تاریخ برای چیست؟ / مایکل لمون - ترجمه محمدحسین وقار - بخش پنجم
|۷:۹,۱۳۹۸/۱۱/۲۰| بازدید : 139 بار

 

چرا باید کسی عمداً چیزی نادرست را تنها به دلیل گفتن آن بگوید؟ برعکس، انسان باید برای دروغگویی یا گمراه‌سازی آگاهانه هدفی داشته باشد که همیشه بدان معناست که این‌گونه اظهارات دارای انگیزه عملی‌اند. چون چیزی که گفته می‌شود نادرست است، باید وسیله‌ای برای تحقق مقصودی (خارجی) باشد. برای استدلال مستقیم همین نکته، می‌توانیم به خود یادآوری کنیم که وقتی کسی کاری را به خاطر نفس آن انجام می‌دهد، هیچ چیز نیست که او را وادارد کاری کم از ادای حق آن کار انجام دهد، یعنی انجام عمل طبق معیار مورد مطالبه آن کار. در صورت اعمال این اصل به گفتن چیزها (یعنی دارای ماهیت گزاره‌ای و نه مثلا صدور فرمان یا پرسیدن سؤال)، چه چیز دیگری جز قصد گفتن چیزی درست از آن قابل افاده است؟ ماهیت گزاره‌ها این است که اطلاعات، افکار یا ملاحظات را منتقل می‌سازند و در حقیقت عجیب خواهد بود اگر انتظار تغییرناپذیر ما از آنها این باشد که دارای قصدی نادرست‌اند، بر این مبنی که نادرستی ویژگی ذاتی چیزی است که باید بیان گردد. پس با این معنی که با برابرگیری گفتن چیزی «به خاطر نفس آن» با «ادای حق» گفتن چیزها، به ناچار قصد گفتن چیزی درست تلویح شده است.

 

همچنین نتیجه می‌شود که هرگاه انسان چیزی را به خاطر آن چیز می‌گوید یا می‌نویسد، نه تنها قصد دارد که چیزی درست را بگوید که چیزی نیز در انسان‌ها هست که گفتن حقیقت را فی‌نفسه لذت‌بخش می‌سازد. اینکه آن چیز چه هست، شاید رازی در ورای دامنه این بحث باشد، اما این گفته را تقویت می‌کند که انتقال به خاطر نفس آن شاهدی است قدرتمند از جامعه‌پذیری ذاتی انسان‌ها، یعنی مثالی همه‌جاگیر از انجام کارها برای دیگران بدون انگیزه‌ای خودخواهانه است.

 

پس از آنکه این اصول کلی بنیادی هر انتقال به خاطر نفس آن را ارائه کردیم، بگذارید آنها را مشخصاً با کتاب تاریخ مرتبط سازیم و بدین منظور ابتدا ببینیم چگونه نوع عام انتقال را که کتاب تاریخ ذیل آن قرار می‌گیرد، تحت تأثیر قرار می‌‌دهد. همان‌طور که پیشتر دیدیم، انواع و درجات آشکارا متفاوتی از «انتقال» (گزاره‌ای) وجود دارد که از اظهارات مبتذل در ایستگاه اتوبوس تا عبارات طویل و غامض ریاضی گسترده شده است، به طوری که اگرچه وقتی چیزی به خاطر نفس آن گفته می‌شود، معیار آن، همان حقیقت باقی می‌ماند، اما تلویحاتش به تناسب نوع انتقال تغییر می‌کند. کتاب تاریخ ذیل طبقه نوشتارهای دانشگاهی قرار می‌گیرد و نکات اصلی درباره این‌گونه انتقالات سه‌لایه است: اول، کمابیش از تفکر دقیق صادر می‌شوند، برخلاف مشاهدات مبتذل در ایستگاه اتوبوس٫ دوم، به مثابه محصول، انتقالی است با دقت انجام شده‌ و نه جهشی خلق‌الساعه یا «رشته افکار» (مطالبی بیشتر از آنچه به خاطر نفس آن گفته می‌شود). سوم، از آنجا که نوشته می‌شود، به انتقال‌دهنده امکان آن را می‌دهند که برای حصول اطمینان از آنکه کتاب همان‌طوری است که می‌خواهد باشد، به چیزی که تولید نموده مراجعه و بر آن تأمل کند.

 

این مستلزم دو چیز است: اول، ادای حق چیزی که ویژگی ذاتی انتقال است (صرف‌نظر از انگیزه آن)؛ یعنی روشن ساختن چیزی که منظور اوست؛ و دوم، بهتر است تضمین نماید که کتاب انگیزه او را برای تولید آن ارضا می‌کند؛ یعنی آیا قصد او انتقال افکار به خاطر نفس آن بود، یا بدان وسیله، دستیابی به هدفی خارجی (پس این حکم: «هیچ چیز هرگز خوب نوشته نشده است، تنها خوب بازنویسی شده است»). وقتی این خصوصیت‌ها به نوشتن تاریخ اعمال شود، این ویژگی‌ها بدان معناست که هرگاه تاریخ‌نویس کتابی را به خاطر نفس آن تولید می‌کند، می‌تواند بر چیزی که می‌گوید، تأمل و در آن تجدیدنظر کند تا معیارهای ذیربط را بهتر محقق سازد.

 

همان‌طور که دیدیم، این معیارها حول مسائل خاصی می‌چرخد که حقیقت و عینیت را به‌خصوص برای کار تاریخی مطرح می‌سازد، مسائلی که برخی غلبه بر آن را ناممکن می‌دانند. با این‌همه، درک این نکته دشوار است که چرا تاریخ‌نویسی که تاریخ را به خاطر نفس آن می‌نویسد، وقتی با دقت کارش را می‌سازد و در آن تجدیدنظر می‌کند، دقیقاً درگیر غلبه بر این مسائل نیست. او می‌تواند حقایق خود را برای حصول اطمینان از درستی اظهارات متعدد خود، در حد شناخت و سختکوشی‌اش مورد بازبینی قرار دهد، و هر جا تردیدی دارد، می‌تواند این مطلب را بیان کند و آنها را موقتی ارائه نماید، برخلاف نوشتارهای تاریخی دارای انگیزه عملی و به‌خصوص نوشتارهای دارای انگیزه باورشناختی آگاهانه، ایجاد تردید درباره حقایق محکوم به شکست است، اگر قرار است انسان به هدف خود دست یابد که به‌خصوص از نظر پذیرش خوانندگان حائز اهمیت است. بخشی از این می‌تواند متضمن تجدیدنظر او در فرضیاتی باشد که ضمن فرایند استنتاج مطرح می‌سازد برای حصول اطمینان از آنکه مبالغه‌آمیز یا متکی بر نظریه‌ای نامتعارف در این باره نباشند که چگونه دنیا کار می‌کند.

 

به علاوه، همواره می‌تواند هنگام حذف پاره‌متنی که به‌رغم نظر او ممکن است دارای انگیزه عملی باشد، بپرسد: «چرا آن را گنجاندم؟» حتی اگر تنها ابراز غرور از جانب او باشد. برعکس، می‌تواند بپرسد: چرا چیزهایی را حذف کرد، بار دیگر برای حصول اطمینان از آنکه فرایند انتخاب و حذف از ملاحظات عجیب تحمیلی اهداف عملی ناشی نشده باشد. همچنین و اساساً می‌تواند نه تنها اظهارات منفرد متعدد خود که کل گزارش‌ها را مرور کرده و بپرسد آیا تأثیر ایجادشده، بی‌طرفانه حاصل گشته یا تحت تأثیر موضعی «باورشناختی» قرار داشته است؟ این بدان معناست که تاریخ‌نویسان برای اندیشیدن به اندیشه‌ خود و به چیزی که نوشته‌اند ناتوان‌تر از دیگران نیستند، و با توجه به موضوعشان، می‌دانند یکسونگری باورشناختی چیست، اگر بیشتر ندانند.

 

دیدیم که ممکن است مورد اخیر کاملاً صریح بوده و آگاهانه حفظ شود، و اینجا تنها سؤال این است که: آیا تاریخ‌نویس می‌خواهد کارش از این یا آن باورشناسی حمایت نماید؟ اگر چنین کند، پس کاملا محق است که بدان شکل بنویسد، اما بدان دلیل که آن هدف را در ذهن دارد، اگر کارش یکسونگرانه شمرده شود و به دلیلی که مختصراً بیان کردیم، تاریخ «درست» تلقی نشود، نمی‌تواند شکایت کند. از سوی دیگر، دیدیم که ممکن است نظرگاهی باورشناختی ناآگاهانه در اندیشه و نوشتار مردم در کار باشد؛ اما اینجا یکی از ویژگی‌های صریح اندیشیدن به اندیشه خویش آن است که (فعالیت نوشتن نیز آن را ممکن می‌داند) به انسان امکان می‌دهد ضمن فرایند آگاه ساختن خویش، چیزی را که ممکن است در ناخودآگاه بوده باشد، به خودآگاه بیاورد. ارزش‌ها، فرضیات و تعصباتی که ممکن است ناخودآگاه بر چیزی تأثیر گذارد که شخص می‌نویسند، در نتیجه تفکر قابل‌شناسایی است؛ و اگر انسان قصدی بدین منظور داشته باشد، می‌تواند یکسونگری، تحریف، سو‌گیریی را که خود موجد آن بوده، برطرف سازد.

 

پس انسان کجا قصد تاریخ را به خاطر نفس آن بنویسد، انسان دقیقاً قصد انجام این کار دارد؛ زیرا انسان قصد دارد که چیزها را بی‌طرفانه و برای ارائه گزارشی درست بگوید. این نظر که این کاری دشوار است ـ همان‌طور که برخی می‌گویند ـ به منزله بزرگ‌نمایی مسأله برای تاریخ‌نویس است. درست است، بافتارهای فراوانی هستند که امکان دارد در آن، گفتن چیزها به خاطر نفس آن به دلیل تأثیر باورشناختی ناخودآگاه، نتواند اظهارات بی‌طرفانه و درستی را تولید کند و از این لحاظ، تلاشی در جهت خودفریبی است؛ اما در چارچوب کار علمی و شاید به‌خصوص نوشتن تاریخ، نوع انتقال آنقدر دقیق و فکورانه ساخته شده که اگر تاریخ‌نویس بخواهد از انگیزه عملی و یا باورشناسی پرهیز نماید، به‌سختی درمی‌یابد که چرا نباید قادر به این کار باشد. و در مورد آنان که مدعی‌اند بی‌طرفی و حقیقت ـ نه دشوار که ـ ناممکن ‌است و مورد تاریخ‌نویسان نیز چنین است؛ زیرا به‌خصوص در مورد باورشناسی ناخودآگاه انسان تنها حیرت می‌کند که چرا آنهایی که تا این حد از ظرفیت خود برای کشف باورشناسی در دیگران مطمئن‌اند، تلویحاً وجود آن را در خود انکار می‌کنند؛ زیرا به نظر می‌رسد گمان می‌کنند که ما همه می‌توانیم تأثیر باورشناختی را در نوشتارهای دیگران اما نه در نوشتارهایی که خودمان تولید می‌کنیم ـ بازشناسیم. این دیدگاه آنقدر عجیب است که انسان وسوسه می‌شود که طنزی را مطرح کند که باید خود از موضعی باورشناختی نشأت گرفته باشد، یعنی تنها چیزی که منظور او از ارائه مشاهده عینی و راستین ماهیت نوشتارهای تاریخی است.

 

 

پس از آنکه نشان دادیم با کنار گذاشتن اصول بدیل دخیل در نوشتن تاریخ به خاطر نفس آن، می‌توان از کتاب تاریخ با انگیزه عملی و یا انگیزه باورشناختی پرهیز نمود، جا دارد که نشانه‌ای در این باره ارائه نماییم که چگونه در عمل و بالفعل کار می‌کند. اینجا مناسب است تحلیل را به تاریخ روایی محدود سازیم و خواننده را رها کنیم تا خود دریابد چگونه همان اصول را می‌توان در مورد تاریخ توصیفی و تحلیلی نیز اعمال نمود.

 

روایتْ شکلی از گفتمان است که در ذات این گفته که «چه اتفاق افتاد» قرار دارد، برقراری پیوند میان رخدادها در یک تسلسل قابل درک ـ که نه علیت که فرمول «این اتفاق افتاد، سپس آن اتفاق افتاد» بر آن حاکم است ـ به گونه‌ای عمل می‌کند که اتفاق بعدی به طور معمول به مثابه نتیجه‌گیری از اتفاق قبلی تلقی می‌شود. خلاصه، این شکلی است که همه داستان‌ها به خود می‌گیرند، اگرچه مانند برخی از آنها ضرورتی ندارد که روایت خاتمه‌ای متمایز داشته باشد. اما هرگاه روایتْ ماهیت حادثه خاصی (مانند تسلسل محدود اتفاقات مثلا در یک جنگ) را می‌شکافد، از آن ویژگی مشترک یک داستان نمونه برخوردار خواهد بود.

 

برای آنکه دریابیم روایت تاریخی به خاطر نفس آن شامل چه چیزی است، نیازی نیست به توسیع تحلیل در این مورد بپردازیم که چگونه روایت کار می‌کند و چه به دست می‌آورد، بلکه پاسخ‌ها از پیش تلویح شده‌اند و فقط شامل توجه به آن است که به چه طریق روایت به خاطر نفس آن با دیگر روایت‌ها فرق دارد. اولین تفاوت، تمایز میان روایت ساختگی و روایت واقعی است. روایت ساختگی شاخص آن است که در داستان بلند، داستان کوتاه یا صحنه (یعنی نمایشنامه) دیده می‌شود و هم عقل سلیم و هم تجربه به ما می‌گوید که هیچ‌کس (بدان وسیله) داستان ساختگی را فقط به خاطر خود آن ابداع نمی‌کند، بلکه باید انسان همیشه هدفی بالاتر و فراتر از صرف درک‌پذیر ساختن یک تسلسل داشته باشد؛ یعنی داستان‌نویس همیشه از شکل روایی به منظور دستیابی به چیزی با بازگویی داستان و نه اختراع داستان «به خاطر خود داستان» بهره می‌جوید. خلاصه گوینده داستان ساختگی همیشه دارای انگیزه عملی به همان معنایی است که مورد نظر ماست. چیزی که ممکن است هدف او باشد، مثلا تهییج یا افشای بی‌عدالتی، موضوعی وابسته است؛ اما اگر قرار است از فعالیت ابداع داستان معنایی بیابیم، باید هدف داشته باشد، مانند آنکه آیا مفهوم «هنر به خاطر هنر» با این ادعا تناقض دارد یا خیر در بیرون حوزه مسئولیت ما قرار می‌گیرد؛ زیرا موضوعی است در حوزه فلسفه زیبایی‌شناختی.

 

پس گوینده داستان ساختگی روایت خود را با تردستی از اتفاقات ابداعی پدید می‌آورد؛ اما این بدان معنا نیست که می‌تواند از منطق اساسی روایت بگریزد، که باید دست‌کم کاری کند که تسلسل حوادث به طرز درک‌پذیری یکی پس از دیگری وقوع یابند حتی اگر همانند داستان‌های پلیسی، تنها در پایان چنین شود. پس در آن فرایند انتخاب و حذف حوادث که در نتیجه شکل روایی ضرورت یافته، مشارکت دارد که بدان دلیل گاهی لازم است رخدادی را تنها برای پیونددادن دیگر رخدادهایی ابداع کند که به‌خصوص می‌خواهد در روایت خود بگنجاند تا هر هدفی را که از نوشتن داستان دارد، محقق سازد.

 

اما این رخدادهای دیگر است که دغدغه اصلی اوست، و هر چقدر هم عجیب و غریب باشند، این ابتکار می‌تواند روایت را در جهت شمول آنها هدایت نماید. در حقیقت می‌توان گفت که توانایی برای به جریان انداختن روایت به گونه‌ای که باورپذیر باشد، مهارت بنیادی گوینده داستان‌ ساختگی است؛ اما از آن مهمتر، مشاهده آن است که البته اگرچه می‌تواند ابداع رخدادی را انتخاب کند که دوست دارد، اما این‌گونه نیست که صرف انتخاب یا اختراع فی‌حده اهمیتی داشته باشد. چیزی که اهمیت دارد، این است که آنها برای تحقق انگیزه عملی او انتخاب شده‌اند. خلاصه برای دستیابی به هدف خود، همواره از روایت خود زوایه می‌گیرد که این دقیقاً ویژگی هر فعالیتی است که به عنوان وسیله‌ای برای یک هدف و نه به خاطر نفس آن برعهده گرفته می‌شود.

 

از سوی دیگر، روایت حقیقی مستلزم آن است که حوادث نقل‌شده درست یا واقعی باشند و این حاکی از آن است که در اصول با روایت ساختگی تفاوت دارد؛ اما ضرورتاً این‌گونه نیست. درست است، نیاز به اجتناب از اتفاقات تخیلی فرایند انتخاب حقایق را محدود می‌سازد؛ اما این بدان معنا نیست که با این همه روایت نمی‌تواند در جهت گزارش تحریف‌شده یا حتی نادرستی زاویه بگیرد که در خدمت هدفی (خارجی) قرار دارد. تاریخ‌نویس می‌تواند این کار را با استفاده‌ای دقیقاً (یا احتمالا ناآگاهانه) طراحی‌شده از فرایند انتخاب و حذف انجام دهد که در ذات شکل روایت قرار دارد. برای استفاده از قیاس حقوقی، آیا این زنی که در عرشه است ساختار داستانش را (که تک‌تک حقایق آن درست است) به گونه‌ای شکل می‌دهد که متهم را مجرم سازد؟ به عبارتی مستقیم‌تر، آیا این تاریخ‌نویس ـ مثلا در گزارش خود از جنگهای داخلی بریتانیا ـ حقایق را به گونه‌ای انتخاب و حذف می‌کند که خود را فردی تندرو معرفی کند، یا مثلا گزارش تاریخ‌نویس رقیب را بی‌اعتبار سازد، یا مثلا از مکتب تفسیر مارکسیستی تاریخ حمایت کند؟ در هر مورد، حقایق منفردی که انتخاب می‌کند، درست است و تسلسل آنها روایتی را می‌سازد که این‌گونه معنی می‌دهد.

 

اما اینجا می‌توانیم اختلاف میان حقیقت اظهارات منفرد و معنای مختصراً متفاوت حقیقت کل یک گزارش را حتی با وضوح بیشتری مشاهده کنیم. زن انتقام‌جو در عرشه ـ درست همانند تاریخ‌نویس مثال ما ـ هدفی بیش از صرف بیان آن را دارد که چه اتفاق افتاد. روایت‌ها یا داستان‌های آنها به خاطر نفس آن گفته نمی‌شود؛ زیرا با انگیزه عملی‌شان تحریف شده است، و دیر یا زود باید این امر برای خواننده معلوم شود. این بدان دلیل است که از چیزهای متعددی که می‌توان انتخاب کرد که در هر روایتی متعاقباً اتفاق می‌افتد، تاریخ‌نویس دارای انگیزه عملی می‌تواند آن موردی را انتخاب کند که در جهت پیامی ایفای نقش می‌کند که می‌خواهد منتقل سازد.

 

بنابراین لازم است همه روایت‌های ساختگی به ورای منطق ذاتی شکل روایی برود و آن را مورد بهره‌برداری قرار دهد؛ زیرا روایت، برای ابداع آنکه «چه اتفاق افتاد»، باید هدفی عملی و در نتیجه «خارجی» داشته باشد؛ پس ممکن است روایت‌های واقعی نیز به‌رغم آنکه به حوادث واقعی» محدودند، مورد بهره‌برداری قرار گیرد؛ اما ضرورتی ندارد که چنین باشد. می‌توان به خاطر نفس آن در آن ورود کرد و دید چگونه این کار با اعاده آن به تحلیل‌‌مان از ساختار ذاتی انجام‌پذیر است. چیزی که داریم مطرح می‌سازیم، وضعیتی است که در آن تاریخ‌نویس (به عنوان راوی) «پیامی» ندارد که با ساخت گزارش (یا «داستان») خود بدان برساند یا قصدی عملی که بدان دست یابد. پس در این صورت، چه تعیین‌کننده چیزی است که هنگام تدوین روایت انتخاب و حذف می‌کند؟

 

انتخاب و حذف رخدادها، ویژگی لازم نفس روایت است، و بنابراین همان‌قدر ویژگی روایتی است که به خاطر نفس آن نوشته شده که روایتی که با قصد عملی نوشته شده است. این بدان روست که در دنیای واقعی، می‌توان گفت هر تعداد رخداد «بَعد» اتفاق می‌افتد، ولی ساخت یک تسلسل عملا کامل از «هر» آنچه «بَعد» اتفاق افتاد، نه لازم و نه حتی ممکن است. برعکس، از آنجا که کارکردی که روایت شکل می‌دهد، فهم‌پذیر ساختن اتفاقات با تسلسل آنها در «این اتفاق افتاد، سپس آن اتفاق افتاد» است، و اغلب برای آنکه کل تسلسل را پدیده‌ای قابل ادراک بسازد (یعنی تبیین‌کننده ماهیت «حادثه» کلی باشد)، دلیل منطقی ذاتی آن کمال جزئیات آن نیست، بلکه دستیابی به وضوح در عین کوتاهی است. بدین ترتیب، آن‌طور که دیدیم روایت به شیوه (الف) به (ب) به (پ) به (ت) و غیر آن پیش نمی‌رود، بلکه آن رخدادهای میانی را حذف می‌کند تا (به شیوه معمول) به رخدادی برسد ـ مانند نقطه (ذ) ـ که به عنوان «نتیجه» نقطه آغاز قابل درک نیست؛ بنابراین نقطه ماقبل (ذ) را به طوری درج می‌کند که تسلسل به صورت «(الف) اتفاق افتاد، سپس (د) اتفاق افتاد، سپس (ذ) اتفاق افتاد» درآید. درست است، منطق حکم می‌کند که می‌توان به جای آن، نکته دیگری را میان (الف) و (ذ) انتخاب کرد؛ اما به نظر می‌رسد (الف)، (د) و (ذ) اساسی‌ترین و بدیهی‌ترین شیوه‌ای باشد که در آن روایت «به خاطر نفس آن» ساخته می‌شود؛ نقاط دیگر، طبق همان فرایند انتخاب و حذف، به دنبال نقطه (ذ) می‌آیند.

 

 

این الگو دو چیز را نشان می‌‌دهد: اول، نشان می‌دهد چگونه روایتی را بسازیم بدون آنکه هیچ قصد عملی خارجی بر انتخاب و فاصله‌گذاری محتوا غالب نباشد. و دوم، نشان می‌دهد که ضرورتی ندارد این‌گونه روایت‌ها برای پرهیز از آنکه عملا تحریف نشوند، شامل هر اتفاقی باشند. خلاصه در حالی که روایت دارای انگیزه عملی ـ با پیشروی مثلا به صورت (الف)، (پ)، (س)، (ف) یا هر چیزی که انتخاب کند ـ خود را این‌گونه نشان خواهد داد، مادام که از منظر درک‌پذیری حفظ شود (انتخاب چیزهایی که نیاز به شمول ندارد، بلکه مشخصاً به سوی پیام مورد نظر هدایت می‌کند و چیزهای بی‌ربط یا حتی ضدمولد را حذف می‌کند)، روایت به خاطر خود، گزارشی عینی را از چیزی که اتفاق افتاد، ارائه می‌نماید.

 

حقایق مرتبط و مهم

اینجا در ادامه بحث اضافه می‌کنیم که نمونه تا حدودی انتزاعی باقی می‌ماند، به طوری که پرسش‌ها درباره رویه متعین ساخت این‌گونه روایت‌های بی‌طرفانه بر جا می‌ماند. از کجا آغاز می‌شوند؟ آیا می‌توانند برای همیشه ادامه یابند؟ به‌رغم نمونه، آیا برخی حوادث بیش از بقیه غیرمرتبط‌اند و برخی دیگر دارای اهمیت بیشتر نیستند؟ این‌گونه پرسش‌ها تجربه عملی اشتغال به تاریخ به خاطر نفس آن را منعکس می‌سازد، که در آن می‌دانیم مثلا منشأ چیزی تا منشأ اولیه آن به عقب کشیده می‌شود و نتایج چیزی تا پیامد چندلایه آینده آن به جلو کشیده می‌شود.

 

بیشتر این مسائل با درک این نکته تخفیف می‌یابد که تاریخ‌نویس مانند گزارشگر، موضوعی برای بحث دارد، اما به درون آمیزه‌ای از اتفاقات شیرجه نمی‌زند تا شروع به ارائه گزارش نماید. حتی نمونه انتزاعی ما ـ (الف)، (د)، (ذ) ـ نیز نمی‌تواند با این‌گونه خودسرانگی‌ها سازگار گردد. برعکس، موضوع بحث او حوادث خاصی را تنظیم و تنسیق می‌کند که به بررسی آنها علاقه‌مند است؛ مانند: جنگ، مبارزه سیاسی برای اصلاحات، پیدایش یک شکل هنری تازه، کشف علمی و مانند آن. ضمن ارائه گزارشی عینی از این‌گونه حوادث منفرد، می‌توان برخی اتفاقات منفردی را که ادغام می‌کنند، مسلم انگاشت و بدین ترتیب حذف نمود؛ اما بقیه اتفاقات خاص آن حادثه و مستلزم ذکرند.

 

در قیاس، اگر قرار باشد انسان گزارشی از یک سفر بدهد، دست‌کم خواننده می‌خواهد بداند چه کسی سفر کرد، چه موقع و به چه دلیل، از کجا به کجا و با چه وسیله‌ای. در ورای آن، اگر همه چیز بدون اشکال، طبق انتظارات معمول در مورد سفرها پیش رود، چیز دیگری نیست که درباره حادثه گفته شود. در حوزه نظری، همین را می‌توان درباره جنگ گفت. پس از احراز آنکه معارضان چه کسانی بودند، موضوع خصومت چه بود، اگر نتیجه آن قابل پیش‌بینی باشد، چیز زیادی برای گفتن نمی‌ماند: «جنگی واقعی بود، همین».

 

اما در واقع معدودی از حوادث تا این اندازه شسته‌رفته‌ است. چیزهای خاصی در درون آنها رخ می‌دهد که اگر تعجب‌آور نباشد، دست‌کم مستلزم تبیین است؛ زیرا رخدادشان آشکار نیست. این رخدادها به نقطه (ذ) ما شباهت دارند. آنها برای شمول در روایت موضوعیت دارند؛ زیرا با ماهیت خاص این یا آن حادثه مرتبطند (و تاریخ از خاص ـ اگر در حقیقت نگوییم از انحصاری ـ بهره می‌جوید)؛ مثلا در دنیای واقعی، علاوه بر جنبه‌های خاص سفر که پیشتر مشخص گردید، چیزها اغلب بدون اشکال انجام نمی‌گیرند. یک تایر پنچر، حادثه‌ای که به خیر گذشت، یک مسافر مجانی خوش‌مشرب، جریمه سرعت، همه اینها این سفر را خاص می‌سازند.

 

پس چیزی که این بحث نشان می‌دهد، این است که در بیان گزارش یک حادثه به خاطر نفس آن، روایت تاریخ‌نویس نه تنها تبیین حادثه، که در حقیقت توصیف آن نیز هست (چیزی قریب به توصیف اشیا). این بدان دلیل است که وقتی چیزی را توصیف می‌کنیم، نمی‌گوییم چه چیزی در آن اساسی است ـ یعنی تعریف آن چیز ـ بلکه می‌گوییم چه چیزی درباره آن خاص است؛ مثلا در توصیف این خانه این حقیقت را که در، پنجره و اتاق دارد، حذف می‌کنیم و در عوض بر چیزی غیرضروری در مورد آن تمرکز می‌کنیم که این خانه را خاص می‌سازد. این توصیفی است که به خاطر نفس آن بر عهده گرفته می‌شود. درست به همین ترتیب، تاریخ‌نویس در روایت به خاطر نفس آن، همه چیزی را که اتفاق افتاد و نه حتی آن بخش آشکارا اساسی را به مثابه بخشی از آن شمول نمی‌دهد، بلکه روایت او بر آن رخدادهایی متمرکز می‌شود که ضمن آنکه آشکارا از «بَعدی» پیروی نمی‌کند، مستلزم آن است که شمول داشته و قابل درک باشد.

 

خلاصه، بدان دلیل که روایت یک حادثه به خاطر نفس آن با توصیف چیزی به خاطر نفس آن قابل قیاس است، پس روایت یک حادثه بدین نحو به منزله الغای مسأله موضوعیت است؛ زیرا همه آن چیزی را که انسان شمول می‌دهد، دارای موضوعیت خواهد بود. خواننده می‌تواند دریابد توصیفی که برای خدمت به هدف عملی خاص برعهده گرفته از نظر چیزی که در آن شمول دارد و حذف می‌کند، متفاوت است؛ یعنی دارای معیارهای مبتنی بر هدف برای چیزی است که موضوعیت دارد.

 

علاوه بر نیاز به شمول رخدادهای دارای موضوعیت، عامل دیگری که می‌تواند در فرایند انتخاب، حتی هنگام نوشتن تاریخ به خاطر نفس آن، ایفای نقش نماید، شمول رخدادهای دارای اهمیت است. حال می‌توان استدلال کرد که مهم دانستن یک رخداد یا کل یک حادثه، به منزله ورود به قضاوت ذهنی است و بدین لحاظ نباید هیچ نقشی در ساخت تاریخ بی‌طرفانه به خاطر نفس آن داشته باشد. ممکن است این درست باشد، اما لزوماً قضیه بدین قرار نیست. این بدان روست که چیزی که در گزارش (یا داستان) رخ می‌دهد، مهم است تنها با توجه به حادثه‌(های) دیگر که در آنها چیزی که در رخداد سابق روی می‌دهد بخشی مرتبط از رخداد اخیر است؛ مثلا تاریخ‌نویس می‌تواند گزارشی به خاطر نفس آن از مبارزه نظامی بدهد و چیزی را در آن درج کند که برای شمول به نحو فوق مناسب است. بنابراین بیشتر چیز اتفاق‌افتاده، حذف می‌شود، از جمله فرضاً رفتار این یا آن فرد. اما اگر تاریخ‌نویس ما نیز از قضا به دادن گزارشی از حرفه بعدی آن فرد علاقه‌مند باشد، و اگر لحظه مناسب آن مثلا ارتقا به دلیل رفتار اولیه او در مبارزه نظامی باشد، پس آن رفتار (که در غیر این صورت در گزارش مبارزه نادیده گرفته می‌شد) با توجه به آن حوادث بعدی که تاریخ‌نویس نیز از قضا به آن علاقه‌مند است،‌ مهم می‌شود.

 

بدین لحاظ ممکن است رخدادهای متعدد در یک حادثه کلی (برخی گنجانده شده‌اند زیرا دارای موضوعیت‌اند و بعضی حذف شده‌‌اند) «مهم باشند؛ زیرا به تسلسل دیگری از حوادث مرتبطند. بدین لحاظ اینکه آیا رخدادی یا حتی کل حادثه‌ای مهم باشد، موضوعی خودسرانه و وابسته به آن است که چه داستان‌های دیگری برای شخص جاذبه دارد. اما این موضوعی ذهنی نیست. چه رفتار اولیه فرد در ارتقای او مؤثر بوده یا نبوده است، به طوری که مشخص سازد رخدادای مهم در یک داستان بدان دلیل که با داستان دیگری مرتبط است، لزوماً تلویح آن نیست که شخص به دلیل یک‌سونگری یا طرفداری، آن قضاوت را ابراز کرده است. مفهوم یک رخداد که مهم دانسته می‌شود، لزوماً در تعارض با تاریخ روایی که به خاطر خودش نوشته شده، قرار ندارد.

 

خلاصه

موضوعات فراوان دیگری با رویه واقعی ساخت روایت تاریخی به خاطر نفس آن مرتبط است؛ مثلا آیا ممکن است تاریخ پر هیاهوی کشوری چون ایالات متحده ذیل این طبقه قرار ‌گیرد؟ اما کندوکاوی در آن ما را به مضیق‌ترین دغدغه روش‌شناختی تاریخ سوق می‌دهد. برعکس، دلیل منطقی این بخش، استدلال آن بوده که تاریخ را می‌توان به خاطر خودش نوشت: برای تبیین اصول دخیل و برای نشان دادن آنکه چگونه (دست‌کم از مهمترین جنبه‌ها) اینها در رویه عملی ساخت تاریخ روایی عمل می‌کند. و استدلال این، و نه صرف بیان آن، برای تأمین دلیل این نکته بزرگترْ مهم است که ـ وقتی می‌پرسیم «تاریخ» برای چیست ـ در برابر ما قرار می‌گیرد.

 

از منظر تجربی دیدیم که تاریخ را می‌توان به دلایل فراوانی نوشت؛ اما بنیانی‌ترین تمایز، تمییز میان تاریخ نوشته‌شده برای خدمت به یک مقصود (هر چه باشد) و تاریخ نوشته‌شده به خاطر نفس آن است. همان‌طور که مثالهای مورد سابق فراوان‌اند، مثال‌های مورد اخیر نیز بسیارند.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما