خیام، زبان زندگى / محمدعلی اسلامی ندوشن

1400/1/24 ۰۹:۴۹

خیام، زبان زندگى / محمدعلی اسلامی ندوشن

استاد اسلامی ندوشن که عمر شریف خود را بر سر اعتلای ایران نهاده، متاسفانه وضعیت جسمانی‌شان به گونه‌ای نیست که پزشکان اجازه سفری طولانی بدهند تا ایشان به وطن بازگردد؛ اما همچنان هوش و حواسش به این دیار است. آنچه در پی می‌آید، بخشی است از کتاب «زندگی عشق و دیگر هیچ» (انتشارات اطلاعات) که گفتگویی مفصل با استاد است در موضوعات مختلف. در اینجا با حذف پرسش‌ها، آنچه ایشان در باره حکیم خیام نیشابوری گفته‌اند، از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد.

 

استاد اسلامی ندوشن که عمر شریف خود را بر سر اعتلای ایران نهاده، متاسفانه وضعیت جسمانی‌شان به گونه‌ای نیست که پزشکان اجازه سفری طولانی بدهند تا ایشان به وطن بازگردد؛ اما همچنان هوش و حواسش به این دیار است. آنچه در پی می‌آید، بخشی است از کتاب «زندگی عشق و دیگر هیچ» (انتشارات اطلاعات) که گفتگویی مفصل با استاد است در موضوعات مختلف. در اینجا با حذف پرسش‌ها، آنچه ایشان در باره حکیم خیام نیشابوری گفته‌اند، از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد.

خیام را تقریباً همزمان با سعدى و حافظ و فردوسى خوانده‏ام. شاید هم کمى زودتر براى من آشنا شد. در روستاى ما همه چیز خیلى ‏محافظه‏کارانه و سنتى و تا حدودى بسته بود؛ ولى کم‏کم با وزیدن باد تجدد، چندنفرى در «ندوشن» بودند که خوش داشتند گاهى مجلس عشرتى ترتیب بدهند و برای مثال لب جوى آب بنشینند و احیاناً سرى گرم کنند. آشنایى من با خیام، از تماشاى این منظره ناشى شد. یکى از آنها که به شهر رفته و در مجالس شهرى‏ شرکت کرده بود، دیده بود که عده‏اى در مجالسشان براى اینکه مقدارى سرگرم ‏شوند، رباعیات خیام مى‏خوانده‏اند. او هم یاد گرفته بود و آمد در روستا و این‏ موضوع را عنوان کرد و من اولین بار اسم خیام را از او شنیدم و بعد کم‏کم حرفش ‏بیشتر پیش آمد و گاهى هم بعضى از رباعیات منسوب به خیام در مجالس ده ‏خوانده مى‏شد؛ بنابراین اسم خیام را در سنى که شاید هنوز در دوره دبستان ‏بودم، شنیدم. این شناخت، خیلى ابتدایى بود. تا زمانى که بیایم و خیام را بیشتر بشناسم، سالهاى سال طول کشید.

طبعاً خیام کسى است که هر کسى به طرف او مى‏رود. فرقه‏هاى مختلف برداشت‏هاى خود را از او دارند و خوشبختانه من نسبتاً زود توجه پیدا کردم که‏ خیام یک معنى و عمق دیگرى هم غیر از آنچه به ظاهر براى مجالس عیش دستاویز شده است، دارد. از این‏رو سالها بعد به دنبال این ‏برداشت، مطالبى را هم نوشتم که فکر مى‏کنم سه چهار مقاله است و همه روى این ‏روال است که خیام را باید این‌گونه ببینیم.

خیام بیش از هر شاعر دیگرى، «الحاقى» پیدا کرده است که با تفکر او و سبک او نمى‏خواند. الحاقیات را باید با دقت و حتى جسارت کنار زد. آن چیزى ‏که بیشتر از همه به فکر و سبک خیام مى‏خورد، بیشتر از ۷۰ ـ ۸۰ رباعى نیست. حتى در مجموعه‏اى هم که فروغى و دکتر غنى چاپ کرده‏اند، مقدارى رباعى سست وجود دارد. آنان حدود ۱۵۰ رباعى را به اسم خیام آورده‏اند. در مجموعه‏اى هم که صادق هدایت چاپ کرده است، تعدادى رباعى که با خیام‏ خوانایى ندارد، وارد شده است. مشکل اینجاست که هیچ نوع سند اطمینان‌بخشى راجع به رباعیات خیام‏ در دسترس نیست. به ناچار باید مقدارى حدس و گمان به کار برد تا گزینشى نزدیک به واقع از رباعى‏هاى موجود انجام گیرد و من فکر مى‏کنم از آنچه موجود است، بیش از ۶۰ یا ۷۰ رباعى نمى‏تواند بر داشته شود، به‏گونه‏اى که در شأن خیام باشد. این تعداد رباعى، چه از خیام باشند، چه از کسانى‏که واجد استعداد خاصى براى سرودن آنها بوده‏اند، مى‏توانند در ردیف رباعیات ‏خیامى قرار بگیرند.

خوشبختانه نجم‏الدین رازی با آوردن دو رباعى در «مرصاد العباد»، کلیدى به دست ما داده است تا بتوانیم رباعى‏هاى دیگر را بر این سیاق شناسایى کنیم. موضوع واقعا ریاضى‏وار نیست، بلکه استنباطى است؛ یعنى باید ببینیم که ‏این رباعى‏ها چه از نظر موضوع و چه از لحاظ بیان، در آن حدى هستند که بتوان آنها را به خیام نسبت داد؟ هیچ نوع ملاک قابل استدلالى موجود نیست، بلکه باید پاى ‏قیاس و تمییز به کار آورد. بیان طورى است که مى‏توان فهمید که فلز و مایه این‏ رباعى‏هاى الحاقى با رباعى‏هاى دیگرى که به اسم خیام آمده است فرق دارد و به ‏هیچ‏وجه نمى‏توان پذیرفت که آنها را فردى که همان رباعیات شاخص را گفته، سروده باشد.

البته دلایل متعددى در کار بوده است تا وضع خیام در ابهام قرار بگیرد. شاید خودش هم در آن زمان نمى‏خواسته شعرش را افشا کند که حاکى از تفکرى بوده که خطرناک شناخته مى‏شده. همچنین کسانى که به تقلید از او رباعى گفتند، نخواستند اسمشان را افشا کنند. به این ‏علت بعضى از رباعى‏گویان دیگر هم گمنام مانده‏اند. بنابراین رباعیاتى در دست ‏است که نمى‏دانیم گوینده‌شان کیست. آنها در طول زمان در کنار رباعى‏هاى خیام ‏قرار گرفته‏اند.

شاعر کم‌گوی

وضع خیام واقعاً استثنایى است. او کم‏گوترین شاعر ایرانى ‏و در عین حال، معروف‏ترین گوینده ایرانى در خارج است. با اینکه ‏یک عالِم درجه یک بوده، کتاب‏هاى علمى‏اش در نجوم و ریاضى و… در سایه‏رباعیات او قرار گرفته. علت این است که او درد دل بشریت را به زبان ‏آورده است. از این لحاظ، فیتزجرالد هم حقى بر گردن زبان فارسى و خیام دارد، به ‏این جهت که او را شهره جهانى کرده است که ناشى از یک اتفاق بود. همان‌طور که خیام بی ‌آنکه واقعاً شاعر شناخته شده‌ای باشد، معروف‏ترین‏ شاعر ایران در جهان شد، کار فیتزجرالد هم بر اثر اتفاق جذب شد و از جانب ‏جامعه اروپایى جدى گرفته شد و بعد از این ترجمه بود که خیام در خود ایران هم به شهرت گسترده دست یافت.

در مجموع، مسئله خیام بسیار خاص است. گرچه حسن اتفاق باعث شده ‏است که شهرت بسیارى به دست آورد و تعدادى از رباعیاتش جزو برجسته‏هاى بى‏نظیر زبان فارسى قرار بگیرد، ولى او را نمى‏توان در ردیف ‏شاعرهاى دیوان‏دار قرار داد؛ زیرا مقام او از شاعرى متمایزتر است. خیام یک پدیده خاص است؛ او را به همین صورت، با همین تعداد اندک ‏رباعى و با همین اندیشه باید قبول کرد. تازه اندیشه‏هاى او در همین رباعیات ‏اندک هم مکرر است؛ یعنى چنین نیست که بگوییم به تعداد ۷۰ رباعى، ۷۰ اندیشه ‏به کار برده شده است. ولى همین چند اندیشه پایه‏اى، توانسته‏اند سراسر عالم را بپوشانند. براى اینکه سرنوشت بشر را به ‏طور خلاصه و چکیده سروده‏اند.

منظور از سرنوشت انسان، مسئله زندگى و مرگ است و موضوع کیفیت زندگى که چگونه باید بگذرد و این که ‏فرصت‏ها چگونه مورد بهره‏ورى قرار گیرد. خیام روى چند موضوع‏ پایه‏اى بشر انگشت گذارده و کوتاه‏گویى و گزیده‏گویى به کمکش آمده است. البته خیام را باید مرتبط با تاریخ زمانش در نظر گرفت. آن زمان، همان‌گونه که درکتاب «ناردانه‏ها» (گزیده رباعى‏هاى فارسى) آورده‏ام، روى هم رفته دوران منحطى ‏بود؛ عصر خلافت بغداد که سلجوقیان و عربها با هم اتحاد کرده‏اند و نوعى انحطاط روحى و تنزل اخلاقى را موجب گشته‏اند. این تنزل در شعر گویندگان آن دوران مثل ناصرخسرو، انورى و کمال ‏اسماعیل بازتاب یافته است. خیام عکس‏العمل دیگرى از این جریان تاریخى ‏و فکرى است. در واقع در آن زمان، در مورد وضع ایران هر یک از گویندگان آن ‏وقت، تا اندازه‏اى حرف خود را زده و گواهى خود را داده‏اند.

داستان «سه یار دبستانى» که آورده‏اند، واقعیت ندارد، ولى بسیار معنى‏دار است: خیام در رباعیات اندیشه معارض را بازتاب مى‏دهد؛ حسن صباح حالت طغیان به خود گرفته است و جریان قلعه الموت را پیش مى‏آورد؛ نظام‌الملک‏ هم با سلجوقیان همکارى مى‏کند تا آتش اجاق ایران خاموش نشود؛ بنابراین هر یک از آنها راه خود را براى دفاع از شخصیت ایران در پیش مى‏گیرند.

خیام سخنگوى دوران خودش است، گرچه اندیشه‏هاى او به‏ هیچ ‏وجه تازگى ندارد و سراپا در شاهنامه منعکس است. در تأمل‏هاى فردوسى‏ همین حرفها زده مى‏شود. در اشعار رودکى هم اشاره‏هایى هست؛ بنابراین حرفها دنباله اندیشه‏هاى دیگران در زبان فارسى است؛ منتها خیام با بیان‏ خاص و به صورت مقطر آنها را ادا کرده است و به این جهت، این فکرها به اسم وى ‏شناخته شده است. قطعاً خیام تحت تأثیر شاهنامه است. او در چند رباعى از قهرمان‏هاى شاهنامه یاد مى‏کند: روح و تفکر شاهنامه‏اى کاملا در رباعیات سیلان دارد. این را هم بگویم که ضربه نامنتظرى که به روح ایرانى با سقوط دولت ساسانى وارد شد، یکى از سرچشمه‏ها براى بروز اندیشه‏هاى‏ خیامى بود. این اندیشه، حاصل تاریخ ایران و سرمشق‏هاى تاریخى و جریان‏هاى ‏اختصاصى ایران است. هرچند در گذشته‏ها هم ناشناخته نبود. اندیشه رایج زمان بود؛ منتها فردوسى به آن تبلور بخشید و نمونه‏هایى ‏از آن را در برابر نهاد. همه داستان‏هاى شاهنامه، گواهى بر این موضوع است، هرچند که قبل از شاهنامه هم این مفاهیم در ذهن مردم بود.

جایگاه خیام

این جایگاه، جایگاهى است درخور خیام. خیام نمى‏خواست به‏ عنوان ‏شاعر شناخته شود. رباعیات او، تأملات و تفکرهاى خاصى است که براى او پیش ‏مى‏آمده است و او آنها را در گوشه‏اى مى‏نوشته. او در زمان خودش به‏ عنوان شاعر شناخته نبود. شاید عده کمى از نزدیکانش از آن خبر داشتند. دلیل عمده‏اش هم ‏خاطرات زنده‏اى است که نظامى عروضى از وى نقل مى‏کند و مى‏گوید: در مجلسى در بلخ، خیام را دیده و آنگاه در ادامه از فضل او تمجید مى‏کند و از نجوم او حرف مى‏زند و پیشگویى او را متذکر مى‏شود که گفته بود: «بعد از مرگم، گور من در جایى خواهد بود که هر بهار گلها بر آن افشانده خواهند شد…» نظامى اینها را ذکر مى‏کند، ولى یک کلمه راجع به شاعرى خیام حرف نمى‏زند و این دلیل بر آن است ‏که او که مرد کنجکاوى بوده، نمى‏دانسته خیام شعر هم مى‏گوید. دیگرانى هم که به تقلید خیام رباعى مى‏سرودند، آن را پنهان مى‏کردند. به همین جهت رباعیات بى‏نام فراوان داریم که گوینده‏شان معلوم نیست، چون اصولا برای اینکه در معرض بازخواست قرار نگیرند، احتیاط مى‏کردند. ابا داشتند از اینکه دشنام و تهمت‏هایى که نجم‏الدین رازى نثار خیام کرد، شامل حال ‏آنها هم بشود.

خیام به عنوان «حکیم» معروف است و واقعاً حکیم است؛ حکیمى که ترانه‏سرایى هم کرده، نه به ‏عنوان شاعرى همسان با شاعران دیگر. خیام هدف شعرگویى نداشته‏ و نمى‏خواسته که شاعر شناخته شود. تعداد رباعى‏هاى او زیاد نیست؛ بنابراین نباید اصرار داشت که او را در ردیف شاعران دیگر قرار بدهیم. او حکیمى است که ترانه‏هایش بُرد شاعرانه دارد و طبعاً از این جهت مى‏توان ‏عنوان سراینده را هم به او داد؛ اما در فرهنگ ایران جایگاه مهمى دارد، برای اینکه گذشته از پایگاه علمى، زبان حال مردم جهان و از جمله ایرانى را بیان کرده. زبان او، زبان زندگى است. در این حد باید گفت که او یکى از سخنگویان سرنوشت انسانى ‏است. با این حال، نمى‏توان او را در ردیف شاعران دیگر قرار داد، کما اینکه در تذکره‏هایى که بعد از خیام نوشته شده، از او به‌ندرت به‏ عنوان شاعر یاد شده است. اصولا قبل از کارى که فیتزجرالد انجام داد، خیام در ایران شهرت شایسته خود را به‏ دست نیاورده بود. اندیشه‏هاى او مورد تقلید بود و دیگران هم به پیروى از او رباعى مى‏سرودند، ولى کسى فکر نکرده بود که او را همردیف شاعران بزرگ ‏بگذارد.

آنچه خیام مى‏گوید، خلاصه و عصاره تفکر جهانى است. خیام تنها ایرانى حرف نمى‏زند، بلکه جهانى حرف مى‏زند؛ براى اینکه انسان‏ها هم‌سرنوشت ‏هستند. به این علت وى توانسته براى خود جاى نمایانى باز کند؛ کوتاه‏گویى هم ‏به ‏کمکش آمده است. البته فیتزجرالد خدمتى کرد؛ ولى متأسفانه تعدادى از رباعیات سست الحاقى را هم به نام او ترجمه کرده است که در شأن خیام نیست‏گرچه سستى آنها در زبان خارجى کمتر نمود پیدا مى‏کند. پوشش ترجمه‏اى ‏فیتزجرالد ضعف و سستى آنها را تا اندازه‏اى پنهان کرده است.

شعر عوام، شعر خواص

شاعران ما را فقط خواص مى‏شناسند. مثل شکسپیر نیستند که در سراسر دنیا ترجمه شده و عامه مردم هم با آنها آشنا شده ‏باشند. شعراى ما را در خارج خواص شناخته‌اند. درست است که شاهنامه یا مثنوى و آثار سعدى ترجمه شده‏اند، ولى فقط عده‏اى خاص ‏فردوسى و مولوى و سعدى را مى‏شناسند. شعر فارسى نوعى نبوده که در همه‏ جاى دنیا براى خود جا باز کند. دنیا ناصرخسرو را نمى‏شناسد. نظامى گنجوی را نیز به طریق اولى نمى‏شناسند. خیام به‏ علت ‏زبان خاصش و به علت مفاهیمى که به کار برده، توانسته است جایگاه‏ کم‏نظیرى پیدا کند و به این لحاظ، از حافظ و سعدى و دیگران هم جلوتر بیفتد. آنچه در رباعیات خیام وجود دارد، تأمل درباره زندگى است. خیام تجربه زندگى را در برابر چشم داشته و مى‏دیده که جنگهاى داخلى روى مى‏دهد، جوانان کشته مى‏شوند، زنان جوان ‏بیوه مى‏شوند، عده زیادى دربدر مى‏گردند، زندگى‏ها بر باد مى‏رود، جوان‏ها پیر و زشت مى‏شوند. دوران خیام، مثل همه دوران‏هاى مشابه خود، دوره سختى بود؛ ناامنى و شهربندان و قحطى بود. خیام این امور را با چشم خود مى‏دید و احساس مى‏کرد. در عین حال، اهل اندیشه هم بود، تاریخ گذشته در برابر نظر داشت؛ کتابى مثل شاهنامه و تمام معلومات دیگر زمان در دسترسش بود، مى‏خواند و فکر مى‏کرد و در رباعیات خود انعکاس مى‏داد.

خیام در طول زمان حذف نشد، به این دلیل که مورد قبول طبیعت بشر بود. طبیعت بشر، در درون و در دل ‏خود حرف او را مى‏پذیرد و بر دل مى‏نشاند. به همین دلیل هم در طى این۹۰۰ سال جریان پیدا کرده و دیگران به تقلید از او رباعى‏هایى گفته‏اند. وقتى به ‏حافظ نگاه مى‏کنیم، مى‏بینیم که تأثیر زیاد از خیام گرفته است. بهترین موافق تفکر خیامى، حافظ است. حافظ به کلام و تفکر خیام چاشنى عرفانى زده و آن را نرم ‏کرده، ولى همان اندیشه را ادامه داده است. همه در ته دل، این تفکر را قبول مى‏کردند. البته قشر متعصب، قشر ضخیمى بوده، ولى وقتى جرقه این اندیشه در لابلاى فکرهاى دیگر در درون مردم‏ راه پیدا مى‏کرده، نگاه خیامى را مى‏پذیرفتند.

زبان رباعیات خیام بسیار خوب است. اگر زبان خوب نبود، فکرهاى آن ‏نمى‏توانست به بیرون راه پیدا کند. رباعیات خیام به زبانى شفاف گفته شده، به‏گونه‏اى که مى‏توان اسمش را «کلام مقطر» گذاشت؛ یعنى مثل قطره‏هاى روشن ‏آب در برابر خورشید مى‏چکد. زبان تمام این رباعى‌ها عالى است و البته بدون ‏بیان خوب، فکر عالى نمى‏توانست به سراسر جهان راه پیدا کند. خیام عالِم بود و براى عالِم لازم نبود که وارد دنیاى شعر بشود. دیگرانى که شاعر بزرگ شدند، عالم و ریاضیدان و منجم ‏نبودند؛ از این‏ رو واقعا نمى‏دانیم که اگر خیام مى‏خواست شاعر بزرگى بشود، آیا مى‏شد یا نه؟ بهترین استفاده‏اى که زبان فارسى از استعداد خیام کرد، از همین تعداد اندک رباعى بود. بهترین پیرو خیام، «حافظ» است. شخص دیگرى را نمى‏شناسم که بتوان ارزندگى ‏این نوع اندیشه را به او نسبت داد. کسانى بوده‏اند که این نوع مى‏اندیشیده‏اند و این ‏نوع رباعى مى‏گفته‏اند که گفتارشان با رباعیات خیام مخلوط شده است؛ ولى ‏اینان چه بسا که قدر خیام را پایین آورده‏اند.

خیام و زمان

اندیشه‏ها دو جنبه دارند: یکى اندیشه بنیادى که زمان و مکان نمى‏شناسد، مثل آنچه از عهدهاى گذشته بر جاى مانده و ثبت گردیده؛ دیگر اندیشه‏اى است‏که در زمان خودش تجربه مى‏شود و شخص آنها را به چشم مى‏بیند. هر دو اندیشه از کوتاهى عمر و نامعلومى سرنوشت بشر حرف زده‏اند. در کار خیام هر دو نوع ‏تفکر اثر گذاشته‏اند، هم اندیشه بنیادى و هم تجربه و مشاهده روزانه. زمانى که ترجمه فیتزجرالد منتشر شد، اروپا با دوره صنعتى شدن مصادف ‏بود. اگر این ترجمه یک قرن قبل منتشر مى‏شد که هنوز صنعت وارد زندگى بشرنشده بود، و برخورد سنت و صنعت صورت نگرفته بود، شاید کمتر یا دیرتر مورد توجه قرار مى‏گرفت؛ اما درست در بزنگاه صنعتى شدن این اتفاق افتاد. قرن نوزدهم ‏انگلستان، تا حدى به امروز ما شباهت داشت که در آن دو موج سنت و صنعت به‏ هم مى‏خورند.

در زمان فیتزجرالد، شاعرانى در انگلستان بودند که بهتر از مترجم خیام شعر بگویند، ولى به اندازه فیتزجرالد مورد توجه قرار نگرفتند. ارزش اثر، دوجانبه‏ است، موقعى نمود پیدا مى‏کند که خواننده آمادگى جذب آن راداشته باشد. ترجمه شعرهاى خیام مورد توجه واقع شد براى آنکه مردم زمان انتشار آن، در وضع روحى مساعدى براى قبولش بودند. قابل فهم است اگر اندیشه‏هاى خیامى را افراد سالدیده بیشتر درک‏ کنند؛ چون دورانى از عمر را گذرانده‏اند و جوانی‌شان از دست رفته است. در حالى‏ که جوان در آغاز زندگى به سر مى‏برد و تصورى از نزدیکى مرگ ندارد. ولى در هر حال، زیبایى شعر چگونه از نظر دور می‌ماند، همچون این رباعى:

وقت سحر است، خیز اى مایه ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کآن‌ها که به جایند، نپایند بسى

وانان که شدند، کس نمى‏آید باز

وجه پنهان و پیدای خیام

شعر خیام در ظاهر از میخوارگى و خوش‏گذراندن می‌گوید؛ یعنى نشستن در گوشه‏اى و نوشیدن. در مینیاتورهایى که از فضاى رباعیات او کشیده مى‏شود، معمولا مردى را مى‏بینیم که لم داده، پا روى پا انداخته، ساغرى را در برابر نهاده و لعبت زیبایى هم در کنارش به او باده مى‏پیماید. این دریافتى است که نگارگران دوران گذشته از خیام داشته‏اند، در حالى که ‏واقعیت تنها این نیست. البته این هست که خیام توصیف‌گر زیبایى و طبیعت است و با تنبّه از سبزه و بهار حرف زده است:

هر سبزه که بر کنار جویى رُسته‌ست

گویى ز لب فرشته‌خویى رسته‌ست

پا بر سر سبزه تا به خوارى ننهى

کان سبزه ز خاک ماهرویى رسته‌ست

معشوق مورد نظر خیام با معشوق حافظ و سعدى قدرى فرق دارد. سعدى و حافظ واقعاً خواسته‏اند برخوردارى تام و تمام از زیبایى داشته باشند، ولى رباعى‏ها حاکى از این‌اند که خیام بیشتر به تماشاى زیبایى ‏دلخوش بوده، به این معنا: اندر آن آینه صدگونه تماشا مى‏کرد!

به این جهت، دیگران یک روى قضیه را مى‏بینند و آن نشستن و خوش بودن ‏و نوشیدن و امثال آن است؛ اما روى دیگر قضیه، تأمل در عمق زندگى و سرنوشت ‏بشر است. خیام از درنگ در سرنوشت بشر به این نتیجه مى‏رسد که باید وقت را غنیمت شمرد و از زیبایى بهره گرفت، ولى کار او از نوع خوشگذرانى معمول ‏نیست، بلکه خوش بودن همراه با تأمل و تفکر است.

اندیشه خیامى و حتى اندیشه حافظى و تا حدى اندیشه مولوى، فراتر از شرایع حرکت مى‏کرده است. نمى‏توان برآورد کرد که اعتقاد دینى تا چه اندازه براى‏ خیام مطرح بوده است. نمى‏توان مثل صادق هدایت که اصرار دارد که خیام مادى‏اندیش است و پاى‏بند به اعتقادى نیست، با جزمیت چنین چیزى را گفت. ظاهر زندگى‏اش از رفتار یک فرد محترم و معنون حکایت مى‏کند که «حجه‌الحق» (حجت خدا) لقب داشته. مگر آنکه ‏بگوییم حالت دوگانه‏اى داشته و اندیشه خارج از دین خود را پنهان مى‏داشته! ظاهر امر این است که مولوى و حافظ و خیام بر فراز ظاهر حرکت مى‏کرده‏اند و عصاره و چکیده ایمان را مورد نظر داشته‏اند، نه فروغ ‏آن ‏را. تنها کسى که میان اندیشه آزاد و اندیشه مقید موازنه ایجاد کرده است، سعدى ‏است. او به دو سو روى دارد. مسئله خیام از این جهت پیچیده‏تر است. نه مى‏توان‏گفت که معتقدات رایج را صد در صد قبول داشته و نه مى‏توان گفت که همه چیز را رد مى‏کرده. او مى‏خواسته هسته مرکزى اندیشه را پیدا کند و حرف آخر را بزند.

خیام آرام حرف مى‏زند. به نظر مى‏آید که همه اندیشه‏هاى زمان خود را کهنه تلقى مى‏کرده. به همین جهت، عصاره آنها را گرفته است. در هر حال، هیجانى ‏نیست و مثل حافظ و سعدى غلو نمى‏کند. ما در مولوى هم مبالغه ‏مى‏بینیم. خیام چنین حالتى ندارد، اندکى سرداندیش است. همه اندیشه‏ها را کهنه ‏کرده، پشت سر گذاشته و خلاصه‏اش را گرفته و به صورت آرام از طریق یک ذهن‏ خالى از تب و تاب در قالب کلام آورده است.

مولوی و خیام

مولانا بسیار هیجانى است و از این جهت، عکس خیام است، ولى از این جهت که هر دو کنه ماجراى بشریت را مى‏جویند، در مقطع نهایى به هم ‏مى‏رسند، منتها از دو راه متفاوت. مولوى یک راه برافروخته عرفانى را با عشق ‏مى‏پیماید. عشق در نزد او چیزى است خارج از حد و اندازه. خیام آرام حرکت ‏مى‏کند. مى‏توان گفت که هر دو در جستجوى پاسخ اصلى ‏زندگى هستند: زندگى چیست و به کجا مى‏انجامد؟ در واقع، هر دو در جستجوى ‏روشن‏بینى هستند. خیام مى‏خواهد به تمام آنچه در اطرافش به‏ عنوان زندگى ‏مى‏گذرد، روشن نگاه کند، خارج از ابهام‏ها و پوشش‏ها و لعاب‏هاى خارجى. مولانا نیز همین‏طور است، ولى او از جانب یک سلسله هیجان‏هاى روانى که تفکر عرفانى‏ و معلومات و تحصیلات معنوى به او بخشیده است، مورد محاصره است. تأثیر پدرش و استادانش و کسانى مثل عطار و سنایى در هیجانات او کاملا مشخص ‏است. خیام در این عوالم نبوده. به این جهت دنیایش مهتابى است؛ یک دنیاى ‏برهنه و دامنه‏دار. دانش علمى، از نوع جبر و مقابله و نجوم هم به واقع‏بینى و سرداندیشى او کمک کرده است.

خیام صریح و مستقیم به زندگى نگاه مى‏کند. زندگى را همان چیزى که ‏هست، در مقابل خود مى‏بیند. او مى‏بیند که زندگى و جوانى و سرسبزى و شادى ‏هست، ولى همه آنها به انتها مى‏رسند، ضعف و پیرى و نابودى مى‏آید. بیان او مستقیم است برخلاف مولوى که همه این مسائل را در یک دالان پیچاپیچ مطرح‏مى‏کند. مولانا مى‏خواهد بر فراز عوالم موجود و عوالم طبیعى‏حرکت کند.

خیام چون و چرا مى‏کند. درباره ماهیت زندگى مى‏پرسد: چرا و چگونه؟ شاعران دیگر هم چون و چرا مى‏کرده‏اند، ولى خیام به صورت دیگرى موضوع را مورد پرسش قرار مى‏دهد. ناصرخسرو هم چون و چرا دارد. عطار هم که عالمش‏ به‌کلى از عالم خیامى جداست، از این چون و چراها بى‏بهره نیست.

خیام‌پژوهی

در شعر فارسى، شخصیت خیام بیش از هر بزرگ دیگری با ابهام روبروست.چند سؤال در برابر اوست که به هیچ‏یک با اطمینان خاطر نمى‏توان پاسخ داد: یکى ‏آنکه آیا او هیچ شعر گفته و این رباعى‏هاى موجود مربوط به همان حکیم ‏ریاضیدان است؟ دوم آنکه اگر گفته، چه تعداد رباعى است؟ سوم آنکه از این ‏رباعى‏ها، کدام‏ از آن اویند و کدام‏ها از دیگران؟ و آخر آنکه این مرد چه مى‏خواسته است بگوید؟ از زمانى که فارسى درى، مأموریت بیان تفکر ایرانى را برعهده گرفت، اندیشه ‏ایرانى در چند جهت حرکت کرد، تا بتواند به همه جوانب زندگى پاسخگو شود. خیام بیانگر تیره‏اى از اندیشه‏اى است که دیگران هم کمابیش به آن پرداخته ‏بودند، از جمله رودکى و فردوسى، و آن «اغتنام وقت» است، یعنى بهره‏گرفتن از مواهب مشروع زندگى.

خیام دو شخصیت داشته: یکى علمى و اجتماعى که از این بابت موردتکریم مردم زمان خود بوده و به او لقب «حجه‌الحق» داده بودند. جنبه دیگرش ‏اندیشه درونى اوست که در رباعى‏ها تجلى یافته. بدین‌گونه ما با دو خیام سر و کار داریم: یکى آن که از جانب مردم زمان شناخته شده بود و دیگرى آنکه او در خلوت ‏درون خود با آن سر و کار داشت.

اندیشه‏هایى که از خلال رباعیات تراوش مى‏کنند، مبین آنند که گوینده‏اش ‏مى‏خواهد روشن‏بین باشد و پرده اوهام را از جلو چشم خود برگیرد. گویندگان دیگر هم با این نوع بینش آشنا بودند، ولى تفاوت در آن است که آنان با کنایه و اشاره‏ حرف زده‏اند، در حالى که خیام با صراحت نظر خود را بیان کرده.

مشخصه خیام، کم‌گویى و گزیده‌گویى است، و دیگر این که چند اندیشه پایه‏اى را در گفته‏هایى مقطر بیان کرده است. آنچه خیام گفته، مى‏توان گفت که زبان حال بشریت است؛ از این‏روست که ‏در سراسر جهان دلنشین افتاده. اشاره داشتیم که تعداد رباعى‏هایى که بتوان با خیال‏آسوده‏ترى به خیام نسبت داد، اندک است: حدود هشتاد، بقیه را دیگران گفته‏اند و چون نمى‏خواستند که نام خود را بر آنها بنهند، به نام خیام شهرت یافته و چهره‏اى ‏دگرگون شده به این مرد بخشیده. در هر حال این رباعى‏هاى الحاقى هم از جانب ‏یک فارسى‌زبان سروده شده‏اند و حاکى از نشیب و فراز اندیشه ایرانى است. مجموع این سروده‏ها حاکى از ناخشنودی بشر از سرنوشت خاکى خود است. فاصله میان آرزو و امکان است، یعنى بشر به همه آنچه دلخواهش هست، دسترس ندارد. تفاوت میان پرواز روح و پایبندى جسم است. هر قالبى که ‏بخواهد زندگى را مقید بکند، مورد اعتراض بوده است.

عصر خیام

شرایط زندگى زمان خیام بسیار نامطلوب است. دوره سلجوقى یکى از بدترین دوره‏هاى تاریخ ایران است: مواضعه میان سلجوقیان و خلافت بغداد، موجب استیلاى تعصب و بیداد شده بود و همین هم سرانجام کشور را ‏براى یورش مغول آماده مى‏کند؛ زیرا ارکان کشور از هم گسیخته است. توضیح آن را در کتاب «ناردانه‏ها» آورده‏ام.

اندیشه متفکر ایرانى نمى‏تواند یک جهتى حرکت کند؛ چندجانبه است و قابل تفسیر مى‏ماند. نظر صادق هدایت که خیام را یک بى‏اعتقاد کامل ‏معرفى مى‏کند، سر به افراط مى‏زند. کسانى‏ هم که او را عارف‏منش مى‏دانند، تخیل خود را به کار مى‏اندازند. خیام گرد عرفان از نوع‏ مولوى و عطار نمى‏گردد؛ ولى معنویتى را قبول دارد از نوع آنکه آدمى «گوهر انسانى» خود را از یاد نبرد. در کلام ادبى، یک مسأله این است که هر کسى میل دارد آن را به صلاح خود یا دلخواه خود تفسیر کند. کلام خیام هم از این عارضه مصون نمانده است. بعضى‏ همان رویه را گرفته‏اند که از باده و بهار و عیش حرف مى‏زند؛ ولى طبیعى است که ‏در پشت آن رویه دیگرى هم هست. حرف بر سر بنیادهاست.

جان کلام خیام آن است که روال زندگى در مجموع، به کام آدمیزاد نیست. پس لااقل باید از مواهب طبیعى بهره ‏گرفت. نداى خیام بانگ شادى است که از درون غم برمى‏آید و جستجوى معنا در زندگى. خیام فکر تازه‏اى نیاورده. همان را گفته که پیش از او کسانى به آن اشاره کرده بودند. تازگى کار او در آن است که با بیانى کوتاه و کوبنده‏ حرف زده است؛ از این رو بیشتر در یادها مانده و به آن استناد شده.

اگر حدود هشتاد رباعى از میان رباعیات منسوب به خیام بیرون بیاوریم، آنها را داراى ارزش درجه اول مى‏بینیم. کوتاه و استوار و لطیف، داراى زبانى رسا. بقیه قابل اعتنا نیستند و بعضى از آنها شأن خیام را مشوش کرده‏اند. این هشتاد رباعى را از این جهت به خیام نزدیکتر مى‏بینیم که همخوانى دارند با آن دو رباعى‏ مورد اعتراض نجم‏الدین رازى. این مرد با آنکه دشمنى با خیام داشته و او را فلسفى و دهرى و طبایعى خوانده، ندانسته به او خدمتى کرده؛ زیرا موجب شده ‏است که الگویى از رباعیات اصل به دست آید. در مقابل، فیتزجرالد که قصددوستى و خدمت داشته، با آمیختن رباعى‏هاى بدل با اصلى‏ها، سیمایى به خیام‏ بخشیده که او را از عمق اندیشه او جدا مى‏کند. خوشبختانه اندیشه واقعى خیام بعد از او، در کسانى چون حافظ و حتى سعدى هم راه پیدا مى‏کند و مى‏نمایاند که تا چه اندازه ریشه‏دار است.

خیام معروف‏ترین گوینده ایرانى در خارج از ایران شناخته شده است، و علتش آن است که او به کوتاهى و روشنى ‏چیزى گفته است که دیگران هم کم و بیش همان را احساس مى‏کنند. ما هر لحظه‏توصیه خیامى را در برابر خود داریم؛ یعنى اغتنام وقت. متأسفانه براى همه کس ‏توفیق به کار بستن توصیه حکیم نیشابور فراهم نیست؛ زیرا او مى‏گوید: دریاب دمى‏که با طرب مى‏گذرد!

میان خیام، مولانا، فردوسى و حافظ، با همه تفاوت‏ها، یک اندیشه مشترک است و آن اینکه هر چهار گوینده از زندگى و مرگ حرف مى‏زنند و در یک نقطه به هم ‏مى‏رسند؛ یعنى سرنوشت انسان که سرحلقه‏ آفرینش شده است. انسان مى‏داند که کیست، و مى‏داند که‏ چندى بعد دیگر نخواهد بود. مولوى کاملا ماوراءطبیعى حرکت مى‏کند و عالمى غیر از عالم موجود را مى‏جوید. او در عین حال از زمین هم حرف مى‏زند و آن را پایگاه ‏آسمان قرار مى‏دهد. تمام مثال‏ها و داستان‏هایى که مى‏آورد، زمینى است، اما دلش ‏نمى‏خواهد به زندگى زمینى قانع شود و دائماً از پرواز به طرف عالم بالا حرف مى‏آورد. این همه جزو تیره‏هاى اندیشه بشر بوده است. جریان زندگى ایرانى به جانب اشراق حرکت کرده و به‌خصوص در دوران اسلامی، کل ادبیات فارسى از این اندیشه پایه گرفته است، اما در مغرب‏زمین اندیشه استدلالى رشد کرده. خیام یک اندیشه واقع‏بینانه را پرورش داده است، بدون اینکه آن‏ را با چیزى دیگر مخلوط کند. البته دیگران هم آن اندیشه را دارند، ولى اگر نمودش‏کم است، به این دلیل است که آن را با اندیشه‏هاى دیگر و اندیشه‏هاى عرفانى‏ترکیب کرده‏اند، اما خیام کسى است که این اندیشه را در نفس خودش به‏طور خالص پرورانده است.

منبع: روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: