوصا در سالهای ١٩٧١ تا ١٩٧٥) برخی از عناصر نظریه هورکهایمر و آدورنو به کار گرفته شد. برای مثال حفظ نگاه انتقادی آنها درباره پوزیتیویسم و تأکید بر تلاش آنها در جهت تدوین نظریهای جدید درباره شناخت که به شیوهای دیالکتیکی زمینههای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی شکلگیری آن را بررسی میکرد. اما هابرماس با فاصلهگيري از سنت اصلی مکتب فرانکفورت که بیاندازه در توانایی علم متعارف برای کمک به تحقق یک زندگی خوب بدبین بود، هدف پروژهاش را نجات این علم و نیروی عقل ملهم از روشنگری تعریف کرد که باید از طریق جستوجوی مبانی شناخت حاصل میشد. هابرماس معتقد بود اگر ما حقیقتا مشتاق شناسایی و حذف ساختارهای اجتماعی سرکوبگر هستیم، باید بنیاد یا زیربنایی بسازیم که بر اساس آن بتوان گفت كدام ساختار اجتماعی آزادیبخش است و کدام سرکوبگر. برای هابرماس این درک در صورتی به بار مینشیند که نظریهپردازان انتقادی بیشتر بر مفهومپردازی کل نظام اجتماعی متمرکز باشند. او نیاز مبرم جامعه امروز را نقدی معقول از عقلانیشدن و بازسنجی دقیق سودها و زیانهای «ترقی و پیشرفت» میداند. چون باور او این است که هنوز هم تنها با توسل به عقل است که میتوان از عقل دفاع کرد. به خاطر همین موضع نظری است که او را «واپسینعقلگرا» میدانند. اگرچه عقلگرایی او با عقلگرایی در مفهوم معمول تفاوت دارد چون به نظر میرسد درعینحال که از هسته اولیه مكتب فرانکفورت فاصلهای جدی گرفته، کوشیده نگرش محوری نقد عقلگرایی را نیز به شیوهای دیالکتیکی در عقلگرایی خود بگنجاند. در چنین بافتاری شالوده مهمترین نظریه هابرماس «نظریه کنش ارتباطی» پيريزي میشود. این نظریه که در اغلب کارهای او دیده میشود نخستینبار در کتاب دوجلدی او تحت همین عنوان در سال ١٩٨١ مطرح شد. عنوان جلد نخست «عقل و عقلانیت در جامعه» و جلد دوم «زیستجهان و نظام نقادی مفهوم کارکردگرایانه عقل» است. از این کتاب حجیم ٩٠٠ صفحهای ترجمه روانی از کمال پولادی هم در اختیار مخاطبان فارسیزبان هابرماس است که در ایران کم هواخواه ندارد. هابرماس در این کتاب تحلیل پیچیدهای از جامعه سرمایهداری ارائه میکند و میکوشد روشهای ممکنی را نشان دهد که با آنها میتوان در برابر اثرات ناشی از عقل ابزاری ایستاد. او این کار را با اخلاق و آزادسازی ارتباطی انجام میدهد و کنش ارتباطی را در برابر کنش معقول و هدفدار ماکس وبر مطرح میکند. به بیان هابرماس نظریه کنش ارتباطی همزمان سه مقصود را دنبال میکند: «١- میخواهد به پردازش مفهومی از عقلانیت اقدام کند که دیگر متکی به پیشفرضهای ذهنباورانه و فردانگارانه فلسفه مدرن و علوم اجتماعی مدرن نباشد و پای در بند این پیشفرضها نداشته باشد. ٢- مفهومی دووجهی از جامعه به دست دهد که پارادایمهای زیستجهان و سیستم را در یکدیگر ادغام کرده باشد. ٣- نظریهاي انتقادی درباره مدرنیته بپردازد که ضمن تحلیل جنبههای آسیبشناسانه مدرنیته حاوی پیشنهادی برای اصلاح پروژه روشنگری باشد نه وانهادن آن». در این کتاب، اندیشه متفکرانی چون مارکس، وبر، دورکهایم، مید، لوکاچ، هورکهایمر، آدورنو و پارسونز حضور دارد که هابرماس معتقد است هنوز زندهاند. او هر یک از آنها را در کتاب بهعنوان طرف دعوای خود یا به قول خودش طرف گفتوگو و مجادله در نظر میگیرد. ميدان کاربردی نظریه او هم البته اروپاست. او در هر دو کتاب «گذار ساختاری حوزه عمومی» و «نظريه كنش ارتباطی» ميکوشد مکانيسم شکلگيری حوزه عمومی را در اروپا تبيين کند. او با مطالعه تاريخ اروپا نشان میدهد عواملی مثل نهادهای حوزه عمومی، روشنفکران، نيروهای اجتماعی و از همه مهمتر زيستجهان و کنشهای ارتباطی عقلانی در گذار و تغییر اروپا از سنت به مدرنيته مؤثر بودهاند. او ضمن تأکید بر قدرت واژهها و عقلانیت گفتار که بیشتر به فلسفهای آکادمیک پهلو میزند، صراحتا نشان ميدهد چرا از دید او اروپا پروژهای حیاتی برای بشریت است و نباید شکست بخورد و اینکه نهتنها اجتماع جهانی امکانپذیر است، بلکه آشتی دموکراسی و سرمایهداری امروز ضروریتر از هر امری است. چون در غیر این صورت با خطر وضعیت اضطرار همیشگی روبهرو خواهیم بود. این ضرباهنگ آیندهای مبهم و هشدار از تكرار گذشته تقریبا بخش جدانشدنی نظام فکری هابرماس است؛ اینکه زمان حال، دستنیافتنی است. بااینحال، او امیدوار است بتواند اروپای آرمانی خود را از چنگ سیاستمداران بازاری و نیروهای کور بازار نجات دهد. او در سالهای اخیر بهشدت نسبت به اروپایی میتازد که در آن دولتها بهوسیله بازارها اداره میشوند و تأثیر چشمگیر اتحادیه اروپا در شکلگیری دولتهای جدید مشهود است. هابرماس در این کتاب در پی تولید جامعهای است که در آن کنشگران بتوانند بدون تحریف با همدیگر ارتباط داشته باشند. این ارتباط چگونه محقق میشود؟ صرفا از طریق استدلال و منطق که هیچ اجبار و الزامی در آن دخالت ندارد. هابرماس میخواهد حوزه عمومی را با طرح این نوع کنش زنده کند؛ حوزهاي كه برای او بهعنوان حوزه سیاست و اجتماع تعریف میشود و افکار عمومی میتوانند در آن بهطور آزاد با هم گفتوگو کنند. غایت این نظریه بهدنبال وضعیتی است که در آن ارتباط کاملا آزاد و نامحدود محقق شود. هابرماس این نظریه را در مقام ارائه راهحلی در برابر «استعمار زیستجهان» میداند که ناظر بر سلطه عقلانیت ابزاری و سیستم بر زیستجهان شهروندان است. در نظر او این روند باعث بحرانهای بسیاری در جامعه سرمایهداری شده و تنها راهحل این مسئله رهایی «زیستجهان» از چنگ سیستم استعماری است تا از این طریق بتواند به شیوه مناسب خود عقلانی شود؛ این شیوه هم چیزی نیست جز توافق آزادانه ارتباطی. اما میتوان درباره آنچه هابرماس طرح میکند پرسید آیا نظریه او مفهومی عملی از دموکراسی ارائه میکند؟ آیا اصطلاحاتي که به كار ميبرد و ذیل عقلگرایی تعریف میشوند، در عمل میتوانند فراتر از همان چارچوب مسلطی بروند که کارش استعمار تمام وجوه زیستجهان است، آن هم در شرایطی که حتی احزاب سیاسی، اتحادیههای كارگري و سازمانهای رسمی بهعنوان مجموعه پایگاههای بالقوه دموکراتیک درون سیستمها برای شهروندان از بین رفته است. این وضعیتی است که در آن همه این پایگاهها مشمول منطق سیستماتیک کنشی است که کاملا ناتوان از دموکراسيسازي رادیکال است. اگرچه هابرماس خود نیز به این مسائل اشاره میکند، منتقدان هابرماس بر این نظرند که تحلیل برخورد و نزاع بین سیستم و زیستجهان که در نظریه کنش ارتباطی عرضه شده، نمیتواند نظریهای عملی ارائه دهد. وقتی «نظریه کنش ارتباطی» بر «گفتار عاری از تهدید و اجبار» تأکید میکند با توجه به ساختار مسلط کنونی مشکلاتی جدی پیشروی خود میبیند. هابرماس در مجلد دوم کتاب اذعان دارد برخلاف گفتههای پیشین خود، مفهومی سوسیالیستی از دموکراسی ارائه نکرده است. اما این پرسش که دموکراسی و سرمایهداری باید چه راهی انتخاب کنند مسئلهای است که هابرماس امروز پاسخ روشنتری برایش دارد؛ آشتی دموکراسی و سرمایهداری. او در نوامبر ٢٠١١ در مؤسسه گوته در پاریس گفت: «بعد از سال ٢٠٠٨ متوجه شدم فرایند گسترش، یکپارچهسازی و دموکراسیسازی نمیتواند خودبهخود پیش رود و بازگشتپذیر است، برای نخستینبار در تاریخ اتحادیه اروپا شاهد برچیدهشدن دموکراسی هستیم. فکر نمیکردم چنین چیزی ممکن باشد. ما به یک دوراهی رسیدهایم». هابرماس برای نجات اروپا از ضرورت آشتی دموکراسی و سرمایهداری صحبت میکند. او میخواهد اروپایی را نجات دهد که زمانی با جنایت پارهپاره شد و اکنون با بدهی. اما اینکه شعاع عملی نظریه او تا کجاست، محل نقد متفکران بسیاری در اروپا همچون ولفگانگ اشتریک بوده است. از نظر هابرماس، استعمار زیستجهان از دستورات الزامی سیستم تعدي ميكند و وظیفه کنونی دموکراسی رادیکال ایجاد سدی دموکراتیک در برابر اين تعدي است. او این وظیفه را دفاعی مینامد که کارش محافظت از ساختارهای شناخت متقابل و مسئولیت آن با حوزههای عمومی غیررسمی و انجمنهای مدنی درون زیستجهان است. پاسخ او به مفهوم عملی دموکراسی در این کتاب این است. هرچند اتفاقات و بحرانهای سیاسی و اقتصادی دهه اخیر در سراسر جهان نشان داد امکان تولید حوزههای عمومی غیررسمی و انجمنهای مدنظر هابرماس عملا به دلیل قدرت قاهره تمام چارچوبهای مسلط یا ناممکن است یا بدتر. در نهایت در چارچوب همان لیبرالیسم نو عمل ميکند و نقشی را که به او واگذار شده به نحو احسن انجام ميدهد. اما این پرسش همچنان زنده است که آیا توان عرصه عمومی تنها در اخذ مواضع دفاعی است؟
منبع: شرق
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید