هم قصه‌الملوك هم نصیحه‌الملوك / مجدالدین كیوانی
|۱۱:۲۹,۱۳۹۹/۲/۲۴| بازدید : 168 بار

 

شاهنامه فردوسی هم قصه‌الملوك است و هم نصیحه‌الملوك. معمولا شاهنامه را برای ماجراهای زندگی شاهان، وزیران و رزم‌آوران اساطیری یا تاریخی می‌خوانند و كمتر توجه دارند كه شامل اندرز‌ها و هشدارهایی نیز هست كه مخاطب بیشترِ آنها همان شاهانند. با توجه به اینكه همیشه افكار و افعال حاكمان مطلق‌العنان و دیگر چهره‌های شاخص بیشترین تاثیر را در خوب و بدِ زندگی مردم داشته است، چنین شخصیت‌هایی بیش از همه باید مراقب تصمیمات و اعمال خود باشند ولی متاسفانه كمتر اتفاق می‌افتاده كه شاهان و مقربان آنان به نسبت قدرت و اختیارات نامحدودی كه داشته‌اند، در قبال اتباع خود احساس مسوولیت كنند. از طرف دیگر، به سبب آنكه كسی را پروای كمترین اعتراض و حتی ملایم‌ترین تذكر مستقیم و صریح به شاهان نبوده است، مربیان دلسوز جامعه كه در شعر و ادب دستی داشته‌اند، به امید متنبه كردن آنان راه‌هایی اندیشیده‌اند. یكی از آنها تالیف كتاب‌هایی است زیر عنوان نصیحه‌الملوك، تحفه‌الملوك، اخلاق‌الملوك، یا كتاب‌هایی با مضامین مشابه ولی با عناوینی دیگر؛ مانند سیاستنامه و قابوسنامه. گرچه مخاطب شماری از این دست آثار تماما شاهان نیستند، ولی روی سخن با آنها هم هست. كلیله و دمنه، مرزبان‌نامه و انوار سهیلی از این قبیل آثارند. در بعضی كتاب‌ها یك فصل خاص به شاهان اختصاص یافته، مانند گلستان كه باب اولِ آن «در سیرت پادشاهان»، پُر از نُك و نیش‌های دلنشینی به صاحبان قدرت است.

 

بخواهیم یا نخواهیم، در همه دوران‌ها زورمندان، چه محبوب چه منفور، در كانون توجه مردم كشور‌های خود بوده‌اند. مهم نیست كه این زورمندان چه عنوانی داشته‌اند: امیر، حاكم، شاه، پادشاه، شاهنشاه، شهریار، سلطان، ملك، فرمانروا، فرمانده، امپراتور، خان، ایلخان، قاآن، خدیو، مهاراجه، پاشا و ده‌ها عنوان دیگر. وجه مشترك آنها عموما قدرت و اختیار عملا بلامنازع، حتی لجام‌گسیخته و گاه غیرانسانی آنها بوده است. قدرت نامحدود و بی‌حساب و كتاب هم مفسده‌آفرین و زیانبار است. پس باید به گونه‌ای این ارباب زر و زور را حتی‌المقدور به راه آورد و در صورت امكان «به در گفت تا دیوار بشنود». تا زمانی كه حرف، حرفِ سوارانِ خرِ مراد باشد و مردمی به السّلطانُ ظلُّ‌الله و كلامُ المُلوك ملوك‌الْكلامِ اعتقاد داشته باشند و خلق خدا از ترس عقوبت و به قصد دفع شر بگویند: «هر عیب كه سلطان بپسندد هنر است»، نادر اتفاق می‌افتد كه دست از جان شسته‌ای جرات كند بگوید بالای چشم این خداوندان مُلك و مال ابروست؛ چه رسد كه زبان به انتقاد بگشاید و آشكارا معایب‌شان را گوشزد كند. بنابراین، باید به راه‌های «در رو» و كم‌خطرتری فكر شود.

 

گرچه شاهنامه، به معنای دقیق كلمه، متعلق به هیچ‌یك از مقولات یادشده نیست، ولی فی‌الواقع هم سرگذشتنامه شاهان است هم نصیحتنامه‌ای برای آنها. شیوه كار حكیم طوس این است كه حینِ شرح وقایع (اكثرا تراژیك و دلخراش) یا رفتار‌های غیراخلاقی، از شاعری داستانسرا به آموزگاری جهان‌دیده تبدیل می‌شود و هرجا لازم باشد، تاملاتی را از زبان بازیگران داستان یا از طرف خود بیان می‌كند كه جنبه عام دارد: هم به كار طبقات زورمند می‌آید (اگر نصیحت نیوش باشند) هم سودمند به حال عامه مردم (اگر به كار ببندند). مع‌ذلك، نباید فراموش كرد كه آن همه تاملات و تذكراتِ برآمده از ژرفای دل فردوسی، متاثر از گزارش احوال و افعال شهریاران و زورمندان است: از خودسری‌ها، از تفرعن و خودشیفتگی محض آنها و از بی‌مقدار شمردنِ حتی نزدیك‌ترین مشاوران خود و البته اعمال خوب ولی معدود ایشان. شاهنامه سرشار است از تجلیات این قسم بی‌رسمی‌های صدرنشینان قدرت و حواشی آنها از سویی و سخنان دردمندانه و اندرزهای مشفقانه فردوسی از سوی دیگر. نتیجه‌گیری‌ها و تاملات فردوسی در خلال و پایانِ داستان رویارویی پسران فریدون و داستان رستم و اسفندیار دو نمونه از ده‌ها مورد است. فریدون، پادشاه پیشدادی، پیش از مُردن، قلمروِ خود را میان سه پسرش، سلم و تور و ایرج تقسیم می‌كند. دو برادرِ بزرگتر بر ایرج كه ایران سهم او شده بود، رشگ می‌برند و سرانجام او را بی‌گناه می‌كشند. در سخنانی كه فردوسی تحت‌تاثیر این واقعه شوم و بسیار دردناك بیان می‌كند، موضوعاتی چون حرصِ قدرت و مكنت، بی‌خردی، غفلت از عمر كوتاه و آرزوهای دراز، بی‌خبری از مقدرات روزگار و مشیت پروردگار، دست انتقام، آسیب‌های تفرقه و خصومت را یادآور می‌شود. چند بیت زیر سنخ تاملات او را نشان می‌دهد:

فریدون در پیامی به سلم و تور می‌گوید:

یكی داستان گویم ار بشنوید /  همان بر كه كارید خود بدروید// چنین گفت با ما سخنْ رهنمای/  جزین است جاویدْ ما را سرا //به تخت خرد بر، نشست آزتان/  چرا شد چنین دیو انبازتان؟ //بترسم كه در چنگِ این اژدها/  روان یابد از كالبدْتان رها

ولی خبرِ خوش این: «كه چون آز گردد ز دل‌ها تهی/  چه آن خاك و آن تاج شاهنشهی»

 

برای دنیایی كه به هیچ‌كس بقا نمی‌كند، برادركشی چرا؟ جهان بی‌وفا با جمشید چه كرد /كه با ما نخواهد كرد؟//كسی كو برادر فروشد به خاك/  سزد‌ گر نخوانندش از آب و خاك//جهان چون شما دید و بیند بسی/ نخواهد شدن رام با هر كسی//به گیتی مدارید چندین امید/ نگر تا چه بد كرد با جمّشید//نباید به گیتی ترا یارْ كس/ بی‌آزاری و راستی یارْ بس//چو بستر ز خاكست و بالین ز خشت/ درختی چرا باید امروز كشت؟//بزرگی كه فرجام او تیرگیست/ بر آن مهتری بر بباید گریست//سپهر بلند ار كشد زین تو/ سرانجام خشت است بالین تو.

 

در داستان رستم و اسفندیار، می‌خوانیم كه چگونه آزمندی، توسعه‌طلبی و كینه‌كشی لهراسب، از سویی و غرور، خام طبعی و نامجویی فرزندش اسفندیار، به قیمت جان اسفندیار و دو پسرِ جوان او نوش‌آذر و مهرنوش تمام شد. در این داستان حداقل به ۱۲۵ نكته اخلاقی، حِكمی و فلسفی و انذار و تنبیه برمی‌خوریم كه به مناسبت صحنه‌های داستان بیان شده است. نا آگاهانی كه در دور و نزدیك تاریخ، شاهنامه را قصه مجوسان، بانیان جوامع طبقاتی، یا گزارش احوال مستبدان تاریخ خوانده‌اند و سراینده آن را تكفیر و قصد ویران كردن مقبره او را كرده‌اند، اگر این اثر ارجمند را می‌خواندند، می‌فهمیدند كه از لحاظ احتوا بر حكمت و اخلاق، درس زندگی، خداپرستی و اعتقاد به پاداش و پادافرهِ الهی و تاكید بر خردورزی و عدل و داد، اگر نه بیشتر، دست كمی از آثار حِكمی- اخلاقی ندارد.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما