سهلِ ممتنعِ اندیشیدن به تاریخ / حمید اندیشان – بخش اول

1395/10/18 ۱۰:۳۸

سهلِ ممتنعِ اندیشیدن به تاریخ / حمید اندیشان – بخش اول

مگر نه اینکه هر مورخی که آمد تاریخ ما را از آغاز تا روزگار خود دوباره نوشت و علایق و زبان عصر خود را چاشنی قلم خود کرد و گاه نه به یک روایت بلکه به چند روایت (طبری) نوشت تا هم‌عصران و آیندگان را از احوال گذشتگان بی‎خبر نگذارد و باعث عبرت گردد، پس چگونه است که ما این‌چنین به نداشتن حافظۀ تاریخی بی‎مثالیم و به ‎قول مهدی اخوان‌ثالث جز پدر، نیای دیگری نشناختیم هرگز؟۱

 

درآمد

مگر نه اینکه هر مورخی که آمد تاریخ ما را از آغاز تا روزگار خود دوباره نوشت و علایق و زبان عصر خود را چاشنی قلم خود کرد و گاه نه به یک روایت بلکه به چند روایت (طبری) نوشت تا هم‌عصران و آیندگان را از احوال گذشتگان بی‎خبر نگذارد و باعث عبرت گردد، پس چگونه است که ما این‌چنین به نداشتن حافظۀ تاریخی بی‎مثالیم و به ‎قول مهدی اخوان‌ثالث جز پدر، نیای دیگری نشناختیم هرگز؟۱

البته که از هیچ ملتی نمی‎توان انتظار داشت اطلاعات کامل و جامعی از گذشتۀ خود داشته باشد، اما این آگاهی باید یک حجم حداقلی داشته باشد، این شناخت حداقلی آن‌قدر کلی است که به ظاهر غیر‎علمی می‎نماید؛ اما تقسیم یک تاریخ به چنین دوره‎های کلی و ساده، امری سهل ممتنع است؛ سهل است چون کلی است و به جزئیات پایبند نیست و ممتنع است چون دریافتن روح هر دوره که در همۀ ابعاد سیاسی و اجتماعی و هنری سیلان دارد کاری به‌غایت سخت است. درست است که در میان علمای تاریخ مرزهای این دوره‎ها قابل‎تشخیص نیست و یا حتی تقسیم هر تاریخی به چنین دوره‎های لبه‎تیزی دور از روش علمی است، اما همین خط سیر کلی و بسیار مبهم و از نظر علمی جای شک بسیار، کارکرد بسیار مهم و مثبتی دارد و آن حفظ انسجام فکری است؛ چنین انسجامی برنمی‌آید مگر با اندیشیدن به تاریخ، به‌جای خواندن تاریخ.

در این میان سخن گفتن از دوره‎های تاریخ ملتی مطابق با دوره‎های تاریخ ملل دیگر، مثلاً مطابقت تاریخ ایران با تاریخ اروپا، اندیشۀ ساده‎لوحانه‎ای است که شرق‎شناسانی مانند ادوارد براون و آدام متس موافق آن و آشنایانی مانند سید جواد طباطبائی مخالف آن هستند. برای آنکه بتوانیم تاریخی را درست دوره‎بندی کنیم نیازمند توجه با تغییرات فکری یک ملت هستیم. برای دریافتن تغییر اندیشه در خلال وقایع تاریخی، باید به تاریخ اندیشید به‌جای آنکه آن را موشکافانه مطالعه کرد.۲

دور شدن از اندیشیدن به تاریخ دلایل گوناگون دارد؛ در جست‌وجوی دلایل چنین فقدانی باید از خود پرسید آیا همۀ تواریخ نوشته‌شدۀ پیشین صرفاً قصه‎هایی بی‎مایه و سرگرم‎کننده هستند که برای لحظه‎ای وقت را خوش می‎کنند و اذهان را از گرفتاری روزمره به دنیای خیال و خاطره می‎برند؟ آیا این تواریخ صرفاً ذهن مخاطب را به دنبال اسکندر در جست‌وجوی آب حیات می‎کشانند که نتیجه‎ای جز خواب ندارد و چون مخاطب چشم گشود باز همان سختی روزگار و کار و محنت و رنج بی‌پایان، یا اینکه می‎توان طور دیگری به این تواریخ نگریست؟ از کجا می‎توان فهمی به این قصه‎ها افزود تا خواب‎کننده نه بلکه بیدارکننده باشند؟ آیا فهم یک واقعۀ تاریخی با شنیدن و خواندن آن متفاوت است؟ اینکه ما یک واقعۀ تاریخی را بفهمیم یعنی چه؟ آیا می‎توان در مورد تاریخ به نحو فلسفی اندیشید؟ این‌ها سؤالات این نوشته هستند و برای جواب به آن‌ها می‌توان به کار دو گروه از اندیشمندان ایران یعنی فلاسفه و مورخان مراجعه کرد تا ببینیم از دست هر گروه چه کمکی در اندیشیدن به تاریخ برمی‌آید.

 

تاریخ در میان فیلسوفان

رابطۀ تاریخ و فلسفه چگونه است؟ چگونه می‎توان تاریخ و موضوعات مربوط به آن را واکاوی فلسفی کرد؟ آیا فلسفه‎ای که به لحاظ سنتی «علم موجود به ما هو موجود» تعریف می‎شود، می‎تواند گذشته و آثار مکتوب و غیر‎مکتوب آن را تتبع فلسفی کند؟ اصلاً تحلیل فلسفی یعنی چه و چه فرقی با تحلیل تاریخی دارد؟ آنچه می‎توان به سنت متافیزیک نسبت داد جست‌وجوی ذات هر چیز است. متافیزیک در جست‌وجوی ذات چیزهاست و بررسی نسبت ذات آن چیز با عوارض و علل و معلول‎هایش. حال باید پرسید چنین رویکردی در بررسی تاریخ و وقایع آن چه نتیجه‎ای به دست خواهد داد؟ فرض کنیم یک فیلسوف با تمام علایق و ویژگی‎های یک ذهن متافیزیکی در کنار یک مورخ در حال خواندن کتاب تاریخ مشروطه احمد کسروی است؛ آن‌ها به واقعۀ بسط‎نشینی دو آخوند طباطبائی و بهبهانی در حمایت از مشروطه‎خواهی در حرم عبدالعظیم و کوتاه آمدن مظفرالدین شاه رسیده‎اند؛ حال کالسکۀ شاهی به حرم عبدالعظیم رفته و طباطبائی و بهبهانی با عزت و احترام در حال بازگشت به تهران هستند:

دو سید با حاجی شیخ مرتضی و صدرالعلما و امیربهادر در کالسکۀ شش‌اسبه پادشاهی نشستند و ... بدین‌سان با شکوه بسیار روانه گردیدند و چون به شهر درآمدند از میان مردم گذشته و خیابان‌ها را پیموده در جلو کاخ گلستان پیاده شدند... شاه با سادگی بسیار آن‌ها را پذیرفته و ... گفت: پیش از آنکه شما درخواست کنید من خود می‎خواستم عدالت‌خانه برپا گردد، در نیمۀ شعبان به نظام‎الملک گفتم آن را برپا گرداند، پس از این هر کاری دارید به خود من بازنمایید.۳

برای آنکه تفاوت نگاه تاریخی و نگاه فلسفی را از هم بازشناسیم، برداشت‌های فیلسوف و مورخ فرضی خود را با هم مقایسه می‎کنیم؛ آن مورخ فرضی اطلاعات تاریخی مندرج در این مطلب را چنین برخواهد شمرد: روز واقعه بعد از نیمۀ شعبان بوده است؛ افراد دیگری که نام آن‌ها ذکر شده همراه دو آخوند بوده‎اند؛ مظفرالدین در کاخ گلستان ساکن بوده است؛ مشخصات کالسکۀ شاهی چنان بوده است؛ درخواست علمای عدالت‌خانه بوده است؛ در آن هنگام نظام‎الملک زمام امور را در دست داشته است و ...

نگاه فیلسوف اما احتمالاً متفاوت است؛ احتمالاً او به رابطۀ شاه و عالم دینی توجه می‌کند؛ اینکه چگونه قدرت دینی حرف خود را به کرسی می‌نشاند در مقابل قدرت شاهی؛ اساساً رابطۀ دین و قدرت چیست؟ در این امر، جایگاه شاه در گرداندن مملکت چه فرقی با توانایی روحانیون دارد؟

حال اگر این دو توجه و خوانش را با هم مقایسه کنیم، می‎بینیم که مورخ به جزئیات می‎رود، نام افراد و اماکن را ثبت می‎کند، اعداد و تقویم‌ها را یادداشت می‎کند و گفته‎ها و گویندگان برایش مهم هستند؛ اما فیلسوف به کلیات می‎پردازد، برای او مفاهیم و تفاسیر و نظام اندیشه جالب است. هرچه مورخ می‎کوشد پای خود را به متن بسته‎تر کند، فیلسوف بال تفسیر و تأویل را بیشتر می‎گشاید و به کلیات می‎رود. با این نگاه می‎توان گفت مورخ همواره روشی ایستا و ثبوت‌گرا دارد و فیلسوف روشی فرّار و تفسیری. این تجربۀ ما را ارسطو خیلی پیش‌تر تحلیل کرده است، او در بخشی از کتاب فن شعر در مقایسۀ شعر و تاریخ می‎گوید:

تفاوت حقیقی تاریخ و شعر این است که یکی به آنچه اتفاق افتاده مربوط است و دیگری به آنچه ممکن است اتفاق بیفتد؛ بنابراین شعر فلسفی‎تر و برتر از تاریخ است، زیرا شعر معطوف به بیان کلی است و تاریخ به بیان فردی گرایش دارد.۴

ارسطو در جای دیگر نیز تاریخ و گذشته را ازآن‌جهت که غیر‎قابل ‎تغییر و خشک‎ است، نقد کرده و آن را محل اعتنای معرفت و تفکر نمی‎داند.۵ چنین نگاهی به تاریخ باعث شد تاریخ برای قرن‌ها در نزد فلاسفۀ مسلمان جدی گرفته نشده و حتی در طبقه‎بندی علوم نیز وارد نشود؛ ازاین‌جهت فیلسوفانی مانند فارابی کاملاً تحت تأثیر این اندیشۀ ضدتاریخی ارسطو هستند،۶ آن‌ها اگرچه تاریخ را علم ندانستند، اما مانند ارسطو تعریفی از آن در ذهن داشتند، همین تعریف باعث شد هیچ‌گاه در پی بهبود نگاه خود به تاریخ برنیایند و در طول سده‎های طولانی نسبت به آن بی‎تفاوت باشند. نگاه آن‌ها با نگاه کوچه‌بازاری به تاریخ یعنی اینکه تاریخ چیزی بیش از قصۀ مردگان نیست، مطابق است و چه چیزی بی‎ارج و اهمیت‎‎تر از قصه و مرده برای فیلسوف؟

حال باید پرسید: چرا قصد فیلسوفان در شناخت هستی و موجود به ما هو موجود باعث نشد آن‌ها به تاریخ هستی اهمیت بیشتری دهند؟ فیلسوفی که می‎خواهد انسان و قوای او و جامعۀ او و نوع هستی‌اش در این زمین را بشناسد، چرا به سرنوشت او از آدم ابوالبشر تا عصر حاضر، به توانایی‌های دوره‎ای جوامع انسانی گوناگون بی‎توجه است؟ آیا نباید برای شناخت انسان به روش استقرائی به انسان‌ها اندیشید و برای درک ماهیت زندگی اجتماعی به جوامعی که تاکنون بوده‎اند؟ آیا اندیشیدن به انسان‌ها و جوامع و آداب و سنن آن‌ها ما را به دیدن نمایش تاریخ دعوت نمی‎کند؟ بااین‌همه چه می‎شود که فیلسوف ایرانی-اسلامی به تاریخ چنین بی‎توجه است؟

این معضلی بود که ارسطو برای تاریخ ایجاد کرده بود؛ اما مشکل تاریخ در سرزمین‌های اسلامی به همین جا ختم نمی‎شد، توجه به تاریخ در این سرزمین یک مخالف دیگر نیز داشت: تفکر اسلامی. این گفته خلاف‌آمد تلقی رایج از نظر اسلام دربارۀ تاریخ است و ممکن است بسیاری را برآشفته کند، زیرا اکثر محققان تاریخ‎نگاری اسلامی بر این باورند که با جست‌وجو در آیات قرآن و منابع حدیثی به عباراتی بر‎می‎خوریم که مشوق پرداختن به تاریخ و عبرت‎گیری از آن هستند؛ ۷ یکی از معروف‌ترین این آیات، آیۀ صد‎و‎یازدهم سورۀ یوسف است که می‎گوید: «لقد کان فی قصصهم عبره لاولی‌الالباب».

اما نظر نگارنده برخلاف این تلقی رایج است؛ اگر‎چه در منابع اسلامی چنین توصیه‎هایی به توجه به تاریخ یافت می‎شود، اما یک نگاه فراگیرتر وجود دارد که این نگاه خاص به تاریخ را در دامن خود ناپدید می‌کند. اگر‎چه قرآن گفته است «در داستان‌های آن‌ها عبرت است برای دانایان»، اما توجه به مسائل بسیار بنیادی‌تر، توجه به تاریخ را تحت شعاع قرار می‎دهد؛ به‌عنوان مثال، مسئلۀ معاد در اندیشۀ اسلامی مسئلۀ بسیار مهمی است و در فلسفۀ صدرالمتألهین نقش محوری دارد. انسان خلیفۀ خداوند روی زمین است که طبق مراحل معین به این دنیا آمده و راه آخرت در پیش دارد، زندگی و هستی او را در یک جمله می‎توان خلاصه کرد: او از خداست و به خدا بازمی‎گردد. نزد چنین نگاهی، سرگذشت انسان روی این کرۀ خاکی (همان تاریخ) چه اهمیتی می‎تواند داشته باشد؟ هیچ! انسان به اینجا هبوط کرده و اصالت خود را از دست داده است، او هنگامی به خود اصلی‌اش بازمی‌گردد که پا از این هستی بیرون بگذارد.۸ در نظر فیلسوف مسلمان، هستی واقعی انسان ورای این تن جسمانی است، یعنی او مرغ باغ ملکوت است و از بد حادثه چند روزی در این قفس گیر افتاده است، چنین مرغی که همۀ اندیشه و دار‎و‎ندارش در عالم دیگر است چه علاقه‎ای به تاریخ این قفس خواهد داشت؟ وجدان معذب او هرآینه میل رفتن به آسمان دارد و به مرگ چنان مشتاق است که کودک به پستان مادر. ایرانی مسلمان (چه فیلسوف و چه غیرفیلسوف) مرغ این قفس است، زندانی دلش نمی‎خواهد به اکنون و سختی‎ها و شکنجه‎های کنونی زندان بیندیشد؛ او بسیار مایل است با اندیشیدن به روزهای خوش گذشته (روز الست)، عزیزان بیرون از زندان (آن‌ها که قبلاً مرده‎اند) و امیدهای آینده (رجوع به الله)، رنج‌های اکنون را فراموش کند؛ او می‎اندیشد چه شد که گرفتار شد و چه‎ها خواهد ‎شد اگر رها شود؛ او به این نمی‎اندیشد که شکنجۀ دیروز چگونه بود و زجر امروز چه فرقی با آن دارد، تفکر او تفکر نه-اینجایی و نه-اکنونی است و فقط به مبدأ و معاد می‎اندیشد نه به اکنون. آن حدیث نبوی که می‎گوید «شما اکنون خواب هستید، وقتی مردید بیدار می‎شوید» دقیقاً ناظر به همین معناست. زندگی این‌جهانی و فرازوفرود آن خوابی بیش نیست؛ همان‌طور که ما به روال خواب‌هایی که دیده‎ایم اهمیتی نمی‎دهیم و آن‌ها را ملغمه‎ای از بی‎منطقی و تخیل می‎دانیم، اندیشۀ اسلامی هم زندگی در دنیا را خواب می‎داند و زندگی راستین را در بیرون از آن می‎جوید.

به همین خاطر است که بوعلی سینا و ملاصدرا، دو فیلسوف بزرگ ایرانی دو کتاب دارند با یک عنوان: المبدأ و المعاد؛ و از هر چیز بی‎اهمیت‎تر در این بحث برای آن‌ها، مرحلۀ میانی بین مبدأ و معاد است. وقتی در میان آثار فیلسوفان اسلامی به دنبال ردپای توجهی به تاریخ می‎گردیم، خوشحال می‎شویم وقتی به اسم این کتاب‌ها برمی‎خوریم، زیرا نام مبدأ و معاد ذاتی تاریخی دارد. کتابی که نامش «آغاز و انجام» باشد تو گویی دربارۀ تاریخ، زمان و گذر میان مبدأ و معاد حتماً حرفی برای گفتن خواهد داشت؛ اما وقتی مطالب کتاب‌ها را بررسی می‎کنیم، می‎بینیم منظور و مقصود آن‌ها دقیقاً بی‎توجهی به تاریخ است، در هر دوی این کتاب‌ها اول خداوند و صفات او معرفی می‎شوند، سپس نحوۀ پیدایش اولین موجودات و هستی شرح داده می‎شود و ناگهان آخرت و شرایط آن فرامی‎رسد؛ تو گویی در این میانه فصلی از داستان هستی و زندگی انسان مفقود شده است، اما به واقع از نظر نویسندگان این کتاب‌ها این فصل اصلاً اهمیتی نداشته که بتواند وارد داستان شود. اگر از این زاویه نگاه کنیم متوجه می‎شویم که علی‎رغم دعوت اسلام به تأمل در تاریخ، سرنوشت این علم در میان اندیشمندان ایرانی اسلامی سرنوشتی شوم و قرین بی‎توجهی و بی‎ارزشی است. نتیجه آنکه فیلسوف اسلامی به انسان می‎اندیشد اما به انسان‌ها نه؛ او برای تعریف انسان به روش استقرائی به نحوۀ زندگی جمعی از انسان‌ها در پهنۀ زمان و مکان نگاه نمی‎کند، بلکه انسان برای او یک تعریف غیرزمانی-غیرمکانی دارد: حیوان ناطق و خلیفه‌الله.

با چنین نگاهی باید گفت تاریخ هیچ‌گاه محل توجه فیلسوف اسلامی نبوده است، چنین فیلسوفی اگر با دغدغه‎های فلسفی به تاریخ نزدیک شود، مانند ارسطو به جزئی بودن تاریخ و عدم شایستگی آن در علم بودن توجه می‎کند و اگر اسلامی به تاریخ نگاه کند، تاریخ در نظرش چیزی بیش از سرگذشت موقتی و غیر‎اصیل در این کرۀ خاکی نیست. شاید بتوان سرگذشت مبدأ و معادی انسان را تاریخ قدسی نام نهاد، منظور از تاریخ قدسی تاریخی است که تمام داستان‌ها و مراحل آن با نگاه آسمانی شکل گرفته است، چنین تاریخی پایش به زمین نمی‎رسد و می‎توان گفت نسبتی با تاریخ به معنای رایج ندارد، شاید بهتر آن باشد که اصلاً آن را تاریخ ننامیم.

منبع: فرهنگ امروز

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: