جمع نقیضین محال نیست / سیدعلی‌میرفتاح
|۹:۱,۱۳۹۹/۲/۷| بازدید : 195 بار

 

پای درس و وعظ شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی

مقدمه: یك بار در كمال تواضع خطاب به یكی از بزرگان مملكت، از طریق همین روزنامه نوشتم كه تا وقت دارید و گوش‌تان مستعد شنیدن است، از سعدی غافل نشوید. گوش‌ معمولا وقتی صاحبش بر سریر قدرت می‌نشیند سنگین می‌شود، نشود هم خود را به سنگینی می‌زند. برای همین شنیدنی‌ها و خواندنی‌ها را باید قبل از قدرتمند شدن شنید و خواند. یك پله بالاتر از این می‌روم و می‌گویم جایگاه قدرت، به خصوص قدرت سیاسی، اقتضائاتی دارد كه نمی‌گذارد فرد مقتدر آزادانه بیندیشد یا - بی‌پروای قدرت- جست‌وجوی حقیقت كند یا چشم و گوشش را بر همه حوادث و وقایع و اصوات باز كند. حتی وقتی هیچ‌كاره‌ایم چیزهایی را می‌شنویم كه دل‌مان می‌خواهد بشنویم، نیز چیزهایی را می‌بینیم كه نفس‌مان از دیدن‌شان كیفور می‌شود، تو خود قیاس كن حال و روز اصحاب قدرت را كه حكم‌شان نافذ است و امر و نهی‌شان مطاع. در ظاهر آنها هم مثل باقی مردم می‌شنوند و می‌خوانند و می‌بینند، اما فیلتر قدرت تنها چیزهایی را از منافذ خود عبور می‌دهد كه به كار قدرتمند بیاید. بحثش مفصل است اما بدیهی‌تر از آن است كه نیاز به اثبات داشته باشد. خیلی از پادشاهان و امیران بوده‌اند كه به قصد شنیدن پند پیران شدرحال می‌كردند تا پیر آتش در خرمن‌شان زند. اما تعبیر سعدی دقیق‌ترین تعبیر است كه نرود میخ آهنین در سنگ. حتی حجاج بن‌یوسف ثقفی هم زاهد می‌دید دوزانو می‌زد كه اندرز بشنود. در ظاهر هم می‌شنید اما نه تنها اندرز به كارش نمی‌آمد، بلكه اتفاقا اندرز را تبدیل به چیزی می‌كرد كه به كار حكمرانی‌اش بیاید. این عادت معطوف به قدرت مختص حجاج و مروان و پسرش نبود، چون نیك بنگری قدرتمندان جهان مدرن نیز در روزگار دموكراسی فرقی با اسلاف خود ندارند. دموكراسی و پارلمان و تفكیك قوا و حق نظارت اگرچه ارزشمند و خواستنی‌اند، اما مواظب باشید فریب‌تان ندهند. پرده‌ها را كه كنار بزنید، می‌بینید مكرون و ترامپ و ترودو و مركل و اردوغان و پوتین و اشرف‌غنی هم هر كدام شاهی هستند كه به حذف رقیبان و گسترش قلمرو خود می‌اندیشند. به سر حرف اولم برگردم. اگر تا قبل از به قدرت رسیدن درسی خواندید، فكری كردید، پندی شنیدید، فبهالمراد، نوش جان‌تان، گوشت بشود بچسبد به تن‌تان، اما اگر نكردید و نشنیدید و نیاموختید بعدش محال است بتوانید جبران مافات كنید یا قضای روزگار تحصیل را بجا بیاورید. مگر استثنائاتی كه نادرند و به حكم «النادر كالمعدوم» یافت می‌نشوند جسته‌ایم ما. كیمیاست حاكم مقتدری كه تقوای الهی دستش را بسته باشد و اوامر و نواهی‌‌اش را مقید به قیود الهی كرده باشد. اگر مقتدر متقی ببینید قدرش را بدانید و از خدا بخواهید روزی‌مان كند، سایه‌اش را بر سرمان نگه دارد. علی‌ ای حال من به آن بزرگی كه مهیا شده بود بر مسند قدرت بنشیند گفتم، در اصل خواهش كردم تا حجم سنگین كار روی سرش نریخته، تا جلسات و بازدیدها دست و بالش را نبسته، بنشیند به سعدی خواندن و پند سعدی شنیدن. گفتم همه‌اش را هم فرصت نمی‌كند لااقل گلستان و بوستان را بخواند و در سیرت پادشاهان یا در عقل تدبیر و رای را خوب و دقیق بخواند. حتی پیشنهاد دادم بعضی از استادان خوش‌محضر ادبیات فارسی را –این ریش و مو سپید كرده‌های سخندان و زیرك و هوشیار را- دعوت كنند كه در حضورشان نصیحت الملوك بخوانند یا درباره آداب ملك‌داری با هم بحث كنند و این مقام بزرگوار، مستمع آزاد بشنود و تامل كند و بدین واسطه با سعدی انس بگیرد و نصایح خردمندانه سعدی را، نه همه نصایح را بلكه آن نصیحت‌هایی را كه گرد زمان بر روی‌شان ننشسته و گردش روزگار كهنه‌شان نكرده، آویزه گوش كند كه از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را. گفتم، اتفاقا مودبانه و فروتنانه گفتم حاكمی كه سعدی خوانده باشد تومنی هفت‌صنار فرق معامله دارد با حاكمی كه سعدی نخوانده باشد. حاكم كه سهل است، بقال و شوفر و لبویی و روزنامه‌نگاری كه سعدی خوانده باشد كیلومترها جلوتر است از بقال و شوفر و لبویی و روزنامه‌نگاری كه با سعدی بیگانه است. من اگر كاره‌ای بودم برای مدیركل به بالا آموزش ضمن خدمت می‌گذاشتم كه بوستان و گلستان بخوانند و در محضر اهل معرفت امتحان بدهند. اگر حرفم خریدار داشت و حكمم دررو بود معلمان را اجبار می‌كردم كلیات سعدی را كتاب بالینی كنند و مدام پندهای سعدی را بشنوند. اگر در تلویزیون گوش شنوایی می‌یافتم خودم را به آب و آتش می‌زدم تا بزرگان شیرین دهن را جلوی دوربین بنشانند و مواعظ سعدی را از حنجره آنها به گوش ملت برسانند. مشكل من به برنامه‌سازان رسانه، حتی با همكاران مطبوعاتی‌ام و البته در صدر اینها با مقامات و مسوولان و وزیران و وكیلان این است كه چون انس و الفتی با ادبیات ندارند، تصویر درستی هم از سعدی ندارند. اگر نه همه‌شان، اكثرشان فكر می‌كنند سعدی هم مثل استادان ادبیات شاعری عصا قورت داده بوده و برای بازخوانی شعرش باید به صدا قر و فر داد و قافیه‌ها را به شكلی تصنعی و گاه خنده‌دار پشت هم ردیف كرد. مقصر اصلی البته آموزش و پرورش است كه طی صد سال اخیر تصویر غیر واقعی بلكه معوجی از شاعران و عارفان در ذهن دانش‌آموزان و دانشجویان ثبت كرده. بعد از آموزش و پرورش تلویزیون بیشترین تقصیر را به گردن دارد. تلویزیون بیش از بقیه پرده‌های ضخیم تصنع و تكلف روی تاریخ و ادبیات این سرزمین كشیده. آنقدر در ذهن ما دستار به سرهای قدیمی غیرواقعی‌اند كه نمی‌توانیم زندگی عادی و معمولی آنها را تصور كنیم. برای‌مان خنده‌دار است وقتی تخیل می‌كنیم كه حكیم طوس با زنش، با قوم و خویشش و با بقال و دلاك همسخن می‌شده. راستی شعرا با چه زبانی با مردمان هم‌دوره خود حرف می‌زدند؟ آیا مثل برنامه‌های تلویزیون به یكدیگر می‌گفتند «تو را چه می‌شود؟» یا «سیاهی كیستی؟» در ذهن ما كالنقش فی‌الحجر، نقش بسته كه اجداد ما وقتی غریبه می‌دیدند، فریاد می‌زدند: «به شهر اندر قدوم بیگانه‌ای را می‌شنوم» یا وقتی مردی زنش را در بستر مریضی می‌دید، به متظاهرانه‌ترین وجه، پریشان می‌شد و متضرعانه نجوا می‌كرد: «تو را چه می‌شود خورشیدك كاشانه‌ام؟» در این مقدمه وقت ندارم اینجا توقف كنم و بگویم این تصویری كه تلویزیون از تاریخ ساخته ذره‌ای مطابقت با واقع ندارد. بعدا خدا بخواهد به تفصیل درباره این نحو از لباس و سبك زندگی و رفتار و گفتاری كه برای قدما ساخته‌ایم، بحث خواهم كرد.

 

عجالتا بحثم این است تصویری كه از گذشته و از مشایخ ادبیات ساخته‌ایم تبدیل به حجاب شده و ما را روز به روز از كتاب‌هایی كه در كتابخانه داریم دور كرده. حتی حافظ هم در ذهن ما تبدیل به بیكارالدوله‌ای شده كه هیزی و هرزگی‌مان را لابه‌لای وزن و قافیه بپوشاند. سعدی نیز تبدیل به موجود ترسناكی شده كه بزرگ و كوچك از همنشینی‌اش می‌ترسند جز با تعارف و تشریفات متكلفانه به سراغش نمی‌روند. اسم سعدی زیاد برده می‌شود اما رسمش كماكان غریب است. این حقیر فقیر سراپا تقصیر تا آنجا كه زورش رسیده و حرفش شنیده شده از بزرگ و كوچك خواسته‌ است حجاب‌های رسانه و مدرسه را كنار بزنند و سعدی را بی‌واسطه بشنوند. به خصوص از وزرا و وكلا خواهش استدعا و تمنا كرده‌ام حرف‌های سعدی را بشنوند و درباره‌‌اش تامل كنند. سعدی از خودش كه حرف درنیاورده. همه آنچه او و دیگر بزرگان ادب فارسی گفته‌اند از دل آموزه‌های دینی و ملی درآمده و غیر لغو در آنها راه ندارد. حتی لغوی هم اگر گفته‌اند آمیخته به حكمت است. سعدی را مطلق نمی‌كنم. او هم از خطا مصون نبوده. به قول خودش گاهی بر طارم اعلی نشسته، گاهی هم پشت پای خود را ندیده. اما هر چه هست او میراثی گرانقدر نه فقط برای من و شمای فارسی زبان بلكه برای بشریت به‌جا گذاشته كه یقینا به كمك آن می‌توان بهتر زندگی كرد، كمتر رنج دید، آدم بهتری بود، دنیای بهتری ساخت و با دیگران بهتر معامله كرد. به خصوص سعدی برای حاكمان حرف حساب زیاد دارد. از آنجایی كه طبع قدرت را می‌شناسد به بهترین وجه ملوك را دلالت به خیر كرده. دلالت‌های سعدی را اگر ملوك جدی بگیرند آن وقت زندگی رعایا هم بهتر و زیباتر می‌شود. شاید بگویید كو ملوك و كو رعیت؟ راست می‌گویید، دنیا عوض شده اما مناسبات زندگی چندان هم تغییر نكرده. هنوز هم آه مظلوم می‌تواند دنیا را كن‌فیكون كند. هنوز هم حق مردم محترم است كسی نباید نادیده‌اش بگیرد. هنوز هم نباید نااهل را بر سر عمل آورد. هنوز هم باید غریبه‌ها را گرامی داشت. هنوز هم باید از خطر متملقان ترسید. هنوز هم باید نگران عاقبت‌بخیری بود... چون نیك بنگری دنیا چندان هم تغییر نكرده.

 

اولین‌باری كه فهمیدم چیزی به اسم «مواجهه انتقادی» با متون كهن وجود دارد، یك بچه‌مدرسه‌ای ساده‌دل و بی‌خبر از دنیا بودم. هنوز هم كمابیش هستم. معلم فارسی دبیرستان تحریض‌مان كرده بود كه پیشگفتار گلستان و چند غزل سعدی را حفظ كنیم و نمره بگیریم. آن ایام كسی سعدی را تحویل نمی‌گرفت. بیشتر نام حافظ به گوش می‌رسید و پیر و جوان، مومن و دهری، باسواد و بی‌سواد «یوسف گمگشته باز‌آید به كنعان غم مخور» می‌خواندند. با آنكه در ایران نوبت به «آخوند»ها رسیده بود كه بر صدر بنشینند و قدر ببینند، سعدی به جرم آخوند بودن پس زده می‌شد. خیلی‌ها گمان می‌كردند، هنوز هم گمان می‌كنند «شیخ» ابتدای اسم سعدی گواه آخوند بودنش، بلكه فقیه بودنش است. البته نیست اما در‌افتادن با امور بدیهی سخت است. سعدی را پس می‌زدند كه واعظ و آخوند و اخلاق‌مدار است، در عوض حافظ را روی چشم می‌گذاشتند كه رند و عارف‌پیشه است و هر‌كجا دستش برسد شیوخ و زهاد و اهل حسبه را طعنه می‌زند. حافظ خدای دوپهلو حرف زدن بلكه چندپهلو حرف زدن است. او استعداد فوق‌العاده‌ای داشت و دارد كه هر‌كسی از ظن خودش با او یار شود. هم مرحوم آیت‌الله مطهری حافظ را می‌ستود و ایده‌ها و عقیده‌هایش را در غزلیات خواجه باز‌می‌جست، هم خدابیامرز ذبیح بهروز حافظ را بزرگ می‌شمرد و مصادره به مطلوبش می‌كرد. حافظ مصداق بارز آن گفته عرفی بود كه بعد از مرگ، مسلمانش به زمزم شوید و هندو بسوزاند. با سعدی اما نه بهروز و نه مطهری و نه هندو و نه مسلمان نمی‌توانستند چنین معامله‌ای بكنند. بوستان و گلستان كه هیچ، حتی غزلیات سعدی هم قابل تاویل نیست. شاعر چنان صریح بی‌مجامله حرف زده كه نمی‌شود چپ و راستش كرد یا در معانی دیگر به كارش برد. لااقل در آن ایامی كه من اطاعت امر معلم كرده بودم و به حفظ كردن بعضی از گفته‌های سعدی رو آورده بودم، همگان را عقیده بر این بود كه اگرچه استاد سخن سعدی است نزد همه‌كس اما هیچ‌كس مثل حافظ از زبان ما سخن نگفته است. چهل سال پیش اما علاوه بر این مساله، مساله علیحده‌ای هم با شیخ اجل داشتیم. بلكه مسائل علیحده‌ای داشتیم. اسمش را می‌گذارم «دلخوری سیاسی». ما تازه انقلاب كرده بودیم، شاهی را از تخت پایین آورده بودیم، سودای ظلم‌ستیزی جهانی و لاینقطع در سر داشتیم، زورمان می‌رسید بازگشت به گذشته می‌كردیم و حق همه ستمگران مستبد را كف دست‌شان می‌گذاشتیم، به تعبیر سایه كاكل آتش‌فشانی داشتیم و بی‌قرار بودیم، لذا سخت‌مان بود شاعری را بستاییم كه نام شاه زمانه‌اش را به اسمش الصاق كرده. سعدی كه جای خود دارد، خاطرم هست گروه كثیری از همین «كاكل آتش‌فشانی‌ها» فردوسی را خوار می‌شمردند و نامه شاهان را زیر سوال می‌بردند و سی سال رنج شاعر را با دریغ و افسوس توام می‌كردند كه او خوی استكباری سلاطین جائر را توجیه اسطوره‌ای كرده. ما شانس آوردیم، حقیقتا شانس آوردیم كه مرحوم امام و چند تن از بزرگان انقلاب اهل عرفان و شعر بودند و قدر و مرتبه شاعران را می‌دانستند. باور كنید اگر ذوق عرفانی - ادبی امام نبود، مولوی و شمس و حافظ و جامی و جمعی از ادبا و شعرا و عرفا به محاق تكفیر و توقیف می‌رفتند و در زمره «ضاله» درمی‌آمدند. چپ‌ها و سنتی‌ها، لااقل آن دسته از سنتی‌ها كه پهلو به پهلوی سلفی‌ها می‌زدند، در تخطئه ادبیات كلاسیك فارسی انباز هم بودند و در بهترین حالت گزینشی از دل هزار سال ادبیات چیزهایی كه آنها را خوش می‌آمد و كارشان را راه می‌انداخت، بیرون می‌كشیدند. این‌جا بحث زیبایی‌شناسی هم مطرح است. زیبایی‌شناسی از آسمان كه به دل آدمی فرونمی‌بارد، شاید هم در مواقعی ببارد اما عموم مردم زیبایی‌شناسی‌شان منبعث از جهان‌بینی‌شان است. كسی كه ماركسیستی به جهان نگاه می‌كند نمی‌تواند «هر‌كسی را هوسی در سر و كاری در پیش/ من بیكار گرفتار هوای دل خویش» به گوشش زیبا بنشیند. یك معتقد سلفی هم طبیعی است كه از «بر خیالی صلح‌شان و جنگ‌شان» بدش بیاید و مثنوی را نجس بداند. زیبایی‌شناسی ما هم در ابتدای انقلاب برآمده از جهان‌بینی نسبتا متلاطمی بود كه لابد اقتضای روزگار بود. احتیاج به زمان داشتیم تا آن موج‌های سهمگین عقیدتی - سیاسی فروكش كنند و پای عقل‌مان در جای سفت قرار بگیرد. كسی كه سوار ترن‌های شهربازی باشد و مدام بی‌اختیار بالا و پایینش ببرند، فرصت تامل ندارد. حتی نمی‌تواند عالم را همانطوری كه هست ببیند. ما كار بزرگی كرده بودیم و نه‌تنها بساط سلطنت دوهزار و پانصد ساله را برچیده بودیم، بلكه مسیر تاریخ را به زعم خود عوض كرده بودیم. لااقل آن موقع چنین می‌پنداشتیم كه مسیر تاریخ را تغییر داده‌ایم. آن ایام كاری به این نداشتیم كه حافظ در چه كانتكسی گفته «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد»، بلكه مهم این بود كه این مصرع می‌توانست زبان حال جماعتی میلیونی باشد كه به میدان مبارزه آمده‌اند و می‌خواهند داد خود را از كهتر و مهتر بستانند. آنها نه‌تنها چرخ را می‌خواستند بر هم زنند بلكه می‌خواستند فلك را سقف بشكافند و طرحی نو دراندازند. اقبال و حافظ ربطی به هم ندارند، حتی اقبال حافظ را خطرناك معرفی می‌كند. مع‌الوصف در آن ایام بعضی ابیات حافظ را تنگ اقبال می‌زدیم و همان‌طوری كه می‌خواندیم «موجیم كه آسودگی ما عدم ماست»، دنبال درافكندن طرح نو بودیم. اگر به رسانه‌های آن ایام مراجعه كنید می‌بینید كه نویسندگان و خبرنگاران و برنامه‌سازان و سخنرانان همگی شور و حالی دارند كه دست و دلبازانه طرح نو و بر‌افشاندن گل و شكافتن سقف فلك و بر هم زدن چرخ را تكرار می‌كنند. حتی ما دانش‌آموزان جنوب شهری هم هفته‌ای دو، سه‌بار بامناسبت و بی‌مناسبت چرخ بر هم می‌زدیم و فلك را سقف می‌شكافتیم و طرح نو درمی‌افكندیم. اینها را می‌گویم تا حساب كار بهتر دست‌تان بیاید كه در آن روزگار، حفظ كردن «تن آدمی شریف است به جان آدمیت» یا دكلمه كردن «منت خدای را عز و جل» چقدر ناسازگار بود با فضای عمومی. اما معلم ما معلم باهوشی بود و می‌دانست چطور بحث سعدی را داغ كند. یكی از كارهای او همین مواجهه انتقادی بود. وقتی داشتیم مقدمه سعدی را می‌خواندیم، رسیدیم به این عبارت كه گبر و ترسا وظیفه‌خور داری. این بخش از مقدمه سعدی قبل از انقلاب هم سر و صدایی به پا كرده بود. تا آنجا كه در ذهن دارم اول‌بار مرحوم دشتی به سعدی انتقاد كرده كه چرا از سر عجب و خودپسندی جمعی، گبر و ترسا را تحقیر كرده. معلم ما خودش به این نتیجه رسیده بود یا از دشتی خوانده بود نمی‌دانم اما همان ایام به ما فهماند كه سعدی به رغم عیب‌های فراوانی كه دارد، گرفتار عجب هم بوده. معلم ما حتی به آموزش و پرورش آن زمان انتقاد كرد كه نباید این تعابیر را در كتاب درسی بیاورند و موجبات رنجش اقلیت‌های مذهبی را فراهم كنند. راست می‌گفت. شما خودتان را بگذارید جای یك نوجوان زرتشتی یا ارمنی. قانون اساسی شما را و دین شما را به رسمیت شناخته و برای‌تان حق و حقوقی قایل شده، اما در مدرسه كتاب فارسی را كه باز می‌كنید می‌بینید كه شاعری در قرن هفت دشمن خدای‌تان نام نهاده. برخورنده نیست؟ گفتم كه ما از سعدی دلخوری‌های دیگر هم داشتیم. شریعتی با سعدی خوب نبود، شوخی و جدی بابت اسكالرشیپی كه در نظامیه بغداد به او داده بودند تحقیرش كرده بود. گل بود به سبزه نیز آراسته شد. زمانه سعدی را پس می‌زد، شبهه توهین به اقلیت‌ها هم مطرح شد... در اینكه ما مسلمان‌ها دوستان خاص خدا هستیم تردیدی نداشتیم. در كلام دیگر بزرگان هم آمده بود كه خداوند با همه بندگانش رحمت عام دارد و با ما شیعیان رحمت خاص. رحمان متعلق به همه است اما رحیم اختصاص به «ما» بندگان برگزیده و خاص خدا دارد. در اصل حرف كسی بحث نداشت؛ داشت هم شرایط طوری نبود كه بشود بر زبان آورد اما نكته این بود كه آیا گفتن چنین حرفی كه ما دوست خداییم و بقیه دشمن خوب است؟ بعدها انتقادات دیگری هم به سعدی وارد شد. به‌خصوص حجم بالای اندرزها در دهه شصت چنان افزایش چشمگیری پیدا كرد كه مردم به اندرز، ولو اندرز خردمندی در قرن هفتم، آلرژی پیدا كردند. هنوز هم كمابیش آلرژی دارند. برای همین شروع كردند به مچ‌گیری از سعدی. حتی متهمش كردند كه واعظ غیرمتعظ است و خودش پندهای خودش را زیر پا می‌گذارد. مثلا گفتند یك‌جا در تربیت می‌گوید گردكان بر گنبد است، جای دیگر می‌گوید سگ اصحاب كهف پی نیكان گرفت و آدم شد. در واقع بحث سعدی به سه بحث ریزتر تقسیم شد. یكی اینكه هر طور حساب كنیم او استاد مسلم سخن است، بالا برویم و پایین بیاییم جز شاگردی او چاره دیگری نداریم. ما كه سهل است، هر بزرگی كه بعد از سعدی دست به قلم برده وامدار اوست. در مقام ادبی سعدی كسی ان‌قلت وارد نكرده، اگر هم كرده چندان جدی نبوده كه به آن اعتنایی شده باشد. چند جایی دیده‌ام كه اشكالات دستوری از سعدی گرفته‌اند. اما این اشكالات پو‌یایی ندارد و سعدی و زبان فارسی چنان با هم عجینند كه هرچه آن خسرو كند شیرین كند. اما از مرتبه سخن كه پایین‌تر بیاییم، ما با دو سعدی دیگر روبه‌روییم. یكی سعدی عاشق‌پیشه كه غزلیاتش چون آب عذبش به دل می‌نشیند و حال آدمی را خوش می‌كند، یكی هم سعدی خردمند كه درباره سیاست و جامعه و اخلاق و سلوك دینی حرف دارد و در مقام مشاور جزو بزرگان است. خدا را شكر رفته‌رفته حال عمومی ما عوض شد و كم‌كم از عاشقانه‌های سعدی خوش‌مان آمد. اگرچه دیر اما بالاخره حافظ قدری كنار رفت و برای سعدی هم جا باز شد. به‌خصوص در این هشت، ده ساله یك رغبت عمومی به عاشقانه‌های سعدی پیدا شده و پیر و جوان با ذوق و شوق بیشتری به سراغش رفته‌اند. البته این مراجعه به سعدی خالی از عیب و ایراد نیست. (كدام كارمان خالی از عیب و ایراد است كه این یكی باشد؟) ابتذال در كمین ماست و عین آفت هر امری را فاسد می‌كند. به هر حال باید مدام به خود تذكر دهیم كه سعدی این همه شعر عاشقانه را برای دختر همسایه ما نسروده كه چنین بی‌محابا خرج مراوده‌های نفسانی‌مان می‌كنیم، اما چاره‌ای نیست. سعدی بهتر از هر عاشق دیگری بالا و پایین شدن‌های نفس را ثبت كرده و با بهترین كلمات بیانش كرده. سعدی عاشق‌ترین شاعر است و در این وادی چنان زیبا و سبك فرس رانده كه همه حیران مانده‌اند. انوری در توضیح نسبت خودش با فردوسی گفته: «او نه استاد بود و ما شاگرد/ او خداوند بود و ما بنده». نسبت شعرای پس از سعدی هم با شیخ اجل از همین جنس است. او خداوند است و دیگران بنده. به معنی واقعی كلمه او بدیل و نظیر ندارد و كسی به پایش نمی‌رسد. در وعظ و داستانگویی هم او بی‌نظیر است اما همانطوری كه گفتم اشخاص و افراد زیادی نسبت به این وجه از شخصیت شیخ مساله دارند و حتی مشایخ منصف نیز در پذیرش گفته‌های او این‌پا و آن‌پا می‌كنند. خدا بخواهد ادامه یادداشتم را می‌خواهم درباره این وجه سعدی حرف بزنیم و ببینیم آیا می‌توانیم از سعدی دفاع كنیم یا نه. دفاع از سعدی تعبیر خوبی نیست. من هیچ‌كس را نمی‌رسد كه از چنین بزرگواری دفاع كنم. در بهترین حالت من در انتهای صف نعال شاگردان او با تواضع و سر‌به‌زیری تمام ایستاده‌ام، اما صرفا برای اینكه با هم بحث كنیم، به صورت تسخیری در مقام دفاع از شیخ برمی‌آیم.

 

اول از همه برگردیم به قصه گبر و ترسا. آیا واقعا سعدی مبتلا به عجب بوده و مثل عوام معتقد باور داشته كه یك آب شسته‌تر از بقیه بوده؟ اگر بخواهم به مناجات سعدی اشاره كنم و به یادتان بیاورم كه او حتی در تضرع و زاری نیز برای خودش منشئیتی قائل نیست عرضم را قبول نمی‌كنید. احتمالا جوابم می‌دهید سعدی سخن متناقض و متنافر زیاد دارد و اگرچه در جایی و مقامی اظهار خاكساری می‌كند اما در جای دیگر خودستایی می‌كند و خودش را بالا و بالا می‌برد. حرف بی‌وجهی نیست. اتفاقا بزرگ‌ترین انتقادی كه به سعدی كرده‌اند همین است كه به چپ و راست زیاد زده و پارادوكسیكال سخن گفته. او یك دستگاه منسجم فكری نداشته بلكه هر لحظه به رنگی درمی‌آمده و مثل باقی شاعران حالی به حالی می‌شده. شاعران یكی از گرفتاری‌های‌شان همین است كه تابع احساسات خود هستند، برای همین ضد و نقیض زیاد می‌گویند. اما می‌دانیم كه سعدی لااقل گلستان و بوستان را بعد از پنجاه سالگی‌اش گفته. این همه تذبذب آرا برای یك مرد پا به سن گذاشته بعید است. چطور ممكن است مردی در این سن در هر حوزه‌ای كه وارد شود، دو رای بدهد كه صد و هشتاد درجه از هم متنافر است؟ این تنافر یكی، دو جا نیست كه بتوانیم از آن چشم بپوشیم بلكه كمِ كم در هر صفحه‌ به یك امر متناقض برمی‌خوریم. اما فكر می‌كنم آنهایی كه تناقضات سعدی را جدی گرفته‌اند، از طنز سعدی غافل شده‌اند. طنز سعدی موضوع بسیار مهمی است كه باید ساعت‌ها درباره‌اش حرف بزنیم. احتمالا تعاریف امروزی ما از طنز راهزنی می‌كند و نمی‌گذارد طنز ناب سعدی را دریابیم. شاید بهترین شاعر و ادیبی كه طنز سعدی را دریافته، مولانا عبید زاكانی باشد. متاسفانه بعضی از بی‌ادبی‌های عبید حجاب فهم عبید شده. اگر بتوانید ركاكت كلام عبید را كنار بزنید و مثلا اوصاف‌الاشراف یا صد پندش را مطالعه كنید، من‌ غیر مستقیم با طنز سعدی هم آشنا می‌شوید. سعدی خیلی از این تعابیری كه درباره مذاهب دیگر به كار می‌برد و خیلی از داستان‌ها و اصطلاحاتی كه می‌گوید طنز است. اما چون طنز او را درنمی‌یابیم جدی‌اش می‌گیریم و از موضع جد نقدش می‌كنیم. مثلا پیشنهاد می‌دهم داستان «بتی دیدم از عاج در سومنات» را بخوانید. خیلی‌ها گمان كرده‌اند كه سعدی از سر ناآگاهی مراتب مذهبی را با هم درآویخته و مثلا مطران را كه متعلق به مسیحیت است برای زرتشتی‌ها به كار برده و اوستا را به بت‌پرستان هندی مربوط كرده و... حتی همان گبر و ترسای دیباچه هم اگر وكبیولری سعدی دست‌تان بیاید، می‌فهمید كه معادل‌هایی برای زرتشتی‌ و مسیحی نیستند. نشانه‌های دیگری هم عرض مرا تایید می‌كنند كه زبان سعدی طنزآلود است. پارادوكس امروز هم یكی از شیوه‌های طنز به حساب می‌آید اما پارادوكسی كه قدما به كار می‌بردند متفاوت از پارادوكس امروز است. به‌خصوص اینكه ذهن ما توسط طنزپردازان غربی یا مدرن تربیت شده و سخت می‌توانیم شیوه طنز قدما را دریابیم. حواسم هست كه در این‌جای بحث دارم خودم را به در و دیوار می‌زنم تا منظورم را بهتر بیان كنم. چاره‌ای ندارم، بحث سخت است و به‌راحتی نمی‌توان از عهده برآمد. اما می‌خواهم از شما خواهش كنم كه یك‌بار دیگر با این پیش‌فرض به سراغ سعدی بروید كه او در بسیاری از حكایت‌ها مشغول طنزپردازی است نه چیز دیگر. او حتی در مناجاتش همزبان طنز را كنار نمی‌گذارد. یكی از انتقاداتی كه به سعدی می‌كنند همین است كه چرا گفته زن نو كن‌ای خواجه هر نوبهار/ كه تقویم پارینه ناید به كار. سلمنا. اتفاقا یك‌بار كه خدمت استادنا و مولانا و ضیائنا موحد رسیده بودم همین بحث مطرح شد و ایشان فرمودند بعضی از آموزه‌های سعدی را باید كنار گذاشت. آنها دیگر به درد روزگار امروز نمی‌خورند. من هم موافقم اما آیا واقعا این حرف سعدی از جنس آموزه یا نصیحت است؟ آیا نمی‌توان به چشم طنز به آن نگاه كرد و چنین استنباط كرد كه شیخ دارد یكی از معضلات زمانه‌اش را بازمی‌گوید؟ بلكه یكی از معضلات زمانه ما را. بله در مقام حرف همه پاكدامن و پارسا و وفادارند اما در عمل همانطوری كه كفش و تقویم را عوض می‌كنند، شریك زندگی خود را نیز عوض می‌كنند. به نظر شما آیا «ای خواجه» رگه‌ای از طنز ندارد؟ جالب این‌جاست كه هر‌گاه به مخاطبان سعدی تذكر داده شود كه شیوه طنز سعدی را از منظر دور نگه ندارند، آن‌گاه درك و دریافت‌شان متفاوت خواهد بود. اگر بخواهید اوج نگاه پارادوكسیكال سعدی را دریابید پیشنهاد می‌كنم جدال سعدی را با مدعی با دقت و حوصله و با همین ملاحظه طنز بخوانید. كلمه طنز راهزنی نكند. منظورم كمیك و خنده‌دار نیست. نه. بلكه او از ارتفاعی دیگر به جدال خودش با مدعی نظر می‌كند و در عین اینكه حرف هر‌دو را تایید می‌كند، هر‌دو را دست می‌اندازد و به ریش هر‌دو می‌خندد. سعدی از ارتفاعی دیگر به رفتارها و گفتارهای انسانی نظر می‌كند و از موضعی دیگر داستان‌هایش را تعریف می‌كند. هم مدعی راست می‌گوید هم سعدی. نه مدعی راست می‌گوید نه سعدی. حتی در سیرت پادشاهان نیز همین شیوه را دنبال می‌كند. یك روش ثابت وجود ندارد كه بشود به كار بست و گره‌های عالم را باز كرد، بلكه یك‌جا باید سهل گرفت، جای دیگر باید سخت گرفت. یك‌جا باید زد و كشت، یك‌جا باید بخشید و گذشت. یك‌جا گدا را باید راند، یك‌جای دیگر باید مأوایش داد و كریمانه نواختش. این نگاه طنزآمیز به‌ظاهر متناقض گاهی چنان پخته می‌شود كه عقل و هوش خواننده را می‌رباید. ارجاع‌تان می‌دهم به آن قصیده فوق‌العاده «به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار...» سعدی در این قصیده معلوم نیست كجا ایستاده. در بند اول یا در بند دوم؟ شاید هم در هر‌دو. از من می‌شنوید می‌گویم او در ارتفاعی دیگر ایستاده و رفتارهای انسانی ما را از دو جنبه می‌بیند و تسخر می‌زند. چطور ما در سنین بالا به رفتارهای كودكان می‌خندیم و حرص و جوش آنها را تسخر می‌زنیم؟ سعدی هم از همین منظر و موقف به ما نگاه می‌كند و به بالا و پایین پریدن‌های بی‌حاصل‌مان می‌خندد. اتفاقا قشنگی سعدی و ویژگی سعدی به همین است كه امور عالم را ضد یكدیگر می‌بیند اما ضدین را جمع می‌كند. در باب رضای بوستان سعدی انبانی از ضدین‌ها را به ما عرضه می‌كند و همه را تذكر می‌دهد كه هیچ‌چیز قطعی و سفت و سختی وجود ندارد، بلكه باید از میان ضدین راهی بیابید و پیش بروید. به تعبیر عطار: «میان مسجد و میخانه راهی است/ بجویید‌ای عزیزان كین كدام است». من حتی می‌خواهم پایم را فراتر بگذارم و بگویم حل مساله جبر و اختیار نیز در دستگاه فكر ایرانی - اسلامی سعدی از همین راه بینابینی می‌گذرد. بینابینی را نباید بد معنا كنیم. آن‌جا كه امام فرمود «لا جبر و لا تفویض، بل امر بین‌ امرین»، شاید منظور همین جمع ضدین بوده كه در یك سطحی محال است اما در سطح دیگر نه. سعدی هم با جبر و اختیار همین معامله را می‌كند. نه جبری هست و نه اختیاری، بلكه هم جبر است و هم اختیار. در واقع نگاه پارادوكسیكال سعدی را می‌توانیم بر انعطاف او نسبت به حوادث و سوانح حمل كنیم. اتفاقا چیزی كه ما در عرصه فرهنگ و سیاست سخت به آن نیاز داریم، همین انعطاف است. یعنی می‌شود ضد امپریالیسم بود و امریكا را دشمن دانست، در عین حال با او وارد گفت‌وگو شد. می‌توان سنت‌گرا بود، در عین حال مدرن هم بود. سال‌ها پیش بزرگواری به روشنفكران دینی لقب آبغوره فلزی داده بود. خیلی‌ها گفته‌اند روشنفكری با دینداری جمع نمی‌شود. راست هم گفته‌اند اما كافی است ما از ارتفاعی دیگر به امور نگاه كنیم، آن وقت خواهیم دید كه نه‌تنها آبغوره با فلز جمع می‌شود بلكه روشنفكری و دینداری هم جمع می‌شوند. نشدند هم باید از عطار بیاموزیم كه میان آن دو راهی بیابیم و طی كنیم. اگر عرضم شبیه حرف‌های كلی و بی‌معنی نشود، می‌خواهم بگویم كه روح ما ایرانی‌ها با امور پارادوكسیكال سازگارتر است. فقط در جمهوری اسلامی نیست كه اسلام و جمهوریت را با هم جمع كرده‌ایم، بلكه در طول تاریخ امور به‌ظاهر متناقض دیگر را هم با هم درآمیخته‌ایم. در این‌جا آن بیت معروف آذر بیگدلی برایم تداعی می‌شود كه: «در طوف حرم دیدم دی مغبچه‌ای می‌گفت/ این خانه به این خوبی، آتشكده می‌بایست». اگر پدران ما توانستند بین صدها امر متناقض آشتی برقرار كنند یا از میان صدها امر متناقض راهی باریك و هوشمندانه بیابند، چرا ما نتوانیم؟ در معماری، در ادبیات، در سیاست، در فرهنگ، حتی در دینداری نیازی نیست فقط یك راه را بگزینیم و بقیه را دور بریزیم. از اینكه دیگران نام التقاط بر مسلك و مرام‌مان بگذارند نباید بترسیم. التقاط خیلی هم بد نیست. اتفاقا همه فرهنگ‌ها بخواهند یا نخواهند آمیخته به التقاطند. ما هم به قدر وسع از چپ و راست دانه برچیده‌ایم. اتفاقا سعدی معلم درجه‌یكی است كه می‌تواند یادمان بدهد چطور در مواجهه با عالم انعطاف پارادوكسیكال از خود نشان دهیم. آبغوره و فلز كه سهل است، بزرگان كفر و ایمان را با هم جمع كردند و راه به سر‌منزل مقصود بردند. ما امروز در وضعیت غریبی گرفتار آمده‌ایم كه از هر‌سو عرصه را برای‌مان تنگ كرده‌اند. عرصه سیاسی كه جای خود دارد، در عرصه‌های عقیدتی و فرهنگی هم می‌خواهند مجبورمان كنند كه دست به انتخاب بزنیم. آنهایی كه چندان هوش و ذوق نداشتند یا غربی شدند مثل تقی‌زاده، یا شرقی شدند مثل بعضی مشایخ كه حتی بلندگو و دوش را حرام می‌دانستند. لا شرقیه و لا غربیه. با مسامحه بگوییم یك جاهایی شرقی یك جاهایی غربی. به نظرم مرحوم امام از سر خردمندی بود كه تركیب جمهوری اسلامی را ابداع كرد. احتمال زیاد او بیش از دیگران متفطن تناقضات درونی این دو عبارت بود. می‌دانست كه راه ساده نیست. اما او میراث‌دار سنتی بود كه فلسفه یونان را با اسلام درآمیخته بود، هیچ اتفاق بدی هم رخ نداده بود. سهل است، شكوفایی تمدن اسلامی از درآمیختن فرهنگ اسلامی بود با خرد یونانی و ایرانی. آنقدری كه اسلام در ایران گسترده شد در جای دیگر نشد، زیرا هیچ‌كدام از طوایف چنین هاضمه‌ای نداشتند. چه بسا متوجه اصل ماجرا نبودند... شما به همین زبان فارسی دری نگاه كنید. اتفاقا چون درهای خود را به روی عربی باز كردند توانستند چنین زبان فوق‌العاده‌ای را به چنگ بیاورند. سعدی بیش از هر شاعر دیگری از لغات عربی و مغولی و تركی استفاده می‌كند. هیچ منعی ندارد كه از لغت بیگانه بپرهیزد. مطمئنم اگر زنده بود «مرسی» و «كامپیوتر» و «دموكراسی» و «هندزفری» هم استفاده می‌كرد. مع‌ذلك هیچ شاعری به اندازه سعدی فارسی‌گو نیست و فارسی را پاس نداشته. اجر فردوسی را ضایع نمی‌كنم. خدمت او سر جایش محفوظ اما این سعدی بود كه زبانی ساخت كه هشت قرن بعد از او كماكان زنده و زیبا و پویا و سر‌حال است. در زبان هم نباید از التقاط بترسیم...

سعدی بی‌عیب نیست اما مواظب باشیم حسنش را عیب نشمریم. مسلك سعدی می‌تواند به كار امروز ما بیاید. لااقل ما می‌توانیم از منظر سعدی به عالم نگاه كنیم و امور متناقض را در سطحی بالاتر آشتی دهیم.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما