رفته های پرحضور / فرهاد طاهری
|۷:۴,۱۳۹۸/۱۱/۲۶| بازدید : 273 بار

 

مرور خاطراتی از استاد مجتبائی باورق زدن  «ای رفته های رفته»

زندگی و شعردکترفتح الله مجتبائی

به کوشش حسن قریبی

تهران، نشرثالث، 1398

 

ورق زدن سروده های استاد دکترمجتبائی که در کتابی کم برگ با عنوان  «ای رفته های رفته»تدوین شده است، مرا  نیز به رفته های رفته ام با استاد دکترمجتبائی برد. تأملاتم درباب آن سروده ها و شاعر فرهیخته آن  در جای دیگر و دریادداشتی مختصر آمده است (نک: میراث مکتوب،  «ای رفته های رفته» )...

در «رفته های رفتۀ خود» می کوشم  تا نشانی از دکتر فتح الله مجتبائی بجویم ... یادم آمد نخستین بار نام دکتر فتح الله مجتبائی را درسال سوم دانشجویی ام  در کلاسِ «اندیشۀ سیاسی در شرق باستان» (گروه تاریخ، در پاییز1373)از زبان استاد درس، دکتر فرهنگ رجایی شنیدم. (من دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات بودم اما بعضی کلاس‌های گروه تاریخ، فلسفه و علوم سیاسی را مرتب به طور مستمع آزاد شرکت می کردم.) دکتر فرهنگ رجایی، از دکتر مجتبائی و کتاب «شهر زیبای افلاطون وشاهی آرمانی در ایران باستان»  چند بار در طی نیم سال تحصیلی با احترامی اعجاب انگیزصحبت کرد و از دانشجویان خواست  که حتماً این کتاب را مطالعه کنند. در همان روزهایی که دکتر رجایی ازاستاد فتح الله مجتبائی نام برد و تأکید کرد کتابش را بخوانیم به جست و جوی «شهر زیبای افلاطون...» برآمدم.

متأسفانه جست و جوها و  «این در و آن در» زدن‌های من به نتیجه‌ای نرسید. کتاب در بعد از انقلاب منتشر نشده و بسیار هم نایاب بود. مجبور شدم از کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران کتاب را به امانت بگیرم ...

بار دومی هم  که نام دکتر فتح الله مجتبائی نظرم را جلب کرد در ذیل مقاله ای در سوگ دکتر عباس زریاب خویی در مجلۀ دنیای سخن بود.

درشماره 63  مجله  دنیای سخن (فروردین 1374)در بخش ویژه نامه استاد دکتر زریاب خویی مقالاتی از  دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، دکتر محمد علی موحد، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، دکتر محمد امین ریاحی، دکتر فتح الله مجتبائی، صفدر تقی زاده منتشرشده بود.( نوشته ای مختصر هم ازمن  باعنوان  «آخرین گفت‌و گو» به لطف استاد دکترشفیعی در این ویژنامه انتشاریافته بود.)

نوشته دکتر فتح الله مجتبائی بسیار موجز و عمیق بود و سرشار از نکته‌های غیر تکراری ونامتظاهرانه….

اما نخستین دیدارم با دکتر فتح الله مجتبائی، در جایی بسیار بدیمن و غم انگیز اتفاق افتاد . در جلوی غسالخانه بهشت زهرا و هنگام انتظار در تحویل گرفتن پیکر زنده یاد دکتر احمد تفضلی در دی ماه 1375!

سوزی سرد می‌وزید و پیشانی و گردن را سخت کرخت می‌کرد. کسی از میان جمع، شالی پشمی به گردن پیچیده  و یک دست هم بر گوش گذاشته بود و از سوز سرما شکایت می‌کرد. چهره ای بسیار غمگین در برابرم بود. صاحب چهره، که عجیب برایم تداعی کننده صورت و حالت رخ  انیشتین بود، نشان می‌داد کسی است بزرگ و  متشخص و باوقار  و بسیار آداب دان! شمرده و با طمأنینه سخن می‌گفت و به حرف‌ها هم با دقت گوش می‌داد. او دکتر فتح الله مجتبائی بود! خیلی مختصر خودم را به او معرفی کردم و گفتم در انتشارات علمی و فرهنگی مشغولم.

گفت یادم هست مطلب شما را درباره دکتر زریاب خویی خوانده‌ام. بیشتر از این، نه سخنی گفت و نه تحویلم گرفت!

بعد از این دیدار، یکی و دوبار دکتر مجتبائی را درانتشارات علمی و فرهنگی دیدم. برای گرفتن چک حق الترجمه خود (بابت جلد اول کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت) به آنجا آمده بود. خیلی مختصر احوالپرسی کرد و گفت امیدوارم که در کارهای خود موفق باشید.

اجازه هم مطلقا  نداد  در عالم صمیمت چندان جلوتر قدم بردارم . دکتر مجتبائی به گونه‌ای رفتار می‌کرد که مخاطب حدِ خود را نگاه دارد. نمی‌شد نزدیک تر شد؛یا بهتر است بگویم من  جرئت نمی‌کردم نزدیکتر شوم.

چند سال بعد، در 1380، من به فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفتم  و در بخش دانشنامه زبان و ادب فارسی در شبه قاره مشغول کار شدم. دکتر فتح الله مجتبائی عضو ارشد و صاحب نفوذ و رأی شورای علمی این دانشنامه بود. حرف اول و آخر را در انتشار و حذف مداخل این دانشنامه دکتر مجتبائی می‌زد. اظهارنظرها و گفته‌های او برای رؤسای وقت  فرهنگستان (دکترحبیبی و  دکتر حداد عادل) دقیقاً به منزلۀ «وحی مُنزَل» بود.

در دانشنامۀ زبان و ادب فارسی در شبه قاره، دکتر مجتبائی هیچ وقت حضور نمی یافت  و به فیض مصاحبت او نیز هرگز در گروه  نائل نشدم.استاد فقط در جلسات شورای علمی  گاه حاضر می‌ شدند .  هیچ سر وکاری هم اعضای گروه  با او نداشتند؛ تا آنکه  مدیر وقت  گروه (دکتر علی محمدمؤذنی) وظیفه نوشتن مقدمۀ جزوۀ اول  دانشنامه را به عهده من گذاشت . وقتی مقدمه را نوشتم  از طرف فرهنگستان ، متن این مقدمه برای اظهار نظر در اختیار چند نفر از اعضای شورای فرهنگستان قرار گرفت :

دکتر حسن حبیبی، دکتر فتح الله مجتبائی، دکتر غلامعلی حداد عادل و دکتر مهدی محقق.

از میان این چهار نفر، دکتر حبیبی و دکتر مجتبائی  مقدمه را دقیق خوانده و ملاحظاتِ خود را نیز نوشته بودند. اظهارنظرهای این دوعضوفرهنگستان، در اختیارم قرار گرفت تا در ویرایش نهایی   مقدمه لحاظ شود. در این جا بود که از  دقت علمی و تیزی ذهن و حافظه نکته بینانه  دکتر مجتبائی بسیار حیرت کردم و سخت شیفته وسعت دانسته های او شدم.

در همین روزها(در آبان 1383)ماجرای برگزاری کنگره بزرگداشت دکتر عباس زریاب خویی در خوی پیش آمد.

از فرهنگستان زبان و ادب فارسی دکتر فتح الله مجتبائی، دکتر علی اشرف صادقی، و استاد احمد سمیعی گیلانی  و از دانشگاه تهران هم دکتر جلیل تجلیل، دکتر امیر محمود انوار و دکتر علی محمد مؤذنی دعوت شده بودند.  (از من هم برای ایراد سخنرانی دعوت شده بود)

از فرودگاه اورمیه تا شهر خوی دکتر  مجتبائی و استاد سمیعی و من در یک ماشین جای گرفتیم. دکتر مجتبائی در جلو نشست و من و استاد سمیعی هم در عقب بودیم.

در طی آن حدود دو ساعت همسفری، سعی می‌کردم در عین حفظ حدود و حریم، خیلی آرام و کم کم خودم را به دکتر مجتبائی نزدیک کنم. دقیقاً حالت شناگری را داشتم که بار اول می‌خواست تن به آب دریا زند . هم مشتاق چشیدن لذت تن زدن  به آب دریا  بودم و هم  از   آن  سخت می‌ترسیدم.

 پرسشی اگر به ذهنم می‌رسید درنهایت احتیاط و خیلی کوتاه مطرح می‌کردم. چندان وارد جزئیات نمی‌شدم. اما احساس می‌کردم جاذبه وسعت دید و نگاه نافذ دکتر مجتبائی کم کم دارد  وجودم را در هاله‌ای از حسی دلپذیر فرا می‌گیرد . دکتر مجتبائی از دیدن مناظر مسیر اورمیه تا خوی بسیار لذت می‌برد و این لذت خود را نیز بیان می‌کرد. از شباهت های آنجا با  کرانه های مدیترانه می گفت.

خیلی راحت و  رها در صندلی لمیده بود و گاه دست‌های خود را به پشت سر و تکیه گاه صندلی  می‌آورد و با هم قلاب می‌کرد.  آرام وشمرده  برای ما از خاطرات خود می‌گفت. از روزهایی که به اتفاق نادر نادرپور به منزل نیما یوشیج می‌رفته است. تعریف می‌کرد ایامی که منزل نیما می‌رفتیم او به آقای اسفندیاری مشهور بود و چندان هم رفتار و گفتارش جلب توجه نمی‌کرد. 

همچنین استاد مجتبائی از خاطرات  خود با احسان یارشاطر، بدیع الزمان فروزانفر، همایون صنعتی زاده، دکتر امیرحسین آریانپور، دکتر محمد حسن ناصرالدین صاحب الزمانی  ... برایمان می‌گفت.

درباره دکتر صاحب الزمانی کمی حساس تر شدم و خواستم بیشتر نظرش را درباره او بدانم . نکته بینانه بعضی جنبه های شخصیت ایشان را برایم بازگفت. نکته هایی که بسیار جالب و شنیدنی بود.

هر چه زمان می‌گذشت و ما به مقصد (اورمیه) نزدیک تر می‌شدیم تنور مصاحبت  با استاد گرم تر و گرم تر می‌شد. از طرفی هم  متوجه چشمه‌های بسیار شیرینِ طنزها و شوخی‌های استاد نیز می‌شدم. طنزهایی بسیار عمیق اما پیدا برای نه هر کس!

 در روز سمینار، استاد درعین اختصار بسیار پرمغز و سنجیده درباره زنده یاد دکتر زریاب خویی سخن گفت‌.  همچنین مقایسه بس هوشمندانه اش میان نحوه روش تحقیق دکتر زرین کوب و دکتر زریاب  خویی، که درواقع تبیین کننده  دو نوع روش تحقیق متداول در ایران است،  حائز اهمیتی بسیار درخور توجه بود. نکته هایی  که بندرت شنیده بودم. . در نوبت سخنرانی من نیز مدیر ِ جلسه استاد مجتبائی بود  حضور او درمقام رئیس جلسه ، هم باعث افتخار و مسرت من شد و هم مرا بسیار  آشفته حال و پردغدغه کرده بود . لحظه لحظه سخنرانی ام با تشویش و پاسخ  این پرسش می گذشت که استاد دربارۀ حرف هایم چه قضاوتی خواهند کرد…..

چندماه بعد از برگزاری آن سمینار، درگروه دانشنامه زبان وادب فارسی در شبه قاره، میان مدیرگروه و یکی از اعضای آن، که از قضا دانشجوی دکترمجتبائی در دانشکده الهیات بود، نقاری شدید و اختلافی تند درگرفت وکار در جلسه ماهانه گروه به مشاجره کشید. ماجرای دعوای این دو، نقل محافل فرهنگستان شد.

روزی از  دوشنبه های برگزاری جلسه شورای فرهنگستان بود. حوالی ساعت 3 بعد ازظهر پیش خدمتی به اتاقم آمد و گفت دکتر مجتبائی خواسته اند که نزد ایشان بروید. بی درنگ خدمت استاد رسیدم. فرمودند این ماجرای آقای…. با دکتر مؤذنی چیست؟ شرح ماوقع را دقیق گفتم. استاد گفت به من گفته اند مدیرگروه به شما اعتماد دارد  و از شمانیز حرف شنوی. من از شما می خواهم دعوای این دو را حل کنید و آشتی شان دهید. آقای… دانشجوی من بوده است… جوان کوشایی است. سعی کنید نگرانی او رفع شود که به درس و پایان نامه اش آسیب نرسد. آقای دکتر مؤذنی را هم متقاعد کنید که راضی شوند ماجرا به خیر وخوشی بگذرد. گفتم چشم استاد.بعد  از این گفت و گوی چند دقیقه‌ای، جنبه ای  دیگر از شخصیت استاد مجتبائی خود را نمایاند. اصلاً فکر نمی‌کردم با آن همه مشغله‌ای که دارند بتوانند  این قدر هم  صمیمانه نگران دانشجویان خود باشند؛ آن هم بدون به چشم آمدن و تظاهر!...

در «رفته‌های رفته‌ام» باز می‌کاوم تا حضوری پررنگ و تأثیرگذاری  دیگر از استاد مجتبائی پیش چشم آورم.  آذر 1386 است. در آستانه سفری یک ماهه به هند و به دعوت مؤسسه مطالعات و تحقیقات زبان فارسی در دانشگاه اسلامی علیگر. دکتر مجتبائی را در دایرة المعارف بزرگ اسلامی زیارت می‌کنم و ماجرا را می‌گویم.  از او خواهش می‌کنم اگر ممکن است معرفی نامه‌ای خطاب به خانم دکتر آذرمیدخت صفوی  (رئیس آن مؤسسه) برایم بنویسند. در همان دم، بزرگوارانه پذیرفت و نامه‌ای بسیار پر و پیمان  نوشت.

گرانقدری و اهمیت این یادداشت به قدری بود که حیف‌ام آمد اصل دست‌نوشت استاد را خدمت خانم دکتر صفوی  بدهم. از یادداشت اسکن کردم و تصویر آن را تحویل مدیر مؤسسه مطالعات و تحقیقات زبان فارسی دانشگاه علیگر دادم. این یادداشت بس عزیز  اکنون زینت بخش مجموعۀ اسناد کتابخانه‌ام شده است.

همین نامه  استاد نیز در دیدۀ اولیای دانشگاه علیگر هند چنان به چشم آمد که نهادی که از ایران  مرا بدانجا فرستاده بود دیگر وزن وقدری نداشت و اگر با من چنان رفتار می کردند که گویی  یکی از استادان طراز اول دانشگاه‌های ایران را پذیرا شده‌اند و از هیچ احترام و بزرگداشتی  درحقش دریغ نمی ورزند (و  بی تردید چنین احترامی فراتر از انتظار و شأن وجایگاه من بود)  این همه، نه به اعتبار  آن حکم رسمی و دولتی، بلکه از منزلت گرانقدر آن  چند سطر استاد مجتبائی بود…

درطی این  سال هایی که گذشت هروقت شنیده ام استاد قرار است در محفلی سخن بگوید بی قراربدانجاشتافته ام یا اگرمطلب ومقاله ای از استاد دیده ام بی درنگ خوانده ام. «رفته های من» سرشار از  «پرحضوری» استاد فتح الله مجتبائی است . عمق و بی بدیلی نگاه، وسعت حیرت آور دانشوری ، نظام مندی و برخورداری از ساختار منطقی در ذهن وگفتار، اجتناب از حاشیه روی و برکنار بودن از عوام فریبانه سخن گفتن، نکته بینی و حدت  ذهن، حاضرجوابی ونغزاندیشی، حضورمؤثر و پیوسته  در اغلب  مجامع فرهنگی و علمی، گریز از انزوا، پرهیز از  «تواضع های جلالت مآب»، و… جملگی اوصاف استادفتح الله مجتبائی است.

سال ها پیش بود. درجلسه نقد وبررسی کتاب نحو هندی ونحوعربی در مؤسسه خانه کتاب که با حضور بزرگانی چون زنده یاد دکتر علی محمدحق شناس و دکتر علی اشرف صادقی برگزار شد. دکترمجتبائی سخت گرم سخن درباره انگیزه تألیف این کتاب گرانقدرش بود و در موضعی گفت بیش از 30 سال بود که ذهنم مدام گرفتار ساختار گونه های صرفی ونحوی افعال درهندی و عربی بود. اینکه چرا در زبان عربی صیغه های صرفی براساس  «فعل» بنانهاده شده است. درهمین جا دکترصادقی کلام استاد را قطع کرد و با طنز خاص و بسیار شیرین خود گفت : پس 30 سال است ذهن حضرتعالی مشغول  «صیغه ها» ست. دکترمجتبائی  هم بی درنگ پاسخ داد بلی البته در خیالات و خلا!

کتاب «ای رفته‌های رفته» استاد مجتبائی مرا نیز به رفته‌های دور برد. در صفحه 55 کتاب  نگاهم خیره مانده است:

دلم کبوتر وحشی

دلم کبوتر تنها

کبوتری که به صد آشیانه سرزده بود

کبوتری که زصد دامگه به در زده بود

چگونه رام تو شد؟

اسیر دام تو شد؟

دلم به سوی تو پر می‌کشد

همیشه و هر جا

اما

نمی رسد به تو زیرا

تو برفراز فرازین شکوه برج کمالی

کبوتری که ندارد توان آن همه پرواز

چگونه با تو بماند؟

چگونه بی تو بماند؟

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما