پيونددهنده ايران و ژاپن در تاریخ

یوشیدا ماساهارو به کنار رودخانه اصفهان می‌رسد. رود به زیبایی جاری است و درختان تناور و زیبای بید در کنار گیسوی رود، شاخسار گسترانیده‌اند. آنچه اما دیپلمات ژاپنی را به یاد سرزمین‌اش، سروده‌ها و هایکوهایش و فرهنگ و ضربان تپنده زندگی‌اش می‌اندازد، رقص باریکه‌های پارچه قلمکار اصفهان، زیر باران آفتاب است «در آن‌جا دیدیم که باریکه‌های پارچه سفید در کنار رودخانه آب کشیده و سپس در آفتاب پهن کرده بودند تا برای رنگ و نقش‌زدن بر آن و درست‌کردن قلمکار اصفهان آماده شود.




روایت یوشیدا ماساهارو از همانندی‌های زیست و فرهنگ ایرانیان و ژاپنی‌ها

مینو میبدی: یوشیدا ماساهارو به کنار رودخانه اصفهان می‌رسد. رود به زیبایی جاری است و درختان تناور و زیبای بید در کنار گیسوی رود، شاخسار گسترانیده‌اند. آنچه اما دیپلمات ژاپنی را به یاد سرزمین‌اش، سروده‌ها و هایکوهایش و فرهنگ و ضربان تپنده زندگی‌اش می‌اندازد، رقص باریکه‌های پارچه قلمکار اصفهان، زیر باران آفتاب است «در آن‌جا دیدیم که باریکه‌های پارچه سفید در کنار رودخانه آب کشیده و سپس در آفتاب پهن کرده بودند تا برای رنگ و نقش‌زدن بر آن و درست‌کردن قلمکار اصفهان آماده شود. در شعر ژاپن نام آوای «ساراسارا» برای آوازی که از بادخوردن پارچه‌های شسته و به‌هم‌خوردن آنها بر می‌خیزد، آمده است. این منظره و شیوه کار برایم آشنا بود و مرا به یاد میهنم ژاپن انداخت». یوشیدا ماساهارو، دیپلمات ژاپنی، در زمان ناصرالدین شاه قاجار به ایران سفر کرده است. سفر او برپایه روایت‌های تاریخی دشوار بوده زیرا این نخستین سفارت ژاپن به ایران در دوره قاجار به شمار می‌رفته است. ژاپنی‌ها فرهنگ ایران را نمی‌شناختند و ایران و مردمان‌اش برای آنان دور و شگفت‌انگیز می‌آمده، از این‌رو روایت ماساهارو محبوبیت فراوان یافته و  هرچند پاره‌ای اشتباه‌ها را نیز دربرمی‌گرفته است، اما «در مقایسه این سفرنامه با نوشته‌های مسافران غربی در معرفی ایران، یادداشت‌های یوشیدا ارزش بیشتر دارد»؛ این، همانی است که اکازاکی هم‌وطن پرآوازه‌اش در نوشتاری درباره سفرنامه او یادآور می‌شود. آنچه بر ارزش این روایت می‌افزاید، روایت جان‌دار و نرم یوشیدا است که دستاورد طبع لطیف و روحیه شعردوستی و شیفتگی بی‌پایان فرهنگی او شاید به شمار آید، چنانکه وقتی به چشمه‌ساری در بمبئی می‌رسد، در انتظار نوای آب که به‌یادآورنده هایکوهای زنده ژاپنی بوده است، سنگی در آب می‌اندازد و دایره موج بر آب می‌لغزد و از بازتاب آن روی آب پیچ‌وتابی پدید می‌آید که یوشیدا آن را ن آن
پاسخ و پیام آب می‌پندارد. هاشم رجب‌زاده که مقدمه و تعلیق‌هایی باریک‌بینانه بر این سفرنامه نوشته است، در پاورقی تصریح می‌دارد «این سخن یوشیدا از احساس ژاپنی برمی‌آید. در باور ژاپنی‌ها اگر چیزی بر آب آرام بیندازند و از آن موج و حلقه پیاپی ساخته شود، نشانه آمدِ کار و آینده خوب است». این فرهنگِ پاسخ‌خواهی از آب، افکندن سکه در آب و آرزوخواهی را در رسم عامیانه ایرانیان به یاد می‌آورد. سفرنامه یوشیدای ژاپنی، از این یادآوری‌ها و پیوندهای فرهنگی میان دو سرزمین سرشار است. این‌ها نشان می‌دهند این سرزمین‌ها و مردمان گرچه فرسنگ‌ها از هم دورند اما فرهنگ، معیشت و قلب‌شان بسیار به هم نزدیک است. دیپلمات ژاپنی این همانندی‌ها را بیش از هر چیز در گل‌های داوودی سنگ‌تراش‌شده بر دیواره‌های بناهای ایرانی می‌بیند. هاشم رجب‌زاده در این‌باره می‌نویسد «یوشیدا شاید که در دوره معاصر و نزدیک به ما نخستین کسی است (و پس از او مهدیقلی خان هدایت در سفرنامه‌اش و نیز در خاطرات و خطرات) که نقش گلهای داوودی را بر ساختمان‌های قدیم و جدید سندی برای پیوند دیرین تاریخی و فرهنگی ایران و ژاپن گرفته است». رجب‌زاده همچنین به کوشش یوشیدا در این زمینه بیش‌تر و مصداقی‌تر اشاره کرده است «یوشیدا از نماها و نمادهای مشترک و همسان در ایران و ژاپن نیز سخن گفته است. دیدن قلمدان در بغداد او را به یاد قلمدان ژاپنی می‌اندازد، و برای زنده نشان‌دادن تصویر اصفهان در چشم خواننده ژاپنی می‌گوید که اگر بخواهید اصفهان را خوب مجسم کنید، کیوتو را با درختهای کمتر در نظر آورید». یوشیدا اما همسانی‌های ایرانیان و ژاپنی‌ها را بیش از همه، در فرهنگ و زیست اجتماعی‌شان می‌جوید. او یادآور می‌شود ایرانیان نیز باوجود ناآگاهی از ژاپن و مردمان و فرهنگ‌اش، آنگاه که کنش‌های اجتماعی مسافران ژاپنی را می‌بینند، با آن‌ها نسبت به غربی‌ها بیش‌تر همدلی دارند «ما ژاپنی‌ها ساکه (عرق برنج) می‌نوشیدیم و خوراک گوشت گاو را با کارد و چنگال می‌خوردیم. مردم محل با دیدن رفتار و خورد و خوراکمان ما را فرنگستانی یعنی اروپایی می‌خواندند. اما ایرانی‌ها باز در سیمای گندمگون ما خیره می‌شدند و می‌دیدند که ما روی قالی می‌نشینیم و برنج را تقریبا مثل آنها می‌خوریم و فکر می‌کردند که ما باید مردمی از تیره هندو یا عرب باشیم. در آغاز ورودمان به بوشهر در خانه‌ای که به شیوه ایرانی ساخته و آراسته شده بود ماندیم، آرام و ساکت بودیم و برنج می‌خوردیم. از همان‌جا ایرانیها به ما احساس نزدیکی و دوستی پیدا کردند». او در جای دیگر باز به شگفتی ایرانیان در رویارویی با زیست و فرهنگ ژاپنی‌ها و همانندی آن‌ها با سنت‌ها و هنجارهای فرهنگی جامعه و زندگی ایرانیان اشاره می‌کند «درباره طرز نشستن باید بگویم ایرانیها هم مانند ژاپنی‌ها دوزانو بر زمین می‌نشینند. هرجا در دیدار نخستمان که ایرانی‌ها می‌دیدند که ما ژاپنی‌ها دوزانو می‌نشینیم، همیشه با تعجب نگاهمان می‌کردند و می‌پرسیدند که طرز نشستن ایرانی را کجا یاد گرفته‌ایم- نمی‌دانستند که ما در ژاپن هم روی زمین می‌نشینیم».
یوشیدا هنگام سفرش در گستره تمدنی ایران، با تماشای هر پدیده و منظره، حتی هیبت پاره‌ای آدم‌ها، نمادها و روایت‌هایی از فرهنگ خود را به یاد می‌آورد؛ کجاوه‌هایی که زنان بر آن سوارند، کاراشیری‌های ژاپن را به یادش می‌آورند، سماور برنجی، همچون نمونه ژاپنی‌اش- فورا است. ماساهارو در راه بابِل، با دیدن مردان قوی‌هیکل عرب‌تبار کاروان، از پهلوانان داستان‌های محلی ژاپنی یاد می‌کند، چنانکه رستم اسطوره‌های ایرانی، او را به سخن‌گفتن از کنتارو و بنکه‌ئی، همسان‌های داستان‌وار ژاپنی‌اش وامی‌دارد؛ حتی آهنگ سخن‌گفتن شیرازیان نیز که به باور او زبری و ناهنجاری ندارد، برآن‌اش می‌دارد آن را با گویش ادو در ژاپن برابر همانند بشمارد. یوشیدا حتی برای ماه رمضان نیز در ژاپن همانندی می‌جوید «در یک ماهه رمضان در ایران همه خانه‌ها در به روی یکدیگر می‌بندند و دکان‌ها هم بسته است. نمای شهر در این ماه به چوء این یا ایام مصیبت در ژاپن مانند بود». از همه این روایت‌ها زیباتر، شیفتگی این دیپلمات ژاپنی به دست‌ساخته‌های مردم ایران در زندگی روزمره است که هنگام اقامت در ایران از آن‌ها بهره می‌گیرد. روایت او درباره کیف خورجین‌وار ایرانی‌اش، روایت مهر و اعتماد و دل‌دادگی سفیر را به این دست‌بافته ایرانی می‌نمایاند «من کیسه سفری ایرانی که خورجین نامیده می‌شود  همراه برداشته بودم. این خورجین را از منسوج محکمی ماننده فرش یا گلیم درست می‌کنند و نمای آن مانند کیسه باری است که روی اسب می‌گذارند و دو لنگه دارد، و بند بلندی به آن وصل است که با این بند می‌توان خورجین را به پشت زین محکم بست. [...] من یک لباس رسمی و تشریفاتی، یک لباس عادی مناسب آب‌وهوای آن‌جا، دارو، کارد و چنگال، و بشقاب و لیوانی مسی در خورجین ایرانیم گذاشتم».

 

 

منبع: شهروند