کارل مارکس فقط شبیه کارل مارکس است / ریچارد پیت - ترجمه علی خالندی

1395/4/5 ۱۱:۳۰

کارل مارکس فقط شبیه کارل مارکس است / ریچارد پیت - ترجمه علی خالندی

کارل مارکس چه در عرصه‎ی سیاسی و چه در عرصه‎ی اقتصادی، فیلسوفی انقلابی بود، او به همراه فردریش انگلس، نظریه‎ی ماتریالیستی تکامل جوامع را پرداخت، نظریه‎ی مذکور چنان قدرتمند بود که نه تنها نظریه‎ی اجتماعی را از خود متأثر ساخت بلکه تأثیر فراوانی بر واقعیت‎های ژئوپلیتیکی (که این نظریه در صدد فهم هرچه بهتر آن‌ها بود) گذاشت.

 

کارل مارکس چه در عرصه‎ی سیاسی و چه در عرصه‎ی اقتصادی، فیلسوفی انقلابی بود، او به همراه فردریش انگلس، نظریه‎ی ماتریالیستی تکامل جوامع را پرداخت، نظریه‎ی مذکور چنان قدرتمند بود که نه تنها نظریه‎ی اجتماعی را از خود متأثر ساخت بلکه تأثیر فراوانی بر واقعیت‎های ژئوپلیتیکی (که این نظریه در صدد فهم هرچه بهتر آن‌ها بود) گذاشت. مارکس در ایالت تریر[۱] آلمان به دنیا آمد و در چندین دانشگاه آلمانی به تحصیل فلسفه پرداخت، او مدت کوتاهی و در خلال سال‎های ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۳ سردبیری روزنامه‎ی راینیشه زایتونگ[۲] در شهر کلن را بر عهده داشت، این روزنامه مطالب بسیار زیادی در نقد سیاست‎های حکومتی منتشر می‎کرد و به همین خاطر نیز مارکس را پس از مدتی مجبور به کناره‎گیری از سمتش و همچنین خروج از آلمان کردند؛ مارکس نخست به پاریس رفت و پس از آن نیز به بروکسل نقل مکان کرد.

 نخستین اثری که حاوی دیدگاه جامع مارکس در مورد فلسفه است و در این اثر او سعی بر این داشته است که نظریه‎ای فلسفی بپردازد، کتاب ایدئولوژی آلمانی[۳] است که او در مدت اقامتش در شهر بروکسل آن را نوشت. مارکس و انگلس با دعوت از گروه‎های انقلابی سراسر اروپا، اتحادیه‎ی کمونیست‎ها[۴] را بنیاد گذاشتند، آن‌ها خط‌مشی اتحادیه‎ی کمونیست‎ها را در قالب بیانیه‎ای ذیل عنوان مانیفست حزب کمونیست[۵] در سال ۱۸۴۷ منتشر کردند. مارکس را به دلیل انجام فعالیت‎هایی ازاین‌دست، دستگیر و از بروکسل اخراج کردند و او در سال ۱۸۴۹ به لندن رفت. اتحادیه‎ی بین‎المللی کارگران[۶] [اینترناسیونال اول] در سال ۱۸۶۴ پایه‎گذاری شد و مارکس در طول اقامتش در لندن یکی از مهم‎ترین و فعال‎ترین اعضای آن بود. آثار متعددی که مارکس در طول اقامتش در لندن نگاشت، هسته‎ی مرکزی دیدگاه‎های او در مورد اقتصاد را به هم می‎آورند، این آثار عبارتند از: مقدمه‎ای بر نقد اقتصاد سیاسی، [۷] منتشره به سال ۱۸۵۹؛ دستمزد، قیمت و سود، [۸] منتشره به سال ۱۸۶۵؛ جلد اول کتاب سرمایه،[۹] منتشره به سال ۱۸۶۷ (این کتاب در سال ۱۸۶۷ به زبان انگلیسی نیز ترجمه شد). جلدهای دوم و سوم کتاب سرمایه پس از مرگ مارکس و توسط انگلس به ترتیب در سال‎های ۱۸۸۵ و ۱۸۹۴ منتشر شدند، جلد دوم این کتاب در سال ۱۹۰۷ و جلد سوم نیز در سال ۱۹۰۹ به زبان انگلیسی ترجمه شدند. کتاب سرمایه: نقدی بر اقتصاد سیاسی، یکی از مهم‎ترین آثار کارل مارکس در رابطه با توسعه‎ی مبتنی بر مدل سرمایه‎داری است.

مارکس و انگلس به دسته‎ی متفکران مدرنیست روشنگر تعلق داشتند، این دسته از متفکران به جریان پیشرفت اجتماعی و همچنین کمال‎پذیری نوع بشر اعتقاد دارند، آن‌ها بر این باورند که تمام علوم انسانی، قابلیت تغییر‎پذیری دارند و همچنین معتقدند که پیشرفت‎های فناوری، الزامات مادی لازم جهت تحول اجتماعی را فراهم خواهد آورد؛ به‌واسطه‎ی چنین دیدگاه‎هایی است که متفکران مذکور را می‎توان در دسته‎بندی متفکران خوش‌بین جای داد. با اینکه مارکس و انگلس یکی از مدافعان ارزش‎های مدرنیسم به شمار می‎روند، اما درعین‌حال از منتقدان اصلی نمودهای ویژه‎ای که این جریان به خود گرفته است، بوده‎اند و نظام سرمایه‎داری یکی از این نمودها است. آن‌ها به توسعه‎ی سرمایه‎داری، همچون یکی از مراحل فرایند رهایی انسان[۱۰] می‎نگرند، اما درعین‌حال بر این باورند که همین فرایند، موجبات ازخودبیگانگی انسان را فراهم آورده است. به باور آن‌ها همچنان‌که توسعه‎ی سرمایه‎داری را می‎بایست همچون فرایند خود-سازی[۱۱] انسان در نظر گرفت، باید در نظر داشت که فرایند مذکور را عده‎ی قلیلی از انسان‎های قدرتمند [صاحبان ابزار تولید] راهبری می‎کنند. آن‌ها به اینکه سرمایه‎داری موجد پیشرفت حیات مادی بوده است باور داشتند، اما همچنین معتقد بودند که انگیزه‎های محرک توسعه‎ی سرمایه‎داری، برآمده از رانه‎های نامعقول اجتماعی و زیست‎محیطی ازقبیل حس رقابت است.

 تحلیل‎هایی که مارکس ارائه داده است را نمی‎بایست در دسته‎ی تحلیل‎های مدرسی که حقیقت را صرفاً برای حقیقت بودنش می‎خواستند جای داد. از سوی دیگر مارکس، به‌واسطه‎ی نظریه‎پردازی، در جست‌وجوی شهرت و ثروت نبود، بلکه نظریات او راهنمای عمل رادیکال سیاسی که موجد تغییر بنیادی جامعه خواهد بود، هستند. مارکس و انگلس توسعه را تحقق نیازهای طبقه‎ی کارگر می‎دانستند و ایمان داشتند که توسعه را می‎بایست به‌صورت سوسیالیستی و دموکراتیک راهبری کرد. مارکس و انگلس در تلاش برای رهایی مدرنیسم بودند و آن‌ها را نمی‎توان ستایندگان بی‌قیدوشرط مدرنیسم دانست.

مارکس و انگلس را می‎توان در سال‎های آغازین فعالیت‎هایشان پیروان فیلسوف آلمانی، گئورگ ویلهم فردریش هگل[۱۲] دانست. هگل به ایده‎ی استعلایی، ایده‎ی مطلق و یا یک روح جهان باور داشت که در پس آگاهی انسان قرار دارد و نیروی محرک و راهنمای توسعه‎ی جریان تاریخ است. برخلاف مذهب که در آن روح از همان ابتدا با قطعیت و تمامیت همراه است، در فلسفه‎ی ایدئالیستی هگل دارای نوعی عدم قطعیت و تعین‎ناپذیری است که همین شاخصه‎ها نیز موجد تنازع و بحران در تمام نمودهای عینی شده‎اند. در دیالکتیک هگل، عنصر منفی (آنتی‎تز) نیروی محرکه‎ی فرایند تاریخ است. در فلسفه‎ی هگل، نفی[۱۳] همواره نفی دیگری را در پی خواهد داشت و نفی از یک طرف موجب ارتقای وضعیت پیشین می‎شود و از طرف دیگر توسط وضعیت جدید، مجدداً نفی خواهد شد. تضاد آشتی‎ناپذیر میان وجوه متنازع (تز و آنتی‎تز) چنان تشدید می‎شود که نتیجه‎ی آن، این خواهد بود که این دو وجه دیگر قادر نخواهند بود که به‌صورت هم‎هنگام وجود داشته باشند و به همین خاطر نیز در یک کیفیت بالاتر (سنتز) که درعین‌حال نسبت به هر دو وجه پیشین متمایز است مستحیل خواهند شد.

 بنابراین دیالکتیک، روح جهان همواره از یک ایده به ایده‎ای دیگر ارتقا خواهد یافت که درعین‌حال هریک از این ایده‎ها نماینده‎ی یک وضعیت عینی متمایز خواهند بود. هگل به‌واسطه‎ی دیالکتیک به تبیین جریان توسعه می‎پردازد و نشان می‎دهد که این جریان در عین پیچیده بودن، مسیری متعین و منطقی را می‎پیماید. (Cornu,۱۹۵۷; Hegel,۱۹۶۷)

مارکس، روش دیالکتیکی هگل را اتخاذ کرد، اما با ایدئالیسم غایت‎انگارانه‎ی این دیالکتیک مخالفت ورزید. مارکس در تقابل با ایدئالیسم، دیدگاهی مبتنی بر ماتریالیسم دیالکتیک اتخاذ کرد. مارکس و انگلس، گسست‎شان از ایدئالیسم هگل را چنین شرح می‎دهند:

برخلاف جریان فلسفه‎ی آلمانی [هگل][۱۴] که مبتنی بر هبوط از بهشت بر روی زمین است، ما از زمین به بهشت صعود کرد‎ه‎ایم. در واقع می‎توان گفت که ما انسان واقعی و زنده را از مفاهیمی همچون ایده، ادراک و یا آگاهی استنتاج نکرده‎ایم، ما بررسی‎های خود را با انسان واقعی، زنده و فعال شروع کرده‎ایم و بر اساس فرایند حیات و معیشت انسانی شرح داده‎ایم که ایدئولوژی بازنمودی از فرایند حیات مذکور است... این آگاهی نیست که زندگی را متعین می‎کند، بلکه آگاهی، متعین از زندگی است. (Marx and Engles,۱۹۸۱: ۴۷)

مارکس و انگلس تا آنجایی با هگل موافقند که او نیروی محرکه‎ی توسعه‎ی تاریخ را تنازع و تضاد دانسته است؛ اما مارکس تحلیل خود از نزاع را نه از آگاهی استعلایی[۱۵] که با وضعیت‎های متعین اقتصادی آغاز می‎کند. مارکس و انگلس پس از نوشتن ایدئولوژی آلمانی است که به این باور رسیده‎اند که نزاع‎های برآمده از روابط اجتماعی، رانه‎ی محرک تاریخ است (‎‎‎‎‎Marx and Engles,۱۹۷۰). مارکس در آثار اولیه‎اش دلالت‎های مفهوم روابط اجتماعی را بسیار وسیع در نظر می‎گرفت و از آن هرگونه مراوده‎ی میان انسان‎ها را که شامل روابط بازرگانی و تجاری و همچنین روابط طبقاتی است، مراد می‎کرد. نظریه‎ای که مارکس بعدها در رابطه با رشد نیروهای مادی تولید[۱۶] (متشکل از نیروی کار انسانی و ابزار تولید) پرداخت، نسبت به آرای اولیه‎ی او درباره‎ی روابط اجتماعی بسیار پیشرفته‎تر است. ما در آرای اولیه‎ی مارکس در رابطه با مفهوم توسعه‎ی اجتماعی، شاهد نوعی جبرگرایی مبتنی بر فناوری[۱۷] هستیم؛ او در سال ۱۹۶۹ چنین نوشته است:

انسان‎ها در خلال تولید اجتماعی خود وارد روابط معینی با یکدیگر می‎شوند که این روابط گزیرناپذیر و از اراده‎ی انسان‎ها مستقل هستند. رابطه‎های مذکور، برآمده از مرحله‎ی معینی از توسعه‎ی نیروهای مادی می‎باشند؛ مجموعه‎ی این روابط تولید، ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می‎دهد، این ساختار اقتصادی، زیرساختی است که بر اساس آن روساخت‎های حقوقی و سیاسی بر پا می‎شوند. هر زیرساختی متضمن اشکال معینی از آگاهی اجتماعی است. شیوه‎ی تولید، عموماً تعیین‌کننده‎ی فرایندهای اجتماعی، سیاسی و فکری انسان است. این آگاهی نیست که وجود انسان را تعین می‎بخشد بلکه وجود اجتماعی انسان‎ها متعین‌کننده‎ی آگاهی آن‌ها خواهد بود. در مرحله‎ی معینی از رشد تولید، نیروهای مادی جامعه با روابط تولیدی موجود یا آنچه تنها یک بیان حقوقی از همان روابط است، دچار تنش و تنازع می‎شوند و این یعنی اینکه با روابط تولیدی که تا کنون در درون آن کار می‎کرده‎اند، ناسازگار می‎شوند؛ به‌این‌ترتیب، روابط تولیدی که تا کنون موجبات توسعه‎ی نیروهای مادی تولید را فراهم کرده بودند، مبدل به موانعی فراروی این نیروها خواهند شد، به تبع این پدیده، هنگامه‎ی انقلابات اجتماعی فرا می‎رسد. با دگرگونی زیرساخت اقتصادی، کلیه‎ی روبنای عظیم [جامعه] نیز کم‌وبیش دگرگون خواهد شد... در یک جمع‌بندی کلی می‎توان گفت که تمامی شیوه‎های تولید آسیایی، باستان، فئودال و بورژوازی مدرن در زمان خود صورت‌بندی‎های مترقی اقتصادی بوده‎اند. (Marx and Engles,۱۹۶۹b: ۵۰۳-۴)

در فرازی که ذکر شد، توسعه‎ی نیروهای تولیدی همچون محرک دگرگونی کل «شیوه‎ی تولید حیات اجتماعی» معرفی شده است. ما در این فراز شاهد هستیم که مارکس کماکان از ایدئالیسم هگلی تأثیر پذیرفته است (تنها کافی است که جای خود-پیشبرد نیروهای تولید را با عقلانیت روح جهان هگل تعویض کنیم). مارکس در هنگام نوشتن کاپیتال به این نتیجه رسیده بود که نیروهای تولید، منقاد روابط تولید هستند؛ مارکس در اینجا از دریچه‎ی روابط طبقاتی به فرایند کار نگریسته است و از ایدئالیسم هگلی فاصله پیدا کرده است.

در نظر کارل مارکس، مدیریت نیروهای تولیدی در یک جامعه، اساسی‎ترین نمود روابط اجتماعی است. در یک جامعه‎ی طبقاتی، طبقه‎ی حاکمه، فرایند تولید را مدیریت می‎کند؛ همین واقعیت به شکاف‎های عمیق طبقاتی در جامعه می‎انجامد، به این معنا که در جامعه عده‎ای ابزار تولید را در اختیار خود می‎گیرند و در سوی مقابل، کارگران نیز جهت ادامه‎ی حیات مجبور می‎شوند که نیروی کار خود را به دارندگان ابزار تولید بفروشند. رشد اقتصادی سرمایه‎داری در گرو افزایش ساعت‎های کاری کارگران خواهد بود؛ هر کارگری به منظور بازتولید خود که شامل تأمین معاش خود و خانواده‎اش می‎شود، یک ساعت معین کاری می‎بایست کار کند که این ساعت توسط طبقه‎ی دارنده‎ی ابزار تولید به طور مداوم افزایش داده می‎شود. از آنجایی که ارزش افزوده‎ی سرمایه و نمودهای آن نه به کارگران که مولدین بی‌واسطه‎ی آن هستند بلکه به طبقه‎ی سرمایه‎دار [که مالک ابزار تولید است] اختصاص داده می‎شود، از همین رو، جوامع طبقاتی، جوامعی استثماری هستند که بر استثمار کار بنا شده‎اند؛ این استثمار موجبات تنازع طبقاتی را فراهم می‎کند و مارکس نیز به‌عنوان متفکری دیالکتسین، توجه خود را به همین جنبه‎ی معارضه‎گون روابط طبقاتی معطوف کرده است. در مبارزه‎ی طبقاتی، طبقه‎ی حاکم بر علیه طبقه‎ی محکوم، از مجموعه‎ای از ابزارهای اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک بهره می‎گیرد و در مقابل، طبقه‎ی محکوم نیز به‌وسیله‎ی ابزارهای آشکاری ازقبیل اتحادیه‎ها و احزاب سیاسی و همچنین ابزارهای ناآشکاری همچون نارضایتی‎های ضمنی (مانند تخریب ابزار کار)، در مقابل استثمار طبقه‎ی حاکم مقاومت می‎ورزد. در نظر مارکسیست‎ها علی‌رغم اینکه کارگران موجبات رشد اقتصادی را فراهم می‎کنند، اما نمی‎توانند دخالتی در فرایند رشد داشته باشند. این واقعیت‎ها موجب شده است که نظام سرمایه‎داری به‌صورت هم‎هنگام، بسیار مولد و بسیار ناپایدار باشد و این ملغمه‎ای خطرناک است.

یکی دیگر از ابعاد رابطه‎ی اجتماعی، رابطه‎ای است که میان خود طبقات سرمایه‎دار وجود دارد و آن نیز رقابت این طبقه بر سر بازار است. سرمایه، برآمده از ارزش افزوده‎ای است که در دوره‎های پیشین تاریخ، انباشته شده است. سرمایه‎ی حاصل از فعالیت‎های بازرگانی (که از نتایج خرید ارزان و فروش با قیمت بالاتر است) و سرمایه‎ی ناشی از احتکار، از جمله نمودهای انباشت‎های پیشین سرمایه به شمار می‎روند. اما مهم‎ترین سرچشمه‎ی سرمایه‎ی کنونی، انباشت اولیه‎ی سرمایه[۱۸] است که ناشی از استثمار ثروت، منابع و انسان‎های جوامع غیر سرمایه‎داری است: 

کشف معادن طلا و نقره در قاره‎ی آمریکا که جهت استخراجشان مردمان بومی این قاره به بردگی کشیده شدند و جسدهایشان در پای همان معادن دفن شد، تسخیر و غارت هندوستان و مبدل کردن قاره‎ی آفریقا به یکی از منابع شکار برده، همگی نشان از آغاز عصر سرمایه‎داری دارند. تمامی پدیده‎های مذکور، لحظات متفاوت انباشت اولیه را تصویر می‎کنند. (Marx,۱۹۷۶: ۹۱۵)

سرمایه‎داران کنونی، کشاورزان تاجرپیشه‎ی گذشته و مالکان کارگاه‎های کوچک تولیدی پیشین هستند که سرمایه‎ی انباشته‎شان را در راه‎های دیگری همچون تولید سود از سرمایه به کار گرفته‎اند. سرمایه‎داران بسته به وضعیت بازار، می‎بایست دائماً کالاهایی با قیمت ارزان‎تر تولید کنند. رقابت‎های موجود در سطح بازار، سرمایه‎داران را به کسب حداکثر میزان ارزش افزوده‎ از نیروی کار کارگر سوق می‎دهد. عنصر رقابت، سرمایه‎داران را مجبور می‎کند که بخش بیشتری از سرمایه‎هایشان را به منظور ارتقای ابزار تولید، سرمایه‎گذاری کنند. ارتقای ماشین‎آلات و ابزارهای تولیدی یکی از استلزامات تولید است، چراکه موفقیت سرمایه‎دارن در بازار رقابتی را در پی دارد. از سوی دیگر، همین عنصر رقابت موجب می‎شود که سرمایه‎داران اقدام به ایجاد نهادهای مالی عمده‎تری کنند (مانند شرکت‎ها و نهادهای مالی خانوادگی و همچنین نهادهای مالی بین‎المللی). سرمایه‎گذاری، افزایش نرخ بهره‎وری و توسعه‎ را نمی‎توان نیات اصلی نظام سرمایه‎داری دانست، بلکه الزامات بازار رقابتی است که سرمایه‎داران را به سرمایه‎گذاری در موارد مذکور سوق می‎دهد. سرمایه درصورتی‌که راکد بماند، از بین خواهد رفت. هرگونه دگرگونی و ارتقای فناوری و نهادی که الزامات بازار رقابتی برمی‎انگیزد، تأثیرات عمده‎ای بر کل ساختار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه خواهد گذارد و در واقع پیشرفت تاریخ و تاریخ مدرن نیز برآمده از همین تحولات است. به‌زعم مارکس، توسعه در یک جامعه‎ی طبقاتی بر شکاف‎های موجود میان فقیر و غنی دامن می‎زند (موجب ثروتمندتر شدن اغنیا خواهد شد) و همچنین به لحاظ جغرافیایی نیز موجب عدم تعادل منطقه‎ای خواهد شد (بعضی از کشورها نسبت به کشورهای دیگر ثروتمندتر می‎شوند). در راستای چنین گزاره‎هایی است که مسئله‎ی توسعه‎ی نامتوازن در اندیشه‎ی مارکسیستی مطرح شده است. به‌صورت کلی می‎توان گفت که پدیده‎ی توسعه در اندیشه‎ی مارکسیستی، پدیده‎ای متناقض‎نما[۱۹] است. (Marx,۱۹۷۶; Harvey,۱۹۸۲; Becker,۱۹۷۷; Weeks,۱۹۸۱; Peet and Hartwick,۱۹۹۹)

  دگرگونی اجتماعی از دیدگاه مارکس عبارت است از گذار از یک شیوه‎ی تولید (مثلاً فئودالیسم) به یک شیوه‎ی تولید دیگر (مثلاً سرمایه‎داری). بنا بر پیش‎بینی مارکس، هر زمان که شیوه‎های تولید مرتبط با یک نظام اجتماعی پیشین، تمام قابلیت‎ها و امکانتشان را متحقق کنند، آن‌گاه در بستر یک دگرگونی قهر‎آمیز توسط شیوه‎های تولید نوین جایگزین آن‌ها می‎شوند. بحران‎هایی که فراروی رشد مادی جامعه به وجود می‎آیند موجب شدت گرفتن تعارضات اجتماعی خواهند شد و این تعارضات نیز به‌نوبه‎ی خود امکانات دگرگونی‎های عمیق اجتماعی را مهیا می‎کنند. نظام‎های اجتماعی نوینی که در اثر نبردهای طبقاتی به وجود می‎آیند، نه برآمده از ماتریالیسمی خام‎اندیشانه و همچنین نه برآمده از امیال و خواسته‎های آرمانی انسان‎ها هستند، بلکه مبانی ابتدایی این نظام‎های نوین را می‎توان در نظام‎های اجتماعی‎ای که رو به افول می‎روند سراغ گرفت. مارکس نظام سرمایه‎داری را یکی از مراحل ضروری تاریخ می‎دانست که در طی آن فناوری‎ها هرچه بیشتر توسعه پیدا می‎کنند، مبانی باورهای کهن در هم فرومی‎ریزند؛ بر همین اساس، مارکس سرمایه‎داری و امپریالیسم را برخوردار از یک‌سری از وجوه مترقی می‎دانست که می‎توانند موجبات آینده‎ای بهتر را برای کشورهای غیرسرمایه‎داری نظیر هندوستان و چین به ارمغان بیاورند.

 منتقدان به این بخش از اندیشه‎های مارکس اتهاماتی ازقبیل اروپامحوری[۲۰] را وارد کرده‌اند؛ اما باید اشاره کنیم که نکته‎ی اساسی اندیشه‎های مارکس این است که او بر این باور بود که فناوری‎های مدرن و توسعه‎ی اجتماعی می‎توانند منادی زندگی‎ای بهتر برای توده‎‎های مردم باشند. خواسته‎ی مارکس، مدیریت دموکراتیک فرایند توسعه، به دست طبقه‎ی کارگر بود، چراکه تنها در این صورت است که تمامی امکانات نهفته در مدرنیسم ازقبیل ارضای نیازهای پایه‎ی انسان‎ها، بهره‎مندی همگان از آموزش و توسعه‎ی پایدار می‎توانند متحقق شوند. در نظر مارکس تحقق تمامی امکاناتی که مدرنیته وعده‎ی آن‌ها را داده است در گرو گذار از شیوه‎ی تولید سرمایه‎داری به نظام سوسیالیستی است.

اهمیت مارکس را می‎توان در دو وجه متفاوت چنین صورت‌بندی کرد: اول اینکه آرای او مبانی سیاسی و اقتصادی‎ای را فراهم کرده‎اند که کشورهای کمونیستی ازقبیل اتحاد جماهیر شوروی، کشورهای اروپای شرقی، چین و بسیاری از دیگر کشورها بر همان اساس بنا شده‎اند؛ کشورهای مذکور، الگویی از توسعه را اتخاذ کرده‎اند که اساس آن رشد نیروهای مولد است، آن‌ها بخش اعظم سرمایه‎های خود را به سرمایه‎گذاری بر روی صنایع سنگین به‌ویژه فولاد، صنایع شیمیایی و مهندسی اختصاص داده‎اند و در تلاش بوده‎اند که بهره‎وری تولید خود را تا آنجایی که امکان دارد ارتقا دهند. فرهنگ سیاسی کشورهای مذکور، مبتنی بر سخت‎کوشی برای دولت و قربانی کردن زمان حال در پای زمان آینده بوده است و به همین خاطر است که صنایع مرتبط با کالاهای مصرفی در این کشورها چندان توسعه پیدا نکرده‎اند. دومین وجه از اهمیت مارکس به تأثیر آثار مارکس بر جریان‎‎های معاصر است، این آثار، مبانی فکری بسیاری از نظریه‎های معاصر ازقبیل نظریه‎ی وابستگی و نظریه‎های نظام جهانی را تشکیل داده‎اند و فلسفه‎های توسعه‎ی نظریه‎های مذکور، مبتنی بر آموزه‎های کارل مارکس است. امروزه نیز ردپای اندیشه‎های کارل مارکس را می‎توانیم در بسیاری از نظریه‎های اجتماعی رادیکال سراغ بگیریم.

[۱] Trier

[۲] Rheinische Zeitung

[۳] The German Ideology

[۴] Communist League

[۵] Manifesto of the Communist Party

[۶] International Workingmen’s Association

[۷]  این کتاب توسط انتشارات سازمان چریک‎های فدایی خلق ایران در سال ۱۳۵۸ و با ترجمه‎ی صادق انصاری منتشر شده است. کتاب گروندریسه با عنوان فرعی «مبانی نقد اقتصاد سیاسی» در کنار کتاب مذکور، ازجمله پیش‌نویس‎های کتاب سرمایه به شمار می‎روند. گروندریسه در دو جلد و با ترجمه‎ی باقر پرهام و احمد تدین در سال‎های ۱۳۶۳ و ۱۳۷۵ توسط انتشارات آگاه منتشر شده است.

[۸]  این کتاب (Wages, Price and Profit) در ایران با عنوان «کار مزدی و سرمایه: ارزش، قیمت و سود» با ترجمه‎ی میرجواد سیدحسینی و نفیسه نمدیان‎پور در سال ۱۳۸۴ و توسط انتشارات لحظه منتشر شده است.

[۹]  در ایران دو ترجمه از این کتاب موجود است که ترجمه‎ی نخست به قلم ایرج اسکندری انجام شده است و حسن مرتضوی پس از مدت‎ها اقدام به بازترجمه‎ی آن کرده است (نگاه کنید به: مارکس، کارل(۱۳۷۸)، سرمایه، ترجمه ایرج اسکندری، به کوشش عزیزالله علیزاده، تهران: فردوس و همچنین مارکس، کارل(۱۳۸۶)، سرمایه، نقدی بر اقتصاد سیاسی، ترجمه‎ی حسن مرتضوی، تهران: آگاه).

[۱۰] human emancipation

[۱۱]  self-creation

[۱۲]  G.W.F. Hegel

[۱۳]  negation

[۱۴] افزوده‎ی مؤلف

[۱۵] transcendental consciousness

[۱۶] Material productive forces

[۱۷] technological determinism

[۱۸] Primitive Accumulation

[۱۹]  contradictory

[۲۰] Eurocentrism

[i] این مقاله از کتاب Fifty Key Thinkers on Development به ویراستاری David Simon که توسط انتشارات راتلج در سال ۲۰۰۷ منتشر شده، برگرفته شده است. کتاب مذکور به قلم همین مترجم ترجمه شده است و آماده‌ی انتشار می‌باشد.

منبع: فرهنگ امروز

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: