راه بی‌بازگشتِ اندیشیدن / میلاد نوری
|۹:۵۳,۱۳۹۹/۴/۱| بازدید : 86 بار

 

فراز و فرود تاریخی، ساختارها را بر افراد تحمیل نمی‌كند چراكه خود ایشان بخشی از این فراز و فرودند. ساختار را همین كسانی می‌سازند كه در میان آن گرفتار شده‌اند. نسبتی دوسویه میان جزء و كل برقرار است. بسیاری از مردمان نمی‌دانند كه چرا زندگی می‌كنند و شایسته كدام مسیر و غایتند؛ اینها رنج‌كشانی‌اند كه حاصل دسترنج‌شان نانی است كه بر سفره دیگران است؛ دیگرانی كه بر اسب نادانی ایشان می‌تازند. كسی را یارای آن نیست تا این اسب را به زیر كشد زیرا اگر لب گشاید و از جایگاه پر از رنج آنان سخن گوید، اول كسی كه بر او خواهد آشفت همین رنجورانند كه نادانی خود را می‌پرستند. ایشان دشمن هر كسی‌اند كه بیچارگی‌شان را گوشزد می‌كند.

 

ساختارها «اندیشه» را به انزوا می‌رانند؛ كسانی به دشمنی با آن برمی‌خیزند، اندیشه را به سُخره می‌گیرند و هرگونه تلاش برای «فهمیدن» را رنج بی‌حاصل می‌دانند، حال آنكه رنج «نادانی» را انكار می‌كنند. اگر روزی فروغ اندیشه‌ای در ذهن كسی بدرخشد كه به هزار جان كندن، ارمغانی برای جان‌های آگاه آورده است، پاسبانِ باورهای مألوف بر آن می‌شود تا این شمع را فروكشد. آن رنجوران و این پاسبانان برای كشتن اندیشه هم‌داستانند. آن یكی از خوابگردی خود آسایشی ساخته و این یكی از پاسبانی خود منزلتی فراچنگ آورده است.

 

كسانی نیز نظاره‌گر خویشند. هر روز هزار بار از آنچه داشته‌اند، می‌گسلند و راه نو می‌جویند. اندیشمندان در افق اندیشه‌های نو سیر می‌كنند؛ افقی سوی بینش‌های مألوف است. ایشان را یارای سخن نیست اما قدرت سكوت نیز ندارند؛ اگر دم دركشند با وجدان خویش دست‌ به گریبانند و اگر سر بر كنند، گرفتار طعن كسانی كه نیندیشدن را پیشه كرده‌اند؛ كار ایشان ستیزه كردن با عادت‌ها و فراخواندن به راه بی‌بازگشت «اندیشیدن» است.

 

اندیشه راه بی‌بازگشتی است زیرا از سنخ «شدن» است. آن كس كه می‌اندیشد، آرام نمی‌گیرد و باز نمی‌ایستد؛ از این روست كه به سخنان مشهور و مقبول دل خوش نمی‌كند و چیزی را مسلم نمی‌انگارد. پیروان باورهای مألوف اینان را دشمن می‌دارند. «دوستداران دانایی» اگر به‌راستی شایسته این عنوان باشند، دوستداران سلوكی ناتمامند؛ آنان در هیچ مقامی سكنی نمی‌گزینند و مردمان را نیز از سكونت بر حذر می‌دارند. اما مردمان، چه آنان كه به نادانی خود خرسندند و چه آنان كه از این نادانی جایگاهی یافته‌اند، خواهان سكوت و سكونتند. ساختاری كه فروغ اندیشه را می‌كشد، زاده این هم‌داستانی است.

 

كسانی كه در باورهای مألوف قراری یافته‌اند در عمارتی منزل دارند كه هر روز بی‌سامان‌تر می‌شود؛ اما چنان سر در گریبان خویش دارند كه فرسودگی آن عمارت را درنمی‌یابند. آنكه می‌اندیشد، دلنگران روزی است كه آن عمارت تبدیل به ویرانه‌ای شود و سكونت‌یافتگان را دفن كند. «دوستدار دانایی» همسفر خستگی‌ناپذیر «وجود» است. چنین مسافری، خودش را در تاریخ باز می‌خواند و به تاریخِ خودش می‌اندیشد؛ غایت چنین مسافری، جز آن نیست كه «خودآگاه» باشد و در ساحت «خودآگاهی» نسبت عقلانی با هستی، جهان و انسان برقراركند. «دوستدار دانایی» هر روز عمارتی می‌سازد تا از فرو ریختن عمارت‌های فرسوده ایمن باشد. او به «هستی» می‌اندیشد و هر دم در زمانه و زمینه‌ای كه دارد نسبتی نو با آن برقرار می‌كند؛ او دیگران را نیز به بازاندیشی در خویش و بازسازی عمارت‌های فرسوده فرا می‌خواند. همین تلاش است كه او را وادار به نقد ساختارها می‌كند. او رنجوری رنج‌كشان و بیچارگی ایشان را درمی‌یابد و همو است كه ایشان را تشویق می‌كند تا نسبت‌های نو بسازند و ساختارها را از نو برنهند. صدای چنین كسی، ندای «خودآگاهی» است.

 

ساختارها و نهادها را آدمیان می‌سازند و خود در میان اینها گرفتار می‌شوند؛ هیچ چیز فریبنده‌تر از باور‌های مألوف نیست و هیچ‌كس فریفته‌تر از كسی نیست كه با جهل خویش آرام گرفته است و هیچ‌كس فریبكارتر از آن كس نیست كه از نردبام این جهل بالا می‌رود تا برای خود منزلتی به ارمغان آورد. سقراط كه ندای جاودانه «خودآگاهی» در گوش تاریخ است، جانش را در ستیزه با این فریب و فریبندگی و فریفتگی داد؛ او را پاسداران باورهای مألوف و الفت‌گرفتگان نادانی كشتند؛ دعوت به اندیشیدن، دعوت به واسازی عمارتی است كه آدمیان ساخته‌ و می‌سازند، عمارتی كه با آسوده‌ خاطری و فراموشی روی به ویرانی می‌نهد.

 

جهان جلوه‌گاه «وجود» است و هر روز نو می‌شود. هر جلوه «وجود» زمانه‌ای می‌سازد و هر زمانه‌ای مستلزم ساختاری است. هر ساختار بر بینشی استوار می‌شود و كسانی كه نمی‌اندیشند و بر بینش‌های مألوف دل خوش می‌كنند، ساختارهای فرسوده‌ را بازتولید می‌نمایند؛ ساختارهایی كه جز رنج روزافزون حاصلی ندارد. انسان در جهان‌ زاده می‌شود؛ پیرامون او همه‌اش زمان و مكان است، او در میان نسبت‌هایی جای می‌گیرد كه هویتش را می‌سازند. هستی از دریچه همین نسبت‌ها جلوه می‌كند. فرآیند درونی جهان سر از «آگاهی» بر می‌آورد. با این‌ حال فقط كسی كه می‌اندیشد در مقام «خودآگاهی» می‌ایستد.

 

‌زندگی در فراز و نشیب نسبت‌های تاریخی جریان می‌یابد؛ در این فراز و نشیب تاریخی، انسان‌ها ساختارهایی می‌سازند تا ضمانت «آگاهی» و «آزادی» ایشان باشد؛ اما اینها تعادل خود را از دست می‌دهند. فرسودگی ساختار، آگاهی را به نادانی و آزادی را به انفعال حوالت می‌دهد و این خود ناشی از آسایش‌طلبی عقل است كه سر در گریبان خویش دارد. «دوستدار دانایی» «افسردگی عقل» را درمی‌یابد؛ او «خودآگاهی» زمانه خویش است؛ پس مردمان را به «اندیشیدن» فرامی‌خواند تا برای بهبود شرایط و كاستن از رنج هستی گامی بردارند. اما دریغ كه دشمن ایشان همان رنجورانی‌اند كه از فقدان اندیشه رنج می‌برند و نیز كسانی كه از نادانی‌ آنان جایگاهی یافته‌اند.

 مدرس و پژوهشگر فلسفه

منبع: روزنامه اعتماد

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما