مسائل ایرانی یا استخوان لای زخم / سیدعلی‌میرفتاح
|۱۰:۰,۱۳۹۹/۳/۱۱| بازدید : 96 بار

 

بحثی درباره حل‌نشدن مسائل قدیمی و تداوم معضلات اجتماعی

اگر روزنامه‌های زرد و شكننده قبل از انقلاب را تورق كنید عرض مرا تایید می‌كنید كه بسیاری از مسائل ما هنوز حل نشده و خیلی از نقدها و گزارش‌ها و اخبار ماضیه گویی همین امروز نوشته شده‌اند. حتی بد نیست با رفیقان‌تان شوخی كنید، به تعبیر بهتر بازی كنید و بریده‌هایی از روزنامه‌های شصت، هفتاد سال پیش را بخوانید و از آنها بخواهید حدس بزنند ناقلش كیست. مثلا در آموزش و پرورش یا در حوزه مسكن خیلی از حرف‌ها و مقاله‌ها هنوز بوی كهنگی نگرفته‌اند. همچنین در موضوع گرانی و برخوردهای سودجویانه محتكران، همین ‌كه خبری یا ستونی یا صفحه‌ای در این موضوع بخوانیم درمی‌یابیم، حتی بر زبان می‌رانیم كه «در حقیقت شرح حال ماست آن». یك دلیل اینكه نوشته‌های آل‌احمد و بعضی روشنفكران هم‌عصرش كماكان تازه و با طراوتند همین است كه مسائل قدیمی ما حل نشده و ما كمافی‌السابق گرفتار معضلات و مشكلات قدیمی هستیم و با بی‌سوادها و ندانم‌كارها و وقت‌نشناس‌ها و سودجوها دست به گریبانیم. یك‌بار اول در كرگدن چند جمله‌ای را از روی ارزیابی شتابزده آل‌احمد نوشتم كه در اصل تكه‌ای از مصاحبه دم‌دستی آن خدابیامرز بود با یك روزنامه‌نگار تازه‌كار؛ درباره ادبیات فارسی و ادا و اطواری كه بعضی‌ها محض خودنمایی و تمایزطلبی درمی‌آورند و نثر فارسی را در روزنامه‌ها و كتاب‌ها به فضیحت می‌كشند. قبلش اما بی‌آنكه اسم آل‌احمد را ببرم چند جمله از متن را برای همكارانم خواندم. به‌رغم گذشت نیم قرن و عوض شدن روزگار و آدم‌ها، مطلب چنان داغ و تازه بود كه ذهن هیچ‌كس به زمانه سپری شده نرفت. یكی از دلایلش همین است كه ما امروز دقیقا با همان مساله‌ای روبروییم كه آل‌احمد پنجاه سال قبل با آن روبرو بود. بگذارید بی‌پروایی كنم و قصه پر غصه مشكلات و معضلات جامعه را به جای چند دهه قبل به چند قرن قبل‌تر ببرم و تصریح كنم آل‌احمد كه سهل است، ما از سعدی و حافظ و عبید هم نتوانسته‌ایم فاصله بگیریم. اسمش این است كه در قرن بیست و یكم و در محاصره پیشرفته‌ترین تولیدات تكنولوژیك به سر می‌بریم، رسمش اما همدرد و همدوره آن بزرگانیم و از همان چیزهایی می‌نالیم كه آنها می‌نالیدند. هنوز هم فرمایش بزرگان شعر و ادب مصداق عینی دارد؛ گویی این بزرگان برای زمان من و شما شعر سروده‌اند و حال و احوال ما را وصف و شرح كرده‌اند.

 

 استاد شفیعی كدكنی در یكی از خاطراتش به اختلاف اخوان و سایه اشاره مختصری می‌كند و می‌گوید یك‌بار مرحوم اخوان شعر سایه را مثنوی مولانا پنداشته و پرسیده بود این بیت در كدام دفتر مثنوی است. اگر بنده و هم‌رده‌های بنده اشتباه كنند و شعر سایه را نتوانند با شعر قدما فرق بگذارند، عیب است اما جای ملامت بسیار ندارد. وقتی شاعر هم‌روزگار ما از همان تعابیری استفاده می‌كند كه قدما و غالبا از همان منبع فرم و محتوایی تغذیه می‌كند كه متعلق به قدما بوده، طبیعی است كه ما اشتباه كنیم و مثلا شعر امیری را به جای شعر صائب بگیریم یا بیت شهریار را در دفتر شعر شاعران كلاسیك جست‌وجو كنیم. مردم عادی ایشان را باهم اشتباه بگیرند، طوری هم نیست. اما اخوان با ما فرق دارد و چنین خطایی از او بعید بلكه قبیح است. او نه تنها شاعر است بلكه بر ادبیات فارسی و تاریخش تسلطی حیرت‌انگیز دارد. انصاف این است كه اخوان در سبك‌شناسی دست كمی از بهار ندارد و در خواب و بیداری هم اگر بیتی بشنود سر ضرب می‌فهمد كه متعلق به كدام سبك و دوره است. پس چرا باید شعر سایه و مولانا را اشتباه بگیرد؟ یك دلیلش شاید مشغله ذهنی و حواس‌پرتی باشد اما اگر از من بپرسید می‌گویم او برای این به اشتباه افتاد كه هر دو شاعر با یك مساله روبرو بودند. نه فقط هر دو شاعر با مساله واحدی سر و كله می‌زدند بلكه نگاه‌شان هم شبیه به هم بود، تعابیر و كلمات‌شان هم عین هم، گیرم جهان‌بینی‌شان كیلومترها از هم فاصله داشته باشد؛ فلذا در مقابل چنین اشتباهی انصاف این است كه بر اخوان سخت نگیریم و لبخند بزنیم از كنارش رد شویم و زیر لب آفرینی به سایه بگوییم كه چنین زبان شسته و رفته‌ای دارد كه تنه به تنه مولوی می‌زند؛ دقیقا همان كاری كه استاد شفیعی كرد. بحث این است كه شاعر معاصر ما (سایه) دقیقا از همان معضلات اجتماعی رنج می‌برد كه حافظ یا مولانا یا سعدی. ما ظاهرا در روزگار مدرن زندگی می‌كنیم اما كماكان درگیر مسائل ریز و درشتی هستیم كه پدران ما در روزگار سنت درگیرش بودند.

 

اگر آه حافظ از زاهد ریایی به آسمان بلند بود، آه من و شما چرا بلند نباشد؟ مگر من و شما كم از دست ریاكاران مزور زجر و ستم دیده‌ایم و می‌بینیم؟ بی‌جهت نیست كه از قرن هشتم به این طرف دیوان حافظ از دست‌مان نیفتاده. بی‌خود نیست هم زمان قاجار حافظ می‌خواندیم، هم روزگار پهلوی و هم در دوره جمهوری اسلامی. نه تنها حافظ از دست‌مان نیفتاده بلكه غبار زمان عتیقه‌اش نكرده و از مدش نینداخته. اگر سنایی از متملقان و دروغگویان و نان به نرخ روزخورها عصبانی است و ایشان را به الفاظ زشت و درشت می‌نوازد، اعصاب من و شما هم كم از دست جماعت متملق و دروغگو و نان به نرخ روز‌خور خرد نیست. ندیده‌اید تا در مجلسی بیت شعری قدیمی در مذمت دلال‌ها و بادمجان‌ دور قاب چین‌ها می‌خوانید از چهار گوشه صدا بلند می‌شود كه «جانا سخن از زبان ما می‌گویی»؟ اگر سعدی از عاملان بی‌تجربه و نیازموده كار شاكی است و پادشاهان را نصیحت می‌كند كه نوخاستگان نیازموده كار را بر سر كار معظم مگذار، من و شما هم آنقدر در طول زندگی بابت عاملان بی‌تجربه هزینه‌های سنگین پرداخت كرده‌ایم كه حق داشته باشیم زیرلب به روان شاعر درود بفرستیم و بگوییم «نور به قبرت ببارد‌ ای مرد بزرگ كه انگار برای زمان ما گفته‌ای». سعدی درباره سیاح و بدكار و شرور و بازرگان و درویش توصیه‌هایی به پادشاه زمان خود كرده كه انگار همین الان دارد به رییس‌جمهور یا سران دیگر قوا توصیه می‌كند كه مراقب وضع و حال توریست‌ها و توطئه‌اندیش‌ها و مستضعفان و كارمندان دولت باشند.

 

حبذا به این همه خیراندیشی و درایت و مصلحت‌اندیشی، اما آیا این همه قرابت مساله شما را به فكر وانمی‌دارد؟ این قرابت مساله با خودش قرابت زبان هم می‌آورد و اگر دقت كنید درمی‌یابید كه زبان امروزی ما نیز نسبت به زبان چند قرن جلوتر تغییر چندانی نكرده. اگر شما امروز با انگلیسی دوره ویكتوریا حرف بزنید، انگلیسی‌زبان‌ها یا حرف‌تان را نمی‌فهمند یا اگر بفهمند دست‌تان می‌اندازند. مشكل اصلی مرحوم اقبال لاهوری در طرح دیدگاه‌های فلسفی‌اش همین است كه انگلیسی‌اش انگلیسی دمده است و امروز كمتر كسی آن را می‌فهمد. زبان اقبال در انگلیس هم مهجور است چه برسد در ذهن مترجمان. انگلیسی نسبت به تغییر و تحول گشاده‌روست، عار ندارد كه دم به دم نو شود و از واژه‌ها و لغات جدید و دخیل استقبال و استفاده كند. برعكس ما كه ورود لغات بیگانه را سخت می‌گیریم، انگلیسی‌زبان‌ها سهل می‌گیرند و ورود آشنا و غریبه را بر سر سفره زبان مانع نمی‌شوند. برای همین هم انگلیسی سیصد سال پیش برای جوان‌های امروز قابل فهم نیست یا حالت تصنع و تكلف دارد. یك دلیل این همه نو شدن زبان، نو شودن مسائل است؛ بخوانید نو شدن فكر. قطعا انگلیسی‌زبان‌ها هم مثل ما گرفتار بعضی مسائل قدیمی خود هستند اما در كل سال‌هاست كه شهروندان بریتانیا دیگر با معضل اتللوی مغربی روبرو نیستند و كسی در جامعه‌شان به خاطر حرف این و آن از دزدمنا، حالا چه زنش و چه شوهرش، ‌طلب دستمال نمی‌كند و او را نمی‌كشد. امروز رام كردن زن سر كش برای یك اروپایی در حكم تفننی است كه ببیند و به ریش پدران خود بخندد. با اینكه شكسپیر با مسائل عمیق انسانی سر و كار داشت اما حقیقتا امروز در جامعه غربی كسی نمی‌تواند هم‌درد و هم‌زبان هملت باشد. سهل است هم‌درد و هم‌زبان رومئو و ژولیت هم خنده‌دار است. مگر می‌شود نسلی كه موبایل و فیسبوك دارد در تمنای وصل و دلدادگی از ممانعت خانواده‌های ابله خود بهراسد؟ چه هراسی؟ چه وصلی؟ چه هجری؟ این قصه را سربسته نگه داریم به صلاح نزدیك‌تر است. همین‌قدر بدانید در جامعه‌ای كه نتوانی با هملت و رموئو و اتللو هم‌سخن باشی، طبیعی است كه سخنت هم شباهتی به آنها نداشته باشد. دوری مساله دوری فكر می‌آورد و دوری فكر به دوری زبان می‌انجامد. اما در این طرف عالم قصه فرق می‌كند و ما به هر دلیلی، خوب یا بد، مسائل قدیمی خود را حل نكرده‌ایم، رفع هم نكرده‌ایم، با بیشترشان دست به گریبانیم، بلكه به بیشترشان خو گرفته‌ایم. فلذا بعد از هشتصد سال كماكان می‌توانیم با پدران‌مان هم‌سخن باشیم و حرف آنها را وصف حال خود بدانیم. بگذارید یك مثال سیاسی و عینی بزنم. ما چهل سال بیشتر است كه بساط سلطنت را از بین برده‌ایم و آداب ملوكیت را منقرض كرده‌ایم. دیگر نه ملكی بالای سر خود داریم و نه فرمان ملوكانه‌ای. مع‌الوصف در زبان محاوره، ‌حتی در زبان رسمی و رسانه‌ای‌ به كشورمان «مملكت» می‌گوییم. ما دیگر ملوكی نداریم كه كشور قلمرو او باشد اما دانسته یا ندانسته حاضر نیستیم تعبیر مملكت را از وكبیولری خود كنار بگذاریم. بحث من فقط حضور یا اخراج یك كلمه نیست بلكه می‌خواهم بگویم كه كلمات با خودشان بار ارزشی دارند و فرهنگ و فكر و ساختار ذهنی ما را می‌سازند. در عالم واقع ما انقلاب كرده‌ایم و بساط سلطنت را برچیده‌ایم اما در ذهن و ضمیر و فرهنگ خود هنوز معتقد به مملكت و قلمرو پایتخت هستیم. ما سریر حكمرانی و تخت سلطنت نداریم اما هنوز به تهران، پایتخت می‌گوییم. چه تختی؟ چه پایی؟ چه كشكی؟ چه پشمی؟ این از همان سفتی‌های زبان فارسی است كه تغییرات را برنمی‌تابد.

 

بیست و پنج، شش سال پیش من مجله مهر را منتشر می‌كردم و خاطرم هست كه در یكی از شماره‌ها پرونده‌ای برای ایران هزار و چهارصد فراهم آوردم. در آن پرونده از شاعر و نویسنده و هنرمند و روشنفكر و مورخ خواسته بودم كه ایران هزار و چهارصد را توصیف كند. جالب اینجاست اغلب كسانی كه در آن پرونده حضور داشتند سوال را به شوخی گرفته بودند و مساله را با طعنه و تمسخر سیاسی بیان كرده بودند. اتفاقا شوخی‌ها بامزه بود و همگی گواهی می‌داد كه حداقل از سال هفتاد و شش بیشتر نویسندگان متفطن این معنا بوده‌اند كه با آغاز قرن جدید شمسی، مسائل ما تغییری نمی‌كند و ما كمافی‌السابق و كما فی‌الحال با همان موضوعاتی سر و كار خواهیم داشت كه فعلا داریم. ایران هزار و چهارصد البته كه در تخیل نویسندگان ما مدرن و صنعتی بود، شباهت زیادی هم به متروپلیس داشت اما از دور؛ واردش كه می‌شدی، به خیابان‌ها و مردمش نزدیك كه می‌شدی همچنان بحث حجاب بود و حراست و دعواهای سیاسی و اصلاح‌طلبان و اصولگرایان و شهریه دانشگاه آزاد و از این قبیل. شوخی «چهل سال بعد» گل‌آقا یادتان هست؟ این شوخی‌ها بانمكند و لب ما را به خنده باز می‌كنند برای تغییر ذائقه و روحیه هم خوبند اما در دل خود حقیقتی تلخ را بازمی‌گویند كه وحشتناك است: مسائل ما حل و فصل نمی‌شوند، رفع هم نمی‌شوند بلكه از شكلی به شكل دیگر تغییر می‌یابند و حضور پررنگ‌شان را در زندگی ‌ما تداوم می‌بخشند. اگر از قرن هفت به این طرف، مسائل ما لاینحل باقی مانده، آیا می‌شود نتیجه گرفت كه من‌بعد هم آش همین آش است و كاسه همین كاسه؟ اگر تا اینجا ما همچنان بر مدار سابق می‌چرخیم آیا می‌توان نتیجه گرفت كه در آینده هم در بر همین پاشنه می‌چرخد؟ آیا مردمان قرن بعد هم موقع خواندن آل‌احمد و شریعتی زیر لب می‌گویند جانا سخن از زبان ما می‌گویی؟ آیا آیندگان نیز مثل ما با سعدی و حافظ هم‌سخن خواهند بود؟ و حبسیات مسعود سعد را از بر خواهند كرد؟

 

در اینكه شاعران ما نابغه بوده‌اند، تردیدی نیست. آنها حقیقتا توانسته‌اند رازهایی را بر ملا كنند كه مربوط به باطن عالم است. درود به شرف و شخصیت‌شان. اما از این طرف ما هم از تغییر می‌ترسیم و بر هم زدن مناسبات و معادلات را تاب نمی‌آوریم. نگذارید حرف‌های ظاهری و شعارهای مدرن فریب‌تان بدهد و به گمان‌تان بیندازد كه مشغول پوست انداختنیم، اما پوست‌انداختنی در كار نیست. خوب كه نگاه كنید می‌بینیم دوست نداریم نظم مزمن خود را برهم بزنیم و عادت‌های دیرپای فكری و فرهنگی و زبانی خود را دستخوش تغییر كنیم. از من بپرسید می‌گویم اگر كسی از بیرون عوض‌مان نكند خود رغبتی به عوض شدن نداریم، بلكه جلوی عوض شدن می‌ایستیم. قضاوت ارزشی نمی‌كنم و فعلا با خوب و بد ماجرا كار ندارم بلكه بحثم این است كه قبل از هرچیز باید سعی كنیم تا خود را بشناسیم و بر وضعیت تاریخی خود وقوف یابیم. بگذارید كمی صریح‌تر حرف بزنم. اگر بتوانیم مسائل اصلی ‌جامعه‌مان را فهرست كنیم می‌بینیم كه این فهرست می‌تواند در ادوار مختلف تاریخی این سرزمین بازخوانی شود. بازخوانی هم شده است. بخشی از این فهرست مربوط به جهان اسلام است و ما آنها را با دیگر مسلمانان شریكیم. بخش دیگری از این فهرست مربوط به شرق است و ما آنها را با كشورهای همتراز خود شریكیم. بعضی‌ها هم مربوط به اقتضائات توسعه و توسعه‌طلبی و گذر از سنت است كه اسمش را گذاشته‌اند مسائل جهان در حال توسعه. اما جدای از اینها عمده مسائل ما مسائل ایرانی است و به قومیت‌ها و تاریخ و مقتضیات جغرافیایی ایران برمی‌گردد. مشكلی با این ندارم كه اسم این مسائل را بگذارید «تقدیر تاریخی» یا چیزهای مشابهی كه این روزها مد شده است. دعوا سر اسم نداریم ‌اما شخصا «مسائل ایرانی» را به دیگر نام‌ها ترجیح می‌دهم. چیزی كه خودم و شما را به آن دعوت می‌كنم خودآگاهی به مسائل ایرانی و وقوف بر حفظ و حراست از پرونده‌های قدیمی است. گویی ما عامدا و عالما مسائل خود را مثل استخوان لای زخم نگه می‌داریم تا به نسل بعدی تحویل دهیم، همچنان‌كه از نسل قبلی تحویل گرفتیم. مرده‌ریگ ما مسائل ماست.

 

     انگلیسی‌زبان‌ها هم مثل ما گرفتار بعضی مسائل قدیمی خود هستند اما در كل سال‌هاست كه شهروندان بریتانیا دیگر با معضل اتللوی مغربی روبرو نیستند و كسی در جامعه‌شان به خاطر حرف این و آن از دزدمنا، حالا چه زنش و چه شوهرش، ‌طلب دستمال نمی‌كند و او را نمی‌كشد. امروز رام كردن زن سر كش برای یك اروپایی در حكم تفننی است كه ببیند و به ریش پدران خود بخندد. با اینكه شكسپیر با مسائل عمیق انسانی سر و كار داشت اما حقیقتا امروز در جامعه غربی كسی نمی‌تواند هم‌درد و هم‌زبان هملت باشد. سهل است هم‌درد و هم‌زبان رومئو و ژولیت هم خنده‌دار است. مگر می‌شود نسلی كه موبایل و فیسبوك دارد در تمنای وصل و دلدادگی از ممانعت خانواده‌های ابله خود بهراسد؟ چه هراسی؟ چه وصلی؟ چه هجری؟ این قصه را سربسته نگه داریم به صلاح نزدیك‌تر است. همین‌قدر بدانید در جامعه‌ای كه نتوانی با هملت و رموئو و اتللو هم‌سخن باشی، طبیعی است كه سخنت هم شباهتی به آنها نداشته باشد.

 

     ما ظاهرا در روزگار مدرن زندگی می‌كنیم اما كماكان درگیر مسائل ریز و درشتی هستیم كه پدران ما در روزگار سنت درگیرش بودند. اگر آه حافظ از زاهد ریایی به آسمان بلند بود، آه من و شما چرا بلند نباشد؟ مگر من و شما كم از دست ریاكاران مزور زجر و ستم دیده‌ایم و می‌بینیم؟ بی‌جهت نیست كه از قرن هشتم به این طرف دیوان حافظ از دست‌مان نیفتاده. بی‌خود نیست هم زمان قاجار حافظ می‌خواندیم، هم روزگار پهلوی و هم در دوره جمهوری اسلامی. نه تنها حافظ از دست‌مان نیفتاده بلكه غبار زمان عتیقه‌اش نكرده و از مدش نینداخته.

 

     سعدی درباره سیاح و بدكار و شرور و بازرگان و درویش توصیه‌هایی به پادشاه زمان خود كرده كه انگار همین الان دارد به رییس‌جمهور یا سران دیگر قوا توصیه می‌كند كه مراقب وضع و حال توریست‌ها و توطئه‌اندیش‌ها و مستضعفان و كارمندان دولت باشند. حبذا به این همه خیراندیشی و درایت و مصلحت‌اندیشی، اما آیا این همه قرابت مساله شما را به فكر وانمی‌دارد؟ این قرابت مساله با خودش قرابت زبان هم می‌آورد و اگر دقت كنید درمی‌یابید كه زبان امروزی ما نیز نسبت به زبان چند قرن جلوتر تغییر چندانی نكرده. اگر شما امروز با انگلیسی دوره ویكتوریا حرف بزنید، انگلیسی‌زبان‌ها یا حرف‌تان را نمی‌فهمند یا اگر بفهمند دست‌تان می‌اندازند.

منبع: روزنامه اعتماد

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما