چاپ مطلب

خرد، اخلاق و سیاست / دکتر رضا داوری ـ بخش اول

تاریخ انتشار ۱۳۹۸/۱۰/۱۵ , ۸:۱۷

 

 

صلاح و فساد؛ خرد و بی‌خردی

۱ـ از جمله حرفهای مشهور زمان ما یکی هم این است که: در این زمان فضیلت‌های اخلاقی و رسوم راستی و دوستی متروک شده و سیاستمداران هم بیش از هر زمان، احساس ناتوانی در اتخاذ تصمیم و حل مسائل می‌کنند. خشونت و فساد همه‌جایی شده است و ظاهراً دیگر قبحی هم ندارد. حتی بعضی کسان که گفته‌ها و نوشته‌هایشان پر از الفاظ «مدارا» و «تحمل سخن مخالف» و «آزادی» و «حقوق بشر» و «دین و معرفت و فضیلت» است، به چنان خشونتی دچارند که نمی‌توانند در مواجهه با مخالف آن را بپوشانند و از ایراد هیچ تهمت و ناسزایی به مخالف خود پروا نمی‌کنند!

 

اگر این روحیه جهانی باشد یا جهانی شود، فاجعه تاریخ است و فاتحه جهان متجدد را باید خواند. شاید مناسب‌تر آن باشد که بگوییم این وضع حاصل اختلالی در فضای درک و خرد جهان در همه جا و به طریق اولی در کشورهای در حال توسعه و توسعه‌نیافته است. در چنین وضعی چه باید کرد؟ این جهان به کجا می‌رود و بر سر آدمیان و جهانشان چه می‌آید؟

 

موجه‌ترین پاسخ شاید این باشد که باید به فتوای خرد عمل شود. این حرف درستی است؛ اما عیبش در همین آشکارا درست‌بودن و غیرقابل بحث‌بودن آن است. اگر می‌دانستیم عقل چیست و چه فتوایی دارد و در مورد آن توافق داشتیم، مشکلی نداشتیم. مشکل این است که شناختن عقل و یافتن راه خانه آن دشوار شده است. ادعای خردمندی شاید اکنون از همیشه بیشتر باشد؛ اما وقتی مدعیان خرد به جای اینکه از راه و منزل‌های آن بگویند، سخنان آرزویی و سودایی می‌گویند، قبای ژنده خود را به کجای این شب تیره باید آویخت؟ چرا از این همه بی‌خردی که هر روز در اقوال و افعال ظاهر می‌شود، کسی متعجب نمی‌شود و فریادی از سر درد برنمی‌آورد؟

 

خرد عملی اگر باشد، باید مایه صلاح و امنیت و رضایت خاطر و دوستی و اعتماد مردمان به یکدیگر باشد؛ و سیاست نیز اگر به راهی جز راه تأمین صلاح مردم و کشور برود و باز هم مدعی خردمندی باشد، از پناه خرد عملی بیرون آمده و مقصد خود را گم کرده است. در همه دوران‌ها و در تاریخ جدید همواره سیاست‌هایی را خردمندانه می‌خوانده‌اند که موجب اعتبار و قدرت حکومت و همبستگی و اتحاد گروه‌ها و طوائف مردم شده و شرایط زندگی را بهبود بخشیده و آرامش و آسایش مردمان را تأمین کرده است. در مقابل سیاست‌هایی که کشورها را به سوی سراب وهم و بحران و ورشکستگی و فاجعه برده‌اند، در تاریخ به بی‌خردی منسوب شده‌اند.

 

در ظاهر و در مقام ادّعا هیچ حکومتی به بهبود شرایط زندگی و تأمین امنیت خاطر مردمان بی‌اعتنا نیست. تفاوت این است که بعضی کار حکومت را چیزی غیر از اصلاح زندگی می‌دانند و گاهی که ناگزیر باید چیزی از صلاح و فساد کشور بگویند، به ذکر سخنان رسمی و تکراری اکتفا می‌کنند. البته نظر غالب این است که حکومت‌ها تدوین و اجرای برنامه‌های توسعه اجتماعی اقتصادی و فرهنگی را در دستور کار خود قرار ‌دهند. اگر این برنامه‌ها درست تدوین شود و متصدیان امور بتوانند آن را به‌درستی اجرا کنند، سامانی نیز در زندگی پدید می‌آید؛ ولی تدوین و اجرای برنامه همیشه آسان نیست. مشکل این است که برنامه‌ریزی را کاری سهل می‌انگارند و می‌پندارند که می‌توان به گروهی از درس‌خواندگان ـ هر درسی خوانده باشند ـ مأموریت اداری داد که بروند و برنامه بنویسند!

 

برنامه نوشتن کاری نیست که آن را در مدرسه بیاموزند و آموخته‌ها را یکسان در هر جا به کار برند. برنامه‌ریزی «طراحی اجتماعی» است که متأسفانه گاهی آن را با «مهندسی» به معنی عام اشتباه می‌کنند و با فرض اینکه جامعه انسانی یک مکانیسم است، کار آن را با این قیاس می‌گیرند. مهندسی رسمی کاری آموختنی و دقیق است؛ زیرا در آن یک طرح ریاضی بر یک زمینه مادی و خام و کم و بیش متعیّن و محدود اطلاق می‌شود؛ اما طراحی اجتماعی اولا درس و علمی نیست که آن را بیاموزند، ثانیا باید در یک زمینه کاملا سیّال و متغیّر که امکاناتش کمتر شناخته شده است، اعمال شود.

 

در برنامه‌ریزی اندازه هر چیز و هر کار را باید دانست و روابط چیزها و تناسب آنها با یکدیگر را نیز در نظر داشت؛ یعنی باید با جان جامعه و زندگی مردم و امکان‌های تاریخی آن در پیوند بود تا بتوان چیزی از آینده درک کرد و برنامه‌ای برای آن ریخت. این کار علاوه بر اینکه دانش وسیع می‌خواهد، به «خرد آینده‌بین» نیز نیاز دارد و این خرد را نه در مدرسه می‌توان آموخت و نه در بازار خرید و فروش می‌شود و اگر فراگرفتنی باشد، چنان‌که افلاطون در مورد آموزش فلسفه گفته است، بر اثر ارتباط و اتصالی «بی‌تکیّف و بی‌قیاس» (تعبیر از مولانا جلال‌الدین بلخی است) میان اشخاص حاصل می‌شود.

 

در دویست سال اخیر، از میان اقوام و ملل، بعضی مثل ژاپنی‌ها در خرد جهان‌ساز غربی شریک شده‌اند؛ اما بسیاری کشورها به عالم عقل جدید راه نبرده‌اند. تحقیق در اینکه ژاپن چه نسبتی با اروپا داشته است که پاکستان و سوریه و مصر و اتیوپی و بولیوی و ونزوئلا نداشته‌اند، با روشهای معمولی و متداول به جایی نمی‌رسد.

 

برنامه‌ریزی به عنوان وظیفه اداری همه‌جا هست و صورت می‌گیرد؛ اما برنامه باید قابل اجرا باشد و کشور با اجرای آن به نظم و تعادل علمی- فرهنگی برسد. اینجا دیگر ملاک و میزان کمتر جای چون و چرا دارد. اگر اجرای برنامه‌ای بی‌ثمر باشد، پیداست که یا برنامه خوب نبوده یا در اجرای آن قصور شده است. اگر در شرایط عادی برنامه‌ای اجرا نمی‌شود، باید تأمل و تحقیق کرد که چرا اجرا نشده است. این تأمل و تحقیق نشانه آشنایی هرچند اندک و ناچیز با امر برنامه‌ریزی است. وقتی برنامه‌ای به نتیجه نمی‌رسد و هیچ کس نمی‌پرسد که مانع چه بوده و چرا اجرا نشده است، معلوم می‌شود که به برنامه‌ریزی و حتی به سیاست وقعی گذاشته نمی‌شود و شاید فهم سیاست و خرد سیاسی دستخوش خلل شده باشد.

 

نسبت سیاست با کشور

۲ـ اکنون در این‌که کسانی شأن سیاست را بالاتر از اداره خوب کشور و تأمین آسایش و امنیت خاطر مردم و… می‌دانند، بحث نمی‌کنیم؛ زیرا پیش از آن باید ببینیم که در شرایط کنونی ایران، سیاست با کشور چه نسبت دارد. در انقلاب‌ها معمولا میان «انقلاب» و «کشور» دوگانگی پدید می‌آید. این دوگانگی در انقلاب فرانسه نزدیک به هشتاد سال یعنی تا زمان سقوط ناپلئون سوم طول کشید. در انقلاب بلشویکی با اینکه تروتسکی از حکومت شوروی طرد شد و نظر او در باب «انقلاب دائم» را خیلی زود انحرافی و خائنانه خواندند، تا زمان جنگ بین‌الملل دوم و نزدیک شدن قوای آلمان به مسکو و صدور فرمان استالین برای دفاع از وطن سوسیالیست، کشور تقریبا هیچ شأن و مقامی نداشت. در انقلاب ما نیز کشور و انقلاب با هم کاملا یگانه نیستند و بزرگترین نشانه‌اش این است که بعضی گروه‌های انقلابی‌ دولت را که قاعدتا باید نماینده کشور باشد، ضعیف و ناتوان می‌خواهند و می‌پندارند سود انقلاب در ناتوانی و شکست دولت‌هاست.

 

پیداست که انقلاب نمی‌تواند یکسره به مدیریت و سامان کشور بیندیشد و نمی‌اندیشد؛ ولی آیا سیاست صلاح و اصلاح می‌تواند نقشه راه انقلاب و منزل‌های آن را تصویر کند و طرحی برای آینده کشور در اندازد؟ پس از وقوع هر انقلاب، طبیعی است که متصدیان امور بکوشند برنامه کار کشور را با نظر به اصول و قواعد انقلاب پیش ببرند و نگذارند راه کشور و انقلاب از هم جدا شود. البته این کار آسان نیست و به این جهت احتمال اینکه انقلاب و کشور (سیاست) از هم فاصله بگیرند، بالاست و در عمل هم این جدایی کم و بیش اتفاق افتاده است. در این شرایط اگر گروهی هم بخواهد که در عین وفاداری به انقلاب، کشور را نیز سر و سامان بدهد، شاید در نظر و عمل دچار سرخوردگی‌ها و مشکلات غیرقابل پیش‌بینی شود.

 

در دهه‌های اخیر یکی از اتفاق‌های بد این بود که کسانی بیگانه با سیاست و بی‌خبر از تاریخ و زندگی مردم ایران، بی‌آنکه درکی از نسبت سیاست جدید با دین داشته باشند، ساده‌لوحانه خواستند با وصله‌کاری بعضی از قواعد لیبرالیسم با برداشتی از شریعت، طرح خاصی از حکومت دمکراتیک دینی دراندازند و ایدئولوژی راهنمای سیاست دینی تدوین کنند. قهری بود که از این وصلت ناجور، جز یک شبه‌سیاست عقیم لرزان و ناپایدار چیزی حاصل نشود و این حاصل که ظاهری آزادیخواهانه، اما باطنی خشن داشت و از پشتوانه تفکر بی‌بهره بود، با باطن خشنش در برابر هر فکر و نظری ایستاد و تفکر در کار و بار کشور و آزادی و توسعه آن را دشوار کرد.

 

اگر این وصله‌کاری سیاسی ـ دینی در حدّ رأی و قول اشخاص باقی می‌ماند، اهمیت نداشت؛ اما وقتی به صورت دستورالعمل اعتقادی سیاسی درآمد، به شعور و درک سیاسی آسیب رساند و نیاز به تفکر و تحقیق را منتفی کرد و راه درک و فهم مسائل کشور را بست. وقتی عدّه بالنسبه زیادی دل‌خوش کردند که «آزادی» و «دین» را توأم دارند، دیگر به «اندیشیدن» نیازی نبود و شاید به همین جهت رخوت و وقفه و فروبستگی در اندیشه سیاسی پدید آمد و مسائل کشور به حرفهای انتزاعی و سطحی تکراری در باب علم و دین و سیاست تبدیل شد.

 

اکنون پس از چهل سال، خوب است که از سوداهای بیهوده آزاد شویم و راه سیاست را با سعی در راه درک و شناخت وضع جهان و اوضاع کشور بجوییم. سیاست در شرایط کنونی یا در دوره جدید، چه وظیفه‌ای دارد؟ و ناظر به چه امری است؟ و اگر باید صلاح کشور و آرامش و آسایش مردم با آن حاصل شود، تحقق این امر تا چه اندازه و با چه تدابیری می‌تواند صورت گیرد؟ اندکی در این «می‌تواند» درنگ کنیم.

 

من از سالها پیش معتقد بوده‌ام و اظهار کرده‌ام که عقل جهان جدید دیگر کارساز آینده نیست و نور امیدی در افق تجدد دیده نمی‌شود. اگر این حرف درست باشد، چگونه به این پندار دل خوش باشیم که با تدبیرهای جزئی و موقتی، مشکل‌ها برطرف و آرزوها برآورده می‌شود؟ پیداست که با تدابیر جزئی سیاسی و اداری نمی‌توان جهان رؤیایی و نظام عدل پدید آورد؛ اما در همین جهان هم می‌توان به بی‌خردی تسلیم نشد و از اندک خرد و تدبیری که وجود دارد، چشم نپوشید و همان اندک را هم مغتنم دانست و به گشایش افق آینده چشم امید داشت.

 

در طرح و تدوین برنامه آینده یک کشور، به طور کلی اصولی باید باشد که تدبیرها و تصمیم‌های موقعی بر اساس آنها اتخاذ و سنجیده شود اعتقادات و امیدهای زیبایی چون «پیروزی حق بر باطل» و «عدل بر ظلم» و… غنیمتی است که در زمان‌های طولانی جانها را از تباهی حفظ کرده است؛ اما اگر اینها از جای خود خارج شوند، چه بسا که به حرف تبدیل می‌شوند‌ و دیگر مبنای عمل اخلاقی و سیاسی قرار نمی‌گیرند. سیاست حرف نیست، بلکه باید با نظر به شرایط و امکان‌های موجود راهش را یافت و پیمود و البته امید هم باید باشد؛ زیرا امید قوت قلب است.

 

نهضت‌های ضد استعماری عیبشان این بود که کار سیاست و استقلال ملی و پیشرفت‌های اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی را سهل انگاشتند و به این جهت دولت مستعجل بودند و هنوز استقرار نیافته، بساطشان برچیده شد. البته نهضت‌های ضد استعماری در نفی استعمار مؤثر بودند و مگر نه اینکه با این نهضت‌ها صورت ظاهر استعمار از میان رفت؟ از میان رفتن نظم استعماری را حتی اگر یکسره بر اثر مبارزات استقلال‌طلبانه ندانیم، به هرحال نسبت و تناسب آن را با مجاهدات نهضت‌های ضد استعماری و استقلال‌طلب نمی‌توان انکار کرد. اگر در جهان استعمارزده جنبش‌های ضد استعماری پدید نیامده بود، نمی‌دانیم در نظم جدید پس از جنگ جهانی دوم، استعمار چه صورتی پیدا می‌کرد. توجه کنیم که اروپا نه فقط اندیشه ناسیونالیسم و استقلال ملی را طرح کرد، بلکه بعضی روشنفکرانش در مبارزه ضد استعماری هم شرکت داشتند. بسیاری از نویسندگان و شاعران و روشنفکران بزرگ اروپایی با نهضت‌های استقلال‌طلب کشورهای تحت استعمار همدردی و هماوایی کردند.

 

مشکل این بود که جنبش ضد استعماری طرحی برای آینده نداشت و بیشتر نشانه وقوع تحولی در نظم جهان بود. آیا نمی‌توان گفت که این نهضت چون طرحی برای زندگی و آینده نداشت و می‌خواست به جایی و موقع و مقامی برسد که استعمارگر رسیده بود و راه رسیدن به آن مقصد بسیار دور و دشوار را نتوانست بگشاید و بپیماید، شکست خورد؟ نهضت‌های ضد استعماری در «نفی» شکست نخوردند، بلکه چون چیزی برای «اثبات» نداشتند، راه به جایی نبردند. با قدرت نفی و مخصوصا اگر قدرت نفی بزرگ باشد، جهان را می‌توان نابود کرد؛ اما وضع و نظم تازه نمی‌توان به وجود آورد. یعنی تا زمانی که نفی جهان موجود با یک طرح اثبات، جمع نشود، اگر بتوان با پرهیز از آشوب و ویرانگری به راههای برون‌شد از مشکلات و شرایط ادامه زندگی در دوران تحکم تکنیک اندیشید و از فساد دور ماند و بازمانده صلاح را حفظ کرد راضی و شکرگزار باید بود. زیرا بودن در راه صلاح و کسب و حفظ آمادگی برای آینده مجاهده‌ای است که حکومت‌ها و مردمان در جهان توسعه‌نیافته به آسانی از عهده آن برنمی‌آیند.

 

حکومت‌ها در زمان ما محدودیت‌های خاص خود دارند به این جهت از آنها توقع بیش از حد نباید داشت. هر حکومتی نماینده فهم و درک زمان و مظهر استحکام یا سستی پیوندها و بستگی‌های جامعه و مردم کشور خویش است و چون این پیوندها سست و ناپایدار باشد حکومت هم استحکام سیاسی و پشتوانه اخلاقی قوی ندارد. عقل هم چنانکه گفتم در پیوستگی و همبستگی و وحدت و همداستانی ظاهر می‌شود؛ یعنی در جامعه پریشان و پراکنده خرد ضعیف می‌شود و مجال برای بی‌خردی پدید می‌آید. وقتی راه‌ها بسته و پیوندها گسسته باشد امید و آینده‌ای هم نیست. در چنین وضعی گفتارها و رفتارها و کردارها بیشتر مشغولیت برای پر کردن زمان خالی و ارضاء طبع و برآوردن نیازهای طبیعی است.

 

۳- اکنون ببینیم آینده جهان توسعه‌نیافته چه می‌تواند باشد؟ با توجه به امکانهای علم و عمل زمان ما بهترین صورت محتمل این است که یک کشور توسعه‌نیافته مثل کشورهای توسعه‌یافته مراحل توسعه را طی کند و به جایی برسد که این کشورها رسیده‌اند؛ ولی توجه کنیم که اولاً طی این راه دشوار است و مدام دشوارتر می‌شود و ثانیاً جهان توسعه‌یافته گرفتار بحران‌های شدید است و گاهی به نظر می‌رسد که به جای پیشرفت دارد از درون سست می‌شود و هیچ آینده‌ای پیش روی خود ندارد.

 

مع‌هذا در این وضع مناسب‌ترین راه و کار این است که مردم و حکومت‌ها در جهان توسعه‌نیافته تا می‌توانند فرصت کوتاه سیر در راه توسعه را مغتنم شمارند و البته اگر بتوانند در طی راه به پس فردای توسعه هم بیندیشند و ببینند که برای آینده و پس‌فردا چه می‌توانند بکنند. اما اگر از این راه اعراض کنند چه بسا که دچار بیهوده‌کاری ‌شوند.

 

طرح مهمی که بخصوص در کشور ما پس از انقلاب به صورتی رسمی مطرح شده است، گذشت از سکولاریسم تجدد و بنای یک نظام دینی و قدسی است. اقتضای وضع بحرانی جهان هم این بوده است که چنین طرحی اهمیت یابد. وقفه در راه تجدد و توسعه و پایان‌یافتن امیدها و احساس شکست بسیاری از اقوام و کشورها در پیمودن راه استقلال ملی و توسعه فرهنگی- اجتماعی اهمیت این گشایش را بیشتر کرده است، ولی اکنون یک حکومت دینی که در محاصره انواع تحریم ها و در معرض انواع مخالفت‌ها و دشمنی‌ها قرار دارد، چگونه می‌تواند با سکولاریسم مقابله کند؟ شاید بهتر باشد که به جای اینکه بپرسیم چه می‌تواند بکند، بپرسیم چه می‌خواهد بکند و چه مشکلاتی در راه تحقق آنچه می‌خواهد بکند پیش پای اوست.

 

حکومت اسلامی قبل از هر چیز می‌خواهد که احکام شریعت، قانون و دستورالعمل زندگی باشد و برای اینکه این خواست تحقق یابد به قدرت و شاید به قدرتی بیش از آنچه دیگر حکومت‌ها به آن نیاز دارند نیازمند است؛ زیرا برقرار کردن رسوم اجتماعی شرع بر خلاف رسم جاری جهان موجود است و قدرتی بزرگ و فوق‌العاده می‌خواهد. مشکل بزرگتر این است که قدرت در جهان ما قدرت علم و تکنولوژی است و علم و تکنولوژی خودبنیاد است و به فرمان بیرون از خود وقعی نمی‌نهد (و این یکی از معانی سکولاریسم است) طرفه آنکه حکومت دینی هم در عین اهتمام به ترویج و اجرای آیین و شریعت ناگزیر باید به رکن اساسی و محور اصلی تجدد (علم تکنولوژیک) تکیه داشته باشد. می‌دانم که ما به این قبیل معانی اعتنایی نداریم و راحت به سر بردن با مشهورات را با زحمت و درد تفکر سودا نمی‌کنیم. حکومت هم شاید به پیروی از عقل مشترک به این معانی چندان اعتنا نکند و بگوید علم و تکنولوژی وسیله است و یک نظام دینی هم حق دارد و باید آن را به استخدام خود درآورد. کاش این امر میسّر بود.

 

اکنون حکومت همت و اهتمام خود را مصروف دو مطلب کرده است. در سیاست خارجی مقابله با استیلاطلبی قدرت‌های جهانی و به خصوص آمریکا و غصب سرزمین‌های فلسطینی اصل است. در سیاست داخلی نیز در وهله اول ترویج بعضی رسوم شرع و آداب اجتماعی شرعی مثل اقامه نماز و برگزاری مراسم و رعایت آدابی نظیر حجاب زنان اهمیت دارد و سپس روکردن به علم و تکنولوژی به خصوص در مواضعی که موجب افزایش قدرت نظامی و اطلاعاتی می‌شود. و البته چون برخورداری از اطلاعات و قدرت نظامی امری ضروری است، از تکنولوژی مناسبش نمی‌توان رو گرداند. ولی بی‌اعتنایی به جامعیت و هماهنگی در تدوین برنامه‌های توسعه و اجرای گزینشی طرح‌ها وصول به مقصد و مقصود را دشوار می‌کند. مثلا وقتی اهتمام حکومت به امور خاص اختصاص یابد امور دیگر بدون اینکه اهمیت شان انکار شود در عمل از نظر می‌افتند.

 

در علم و تکنولوژی وقتی به اقتضای نیاز حکومت گزینش صورت می‌گیرد چه بسا که حفظ تناسب و وحدت در برنامه علم و تکنولوژی به فراموشی سپرده شود و مثلا در صنعت و کشاورزی اهتمام و دقتی که لازم است، صورت نگیرد. در برقراری نظم اجتماعی هم نباید شرایط امکان کارها و اقدام‌ها از نظر دور بماند. پیداست که وقتی اصل راهنمای سیاست رعایت آداب شریعت باشد، حکومت رعایت‌نکردن حجاب را برنتابد و در صدد چاره بر‌آید و احیاناً بخواهد لاابالی بودن را با خشم و خشونت چاره کند. غافل از اینکه اگر به نقص‌ها و نارسایی‌های دیگر بی‌اعتنا بماند، از عهده علاج این مشکل برنمی‌آید.

 

همچنین وقتی حکومت بیشتر نظرش به حفظ ظاهر باشد شاید فساد شایع و منتشر و همه‌جایی را نبیند و اگر هم ببیند خاطرش را چندان آزرده نکند و مگر در گفتار و نوشته‌های اهل سیاست اثر چندان از نگرانی جدی نسبت به شیوع فساد و نابسامانی کارها و مشکل‌های آموزش و بهداشت و درمان و اقتصاد و … دیده‌ایم. در مقابل همه ما کسانی را می‌شناسیم که پیدا بودن موی یک زن یا کراوات زدن یک مرد نه فقط آنها را پریشان و خشمگین می‌کند بلکه می‌پندارند اینها با رفتار خود ارکان عرش را به لرزه درمی‌آورند و روح اولیاء و مقرّبان و ابرار و شهدا را آزرده می‌کنند. اما از شنیدن خبر فساد ویرانگر و غارت سرمایه‌های کشور ککشان نمی‌گزد. کاش می‌شد این هر دو رویکرد ظاهری و گزینشی به دین و علم را با دیدی جامع تکمیل کرد. البته می‌گویند و درست هم می‌گویند که حکومت اگر بخواهد بر اجرای آداب و رسوم و شعائر دین نظارت کند چاره‌ای ندارد جز اینکه به ظواهر اکتفا کند؛ زیرا نیت اشخاص و باطن اعمال در دسترس تصرف حکومت نیست.

 

در علم و تکنولوژی هم حکومت حداکثر در جایی اعمال قدرت می‌کند که خود نیاز دارد و مصرف‌کننده است و طرفه اینکه این دو قلمرو که از حیث ذات مناسبتی با هم ندارند و ظاهرا بر حسب تصادف در کنار هم قرار گرفته‌اند، خیلی زود به هم نزدیک و هماهنگ می‌شوند تا آنجا که علم و تکنولوژی مورد علاقه و مختار حکومت، کم و بیش شأن قدسی و اهمیت دینی پیدا می‌کند و اعمال نظارت بر اجرای رسوم و رعایت حدود شرع نیز به امر انتظامی مبدل می‌شود. این وضع را به سلیقه اشخاص و میل گروه‌ها و سیاست این یا آن دولت نسبت نباید داد بلکه سکولاریسم تجدد با همه ضعف و فتوری که در آن راه یافته است، هنوز چندان قوی است که به باطن دین و دین در جامعیتش مجال ظهور نمی‌دهد زیرا با این ظهور و صرفاً با این ظهور است که سکولاریسم پایان می‌یابد. شاید بسیاری از گرفتاری‌های ما نیز به این قضیه بستگی داشته باشد.

 

آیا معنی این سخن اینست که نظام تجدد تا هست به گشایش راهی دیگر راضی نمی‌شود؟ در شرایطی که هنوز هیچ راهی در درون تجدد برای بیرون شدن از جهانی که در آن به سر می‌بریم، پیدا نشده است، ما باید بیشتر به آینده آن و امکان‌های خودمان بیندیشیم. معمولا راه‌های تاریخ از جایی گشوده می‌شود که سختی و شدت در آن جا به نهایت رسیده باشد. درک این سختی و عسرت و یافتن چشم‌انداز و راه آینده بر عهده متفکران است و آنها آنچه را که با درد دریافته‌اند به مردمان هدیه می‌کنند چنانکه راه تجدد را هم متفکران نشان دادند و مردمان همراه با کارسازان آن را پیمودند و ساختند. اکنون این راه به پایان نزدیک شده است ولی تاریخ غربی هنوز قدرت خود را اعمال می‌کند.

 

مردمان هم نه فقط در انتظار عهد دیگر نیستند بلکه هنوز تشکیک در باب دوام تاریخ تجدد را امر عجیب و احیاناً کفر و جحود تلقی می‌کنند. پس باید مدارا کرد و رفتن در راه توسعه را بر توقف و بیهوده‌کاری ترجیح داد. درست است که آینده این جهان را با برنامه‌ریزی نمی‌توان تضمین کرد اما تا زمانی که از امکانات این جهان چیزی باقی مانده است کشورها می‌توانند و باید سیر در راه توسعه را غنیمت بشمارند.

منبع: روزنامه اطلاعات

چاپ مطلب