یاد آر، ز شمع مُرده یاد آر / نصرالله حدادی
|۱۱:۴۹,۱۳۹۸/۱۲/۳| بازدید : 192 بار

 

 به پاس شصت و چهارمین سالگشت خاموشی دهخدا

7اسفند سالروز درگذشت علی‌اکبر دهخدا، ادیب، لغت‌شناس، سیاست‌مدار و شاعر ایرانی است، نصرالله حدادی به این مناسبت یادداشتی نوشته است که در ادامه می‌خوانید.

«... در دوران تبعید و اقامت در شهر ایوردن (yverdon) سوییس، و تهیه مطالب برای روزنامه‌ صوراسرافیل و فرستادن آن‌ها برای چاپ شدن به پاریس، با دوستان مهاجر و تبعیدی از ایران در «هتل دولاپرری» پانسیون شیده بودیم. چند خانواده دیگر و از جمله یک زن و شوهر انگلیسی هم آنجا بودند. مرد انگلیسی کاری نداشت، جز این که روزها برابر آفتاب در صندلی راحت خود فرو رود و روزنامه بخواند و گاه‌گاهی اخبار مربوط به ایران یا ممالک همسایه ایران را که جالب بود علامت‌گذاری می‌کرد و به زن خود که فرانسه می‌دانست می‌داد تا برای ما ترجمه کند و ما این عمل او را نوعی مساعدت یا تسلای خاطر دادن به گروهی آواره از وطن تلقی می‌کردیم و به دل و زبان سپاسگزار او بودیم. شب عید تولد [حضرت] مسیح(ع) که فرا رسید، مدیر مهمان‌خانه جشنی ترتیب داد و از همه ساکنان هتل دعوت کرد که در آن جشن شرکت کنند و مهمان او باشند. شب هنگام در تالار مهمان‌خانه گرد آمدیم و میزبان گرم پذیرایی شد. ناگهان مرد انگلیسی برخاست و خطاب به ما ایرانیان، با تندی مطالبی بیان کرد و از همسر خود خواست که به فرانسه ترجمه کند. مفاد سخنان او این بود که شما ایرانیان در روزگار اقتدار خود غارتگر و متجاوز بوده‌اید [و] به ممالکی چون هند و روم و یونان و مصر تا سواحل آفریقا و مرز چین تاخته‌اید و نفایس و نقدینه‌های مردم این نواحی را چپاول کرده‌اید، حال که به ضعف و زبونی افتاده‌اید، با ظاهرسازی و ریا اینجا و آنجا پراکنده شده‌اید و از مردم جهان یاری و دادخواهی می‌خواهید.

 

از این سخنان، نگاه‌های آمیخته با تحقیر و تعجب حضار به سوی ما برگردانده شد و یاران من سخت آشفته شدند. من [دهخدا] برخاستم و از همسر مرد انگلیسی خواستم که سخنان مرا برای شوهرش ترجمه کند. گفتم: فرض کنیم آنچه شما به ما نسبت دادید، درست باشد و ما در طول تاریخ برخی از ممالک را غارت کرده باشیم، اما شما ساکنان جزیره کوچک بریتانیا، چرا از خودتان چیزی نمی‌گویید که جهان را تصرف و غارت کرده‌اید و می‌کنید و آفتاب در ممالکی که به قهر و غلبه گرفته‌اید و ثروت و نعمت‌های آن‌ها را ظالمانه چپاول می‌کنید و ما هم یکی از آن ممالک غارت‌شده هستیم، غروب نمی‌کند، ما در زبان خود مَثَلی داریم [و] می‌گوییم: دزد به دزد می‌زند، حرامی به هر دو، اگر ما در گذشته غارتی کرده‌ایم، شما هم اکنون غارت‌ها می‌کنید و جهان را مستعمره خود ساخته‌اید، فخر می‌فروشید و ما را غارتگر یا ریاکار می‌خوانید. بهتر است در سخن گفتن منصف باشید. چهره حضار از این سخنان باز شد و نگاه تحقیر‌آمیزشان از ما به سوی مرد انگلیسی که وقت خوششان را با گفتار ناخوش خود، مکدر کرده بود، معطوف گشت».

 

آنچه خواندید، روایت مرحوم دهخدا است، به هنگام تبعید در اروپا، بعد از به توپ بستن مجلس و اقامت اجباری در آن دیار و حسن وطن‌پرستی او. صد البته عزیزان خواننده توجه دارند که این گفته‌های دهخدا، قبل از شروع جنگ جهانی اول است. جنگی که 25 سال بعد برای بار دوم، جهان را درگیر کرد و دوّل بزرگ، جهان را میان خود تقسیم کردند و این غائله، تا به امروز به جز قاره استرالیا ـ که سهمیه دولت فخیمه بریتانیاست ـ بقیه کشورهای جهان را شامل شده و دو قاره افریقا و آسیا، طی یکصد و پنج سال اخیر، اسیر و عبیر زیاده‌خواهی‌های این حکومت‌ها و دولت‌ها شده‌اند و ده‌ها میلیون انسان بی‌گناه، کشته و آواره سرزمین‌های دیگر، بخاطر حرص و آز آن‌ها شده‌اند و تو گویی این فتنه را پایانی متصور نیست.

 

آنچه که مرحوم دهخدا انجام داد، چنانچه در روزگار ما بخواهد رنگ واقعی به خود بگیرد، شک نداشته باشید که یک دستگاه عریض و طویل، با ده‌ها میلیارد تومان بودجه و صدها کارمند و کارگر را طلب می‌کند و این امر که آیا بشود و یا نشود، جای سؤال دارد، اما او یک تنه این کار را انجام داد و بعدها بزرگانی به او پیوستند که آوازه حسن خدمت آن‌ها به این مُلک و ملت، زبانزد شد و بحمدالله هنوز یک تن از آن خیل فرزانه، در قید حیات است و خاطراتی خوش از روزگار هم‌نشینی با دهخدا روایت می‌کند: حضرت استاد، سید عبدالله انوار.

 

حکایت آزادگی دهخدا و بی‌اعتنایی او به مال دنیا، بس شنیدنی است. آنچه که مرحوم دهخدا در صورافیل می‌نوشت، به شدت زبان حال مردم روزگار خودش و بعد از آن بود ـ و به جرأت می‌گویم هست ـ و به همین دلیل مردم با او همذات‌پنداری می‌کردند و برای او احترام زیادی قائل بودند.

 

مرحوم استاد سیدمحمد دبیرسیاقی، در خاطره‌ای از مرحوم دهخدا، چنین می‌نویسد: «... مردم کوچه و بازار در خلال سطور و کلمات آن روزنامه خاصه در سلسله مقامات طنز‌آمیز «چرند پرند» آن، آن شِکوه‌ها و راز و نیازها را که سالیان دراز در دلشان مانده و به سبب محیط نامساعد مجال عبور بر لبانشان نیافته بود معاینه می‌دیدند، و یا از زبان دیگران به گوش جان می‌شنیدند و احساس رها شدن از قیود و گشوده شدن بندهای گران از پیکر خود می‌کردند، از جمله آثار این تأثیر عمیق در توده مردم خاصه در آن دسته از فرودستان و کم پایگان که بعدها به گذشت زمان و حوادث مختلف و استعداد و تلاش به نانی و آبی و مقامی می‌رسیدند، نوعی حق‌شناسی و احترام نسبت به نویسندگان با ایمان و اعتقاد آن دوره و نوشته‌ها و اندیشه‌ها و راهنمایی‌هایشان بود که گه‌گاه در دوران زندگی بعدی آنان تجلیاتی می‌یافت و برق محبتی و گوشه چشمی و پاس حرمتی را مایه می‌شد. به‌عنوان مثال، می‌توان تقاضای [رضاخان] سردار سپه را پس از کودتای [سوم اسفند] 1299 از دهخدا در تحریر مجدد مقالات «چرند پرند» به خاطر آورد. امّا نویسنده آزاده آن مقالات چون جز برای مردم و دل خود چیز ننوشته بود و نمی‌نوشت و تغییر محیط سیاسی را نیز نادیده نمی‌توانست بگیرد. با تجدید قسمتی از مقالات قدیم خود در شفق سرخِ قدیم هم رفع تکلیف و رفع گزند از خود کرد و هم ریشه حق‌شناسی‌ها و تأثیر کارهای سترگ خود را در نویسندگی در آب امید و آینده بهتر نگاه داشت و از خشک شدن رهایی بخشید.

 

به هر حال دهخدا پس از این مقدمات حکایت کرد که سالی چند پس از انقراض قاجاریه، روزی مرحوم تقی‌زاده، وزیر دارایی وقت نزدم من آمد و من در منزل بودم و بر شغلی نبودم و سرگرمی مطالعه و استخراج لغات و امثال از کتاب‌ها. گفت: امروز در هیأت دولت به مناسباتی سخن از گذشته پیش آمد، رئیس مملکت [= رضاشاه] به من گفتند: بروید ببینید میرزاعلی اکبرخان چه کار می‌کند؟ من برای این منظور آمده‌ام تا ببینم وضع شما چیست؟ گفتم: چنان که می‌بینید به کار لغت مشغولم و کاری خوشتر از این در این گوشه امن و فراغ نمی‌خواهم، و شما بهتر می‌دانید که هیچ‌گاه تقاضای ارجاع کار نداشته‌ام و کارهایی که به من مراجعه شده است از سفارت و وزارت‌ همه را رد کرده‌ام، اگر به تألیف و طبع و نشر این خدمت فرهنگی که نسبت کرده‌ام توفیق یابم، سعادت دو جهان یافته‌ام. گفت: این مطلب را به عرض می‌رسانم. چند روز بعد اطلاع داد که با رییس مملکت راجع به شما صحبت شد و ایشان دستور دادند که از محلی اعتبار این کار تأمین شود، و آقای سرتیپ کاظم‌خان شیبانی قبول کردند که درآمد حاصل از فروش «پِهنِ قشون» را به این کار تخصیص دهند. آن روزگار در قشون، اسب فراوان بود که در اطراف میدان مشق (محل فعلی وزارت خارجه، موزه و شهربانی کل و ثبت کل و بانک سپه) مستقر بودند و در محل فعلی هنرستان دختران مغازه‌ای بود به نام مغازه پِهِن که مازاد پهن قشون را آنجا برای فروش عرضه می‌کردند و باغداران برای کود و گرمابه‌داران برای سوخت آن را می‌خریدند. پادارشدن اعتبار هزینه کتاب لغت از محل فروش پِهن مورد موافقت قرار گرفت، ولی چند روز بعد به من گفتند: رییس الوزرا وقت ذهن رییس مملکت را مشوب کرده است و گفته که یک نفر نمی‌تواند کتاب لغت بنویسد و بنابراین پول مملکت هدر میرود. بعد آن پول را به مصرف خرجی که دخلشان در آن بود، رساندند و هزینه لغت و تهیه مواد آن سال به کیسه تهی و درآمد ناچیز من بازبسته ماند».

 

این حکایت دردناک، سرانجام، در دوران دکتر محمدمصدق و این بار با «پِهِن قشون پادگان باغشان» سرانجام یافت و هرچند نمی‌توانیم به این امر ایرادی گرفته و خدشه‌ای وارد سازیم، ولی جای سؤال اینجاست: آیا محل دیگری برای درآمد دولت‌ها نبود که سراغ سرگین دواب و چهارپا رفتند؟

 

دهخدا در روز هفتم اسفندماه سال 1334، بعد از هفتاد و هفت سال مرارت و سختی، در عین مردی و مردانگی، در حالی که از سوی حکومت کودتایی محمدرضا پهلوی، بعد از 28 مرداد، جفاها دید، رخ در نقاب خاک کشید و از میان می‌رفت، اما فقط جسم خاکی‌اش رفت و یاد و خاطره‌اش، با آثار ماندگارش، همواره و همیشه، با ماست.

 

این روزها، اگر گذرتان به آرامستان ابن‌ بابویه افتاد، سری به مزار این مرد بی‌بدیل بزنید و با خواندن فاتحه‌ای، او را دلشاد سازید. آنچه این مرد بزرگ در چرند پرند نوشته، طنز نابی است که به‌رغم گذشت بیش از یکصد و ده سال از آن، هیچ یک از طنزپردازان از روزگار وی، تاکنون حتی نتوانسته به آن نزدیک شوند، چه رسد به این امر که همانند او بنویسند. روانش شاد که آزادگی را معنا بخشید و بی‌اعتباری مقام و منصب دنیایی را به تمامی دولت مردان بعد از خود، تفهیم کرد.

منبع: ایبنا

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما