1405/5/20 ۱۳:۳۶
گزارش سفر منوچهر ستوده به الموت که در کتاب «جغرافیای تاریخی رودبار کرج شامل نواحی لورا و شهرستانک»، تألیف منوچهر ستوده و به اهتمام عنایتالله مجیدی، آمده است، از روایتهای خواندنی و ارزشمند درباره این منطقه به شمار میرود. این کتاب توسط انتشارات مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی منتشر شده است.
دبا / اشاره: «الموت» تنها نام یک دژ یا یک چشمانداز تاریخی نیست؛ بخشی از حافظۀ تاریخی و فرهنگی ایران است که در گذر سدهها، روایتهای بسیاری را در خود جای داده است. ثبت جهانی «دژ الموت و استحکامات دفاعی وابسته به آن» بار دیگر توجهها را به این میراث ارزشمند و به اهمیت ثبت و بازخوانی روایتهای تاریخی آن جلب کرده است.
در همین زمینه، گزارش سفر منوچهر ستوده به الموت که در کتاب «جغرافیای تاریخی رودبار کرج شامل نواحی لورا و شهرستانک»، تألیف منوچهر ستوده و به اهتمام عنایتالله مجیدی، آمده است، از روایتهای خواندنی و ارزشمند درباره این منطقه به شمار میرود. این کتاب توسط انتشارات مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی منتشر شده است.
در این سفرنامه، افزون بر توصیف جغرافیا، آثار تاریخی و فضای فرهنگی الموت، نام خانم حمیده چوبک نیز آمده است؛ نامی که برای پژوهشگران و علاقهمندان به تاریخ و باستانشناسی الموت آشناست.
به مناسبت ثبت جهانی «دژ الموت و استحکامات دفاعی وابسته به آن»، این سفرنامه را با یاد و احترام به پژوهشگرانی که در راه شناخت، معرفی و پاسداشت میراث تاریخی الموت کوشیدهاند، تقدیم خوانندگان گرامی میکنیم.
*****
«مشتاقان آثار دکتر منوچهر ستوده، اولین مقالۀ تألیفی او را که به گزارش سودمند ایشان در باب دو سفر او به اَلَموت اختصاص داشت، سالها پیش در نشریههای تعلیم و تربیت و فرهنگ ایران زمین خواندهاند. او پس از آن تاریخ هم، بارها و بارها به این سرزمین، که بدان علاقۀ وافر داشت، سفر کرد و دیدهها و شنیدههای او را در آثارش، از جمله: البرزکوه، تاریخ گیلان و دیلمستان، قلاع اسماعیلیه در رشتهکوههای البرز و رهآورد ستوده خواندهایم.
آخرین دیدار او از قلعۀ الموت در سال 1383 ش اتفاق افتاد: صعود بر فراز قلعۀ الموت، در 94 سالگی از عمر پر برکت آن ایراندوست و ایرانشناس نامدار. پس از همین دیدار، دکتر حمیدۀ چوبک مسئول کاوش قلعۀ الموت، درصدد برآمد تا به پاس خدمات علمی استاد، کتاب او، قلاع اسماعیلیه در رشتههای کوههای البرز را تجدید چاپ کند. از اینرو از دکتر ستوده خواست گزارش دقیقتری از نخستین سفر خود به قلعۀ الموت بنگارد تا مقدمهای باشد برای چاپ جدید.
در گفت و گو با دکتر حمیده چوبک، به ایشان یادآور شدم که با توجه به کاوشهای انجام شده و پژوهشهای دیگر دکتر ستوده، بخشی از این اثر میباید بازنگری شود؛ و گرچه تا آنجا که اطلاع دارم، نیّت خیر دکتر چوبک برای تجدید چاپ آن کتاب در بوتۀ اجمال افتاد، اما دکتر منوچهر ستوده به رغم کهنسالی، به وعدۀ خود وفا کرد و نوشتۀ حاضر را یازده سال پیش (1385) به من سپرد. بدیهی است که در پیِ مناسبتی بودم تا نوشتۀ ارزشمند استاد را منتشر کنم و اکنون که نخستین سالگرد درگذشت آن عزیز فرا رسیده است، انتشار این نوشته، یادگاری ارزشمند از آن مرد دانشمند است».
عنایتالله مجیدی
***
ای همه هستی زتو پیدا شده
اوایل تابستان سال 1312 بودکه امتحانات کالج امریکائی و امتحانات وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه را داده بودم و فراغتی بهدست آمده بود. در همین وقت این بنده ریاست کتابخانۀ کالج امریکائی را داشت و روزی نبود که از خارج و داخل کتابهای تازه چاپ شده به کتابخانه نرسد.
عصر یکی از روزهای آخر سال تحصیلی، پستچی بستهای کاغذ پیچ شده آورد. بسته را باز کردم، معلوم شد از انگلستان فرستادهاند. میان این کتب کتابی به قطع جیبی کمی بزرگتر به نام:
The Valley of the Assassins and Other Persian Travels
یعنی درۀ حشاشیون بود. این کتاب نتیجۀ مطالعه و بررسی «فریا استارک» خانم انگلیسی بود که تنها از لندن به قصد دیدن قلعۀ الموت به راه افتاده بود. در الموت مریض شده بود و یک ماهی محلیها به معالجۀ او مشغول بودند تا بهبود یافته بود. مردی را که کمر همّت بسته بود و یک ماهی مشغول معالجۀ خانم انگلیسی شده بود، در محل ملاقات کردم و شرح معالجات را از دهان خود او شنیدم. انگیزۀ این خانم که او را وادار به پیمودن این راه دور و دراز کرده بود، بر ما معلوم نشد.
کتاب را در کیف گذاشتم و به خانه بردم و شب هنگام مشغول تورق و خواندن کتاب شدم. عکسها و نقشههای دوورقی کتاب و دیدگاه یک تن خانم انگلیسی از یک اثر تاریخی بزرگ ایران مرا به خود جلب کرد تا کتاب به آخر رسید. هنگامی که به رختخواب میرفتم با خود گفتم: «چه مردی بود کز زنی کم بود». اگر زنی تنها برای دیدن یک اثر تاریخی ایران از انگلستان به الموت آمده، من ایرانی چرا خود را از تهران به الموت نرسانم.
فردا صبح از یکی از نقشههای کتاب که به سامان نقشۀ «اشتال» آلمانی متصل میشد، استفاده کردم و از روی این دو نقشه مسیر خود را از تهران تا قلعۀ الموت تنظیم کردم. امّا من دل و جرأت خانم استارک را نداشتم تا یک تنه خود دل به دریا بزنم، به دنبال رفیق راه افتادم.
تا آن وقت من پای از تهران و اطراف آن بیرون نگذاشته بودم اما ورامین و غار و پشاپویه و دامنههای جنوبی رشتۀ توچال را دیده بودم. به هر یک از همدرسان خود هدف و منظور خود را گفتم جواب رد دادند، در آخر کار محمدعلی شیخالاسلامی و ابوالحسن معدّل و موسی عمواوغلی را توانستم به راه بیندازم. نیکلا چکنُس یونانی که رئیس دفتر امتحانات کالج بود خبردار شد و او هم همراهی و همپائی مرا پذیرفت. قرار شد پنج نفری از شبانهروزی کالج امریکائی به راه بیفتیم.
به فکر تهیۀ وسایل سفر افتادیم و هر یک کولهپشتی و وسایل غذاخوری کارد و چنگال و بشقاب و لیوانی برای آبخوری و مقداری موادغذائی و وسایل خواب تهیّه کردیم و پس از یک هفته آمادۀ حرکت شدیم. صبح زود از شبانهروزی به راه افتادیم، از طرشت و کاظمآباد خرابه و حسنآباد گذشتیم و خود را به کن رساندیم. از کن به سولقان رسیدیم. هوا کمکم رو به تاریکی میرفت. بیرون ده، کنار قلمستانی زمینی تخت پیدا کردیم و پس از صرف شام خوابیدیم. صبح پس از تهیۀ شیر و پنیر و سرشیر از محلۀ بالای ده سولقان سفرۀ صبحانه را گستردیم و صبحانه خوردیم و به راه افتادیم. راهی که در پیش داریم راه چارواداری نیست، راه پیادهرو است. از سولقان به تالون آمدیم. تقریباً تمام راه سربالاست تا به باغهای تالون برسد. تالون رعیّتنشین ندارد، فقط باغستان است. از باغها عبور کردیم و به اول گردنۀ تالون رسیدیم. راه سر بالای تند و کولهپشتیهای ما سنگین، عرق از هفت بند ما درآمده بود. بالأخره خود را به قلّه رساندیم و سرازیر شدیم. در سرازیری نفس تازه کردیم و خود را به «لونیز» رساندیم. چون هوا روشن بود در لونیز که پنج شش خانوار است نماندیم و خود را به دوآب شهرستانک رساندیم. در دوآب زمینی تخت پیدا کردیم و پس از صرف شام خوابیدیم.
صبح پس از صرف صبحانه از دوآب به جادۀ چارواداری چالوس افتادیم. از ساختن راه رضاشاهی خبری نبود و ما به راهی افتادیم که ناصرالدین شاه ساخته بود. این راه از کاخ صاحبقرانیه در نیاوران شروع میشد و از تنگ دَروَر به سینه سرخی و کُلَکچال و پیازچال به چمن مخمل میآمد و از آنجا پس از طی مسافتی به چشمۀ «گلِکیله» میرسید. این آب سرچشمۀ رود شهرستانک است با آب تنگ لونیز یکی میشود و در دوآب به جادۀ ناصرالدین شاهی میرسد.
در پائین چشمۀ گلِکیله ناصرالدّین شاه کاخی تابستانی و زیبا از سنگ ساخته بود، که یکی از محلهای عیش و عشرت او بود. این کاخ سالم و صحیح بود. از هفت هشت پله سنگی به ایوانی میرسید. در طول ایوان اطاقی پنجدری و در دو طرف آن دو اطاق بزرگ جادار بود و طبقۀ زیر آن آشپزخانه بود. حمّام در ساختمانی جدا در غرب این بنا ساخته شده بود. حوض آبی با فواره جلو پلکان بود و کف حیاط سنگ فرش و باغچهبندی داشت. از این بنا امروز نشانی نیست.
راه ناصری از چشمۀ گلِکیله به عمارت و از عمارت با جریان رود شهرستانک پیش میرفت و به شهرستانک میرسید، از شهرستانک به سَرَک و از سرک به دوآب متصل میشد، که خوابگاه شب دوم ما بود. صبح روز بعد از دوآب در جادۀ ناصری بهطرف شمال رفتیم، از تنگ کسیل و میدانک گذشتیم. در میدانک به بنائی قدیمی از سنگ و گچ برخوردیم که بعداً دانستیم که این بنای هشت ضلعی با گنبدی کلاه درویشی گور یکی از نوههای ملک کیومرث استندار است. بعدها این بنا را خود من با بودجۀ انجمن آثار ملّی مرّمت و بازسازی کردم. از اینجا به سرخدر و گرمو و حَسَنک دَر و مَلِک فالیز و نسا و کوشکک آمدیم. سری به وله زدیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار خود را به آزادبر رساندیم و منزل کدخدا اسدالله آزادبری ماندیم. کدخدا انسانی تمام عیار بود، وضع ما را که دید ما را به خود راه داد و تمام شب را به ترمیم و تعمیر وسایل ما پرداخت. چوبدستیهای ما را گُلمیخ زد، بند کولهپشتیهای ما را با دَرَفش و سوزن کفاشی دوخت، کفشهای ما را که درزهای آن پاره شده بود دوبارهدوزی کرد و وضع ما را روبهراه کرد و به راه انداخت و سفارش کرد که شب را در گراب منزل ملّا ایوب گرابی برویم.
خلاصه تمام روز را رفتیم تا به گراب، نخستین آبادی طالقان رسیدیم. نزدیک غروب بود که به آبادی وارد شدیم. مردم گراب که ما را کولباره به پشت با شلوار کوتاه و چوبدستی بهدست دیدند تعجب کردند و بر بامهای خانه برآمدند و کف میزدند و میخواندند «هوی إرمنی، هوی إرمنی». در ضمن گشتن در کوچههای گراب به پیرزنی برخوردیم و از او خانۀ ملّا ایوب را پرسیدیم. پیرزن با قد خمیده خود پیش افتاد و ما را به خانۀ ملّا ایوب برد. در زد و ملّا ایوب را خبر کرد که مهمان برای شما آمده است. پیرمردی سفیدپوش در را باز کرد و ما را به داخل خانه جا داد. ما داخل اطاق شدیم و نشستیم. پس از احوالپرسی ملّا ایوب سرسخن را باز کرده از من دو سه پرسش نجومی کرد و این شعر را خواند:
قمر است و عطارد و زهره / شمس و مریخ و مشتری و زحل
فهمیدم ملّا هنوز به ثابت بودن کرۀ خاک قائل است و نمیدانست که زمین خود جزء منظومه است و تمام اینها بهدور خورشید میچرخند و از اورانوس و نبتون و پلوتون هم خبری نداشت. از اینجا بحث ما شروع شد و سرِشام هم جرّ و بحث میکردیم. وقت خواب ملّا رختخواب خود را پهلوی من انداخت و تا ساعت یازده گفت و شنود داشتیم تا کمکم خوابمان برد. فردا صبح سفرۀ صبحانه مفصلی آراستند و ما را صبحانه دادند و به راه انداختند. بعدها که مخلص در کوشکک محل ییلاقی تهیه کردم، با این مرد ارتباط خود را قطع نکردم و سالی یکی دوبار به دیدنش میرفتم.
پس از صرف صبحانه از گراب به گتهده و لَمبَران و جوستان آمدیم. در یکی از باغهای جوستان شب را به روز آوردیم و صبح به راه افتادیم و به شهرک طالقان رسیدیم. برای صرف ناهار وارد قهوهخانهای شدیم و دستور ناهار دادیم. به قهوهچی هم تذکر دادیم که ما از تهران تا اینجا پیاده آمدهایم و خسته و فرسوده شدیم، سه قاطر برای ما تهیه کند و ما را به الموت بفرستد زمانی نگذشت شکرالله چاروادار که سه قاطر داشت حاضر شد. با او قرار گذاشتیم که پس از خوردن ناهار بیاید و ما را ببرد. ناهار مفصلی خوردیم. من یادم است هر چه میخوردم سیر نمیشدم. سوخت و ساز بدن به راه افتاده بود و غذا بهجای هضم شدن دود میشد. ساعت دو و نیم بعدازظهر مشهدی شکرالله آمد و کولهپشتیهای ما را بار کرد و دو نفر از رفقا را که زه زده بودند سوار کرد و به طرف گردنۀ «اَلوَرز» به راه افتادیم.
آب شاهرود طالقان رو به غرب حرکت میکند و آب شاهرود الموت نیز موازی آن حرکت دارد. این دو در شیرکوه به هم میرسند و وارد رودبار قزوین میشوند. سرانجام در منجیل به آب سفیدرود میریزند. ما باید بازوی کوهی که میان این دو رودخانه است طی کنیم و خود را به رودبار الموت برسانیم. تاریک که شد به گوسفندسرائی رسیدیم و مجبور شدیم شب را بمانیم. سردی هوا آزاردهنده بود و بالاپوش ما کم، همۀ ما زیر چادر جا نگرفتیم. بنده یکی از آنهائی بودم که بیرون ماندم. شولائی به من دادند، زیر شولا گرم و نرم تا صبح خوابیدم. در همین شب در ساعات شبنشینی یکی از گوسفندداران اشعار عاشقانۀ «عزیز و نگار» را خواند و ما را سرگرم کرد.
صبح روز بعد، دنبالۀ راه را به طرف گردنه گرفتیم و بالا رفتیم. در بالای گردنه به طرف آبریز الموت چشمۀ آبی بود که شاخه شاخه پائین میآمد و میان شاخهها زمین خشک دیده میشد. مارها که گرمای خورشید آنان را آزار میداد، روی این زمینهای باریک چمبره زده بودند و از خنکی زمین استفاده میکردند. با دیدن این منظره دانستم که درۀ الموت باید مار زیادی داشته باشد. سفرهای بعد به درویش اسد برخوردم که قسمتی از درّه الموت را در اجاره دشت و از این اراضی مار میگرفت و برای فروش به داروخانههای خیابان ناصرخسرو (ناصریۀ سابق) میآورد و هر ماری را سیصد چهارصد تومان میفروخت. داروسازان از آنها روغن میگرفتند و «پودری» از گوشت او تهیه میکردند که به درد تقویت قوۀ باء میخورد.
از چشمه یک فرسنگ جادۀ بغله رفتیم تا به آبریز الموت مسلط شدیم، سرازیر شدیم. ناهار را منزل مشهدی حکمت خوردیم و شب را ماندیم، چون از خستگی از پا درآمده بودیم. فردا صبح بهطرف شترخان و کافرکُش به راه افتادیم و پس از گذشتن از آب الموت، خود را به گازرخان رساندیم و در منزل شیخ مرتضی گازرخانی جای گرفتیم و محل امن و راحتی برای استراحت پیدا کردیم. صبح روز بعد با شیخ مرتضی به قصد دیدن قلعه به راه افتادیم و از دامنۀ ضلع شمالی کوه که به قول عطاملک جوینی: «چون شتری زانو زده و گردن بر زمین نهاده است» راه بغله را طی کردیم و بالا رفتیم. جائی سردرآوردیم که تا امروز سالم باقی مانده و آن حفرهای است که در سنگ درآوردهاند که دو طرف آن باز است. ظاهراً محل دیدبانی بوده است و نزدیک آن هفت هشت آخور اسبی در سنگ کنده بودند، برای وقتی اسب یا قاطری به حیاط قلعه وارد شود. حوضی چهارگوشه که درخت موئی در ]کنار[ آن روئیده بود نیز دیده شد، برای رسیدن به این انبار آب، باید شیب تندی را با بندکردن انگشتان دست و پا پائین رفت. در اطاقی که در سنگ کوه درآورده بودند، چالهای بود که آب در آن ایستاده بود. شیخ مرتضی گفت اگر آب این چاله را بکشید دوباره پر میشود. من هم چنین کردم. پس از ده دقیقه چاله پرآب شد. این اطاق هم ظاهراً اطاق نگهبان دَرِ قلعه بوده است. چیز دیگری از آثار دستکاری آدمی در سطح ناهموار بالا دیده نشده.
بار اول، قشون هلاکو این قلعه را کوبیدند و خراب کردند. دوباره، در دوران صفویان این قلعه آباد شد. به نظرم قسمتی از قلعه دوباره قابل سکونت شد نه تمام آن و زندانیان سیاسی نظیر دولتمداران گرجستان را در آن جای میدادند. این قسمت تا صدو پنجاه سال پیش بر پای بود و شیخ مرتضی از قول پدر خود میگفت که او چهارچوب در قلعه را هم دیده بود، البته دری که در زمان صفویان برای آن نصب کرده بودند.
شیخ مرتضی از خرابیهای شاهزاده عزالدوله پدر عینالسلطنه که کارگران کلنگ بهدست او همه جای قلعه را زیر و بالا کردند، پیرمردی که در گازرخان ساکن بود و کارگر شاهزاده عزالدوله بود، اظهار میکرد که یک سینی از نقره یافته بود که وسط آن نقش زنی را داشت که در حال رقص بود . در اینکه کاشی در قلعه کار شده بود، سخنی نیست. خود من قطعۀ کاشی بیضیشکل پیدا کردم، که شامل صورت زنی بود. ولی قطعات کاشی در سطح حفاری نشده قلعه ندیدیم. ظاهراً کاشیها صحیح و سالم از قلعه بیرون رفته است. نمیدانم در خواب بود یا در بیداری که مسعودمیرزا ــ نوۀ شاهزاده عزالدوله ــ در منزل خود در شمیران مرا به زیرزمینی برد که سیصد چهارصد قالب کاشیهای قلعه در آنجا بود. کنار دیوار روی هم چیده بودند . خود شیخ مرتضی اظهار میکرد که در حدود یک کیلو طلای دم قیچی در حفرهای پیدا کرده و به بازار قزوین برده، ظاهراً در قلعه سکه هم ضرب میشده است. چیز دیگری از آثار دستکاری آدمی بر سطح حفاری نشدۀ قلعه دیده نشده، آنچه دیدیم و شنیدیم همین بودند. پیش دنبال شیخ مرتضی به راه افتادیم. از همان راهی که سربالا آمده بودیم سرازیر بازگشتیم. یکی دو روزی هم در منزل شیخ مرتضی استراحت کردیم و با چاروادار گازرخانی از راه اشنستان و کوروانه خود را به قزوین رساندیم و با اتوبوسی که صندلیهای آن فنر نداشت به تهران بازگشتیم.
این مقدمه به دستور خانم دکتر چوبک نوشته شد. ایشان از من خواسته بودند که شرح سفر خود را مو به مو و قدم به قدم مشهودات خود را پس از 73 سال به رشتۀ تحریر درآورم. آن وقت که من بالای قلعه رفتم، بیست ساله بودم و امروز نود و چهار ساله هستم.
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار
خانم دکتر چوبک مأمور حفاری قلعۀ الموت یا بلدَةالاقبال شدند و با دقت و امعان نظر و دلسوزی تمام سطح کوه را حفاری کردند و آنچه از دیدهها نهان بود بیرون آوردند و جلو چشم ما قرار دادند:
دیدهای خواهم که باشد شهشناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
در سال 1383 که مخلص را برای تماشای حفاریهای انجام شده دعوت کردند، به جان و دل پذیرفتم. مرا به گازرخان بردند و با اینکه جسم در نودوسهسالگی هیچگونه یاری نمیکرد، ولی ذوق و شوقِ جان و توانی به من داد و توانستم خود را از صدها پلکان آهنی بالا بکشم و شاهد و ناظر زحمات طاقتفرسای خانم دکتر چوبک باشم. در آن بالا که آدمی نزدیکتر به خداست، در عین خلوص و صفا در دل خود گفتم: خدایا وجود خانم دکتر چوبک را سالم و برقرار بدار و امثال او را، که علاقه به این آب و خاک دارند بیشتر کن؛ اللّهم کثّر امثالهم برحمتک وجودک.
منوچهر ستوده
اول مرداد ماه 1385
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید