پايان جهان قطبي

1392/12/12 ۰۸:۱۰

پايان جهان قطبي

«عليه نظرات خودم به شما هشدار مي‌دهم» اين گزاره را پيرمرد 84 ساله‌يي مي‌گويد كه از بيش از سه دهه است، سرسختانه از افول ايالات متحده به عنوان ابرقدرت سخن مي‌گويد، انديشمندي كه اگرچه پيش‌بيني‌اش درباره فروپاشي شوروي به واقعيت پيوست اما خود را پيشگو نمي‌داند بلكه فروتنانه ادعاهاي خود را به روش علمي خويش منحصر كرده و مدعي است كه تنها با نگاهي عالمانه بر اساس شواهد و قراين و با هوشمندي نظريه اظهارنظر مي‌كند.

 

امانوئل والرشتاين در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران از آينده جهان سخن گفت

محسن آزموده: «عليه نظرات خودم به شما هشدار مي‌دهم» اين گزاره را پيرمرد 84 ساله‌يي مي‌گويد كه از بيش از سه دهه است، سرسختانه از افول ايالات متحده به عنوان ابرقدرت سخن مي‌گويد، انديشمندي كه اگرچه پيش‌بيني‌اش درباره فروپاشي شوروي به واقعيت پيوست اما خود را پيشگو نمي‌داند بلكه فروتنانه ادعاهاي خود را به روش علمي خويش منحصر كرده و مدعي است كه تنها با نگاهي عالمانه بر اساس شواهد و قراين و با هوشمندي نظريه اظهارنظر مي‌كند. امانوئل والرشتاين امريكايي دو روز است كه در ايران است و اين نويد خوشي براي جامعه علمي كشوري است كه دست‌كم هشت سالي مي‌شود كه ارتباط خود را با نظريه‌پردازان بين‌المللي و انديشمندان جهاني گسسته. 10 سال از زماني كه يورگن هابرماس آلماني (ارديبهشت 81) به ايران آمد مي‌گذرد، در اين فاصله غير از چند سفر محدود، دانشگاه‌هاي ايران در حوزه علوم انساني چندان ميزبان اساتيد بين‌المللي نبودند، يك بار هم كه موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه كوشيد روز جهاني فلسفه را بين‌المللي برگزار كند، قرين موفقيت نبود و حاشيه‌ها بر متن چربيد. اينك حضور انديشمندي تراز اول در دانشگاه‌هاي ايران در ماه‌هاي نخست دولت تدبير و اميد مي‌تواند نويد خوشي براي دانشگاهيان ايراني باشد كه در اين سال‌ها بيشتر شاهد مهاجرت فارغ‌التحصيلان‌شان بودند، تا حضور چهره‌هاي بين‌المللي. سفر ايمانوئل والرشتاين به دعوت انجمن جامعه‌شناسي بين‌المللي از جهت ديگري نيز اهميت دارد. اين متفكر و جامعه‌شناس معاصر كه با كنار گذاشتن ابزارهاي تحليل سنتي جامعه شناختي و توسعه يعني مفاهيمي چون طبقه، وابستگي، عقب‌ماندگي و... رويكرد جهاني به تحولات بين‌المللي دارد، در نظريه‌اش از رويكردهاي اروپامحور و شرق‌شناسانه فاصله گرفته و با نگاهي جهاني مي‌كوشد تحولات جوامع غيرغربي (اعم از آسيايي، آفريقايي و امريكاي لاتين) را نيز مد نظر داشته باشد. او صبح روز يكشنبه يازده اسفند در تالار ابن خلدون دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در حضور جمع كثير اساتيد و دانشجويان به معرفي مختصري از ديدگاه‌هايش پرداخت. در اين نشست، اساتيدي چون غلامعباس توسلي، هادي خانيكي، محمد امين قانعي راد، محمد توكل، محمد فاضلي، علي محمد حاضري، حسين راغفر، كاووس سيد امام امامي، جواد ميري، فرهنگ ارشاد، سارا شريعتي و... نيز حضور داشتند و هر يك به سهم خود كوشيدند به معرفي ديدگاه‌هاي والرشتاين بپردازند يا پرسش‌هاي خود را از او مطرح سازند.

والرشتاين اما خود عنوان سخنراني خود را كه به زبان انگليسي ارائه مي‌شد، «بحران ساختاري نظام سرمايه داري جهاني» خواند و در معرفي عناصر اساسي ديدگاهش گفت: من اولا به جاي واحدهايي چون طبقه يا قشر يا دولت، نظام‌هاي جهاني را به عنوان واحد تحليل بررسي مي‌كنم و با اتكا بر نظام جهاني به مثابه واحد تحليل به ارائه يك نوع سنخ‌شناسي از نظام‌هاي تاريخي در طول حيات بشري مي‌پردازم. ثانيا اينكه نگاهي بلندمدت به تحولات جهاني دارم و همچون برودل كه از تاريخ بلند (longue duree) سخن مي‌گفت، معتقدم كه دگرگوني‌هاي ساختاري معنادار طي فرآيند تاريخي طولاني مدت اتفاق مي‌افتند. چنين تحولي گرچه مي‌تواند به معناي آن باشد كه جايگاه پايين و بالا در سلسله مراتب جهاني عوض مي‌شود ‌اما يك معناي ضمني ديگر آن است كه ستم ديدگان جهان نبايد انتظار تغيير در آينده نزديك را داشته باشند و بايد منتظر باشند تا فرآيندهاي تاريخي به طور كامل طي شود. ثالثا بر اين باورم كه همه ما در نظام‌هاي جهاني تاريخي زندگي مي‌كنيم كه اين نظام‌ها هر كدام سه مرحله دارد: زمان پيدايش، دوره زندگي نرمال و معمولي و سوم زمان بحراني.

والرشتاين تاكيد كرد كه بنا به عنصر نخست نظريه‌اش يعني جهاني ديدن تحولات، نتيجه مي‌گيريم كه اين دولت-ملت‌ها نيستند كه توسعه مي‌كنند بلكه اين نظام جهاني است كه توسعه مي‌يابد. ضمن آنكه در اين نظريه نظام جهاني الزاما و جبرا مسيري رو به ترقي و پيشرفت را طي نمي‌كند، بلكه به جاي آن اين ديدگاه را مطرح مي‌كند كه ترقي و پيشرفت امري ممكن است. او همچنين به اهميت نيروهاي ضد سيستمي كه از سال 1968 به ويژه در جوامع غربي به وجود آمد، اشاره كرد و آنها را نشانه‌هايي از آماده شدن شرايط براي دگرگوني ساختي نظام جهاني خواند.

اين رييس اسبق انجمن بين‌المللي جامعه‌شناسي كه رويكرد انتقادي و چپ گرايانه‌اش نسبت به نظام سرمايه داري آشناست، در ادامه به توصيف نظام سرمايه داري پرداخت و آن را شبه انحصاري (quasi monopoly) خواند و گفت: نظام سرمايه‌داري به معناي تجارت آزاد نيست، بلكه با ايجاد شبه‌انحصارها كار مي‌كند و انباشت سرمايه را در چارچوب‌هايي محدود مي‌كند، اين كار به دو طريق صورت مي‌گيرد، نخست زماني كه محصول جديدي وارد بازار مي‌شود. اين نظام تنها در شرايط شبه‌انحصار است كه مي‌تواند پايدار بماند، اما اين شبه‌انحصار سبب مي‌شود كه سيستم بتواند به طور مصنوعي قيمت‌ها را بالا نگه دارد و از اين طريق گروه زيادي از سرمايه‌داران سرمايه زيادي جمع كنند. اما اين وضعيت شبه‌انحصاري را نمي‌توان براي هميشه حفظ كرد و عمري نهايتا 25 تا 30 ساله دارد. به همين خاطر سيستم براي آنكه بتواند شبه انحصارهاي ديگري به وجود آورد، به سراغ مناطق و حوزه‌هاي ديگري مي‌رود. براي مثال سرمايه‌گذاران غربي در اواخر سده بيستم مجبور شدند كه به كشورهاي توسعه نيافته بروند و كارخانه‌هاي خود را آنجا احداث كنند. اما دومين شبه‌انحصار، شبه‌انحصار در هژموني (سلطه) است.

والرشتاين در تحليل نظام‌هاي هژمونيك در طول تاريخ مدرن كه هر يك حدودا 50 سال دوام مي‌آورند، به سه هژموني هلند، بريتانيا و امريكا اشاره كرد و گفت: دليل احتياج به يك نظام هژمونيك آن است كه در انباشت سرمايه نظم و انتظام باشد و جنگي صورت نگيرد. به طور كلي از منظر سيستمي، جنگ امري نامطلوب تلقي مي‌شود. به همين خاطر وقتي يك قدرت هژمونيك مستقر مي‌شود، نظمي ايجاد مي‌كند كه در آن كمتر جنگ اتفاق مي‌افتد و انباشت سرمايه در سطح جهاني ممكن مي‌شود. از حدود 1870 امپراتوري بريتانيا به عنوان قدرت هژمون رو به افول رفت. از بعد از جنگ جهاني دوم در سال 1945 اين ايالات متحده است كه به عنوان قدرت هژمونيك ظاهر شده است. علت نيز ساده است، زيرا ايالات متحده تنها كشوري است كه از جنگ آسيب زيادي نديد. در واقع امريكا از جنگ جهاني براي افزايش ظرفيت توليدي خود بهره گرفت.

والرشتاين دوران جنگ سرد را ضرورتي براي تثبيت قدرت هژمونيك ايالات متحده خواند و گفت: امريكا حتي عملا با اتحاد شوروري معامله كرد و به تعادلي دست يافته كه به وضعيت جنگي بدل نشود. جنگ سرد اعلام مشترك تحمل طرفين متقابل و حفظ حريم هر يك بود. در اين دوره شوروي با جذب نيروهاي ضد سيستم از بروز بحران در سيستم جلوگيري مي‌كرد. اما الان در دوراني هستيم كه شبه انحصار هژموني قدرت غالب در حال فروپاشي است.

اين نظريه‌پرداز در بيان علت اين فروپاشي گفت: امروز برخي كشورها ديگر هژموني را تحمل نمي‌كنند. يكي از نقاط قوت امريكا اين بود كه در جنگ هزينه زيادي متحمل نشده بود اما امروز شاهديم كه اين دولت بخش مهمي از منابع خود را صرف ايجاد يك نيروي نظامي براي حفظ هژموني خود مي‌كند و اين امر هزينه‌هاي زيادي براي اين كشور به بار آورده كه دست كم نارضايتي مردم خود آن كشور را فراهم آورده است. مشكل ديگر اين است كه مردمي كه در يك قدرت هژمونيك زندگي مي‌كنند، ‌حاضر نيستند بهاي دفاع از آن را بپردازند. از سوي ديگر از دهه 1970 به اين سو ما وارد فاز يا مرحله افول نظام اقتصادي سرمايه‌داري بوده‌ايم و وارد مرحلهB-phase يا دور كند شده‌ايم.

والرشتاين در تشريح علت تاكيد بر سال 1968 به عنوان زمان گسست در جنبش‌هاي اجتماعي ضد سيستم گفت: در انقلاب‌هاي آخر قرن نوزدهم اين بحث مطرح شد كه آيا اول بايد قدرت دولتي را گرفت و دنيا را تغيير داد يا اينكه بايد به دنبال شكست سيستم جهاني بود. به قدرت رسيدن سوسيال‌دموكرات‌ها در مناطق مختلف جهان در واقع موجب شد كه اصل سرمايه‌داري تغيير نكند و باعث بازتوليد آن شود. اما از سال‌هاي پاياني دهه 1970 اعتصاب‌هاي گسترده كارگري موجب شد كه امتيازهاي بيشتري به كارگران داده شود كه در نهايت باعث شد سرمايه‌داران به سمت نيروهاي اقتصادي نوظهور در كشورهاي توسعه نيافته گرايش پيدا كنند. يعني همين امتياز دادن‌ها سبب قدرت گرفتن اقتصادهاي نوظهور شد. يعني در عرصه اقتصادي جهاني صنايعي كه بهره كمتري داشتند از كشورهاي هسته‌يي (core) به كشورهاي نيمه حاشيه (semi-Periphery) رانده شدند. اين امر موجب قدرت گرفتن كشورهايي چون چين، هند، برزيل و... در عرصه بين‌المللي شد. همچنين در جنبش‌هاي آخر دهه 1960 اعضاي جنبش‌ها اظهار مي‌داشتند كه ما مخالف هژموني امريكا هستيم، ضمن آنكه با شوروي نيز مخالفيم. يعني آن هماهنگي كه در عصر جنگ سرد به وجود آمده بود و مخالفان به دامان شوروي مي‌رفتند، از ميان رفت. يعني مي‌گفتند كه كمونيست‌ها و سوسياليست‌ها نيز چيزي را تغيير نداده‌اند. به همين خاطر از آن زمان نظام وارد مرحله بحران ساختاري شده است.

والرشتاين كه در نظريه‌اش به مسائل اقتصادي اهميت زيادي مي‌دهد، در توضيح اقتصادي رويكردش به افول سيستم سرمايه‌داري گفت: در يك بنگاه اقتصادي همواره سه دسته هزينه صرف مي‌شوند، نخست دستمزدها اعم از دستمزد كارگران، كارمندان و مديران است، دوم هزينه‌هاي درون دادها (مواد خام و...) و سوم ماليات. به دليل افزايش اين هزينه‌ها بود كه صنايع به جاي ديگري در جهان منتقل شد. تا پيش از اين سرمايه‌‌داران براي كاهش اين هزينه‌ها كارهايي مي‌كردند: نخست با دور ريختن زباله‌هاي صنعتي بدون هزينه، هزينه‌ها را به گردن ديگران مي‌گذاشتند، دوم هزينه زيرساخت‌هاي لازم براي گردش اقتصادي را از دولت تامين مي‌كردند يعني مثلا هزينه نيروهاي انساني تحصيلكرده را دولت پرداخت مي‌كرد اما اكنون دولت‌ها در پرداخت هزينه‌ها وامانده‌اند و مي‌خواهند اين هزينه‌ها را خود سرمايه‌داران بپردازند. سوم ماليات‌هاست كه اكنون افزايش يافته است. بنابراين هزينه‌هاي توليد به مراتب بالا رفته و به جايي رسيده كه سبب بحران ساختاري شده است.

والرشتاين گفت نظريه بحران ساختاري مي‌گويد كه همه نظام‌هاي جهاني دوراني دارند و بعداز به دنيا آمدن و طي زندگي عادي، شرايط افول شان از درون خودشان پديد مي‌آيد.

وي در پايان گفت: وقتي نظام سرمايه‌داري از بين برود، دو امكان براي آينده پديد مي‌آيد، يك گروه مدافع سرمايه‌داري مي‌مانند و يك گروه نيز به دنبال بديل‌ها و آلترناتيوهايي براي آن هستند. اما قطعا سيستمي كه در آينده پديد مي‌آيد اولا قطبي شده نيست، ثانيا سلسله مراتب نيست و ثالثا استثماري نيست.

بحث والرشتاين كه با تحليل شرايط جهاني همراه بود، اما درباره آينده بشريت پيشگويانه نظر نداد، او گفت نه خوشبين هستم و نه بدبين بلكه احتمال پنجاه- پنجاه مي‌دهم كه تلاش‌هاي ضد سيستمي به نتيجه برسد.

منبع: روزنامه اعتماد

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

برچسب ها

اخبار مرتبط

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: