فلسفه همواره ملازم با بحران است / نوید گرگین
|۱۰:۵,۱۳۹۹/۱/۳۱| بازدید : 224 بار

 

به بهانه ترجمه كتاب «عالم‌گیر (پانیـ‌دمیک): كرونا جهان را می‌لرزاند»

كتاب اسلاوی ژیژك درباره كرونا (كه توسط مترجم آماده انتشار است) را شاید بتوان سریع‌ترین نمونه فراهم‌آوری كتابی در مورد یك مساله روز دانست. كتاب پیش از آنكه بحران امروز ما به نقطه معلومی برسد، منتشر می‌شود. البته كه بسیاری می‌توانند این موضوع را به فرصت‌طلبی ژیژك در سوار شدن بر موج بحران نسبت دهند، اینكه ژیژك قصد دارد تا اولین كسی باشد كه در مورد موضوعی باب روز اظهارنظر می‌كند (ادامه همان اتهام همیشگی كه اگر كسی مورد توجه قرار بگیرد تو گویی قاعده پوپولیستی و پست‌مدرن تقسیم توجه میان افراد میان‌مایه را نقض كرده و ما را به یاد شخصیت‌های خودمحوری مثل استالین، مائو یا فیدل‌كاسترو می‌اندازد). فارغ از این قبیل ناله‌های پسامدرن و شبه«دموكراتیك» آیا وظیفه فلسفه اتفاقا آمادگی برای مواجهه اضطراری با این قسم مسائل نیست؟ مسائلی كه به یك‌باره انسان را نه در سطوح محدود از نازل‌ترینش كه «فرد» باشد (و بنا بر تقسیم كاری بی‌معنا به روانشناسی یا رواكاوی واگذار شده) تا محله، شهر، ایالت یا كشور بلكه در سطح نوع انسانی در سطح كره خاكی با چالش مواجه می‌كند. آیا وظیفه فلسفه اتفاقا تامل در این نیست كه در «بحران» دریابیم اساسا «انسان» بودن به چه معناست یا چه معنایی به خود خواهد گرفت؟ در یادداشتی در دفاع از موضع ژیژك («چرا باید از موضع ژیژك دفاع كرد؟»/ روزنامه شرق) تاكید داشتم كه تمام فلسفه از جهتی به زبان امروزی چیزی نیست جز «آینده‌پژوهی» مبتنی بر كلی‌ترین دلایل منطقی. فلسفه همان جایی است كه بالقوه‌گی‌های محض مورد تامل و سنجش قرار می‌گیرند ولی نه صرفا برای اقناع و توجیه تعداد معدودی از افراد، بلكه در سطحی كه بتواند هر كس را از هر زبان و فرهنگ و قوم و نژاد مورد خطاب قرار دهد؛ فلسفه جزیی معنا ندارد. بدین ترتیب داستان فلسفه نه از معبد دلفی كه اولین نمونه نهاد تفسیر و شناخت آینده و بالقوه‌گی‌ها موجود بود (امروز رشته علمی «آینده‌پژوهی» تبار خود را به معبد دلفی می‌رساند) بلكه از سقراط آغاز می‌شود، جایی كه «همگان» می‌توانند تفسیر‌هایی كه در مورد موضوعاتی در آینده طرح شده‌اند را به حكم «منطق» دریابند. لازم به تكرار نیست كه خود این منطق نیز همزمان خصلت پویا و پایای خود را حفظ می‌كند.

 

در این معنا مقالات ژیژك (كه بخش عمده‌ای از كتاب را شامل می‌شود) در مدت تجربه بحران كرونا تلاشی بوده‌اند برای مواجهه با پدیده‌ای كه برای درك آینده از آن گریزی نیست. این ویروس می‌رود كه چیزی بیشتر از داستان‌های علمی تخیلی را رقم بزند، می‌رود كه جهان ما را دگرگون كند و تنها آن نظرگاه فكری می‌تواند به مقتضیات آن پاسخ دهد كه جایی برای این امكان را در نظر گرفته باشد.

 

سیاست فلسفه

كتاب ماركس در مورد كمون پاریس تنها دو هفته پس از شكست كمون منتشر شد؛ ماركس به‌رغم امید‌ بسیاری كه به تحولات پاریس داشت نیازی نمی‌دید كه به یادداشت‌هایش در مورد وقایع پاریس دست بزند. این نیز به معنای فرصت‌طلبی ماركس نبود، بلكه نشان می‌داد او «خط» درستی را برای تحلیل وقایع در پیش گرفته است. یادداشت‌های این كتاب به زودی به عنوان بیانیه رسمی شورای عمومی انجمن بین‌المللی كارگران (بین‌الملل اول) در مورد محتوای كمون پاریس در نظر گرفته شد. بدیهی است كه نمی‌توان این موضوع را با بحران ناشی از ویروس كرونا (یا دیگر بحران‌هایی كه در این صد و پنجاه سال روی داده‌اند) چه از نظر ماهیت بحران و چه از نظر واكنش اجتماعی به آن مقایسه كرد. اما باید این موضوع را هم لحاظ كرد كه جنبش كمون پاریس (كه البته فقط محدود به شهر پاریس نبود) با وجود اینكه ایده‌هایی جهان‌شمول را با خود حمل می‌كرد هیچ‌گاه در عمل و روی زمین به گستردگی پدیده‌های امروز از حیث گلوبال و جهان‌گستری نمی‌رسید. اما می‌توان و باید امروز از این واقعیت نگران باشیم كه در صد و پنجاه سال پیش واكنش به وضعیت بحرانی بدون وجود هرگونه تجربه در جنبش‌های رهایی‌بخش چنین شكل رادیكالی به خود گرفته در حالی كه امروز به‌رغم درگیری میلیارد‌ها انسان با بحران و با بیش از یك قرن تجربه جنبش‌های رهایی‌بخش نمی‌توانیم چشم‌انداز روشن‌تری از وضعیت در دست داشته باشیم. اگر آن روز رهایی جلوه بیشتری داشت امروز از انتهای مسیر نشانه‌های بربریت غلبه دارند. فلسفه متعهد است تا خود این موضوع را محل مباحثات و نزاع‌های نظری خویش كند.

 

البته اشكال فاسدی از این نوع مواجهه فلسفه با مسائل و موضوعات روز وجود دارد؛ یكی از این اشكال را شاید بتوان رفتار‌های كارشناسی برای مهندسی مسائل و بحران‌ها دانست كه تمام هوش و هواس خودش را مصروف سوهان‌كاری لبه‌های تیز و برنده واقعیت می‌كند. این كارشناس/مهندسان كاری با «فهم» موضوعات یا «تغییر» آن ندارند، بلكه تنها در پی «تفسیری» آشتی‌جویانه و مسكن هستند؛ تكاپو برای از تكاپو انداختن جامعه. قسمی دیگر نیز ایده‌آلیست‌‌ها هستند كه موضوعات را به اموری ابدی و ازلی مبدل می‌كنند. به عنوان نمونه اگر بحرانی اقتصادی در كار دگرگونی‌ شرایط است تلاش می‌كنند تا با بافتن مفاهیم و كلمات مطنطن درباره «ماهیت» بحران یا علم اقتصاد تمام تنش اینجا و اكنونی وضعیت را تخلیه كنند. امروز راه شناسایی ایده‌آلیست‌ها دشوار نیست؛ رابطه آنها با دولت‌ها مهم‌ترین معیار است و از این‌رو با مهندسان و كارشناسان قابل تفكیك‌اند (مهندس‌ها روش‌های مدیریتی میانی را به دخالت‌های دولت ترجیح می‌دهند كه شكل دگردیسه‌ و طبقه متوسطی از رویكرد‌های بورژوازی قرن گذشته است) . دولت نهادی است كه بقای خود را در ابدی و ازلی دانستن ضرورت وجودش می‌بیند. كارگزاران توجیه و تشدید این تداوم زمانی در فلسفه ایده‌آلیست‌ها بوده‌اند. برای ایده‌آلیست بحران اجتماعی یك خطر واقعی به شمار نمی‌رود، خطر واقعی همانا بحران «مفاهیم» است. روزی كه كسانی در دیرندی و دوام مفاهیم «بنیادی» تردید كنند، روز بحران است. هر دو رویكرد فلسفه را مبتذل می‌كنند ولی به طرق گوناگون. گرچه كارشناس فلسفه را برای خودیاری افراد می‌خواهد تا به خود درمانی بپردازد ولی شكل ابتذال ایده‌آلیست بسیار فاخر می‌نماید. ایده‌آلیست مداخله در مسائل روز فراتر از ذكر كلیات را دون شأن خود می‌داند به این بهانه موجه كه چنین مسائلی مدام در تغییرند و «فیلسوف» وظیفه دارد تنها به آنچه می‌آید! و می‌ماند! بپردازد. خب بدیهی است كه واقعیت چنین چیزی را تاكنون نشناخته است. نتیجه قابل حدس است مادامی كه ایده‌آلیست مشغول فعالیت است تنها یك وجود «می‌ماند» و آن همان «منِ» ایده‌آلیست است. او تنها یك بحران می‌شناسد؛ بحران «من». بدیهی است كه تمام الفاظ و مفاهیم استعلایی در خدمت آن هستند كه این وجه مبتذل ایده‌آلیست پنهان شود.

 

فلسفه زمانی از بند ابتذال رها می‌شود كه به وجه سیاسی خود اعتراف و اذعان كند كه به سیاست آلوده بوده است. از افلاطون تا به امروز تنها وقتی فلسفه به منشا سیاسی خودش اعتراف كرده، توانسته از ابتذال و روزمرّ‌گی فاصله بگیرد به این دلیل ساده كه سیاست پدیده‌ای است نادر. جهان طبیعی سیاست ندارد. اگر انسانی وجود داشته باشد تنها صفت بارزش همانا «سیاسی» است و فلسفه‌ای كه به این امر واقف است رابطه خود را با آن تنظیم می‌كند. فلسفه‌‌ای كه خود را غیرسیاسی می‌شمارد در پی آن است تا چیزی را پنهان كند. فیلسوفانی از این دست از اینكه به مفاهیم یا نظریات‌شان موضعی سیاسی نسبت دهیم برآشفته و عصبانی می‌شوند. كسی كه آشنایی كمی با روانكاوی داشته باشد خیلی زود پی می‌برد كه این همه «هراس» از سیاست تنها می‌تواند نشانه حضور عنصری بنیادی باشد. نشانه اینكه به زبان آلتوسر فلسفه خود چیزی جز سیاست نیست با این تفسیر كه هضم‌ شده و ظاهری كاملا نظری و انتزاعی به خود گرفته است. آیا می‌توان جمهور را بدون درك موضع سیاسی آریستوكرات اندیشه‌های افلاطون و زمینه این اندیشه‌ها در آتن فهمید؟ آیا همین موضوع در مورد ارسطو، آگوستین، هابز، اسپینوزا تا كانت و حتی ویتگنشتاین صدق نمی‌كند؟ ولی چرا با این حال فلسفه دانشگاهی علاقه‌ای به این وجه سیاسی ندارد؟ چرا این موضوع در محافل دانشگاهی حیثیتی است كه «دامن فلسفه به سیاست آلوده نشود؟» حال آنكه اگر به‌زعم سقراط فلسفه انسانی‌ترین دانش‌ها باشد چه توجیه برای فاصله آن از نفس تعریف انسان وجود خواهد داشت.

 

تئولوژی بحران

هگل جوان در صفحات آغازین كتاب «تفاوت سیستم فلسفه فیشته و شلینگ» در بخشی كه با عنوان «لزوم فلسفه» مشهور است به این مهم اشاره می‌كند كه منبع و سرچشمه لزوم فلسفه همانا دوپارگی است. فلسفه شكل اندیشه در زمانه آرامش و فراغت نیست، بلكه برعكس وقتی كه تضاد‌ها بروز می‌كنند، است كه فلسفه معنای خودش را پیدا می‌كند؛ در واقع اگر بحران‌ را معادل پروبلماتیك‌ شدن وضعیت بدانیم یعنی بدین معنا كه راه‌حل‌های گذشته صرفا كاذب پنداشته نمی‌شوند، بلكه بی‌معنا تلقی می‌شوند، می‌توان گفت فلسفه تنها در بی‌معنایی راه‌حل‌های علمی، اجتماعی و در یك كلام راه‌حل‌های سیاسی معنای خودش را پیدا می‌كند. بدین‌سان فلسفه همواره ملازم با بحران است. می‌توان برای این شكل از بحران تعابیر مختلفی را به كار برد، از وضعیت استثنایی (كه در آن قانون به تعلیق در می‌آید) تا فتنه در معنای تئولوژیك كلمه (كه در آن به ظاهر حكم باری معلق می‌شود؛ به نظر نگارنده بهترین موارد تئولوژیك از بحران را می‌توان در داستان ایوب پیامبر و همچنین سرگردانی چهل‌ساله قوم بنی‌اسراییل در صحرای سینا سراغ گرفت) . اما به نظر می‌رسد در شرایط كرونایی امروز یكی از بهترین مثال‌ها نمونه كتاب ادموند هوسرل با عنوان «بحران علوم اروپایی» (Die Krisis der europäischen Wissenschaften) باشد. توجه داریم كه در زبان آلمانی برای واژه بحران از Krise استفاده می‌شود ولی هوسرل به عمد واژه بعیدتر Krisis را به كار می‌برد كه دلالت پزشكی دارد. اگر كاربرد عمومی بحران مبتنی بر تعلیق وضعیت است استفاده هوسرل از Krisis به این معناست كه مشكل فقط عدم كفایت امكانات موجود برای حل مسائل علمی و فنی نیست، بلكه خود عارضه نیز قابل دیدن نیست. در واقع Krisis دلالت دارد بر زمانی كه پزشك نه تنها از علاج و درمان بلكه از «تشخیص» و صدور حكم هم عاجز است. با این توضیح هوسرل بحران علوم را هم در ناتوانی علوم معاصر در پاسخ به مسائلش و هم در از دست رفتن معنای این مسائل می‌بیند. در بحران كرونا نیز به واقع با تقاطع هر دو مساله مواجهیم: مساله علمی و مساله ایدئولوژیك.

 

آلتوسر در تفسیر از لنین در كتاب ماتریالیسم و آمپریوكریتیسیم فرمول مهمی در نسبت بین علم و ایدئولوژی با فلسفه ماتریالیسم مطرح می‌كند. ماتریالیسم از آن جهت كه قائل به حركت درون‌ماندگار خود ماده است، بنابراین همواره در موضع شكل تاریخی شناخت ماده از علم تنجیم تا مكانیك كوانتومی قرار دارد. بدین ترتیب فلسفه ماتریالیسم همواره در جناح علم است. اما از طرف دیگر فلسفه (از هر شكلی) حتی در حداقلی‌ترین صورت‌بندی آن (كه «منطق» نام دارد) با ایده‌ها و انگاره‌ها سروكار دارد و همواره بنا بر بصیرت‌های ماركسیستی همچون علم متعلق به روبناست. ولی برخلاف علوم فلسفه محصول پیشرفت ابزار تولید نیست (به زبان فلسفی این نكته اغلب به شكل این اعتراض بیان می‌شود كه چرا در مسائل فلسفه از دو هزار سال پیش تاكنون پیشرفتی مشاهده نمی‌شود، همان‌طور كه مثلا در شیمی یا فیزیك می‌توان این پیشرفت را به روشنی تشریح كرد) و در نتیجه می‌توان یك نظام تولیدی را تصور كرد كه از فلسفه بی‌نیاز باشد؛ در حالی كه هر جا سخن از تولید باشد پای علم همیشه در میان بوده و هست.

 

در این ویژگی‌ها حوزه دیگری بسیار به فلسفه شبیه است: سیاست. در واقع سیاست نیز نه به پنجره‌های شفاف مفاهیم علمی تعلق دارد و نه به زمین پر گرد و خاك ایدئولوژی. با ادبیات آلتوسر می‌توان گفت سیاست نه همچون علم واجد یك ابژه معین است (كه ایده‌هایش بر اساس آن ابژه مقید شود) و نه همچون ایدئولوژی دارای سوژه اعظمی است كه قدرت تصمیم درباره محتوای ایده‌ها را در اختیار داشته باشد. سیاست همان جایی است كه سیطره دانش/قدرت خدشه‌دار می‌شود، عرصه آزادی از دانش علم و قدرت ایدئولوژی. بدین ترتیب سیاست و فلسفه (كه دو تجلی از یك پدیده‌اند) چیزی نیستند مگر تنش موجود در «مرز» میان علم و ایدئولوژی. این تنش از آنجا ناشی می‌شود كه سیاست و فلسفه نقطه اتكایی ندارند: نه بر زمین سخت ابژه قرار گرفته‌اند و نه به طناب مطمئن سوژه ایدئولوژی آویخته‌اند.

 

در زمانه بحران آشفتگی مرز میان علم و ایدئولوژی بارز می‌شود. معلوم می‌شود كه این مرز آنچنانكه از منظر مكاتب مختلف تصور می‌شد، روشن نبوده است. نتیجه می‌تواند صورت‌بندی ما را از این پرسش كه علم‌ چیست؟ یا ایدئولوژی چیست؟ دگرگون كند. اما همین آشفتگی اختلافات جریان‌ها و نظرگاه‌ها را به میان می‌كشد. تضاد‌ها و دوگانگی‌های سیاسی و فلسفی بر سر مواضع كه برای هگل همان «لزوم فلسفه» (Bedürfnis der Philosophie) است. واژه گِنِتیو Bedürfnis كه هگل استفاده كرده همزمان می‌تواند هم به معنای نیاز برای فلسفه باشد و هم آنچه فلسفه نیاز دارد. بدین معنا بحران كنونی همزمان هم آن چیزی بود كه فلسفه انتظارش را می‌كشید و هم چیزی كه می‌تواند به دگرگونی خود فلسفه منجر شود. در مورد سیاست مساله روشن‌تر از آن است كه توضیحی لازم باشد. می‌توان زمانه بحران را دورانی شمرد كه فلسفه سیاسی (كه اغلب خاصیتی جز مرور نظریات سیاسی از زبان فیلسوفان ندارد) به سیاست فلسفه مبدل می‌شود. وضعیتی كه فلسفه می‌تواند در مسائل سیاسی قد علم كند و تحت استبداد كارشناسان رنگارنگ سركوب نشود.

 

فلسفه ماتریالیسم نیز موضع خود را با آن گرایش سیاسی تنظیم می‌كند كه جانب نیروهای تولید را گرفته باشد. نیروهای تولید در هر بحرانی اولین نقطه‌ای هستند كه در پروسه تولید آسیب می‌بیند و در بازگشت به وضعیت عادی نیز آخرین است. به همین ترتیب نیز ماتریالیسم بحران را زودتر تشخیص می‌دهد و بیش از دیگر مواضع آن را تجربه می‌كند. همان‌طور كه در نمونه مواجهه هوسرل با بحران اشاره شد، بحران بزرگ‌تر برای هوسرل «فقدان معنای خود مساله» بود، جایی كه پزشك‌ حتی از تشخیص مرض نیز عاجز است. اما ماتریالیسم (برخلاف هوسرل) از آنجا كه پیش‌تر معنایی خارج از خود موضوع برای موضوع در نظر نمی‌داشت در نتیجه این بصیرت را دارد كه ناتوانی از تشخیص مساله همان صورت مساله كنونی است. در واقع در بحران كرونا موضوع این نیست كه چرا نمی‌توانیم به ماهیت ویروس (و در مراحل بعدی درمان یا واكسن آن) پی ببریم؛ حتی مساله این نیست كه چرا این موقعیت بحرانی معنای زندگی را از ما دریغ داشته، بلكه موضوع از این قرار است كه چرا پیش از این آن «معنای» كاذب و ایدئولوژیك را به زندگی نسبت می‌دادیم یا چرا پیش از این تصور می‌كردیم كه دانشمندان از روی ساعت به كار خود مشغولند و نیازی به نگرانی نیست. اكنون به مدد بحران و ظهور مجدد سیاسی است كه فلسفه می‌تواند نشان دهد این «معنا» هرگز چیزی نبوده مگر اینكه همواره فرصت‌طلبی اقتصادی از نیروهای تولیدی انتظار تولید را داشته بدون اینكه توجه كند تا چه اندازه این امكان از آنها سلب شده است. امروز به لطف بحران فلسفه می‌تواند به روشنی نشان دهد كه تمام آنچه به بحران (مثلا بحران كرونا) نسبت داده می‌شود در حقیقت بخشی از بحران ساختاری بوده كه امروز از پوشاندن و پنهان ساختنش ناتوان است. در واقع در Krisis پزشك هوسرلی پی می‌برد كه اثر مسكنی كه پیش‌تر تزریق كرده بود از دست رفته است!

منبع: روزنامه اعتماد

 

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما