فرار از دانشگاه
|۹:۱۱,۱۳۹۹/۱/۳۰| بازدید : 445 بار

 

چگونه علوم انسانی در جامعه مدنی به گردش افتاد؟

محسن آزموده: از نیمه دوم دهه 1380 خورشیدی به تدریج در ایران نام موسساتی در ایران بر سر زبان‌ها افتاد كه كارشان برپایی جلسات و كلاس‌هایی با موضوع آموزش علوم انسانی بود. این موسسات با عناوین جذابی چون «پرسش»، «رخداد تازه» و... یا چهره‌هایی را برای تدریس و سخنرانی دعوت می‌كردند كه به هر دلیل در دانشگاه‌ها جایی نداشتند یا مباحثی را در شاخه‌های گوناگون علوم انسانی اعم از فلسفه، علوم اجتماعی، علوم سیاسی، روان‌شناسی، هنر و... مطرح می‌كردند كه در دانشگاه‌ها و موسسات رسمی عنوان نمی‌شد. مخاطبان این موسسات نیز تنها دانشجویان و فارغ‌التحصیلان علوم انسانی نبودند، از دانشجویان در رشته‌های مختلف انسانی و پایه و فنی-مهندسی تا افراد میانسال و پیر با مشاغل آزاد و خانه‌دار و... در این جلسات شركت می‌كردند. اما با گذر بیش از یك دهه، انگار رونق این موسسات رو به كاهش گذاشته و دیگر آن پتانسیل و جذابیت اولیه را از دست داده‌اند. حسام سلامت، پژوهشگر علوم اجتماعی خود یكی از دست‌اندركاران این موسسات است كه در طول این سال‌ها در مقام مدرس و سخنران در بسیاری از كلاس‌ها و نشست‌های این موسسات شركت كرده. او در رساله دكترایش كه چندی پیش در دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران از آن دفاع كرد، به ماجرای برآمدن این موسسات پرداخته است. جلسه دفاع مذكور با استقبال گسترده و چشمگیر دانشجویان و علاقه‌مندان علوم انسانی و احتمالا بسیاری از شركت‌كنندگان و دست‌اندركاران موسسات مذكور برگزار شد. در این جلسه غیر از حسام سلامت، سارا شریعتی استاد راهنما، محمد توكل و حمیدرضا جلایی‌پور نیز در مقام مشاور حضور داشتند و محمدجواد غلامرضا كاشی، حسین مصباحیان و ضیا هاشمی به عنوان داور صحبت كردند. با توجه به اهمیت موضوع جلسه و نكات ارزنده‌ای كه در آن مطرح شد، در صفحه پیش‌رو گزارشی از بخش‌هایی از سخنرانی‌ها كه به موضوع موسسات خصوصی علوم انسانی می‌پرداخت، تهیه كردیم كه از نظر می‌گذرد.

 

حسام سلامت، پژوهشگر علوم اجتماعی

موضوع این رساله تجربه شخصی من و دوستانم است. البته كوشیده‌ام كه فاصله خودم را با این تجارب حفظ كنم. پرسش اصلی رساله این است كه چرا و چگونه علوم انسانی در ایران بعضا در بیرون از مرزهای دانشگاهی فعالانه‌تر و خلاقانه‌تر به گردش افتاده است؟ بر این اساس كوشیدم مسیر گردش گفتارها و دانش‌های انسانی را در بیرونِ قلمرو رسمی دانشگاه دنبال كنم. در چشم‌اندازی تاریخی، قبل از تاسیس دانشگاه در ایران عموما چهره‌ها و محافل روشنفكری یا سازمان‌های سیاسی به میانجی سایت‌ها یا پایگاه‌هایی مثل كتاب‌ها، نشریات و بولتن‌های حزبی دست‌اندركار به‌ گردش‌انداختن گفتارهای علوم انسانی (humanities) بوده‌اند. در واقع آشنایی ما با علوم انسانی جدید پیش از تاسیس دانشگاه به میانجی همین محافل روشنفكری و سازمان‌های سیاسی ممكن شد. بعد از تاسیس دانشگاه تهران در سال 1313 هم این رویه ادامه یافت و سازمان‌ها و پایگاه‌های برون‌دانشگاهی به گونه‌ای موازی‌كارانه در گردش humanities سهیم بوده‌اند. برای مثال در اوایل دهه 1320، تقریبا همزمان با اولین كتاب درسی در زمینه علوم اجتماعی كه یحیی مهدوی ذیل عنوان «علم‌الاجتماع» نوشت، احمد قاسمی، از اعضای بلندپایه حزب توده، كتابی به نام «جامعه‌شناسی» می‌نویسد و احتمالا خود اوست و نه غلامحسین صدیقی كه اول‌بار ترم «جامعه‌شناسی» را به عنوان معادلی برای سوسیولوژی جا می‌اندازد. همین نمونه كوچك نشان می‌دهد كه سایت‌های برون‌دانشگاهی در جامعه مدنی پا به ‌پای دانشگاه در تولید گفتارهای انسانی نقش‌‌آفرینی می‌كنند. نمونه دیگر تجربه «حسینیه ارشاد» در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه است كه در مقام یك سازمان برون‌دانشگاهی بعضا موثرتر از جامعه‌شناسی رسمی دانشگاهی به ترویج و عمومی‌سازی جامعه‌شناسی دامن می‌زند. می‌توان به تنوعی از نمونه‌های دیگر از موازی‌كاری یا آلترناتیوسازی جامعه مدنی نسبت با میدان دانشگاهی اشاره كرد. این ماجرا در همه سال‌های بعد از انقلاب نیز به اشكال متفاوتی تداوم پیدا می‌كند، منتها با ساز وكاری كم‌وبیش متفاوت. اجازه دهید بحثم را به دو دهه اخیر محدود كنم.

 

موسساتی‌سازی علوم انسانی

از نیمه دوم دهه 80 با موج جدیدی از موازی‌كاری سایت‌های تولید گفتارهای علوم انسانی طرف می‌شویم. من این سال‌ها را برهه «موسساتی‌سازی» این تجارب می‌نامم. تا قبل از برهه مذكور این دست موازی‌كاری‌ها عموما در قالب محافل، حلقه‌ها، كانون‌ها و انجمن‌های بسته‌ و محدود دنبال می‌شد. از نیمه دوم دهه هشتاد اما انبوهی از موسسات آموزشی برون‌دانشگاهی پا می‌گیرند كه جملگی دست‌اندركار آموزش موازی علوم انسانی در جامعه مدنی‌اند. در واقع با نوعی تشكل‌یابی یا همان موسساتی‌سازی موازی‌كارانه طرف می‌شویم كه از راه برپایی كلاس‌های درس، آموزش علوم انسانی را از انحصار دانشگاه خارج می‌كند. در متن رساله تلاش كرده‌ام روشن كنم كه این دست تجارب موازی یا آلترناتیو را چگونه می‌توان توضیح داد. در اینجا نخستین مساله‌ای كه طرح می‌شود پرسش از روش است.

 

فضای دانش

از جنبه صوری، كار به اتكای مطالعات اسنادی و مصاحبه‌های عمیق با مدیران، مدرسان و دانشجویان این موسسات پیش رفت. اما اساسی‌تر از ابزارهای صوری روش، منطق روش‌شناسیك رساله است كه به اتكای دو مفهوم پیش رفته است. نخست، «فضای دانش» (space of knowledge) . آنچه در اینجا فضای دانش می‌خوانم كل قلمروی گردش گفتارهای مربوط به علوم انسانی است كه دانشگاه‌ها، پژوهشكده‌ها، نشریات، انتشاراتی‌ها، موسسات آموزشی و از این دست را شامل می‌شود. فضای دانش سه مولفه مشخص دارد: 1. سایت‌ها یا پایگاه‌های تولید و به‌گردش‌انداختن گفتارها مثل خود دانشگاه؛ 2. سوژه‌هایی كه این گفتارها را تولید می‌كنند و به گردش می‌اندازند  و 3. رابطه‌ها و نسبت‌ها بین این سایت‌ها و سوژه‌ها. فضای دانش، علاوه بر این، سه ویژگی صوری دارد: 1. ناخودبسنده است و مدام از التهاب‌های میدان‌های اجتماعی اثر می‌پذیرد؛ 2. دینامیك است و بسته به رویدادهای بیرونی و موازنه نیروهای درونی‌اش ‌دچار قبض و بسط تاریخی می‌شود؛ 3. ناهمگن است یعنی میان سایت‌ها و سوژه‌هایش از حیث الف) سطح علمیت (scientificity)، ب) سطح مشروعیت، ج) سطح اثرگذاری و د) سطح امكان‌ها اختلافات تعیین‌كننده‌ای وجود دارد. توضیحی كوتاه بدهم: گفتارهایی كه هریك از سایت‌های فضای دانش تولید می‌كنند از حیث سطح علمیت متوازن نیستند. مثلا گفتارهایی كه دانشگاه تولید می‌كند «به حُكم قاعده» می‌باید «علمی‌تر» از گفتارهایی باشد كه مثلا یك نشریه عمومی (فرض كنید «مهرنامه») تولید می‌كند. در همبستگی با این، مشروعیت علمی گفتارهای هر یك از این سایت‌ها متوازن نیست. سایت‌ها بعضا از هم مشروعیت‌زدایی می‌كنند یا مشروعیت گفتارهای یكدیگر را زیر سوال می‌برند. دامنه و نوع اثرگذاری هر یك از سایت‌ها و سوژه‌ها نیز با هم اختلاف دارد. گفتارهای دانشگاهی احتمالا بیشتر بر سیاستگذاری‌ها اثر می‌كنند و گفتارهای نشریات به احتمال زیاد در ساختن افكار عمومی موثرند. علاوه بر اینها، گستره امكان‌ها و فرصت‌های هر یك از سایت‌ها نیز اساسا نابرابر است، چه از حیث سازماندهی سوژه‌ها و تولید گفتارها، چه از حیث انتشار گفتارها و بسیج سوژه‌ها. در این رساله از میان سایت‌های فضای دانش بر موسسات آموزشی تمركز كرده‌ام؛ آن‌هم از چشم‌انداز موازی‌كاری آنها در برپایی كلاس‌های درس.

 

شرایط امكان

مفهوم دوم در منطق روش‌شناسیك رساله، «شرایط امكان» (conditions of possibility) است. می‌پرسیم از حیث تاریخی چه شرایطی پیش آمد كه پاگرفتن موسساتی چون «پرسش»، «رخداد تازه»، «روزگار نو» و... را ممكن ساخت؟ این شرایط امكان را می‌توان از مجرای نگارش تاریخ پروبلماتیك سه میدان دانشگاهی، میدان روشنفكری و میدان سیاسی ترسیم كرد. در اینجا از خود می‌پرسیم چه تحولاتی در هر یك از این سه میدان و در نسبت میان آنها با یكدیگر رخ داد تا در نهایت در نیمه دوم دهه هشتاد این موسسات ممكن شدند. تاریخ مستقل اما در عین حال درهم‌تنیده این سه میدان را می‌توان از طریق مفهوم  conjectureكه می‌شود به اتصال، هم‌آیندی یا هم‌آمیزی ترجمه كرد، به یكدیگر ربط داد. كنجكچر نوعی اتصال تصادفی عناصر پراكنده در یك برهه تاریخی است به گونه‌ای كه یك تركیب مشخص را شكل می‌دهند. این عناصر ممكن است در برهه‌های بعد از هم جدا شوند و به شكل‌های تصادفی دیگری با هم پیوند بخورند. در واقع به میانجی مفهوم كنجكچر نشان می‌دهیم كه روندها، جریان‌ها و نیروهایی كه در هر یك از این میدان‌های سه‌گانه پراكنده بوده‌اند چگونه با یكدیگر درآمیختند و به اصطلاح مفصل‌بندی شدند تا در نقطه تلاقی آنها تجربه نوظهوری - در اینجا موسسات آموزشی موازی - ممكن شود.

 

گردش گفتارها

از تاریخ پُرپیچ‌وتاب هر یك از این سه میدان تنها به یك مورد اساسی كه مستقیم یا غیرمستقیم به «گردش گفتارها» ربط پیدا می‌كند، اشاره می‌كنم. در تاریخ میدان دانشگاهی احتمالا تعیین‌كننده‌ترین دقیقه به انقلاب فرهنگی مربوط می‌شود. تعیین‌كنندگی این دقیقه برای بحث ما از حیث كنترل نظام‌مند گردش گفتارهاست. تا جایی كه پای شورای عالی انقلاب فرهنگی در میان است عملا با عالی‌ترین مرجع سیاستگذار در قلمرو میدان دانشگاهی طرفیم. بنابراین سوال این است كه این شورا چگونه رویه‌های كنترل سیستماتیك گفتار را تا به امروز هدایت كرده است؟ بیش از هر چیز به اتكای دو سازوكار مشخص: 1. «هیات‌های جذب و استخدام اساتید» كه سوژه‌های گفتار را كنترل می‌كند، از حیث اینكه چه كسانی صلاحیت دارند در دانشگاه سخن بگویند و 2. «شورای تحول علوم انسانی» كه سازوكار كنترل صوری خود گفتارهاست، از حیث اینكه چه دانش‌ها و گفتارهایی می‌توانند در دانشگاه‌ها به گردش بیفتند.

در بحث ما تاریخ میدان روشنفكری از حیث تولید مستقل گفتارهای موازی اهمیت دارد. اگر دانشگاه در دوره پساانقلابی با قسمی از انسداد یا دست‌كم ركود تولید گفتار دست به گریبان بوده، میدان روشنفكری، در عوض، پیوسته دست‌اندركار عرضه انبوهی از گفتارهای جورواجور بوده است. محض نمونه، مداخلات «حلقه كیان» یا «حلقه ارغنون» در دهه 70 و 80 را در نظر آورید.

 

انفجار گفتمانی

میدان سیاسی نیز به شیوه‌ای عمدتا غیرمستقیم در به‌ گردش‌انداختن گفتارها سهیم بوده است. در چهار دهه اخیر با دقایق سیاسی اثرگذاری طرف بوده‌ایم – انقلاب 57، اصلاحات 76، اعتراضات 88 – كه عملا موجب نوعی انفجار گفتمانی شدند؛ به بیان دیگر، هر یك از این رویدادها از مجرای بحث‌هایی كه درانداختند و موضوعاتی كه پیش كشیدند به گسترش گفتارها و دانش‌های انسانی دامن زدند. مثلا در برهه 88 در حالی كه علوم انسانی یكی از متهمان اصلی بود اما سرزنش سیاسی آنكه قرار بود با محدودسازی‌‌اش همراه باشد، دست بر قضا، به اشاعه روزافزونش منجر شد.

حال، با در نظر داشتن تاریخ این میدان‌های سه‌گانه كه از مجرای قسمی هم‌آیندی با یكدیگر چفت‌وبست یافته‌اند و شرایط امكان برآمد موسسات آموزشی را مهیا ساخته‌اند، می‌توان پرسید كه منطق زایش این موسسات چیست؟ در پاسخ به این پرسش دو پیشنهاد دارم: 1. این موسسات را می‌توان همچون محصول دیالكتیك طرد و اشاعه گفتارها و سوژه‌ها فهمید. در حالی كه همواره سازوكارهای سیستماتیكی برای كنارگذاری سوژه‌ها و گفتارهای دانش‌های انسانی در كار بوده است اما آنها همواره به شیوه‌های خلاقانه‌ای بازگشته‌اند و روش‌های آلترناتیوی برای بیان خود در پیش گرفته‌اند. 2. این موسسات را باید به مثابه دیالكتیك بحران سازمان‌های دانش در میدان دانشگاهی و بازسازمان‌یابی آنها در جامعه مدنی توضیح داد. می‌توان نشان داد استقبال نسبی از این كلاس‌های موازی تا حد زیادی نتیجه افول كلاس‌های درس در دانشكده‌های علوم انسانی است. بحران كلاس‌ درس دانشگاهی اما با نوعی بازسازمان‌یابی مدنی كلاس درس در موسسات آموزشی موازی همراه بوده است. تیپولوژی مخاطبان این موسسات این موضوع را به روشنی نشان می‌دهد: 1. سرخورده‌ها: كسانی كه در دانشگاه علوم انسانی خوانده‌اند اما از كلاس‌های درس سرخورده‌اند و احساس خُسران می‌كنند و در كلاس‌های موازی در پی آن نیافته‌های خود در ایام دانشجویی‌اند؛ 2. علاقه‌مندان: كسانی كه در دانشگاه علوم انسانی نخوانده‌اند اما به واسطه اشاعه گفتارهای علوم انسانی در حوزه عمومی به مباحث انسانی علاقه‌مند شده‌اند؛ 3. كنجكاوان: كسانی كه نه سرخورده‌اند و نه هنوز علاقه‌مند اما به اتكای قسمی كنجكاوی و سودای سردرآوردن با هزار اما و اگر به كلاس‌های موازی پا گذاشته‌اند.

 

سنخ‌شناسی مدرسان

تیپولوژی مدرسان نیز مشخصا در گرو ترسیم موقعیت مدرسان در میدان‌های سه‌گانه است: 1. حاشیه‌نشین‌های دانشگاهی. هر چقدر كه مدرسان در میدان رسمی دانشگاه حاشیه‌ای‌تر باشند – به واسطه جوان‌بودن، تازه‌واردبودن و غیره – احتمال بیشتری دارد كه گذرشان به موسسات موازی بیفتد. اساتید جاافتاده دانشگاه عموما شأن علمی خود را همپای مشروعیت مشكوك این موسسات نمی‌دانند. یكی از دلایل این است كه این موسسات از دید میدان دانشگاهی واجد مشروعیت علمی نیستند. 2. روشنفكران مرجع. آنها به اتكای سرمایه نمادین‌شان در حوزه عمومی به نوعی به مراجع فكری خود دانشگاهیان بدل شده‌اند، امثال فرهادپور، طباطبایی، ملكیان و دیگران. بسیاری از این روشنفكران مرجع عوض دانشگاه جذب موسسات آموزشی موازی شده‌اند. 3. فارغ‌التحصیلان جوان. بخش چشمگیری از مدرسان موسسات موازی را فارغ‌التحصیلان جوانی تشكیل می‌دهند كه به رغم سرمایه آكادمیك‌شان قرار نیست در دانشگاه استخدام شوند. موسسات موازی به پاتوق شمار انگشت‌شماری از این «بیرون‌ماندگان» بدل می‌شوند.

و اما آینده. ظاهرا در آینده نزدیك همچنان با رونق نسبی این موسسات در حوزه عمومی مواجه خواهیم بود. بسیاری از این موسسات در سال‌های اخیر به دلایل مختلفی تعطیل شده‌اند اما بلافاصله موسسه دیگری با همان ویژگی‌ها پا گرفته است. تا جایی كه به تداوم ساختاری دیالكتیك طرد و اشاعه و دیالكتیك بحران كلاس‌های درس دانشگاهی و برپایی كلاس‌های درس غیردانشگاهی مربوط می‌شود، دست‌كم تا اطلاع ثانوی این موسسات یكی از سایت‌های موثر در فضای دانش در ایران خواهند بود. اینكه در تحولات سیاسی و اجتماعی آینده چه سهمی ایفا كنند بیش از هر چیز به قدرت مساله‌سازی آنها از یك سو و همبستگی‌شان با جنبش‌های اجتماعی، از سوی دیگر، بستگی دارد.

 

 

سارا شریعتی، جامعه‌شناس

دوگانه دانشگاهیان-روشنفكران

نگارش‌ تاریخ موسسات آموزشی موازی در ایران اهمیت اساسی دارد. ما معمولا به نقد تاریخ می‌پردازیم، بدون اینكه خود این تاریخ را به صورت مكتوب در اختیار داشته باشیم. اغلب بحث می‌كنیم كه ما كنشگران متعهد زیاد داریم، اما به تعبیر آرون تماشاگر متعهد نداریم. آرون در جنبش 1968 خود را تماشاگر متعهد می‌خواند. تماشاگر متعهد كسی است كه بنشیند و تاریخ را بنویسد.  دوگانه دانشگاهیان-روشنفكران در رساله-بحث آقای سلامت اهمیت دارد. یعنی گویی از سویی گردش علوم انسانی در دانشگاه را داریم و از سوی دیگر گویی دانشگاه ضعف‌هایی دارد و قدرت طرد بیشتری از جذب دارد و این كمبود در بیرون دانشگاه توسط میدان روشنفكری جبران می‌شود. من هم جزو متوهمانی بودم كه چنین می‌اندیشیدم. اولین سخنرانی من در این دانشكده با این عنوان بود كه خاك بیرون از دانشگاه خیلی حاصلخیزتر از خاك دانشگاه است و در نتیجه اگر امیدی به چیزی هست، حتما خارج از دانشگاه است. اما بعدا احساس كردم كه این فكر یك توهم است و به نظرم آمد كه این دانشی كه قرار بود در خارج از دانشگاه برای جبران آنچه در دانشگاه نبود و برای جبران شكست كلاس درس تولید شود، این دانشی كه خود را آلترناتیو می‌خواند، خیلی هم آلترناتیو نیست. یعنی یك ژارگون و جریاناتی در حد كلاس‌های درس ایجاد كرد، اما ربطی به جنبش اجتماعی و تحول اجتماعی نداشت.  اگر نقد دیروز ما این بود كه دانش دانشگاهی تا چه حد می‌تواند پشتوانه نظری تحولات اجتماعی باشد، بعد از این تجربه با فاصله‌ای كه از این موسسات داشتم، پرسشی كه برایم پدید آمد این بود كه این دانشی كه در این موسسات تولید می‌شود، چقدر می‌تواند پشتوانه تحولات اجتماعی باشد؟ ما در این موسسات با افراد بسیار باسواد و مطلع و مترجمان خوب و واردكنندگان امواج فكری كه در تمام جهان هست، مواجه هستیم، اما از این نتیجه گرفتن كه این می‌تواند پشتوانه نظری جنبش‌های اجتماعی باشد، زود است. همچنان كه در بهار عربی شاهد غیبت روشنفكران بودیم، در تحولات اجتماعی خودمان هم شاهد غیبت هم روشنفكران و هم دانشگاهیان هستیم. بنابراین آن دانشی كه در این موسسات تولید می‌شد، خیلی هم آلترناتیو نبود.  اما از میان دوگانه دانشگاه و روشنفكر، كدام پایه می‌لنگید؟ قطعا دانشگاه مشكل داشت، به دلیل بوروكراسی و كارمندی شدن و هزار و یك دلیل دیگر، اما روشنفكران ما هم به افراد بسیار باسوادی بدل شدند كه دیگر دعوتی نداشتند و نقدشان بیشتر استتیك بود تا سوسیال (اجتماعی) و كمتر به جنبش اجتماعی پیوند خورده بود. بنابراین می‌توان به نقد روشنفكری نیز پرداخت. این موسسات میدانی نیست كه كمبود دانشگاه را جبران كند، بلكه در واقع یك دانشگاه كمرنگ یا خرد یا در ابعاد كوچك‌تر است. بنابراین پرسش من این است كه آیا نقش این موسسات را بزرگنمایی نمی‌كنیم؟ آیا واقعا اینها خیلی تاثیرگذار بوده‌اند؟ آیا جز در شهرهای بزرگ در جاهای دیگر هم بوده‌اند؟ این ملاحظه مهم است، اگر بخواهیم دانش دانشگاهی را كارآمد كنیم.

 

دوگانه علمی- عمومی

نكته دیگر درباره دانش علوم انسانی است. در سنخ‌شناسی آقای سلامت از مخاطبان این موسسات، سه گروه كنجكاوان، علاقه‌مندان و سرخوردگان قرار می‌گیرند. این افراد به سراغ این موسسات می‌روند و در نتیجه بخشی از دانشجویان علوم انسانی را در این موسسات می‌یابیم. بخشی از سرخوردگان به موسسات می‌روند و ما می‌توانیم آنها را مطالعه كنیم. اما هزاران فارغ‌التحصیلی كه هر ترم از این دانشگاه‌ها فارغ‌التحصیل می‌شوند و به این موسسات هم نمی‌روند و در جامعه پخش نمی‌شوند، دیده نمی‌شوند، اما حتما تبعاتی دارند. اگر دوگانه علمی- عمومی را در نظر بگیریم و بگوییم این موسسات علوم انسانی را عمومی می‌كنند، دانشگاه هم هر ترم با فارغ‌التحصیل عده‌ای و فرستادن آنها به جامعه، دانشی را وارد جامعه می‌كنند. در نتیجه شاید در اینكه می‌گوییم جامعه ما مطالبه‌گر شده، این دانش انسانی دموكراتیزه در مطالبه‌گر شدن جامعه و اینكه بتوانند مسائل و مطالبات خود را به صورت علمی صورت‌بندی كنند، نقش داشته باشد. بنابراین باید توجه كرد كه دانش فارغ‌التحصیلان علوم انسانی به كجا می‌رود. بخشی به این موسسات و بخش بیشتر به كلیت جامعه می‌روند.  اما واحد تحلیل این رساله دانش بود. یعنی كل این تز روی مفهوم فضای دانش استوار بود. اما از آنجا كه شخصا در حوزه جامعه‌شناسی دین كار می‌كنم، میان بحث این رساله یعنی موسسات آموزش علوم انسانی با حوزه دین می‌توان نوعی آنالوژی (مشابهت) یافت. در حوزه دین ما شاهد پدیده جنبش‌های جدید دینی در سراسر جهان هستیم. برخی دانشجویان در زمینه جنبش‌های جدید دینی كار كرده‌اند و از این پرسیده‌اند كه آیا در ایران چنین نمونه‌هایی داریم یا خیر؟ اولین بحث این است كه ما در ایران با جنبش سر و كار نداریم. این جنبش‌های جدید دینی نیستند كه خود را در مجله موفقیت نشان می‌دهند. اینها كلاس‌های درس هستند. در نتیجه كلاس‌های درس موفقیت و ... شكل می‌گیرند. یعنی ما جنبش‌های اجتماعی نداریم، كلاس‌های درس داریم. در رساله حاضر نیز واحد فضای دانش كلاس درس است. اما آیا كلاس درس فقط فضای دانش است؟ آیا در این كلاس‌های درس فقط بحث فضای دانش مطرح است؟ یكی از دلایلی كه افراد به این كلاس‌های درس مثل كلاس‌های موفقیت و كلاس روانشناسی و ... می‌پیوندند، الزاما به خاطر دانشی كه تولید می‌كنند یا بحثی كه در حوزه روانشناسی ارایه می‌كنند یا مباحث نظری نیست، بلكه یكی از دلایل احساس پیوند داشتن به یك جمع و گروه است، یعنی گویی نیاز به تعلق و یك جمع بودن را ارضا می‌كند. بنابراین به نظر می‌رسد در این كلاس‌ها، در دوگانه نیروها-ایده‌ها، بحث ایده‌ها اهمیت بیشتری می‌یابد.

 بنابراین شاید در صورت‌بندی جدید به جای «مكان» (place) بهتر است از فضا (space)ی دانش استفاده كنیم. فضا به معنای بوردیو، هم به مكان اشاره دارد و هم به روابطی كه یك گروه را می‌سازد. بنابراین می‌توان از كلاس به عنوان یك فضای دانش سخن گفت.  تز این رساله از آن جهت جذاب است كه به دنبال دانش موثر و دانش در پیوند با تحولات اجتماعی است، یعنی دنبال این است كه چرا جریان بدیل یا موازی دانشگاه به وجود می‌آید و به چه كمبودهایی می‌تواند پاسخ بدهد؟ جامعه ما امروز دچار تحولات عظیم اجتماعی و سیاسی و پویایی است و با تامل بر این پرسش‌ها می‌تواند چشم‌اندازهای خود را روشن و باز كند. 

 

 

حمیدرضا جلایی‌پور، جامعه‌شناس

نباید دانشگاه را تخفیف داد

 موسسات خصوصی و غیررسمی آموزش علوم انسانی و علوم اجتماعی را می‌توان ذیل مفهوم «راه یا مسیر دوم» (track two) دسته‌بندی كرد. یعنی دانشگاه را می‌توان «مسیر یا راه اول» خواند و این موسسات را راه دوم. از زمانی كه موسسات جدید فكری آموزشی در ایران تاسیس شد، در كنارشان این مسیر دوم حضور داشت، حتی چهل، پنجاه سال قبل از مشروطه این راه دوم قابل شناسایی است كه خودش را در روزنامه‌ها، ماهنامه‌ها، محافل علمی، حسینیه‌ها، ناشران و جلسات خانگی نشان می‌داد. حتی تجربه برخی از این نهادها در صد سال اخیر قابل مقایسه با این موسسات جدید نیست. مثلا كاری كه برخی از نیروهای فكری 53 نفر در رواج واژه‌های علوم انسانی كردند، بسیار مهم بوده است. بنابراین نباید در كاری كه این موسسات كردند، اغراق كرد. مثال بعدی برای این مسیر یا راه دوم حسینیه ارشاد است. بسیاری از جوانان علاقه‌مند به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی و فارغ‌التحصیلان و دانشجویان رشته‌های فنی-مهندسی و علوم پایه و پزشكی در حسینیه ارشاد با مفاهیم جدید علوم انسانی و علوم اجتماعی آشنا شدند. نمونه سوم مسجد اقدسیه است كه سی جلسه آن درباره اسلام ایدئولوژیك بحث شد. نمونه دیگر راه سوم خلیل ملكی است كه هنوز از نظر فكری اهمیت دارد و كسانی چون شاهرخ حقیقی و همایون كاتوزیان در تداوم آن كار می‌كنند، بنابراین سابقه راه دوم اهمیت دارد و خیلی هم وسیع است و در چند موسسه خلاصه نمی‌شود.  آقای ملكیان سخنرانی می‌كرد، افراد فراوانی از طبقات و گروه‌ها و جریان‌های اجتماعی حضور داشتند. جالب است كه آقای ملكیان بسیار فردگراست و همه امور را به فرد تقلیل می‌دهد و فرو می‌كاهد (reduce)‌. عنوان بحث ایشان «جامعه‌سازان مستور» بود. من به عنوان یك جامعه‌شناس تاكنون نشنیده بودم كه كسی در 25 دقیقه بتواند نقش زنان و آدم‌های بی‌نام و نشان در تاسیس و تداوم جامعه توضیح بدهد. محافلی كه گرد این افراد شكل می‌گیرد را نباید دست‌كم گرفت و آنها را تقلیل داد.  نكته سوم اینكه قبول دارم كه دانشگاه تجاری و انبوه شده است، اما در رواج علوم انسانی و علوم انتقادی، همچنان دانشگاه نقش اصلی را دارد. هابرماس و پوپر را دانشگاه معرفی كردند. مهم‌ترین مفاهیم گفتمان ساز و تحرك‌آفرین در این دو، سه دهه مثل عقلانیت انتقادی، معرفت‌شناسی، جامعه مدنی، توسعه، توسع ه سیاسی، نقد، اصلاحات، جنبش‌های اجتماعی و... را دانشگاه معرفی كرده‌اند. موسسات موازی در مقابل چه مفاهیمی را عرضه كرده‌اند؟ من معتقدم این موسسات و نهادها بیشتر توزیع‌كننده و مصرف‌كننده بودند، بنابراین همچنان نباید دانشگاه را دست‌كم گرفت. این به معنای نقد كردن دانشگاه نیست، اما نباید در تحلیل آن را تخفیف داد. 

 

 

حسین مصباحیان، پژوهشگر و استاد فلسفه

دانشگاه ما نهاد تولید علم نیست

در بحث از آكادمیای موازی، بحث می‌شود كه در این موسسات قرار است دانش عمومی تدریس شود در برابر دانش علمی و تخصصی كه در دانشگاه‌ها و آكادمیای رسمی تدریس می‌شود. معلوم نیست كه در این موسسات دانش عمومی تولید شده باشد، یعنی وقتی درسگفتارهای مختلف موسسات مختلف را می‌بینید، معمولا و در بیشتر مواقع شرح متنی از یك فیلسوف یا اندیشمند است و رویكردها و مواجهات همان است كه در دانشگاه هست، یعنی یك آلترناتیوی در مقابل دانشگاه نمی‌بینیم، یعنی این موسسات، یك دانشگاه كوچكی در جای دیگر غیر از دانشگاه است و تفاوت معناداری میان آنها با دانشگاه‌ها نمی‌بینیم. به نظر من اگر قرار است آلترناتیوسازی مطرح باشد، از طریق مفهوم «تعلیم و تربیت غیررسمی» (informal education) گرامشی ممكن می‌شود، یعنی دانشی كه توسط روشنفكران، گروه‌های اجتماعی و احزاب سیاسی در قالب‌هایی چون كتاب‌ها، مطبوعات، انجمن‌های علمی و سری تولید می‌شود.  نكته دیگر اینكه در ایران دانشگاه هیچ‌وقت نهاد تولید نبوده است. دانشگاهی كه پهلوی اول در 1313 تاسیس می‌كند، قرار است به دولت-ملت خدمت كند. مساله دیگر بحث جهانی راجع به دانشگاه است. در سال 2010 در دانشگاه یورك كنفرانسی بین‌المللی با این موضوع برگزار می‌شود كه دانشگاه در جهان در مرحله زوال و اضمحلال كامل است. این ربطی به دانشگاه ایرانی ندارد، یعنی دانشگاه در مرحله پسااقتصادگرایی و فردگرایانه مدرن به‌سر می‌برد و تبدیل به موسسه یا نهادی شده كه دنبال مشتری است، نه محل تولید حقیقت و معرفت است و نه محلی برای پیگیری و پیشبرد تحولات اجتماعی و سیاسی است. این نگرش می‌گوید دانشگاه در جهان همیشه به قدرت حاكم عمل می‌كرده و هیچ‌وقت نقشی در ایجاد تحولات اجتماعی نداشته است، بنابراین بحث نقد و ارزیابی عملكرد دانشگاه ایرانی باید در پیوند با دانشگاه جهانی صورت بگیرد.  بحث دیگر استقبال از درسگفتارهای این موسسات خصوصی است. اگر برخی از این موسسات می‌توانستند در طرح مسائل اصلی و بین‌المللی زمانه ما داشته باشند، موج زیادی ایجاد می‌كرد، بنابراین باید به آسیب‌شناسی جدی دانشگاه پرداخت. خود دانشگاهیان بیشتر از همه صلاحیت نقد دانشگاه را دارند، زیرا آنها بهتر از هر كسی می‌دانند كه در دانشگاه چه خبر است، یعنی دانشگاه به صورت ریشه‌ای نقد می‌شد و یك فضاهای آلترناتیو در درون دانشگاه پدید می‌آمد،  بنابراین اگر قرار است برای دانشگاه آلترناتیوی یافت، این بدیل را نمی‌توان در موسسات یا حتی در مطبوعات و جاهای دیگر یافت. دانشگاه را باید در برابر خودش قرار داد. نقد ریشه‌ای و رادیكال دانشگاه منجر به این می‌شود كه تمام اركان دانشگاه از مدیریت تا دانشجویان به حرف واداشته شوند. دانشگاه در برابر دانشگاه، چیزی است كه دریدا آن را دانشگاه در راه یا دانشگاه در حال آمدن (university to come) می‌خواند. دانشگاه در راه یعنی من تعهد می‌دهم و كمك می‌كنم كه این دانشگاه بیاید.

منبع: روزنامه اعتماد

 

 

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما