شهرآشوب ها و شهرآشوب وحید قزوینی / رسول جعفریان
|۱۱:۲۵,۱۳۹۸/۱۱/۱۵| بازدید : 161 بار

 

خلاصه:  این مقاله مقدمه ای است که بر کتاب شهرآشوب وحید قزوینی نوشته ام.

شهر آشوب ها

گونه ای از ادب منظوم پارسی را «شهرآشوب می نامند»، منظومه هایی که محتوای آنها غالبانه در شکل یک عاشقانه، کارش پرداختن به مشاغل و اصناف و تعریف آنها و مدح و ذم اهل حِرَف بوده و شاعر می کوشد آگاهی هایی درباره هر یک از مشاغل به زبان عاشقانه ارائه کند. وقتی نوجوانی خوبروی در شهر ظاهر می شود، آشوبی بر پا می کند. حافظ گوید: دوش می آمد و رخساره برافروخته بود / تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود / رسم عاشق کشی و شیوه ی شهرآشوبی / جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود!

 

بدین ترتیب، در میان «خوبروی شهر»، و «شهرآشوب حاصل از عشق به او»، ادبیاتی ساخته می شود که همان عاشقانه های شهرآشوبی شاعران است. پیش از حافظ، مسعود سعد سلمان (م 515 یا 518) نخستین شهر آشوب را سرود و با عنایت به آهنگر و تیرگر و جز آن از پیشه وران مختلف، اشعاری عاشقانه سرود. او خطاب به «فیروزه فروش» گوید: کی خرند از تو فیروزه هرگز / چون بینندت ای بدیع نگار / لب و دندان تو همی بیند / لعل خوشرنگ و لؤلؤ شهوار / هرچه فیروزه باید بفروش / شبه از بهر چشم زخم بدار.

 

مرحوم گلچین معانی، کتابی با عنوان شهرآشوب در ادب فارسی دارد (تهران، امیرکبیر 1346ش) که ضمن بررسی پیشینه آن، مروری بر این قبیل اشعار در شعر فارسی کرده و چندین نمونه از شاعران شهرآشوب سرا را برشمرده و اشعاری از آنان آورده است. ایشان در مقدمه، در تعریف شهرآشوب و سابقه آن سخن گفته، و یافته های خود را از سروده های این سبک، به ترتیب شاعرانی که آثاری از ایشان می شناخته، آورده است. نقل بندهایی از  مطالب وی، برای این که در این مقدمه، ذهن خواننده ما را هم روشن کند، سودمند است. ایشان با استفاده از چند لغت نامه می گوید: «شهرآشوب: آنکه در حسن و جمال آشوبنده ی شهر و فتنه ی دهر باشد، و مدح و ذمّی که شعرا اهل شهر را کنند». درباره «شهرانگیز» اصطلاح معادل شهرآشوب هم گوید: «شهرانگیز به ضبط بحر عجم، به معنی شهرآشوب، و آن نظمی است که تعریف یا ذمّ اکثر مردم شهر باشد». سپس می افزاید: «اما شهرآشوب به هر نوع شعری هم که در توصیف پیشه وران یک شهر و تعریف حرفت و صنعت ایشان سروده شده باشد، اطلاق می شود، و لو این که خود عنوان دیگری داشته باشد. همچنان که شهرانگیز سیفی بخاری موسوم به صنایع البدایع است، و شهرآشوب لسانی شیرازی عنوان مجمع الاصناف دارد، و یوسف اصمّ استرآبادی شهرآشوب خود را صفات الاصناف نامیده است». (شهرآشوب در شعر پارسی، چاپ دوم، مقدمه، ص 3). 

 

نکته دیگری که مرحوم گلچین معانی آورده، این است که «برای سرودن شهرآشوب، نوع خاصی از شعر در نظر گرفته نشده است، و آنچه تاکنون به دست آمده، به صورت قطعه، قصیده، رباعی، غزل، مثنوی، و مخمّس بوده، اما در مجموع آنها که برای محترفه سروده شده، بیشتر در قالب رباعی است، و بعد از آن غزل، و آنچه در مدح یا ذم مردم یک شهر است، غالبا به صورت قصیده و مثنوی». (همان، ص 3). ایشان ادامه می دهد: «بعد از شهرآشوب و شهرانگیز، به اشعاری از همان نوع بر می خوریم با عناوین: دهرآشوب، جهان آشوب، عالم کوب، عالم آشوب، فلک آشوب، که در مجموع همه به یک معناست».

 

 

 

شهرآشوب های دوره صفوی

بانی سبک شهرآشوب را مسعود سعد سلمان می داند، کسی که سرایش درباره عشق را در قالب بیان حرف و مشاغل و عشق ورزی به این جماعت آغاز کرد.  گلچین معانی، آنچه درباره پیشینه شهرآشوب یافته، به ترتیب شاعران بیان کرده و از هر کدام، آنچه می شناخته، کامل یا گزیده آورده است. وی این سبک را ویژه شاعران ایرانی دانسته است که بعدها شاعران ترک هم از آن پیروی کرده اند (شهرآشوب در شعر فارسی، ص 6). نام شاعرانی که پیش از صفوی، به شمارش ایشان، از شهرآشوب سرایان بوده اند، عبارتند از: «مسعود سعد سلمان، سنایی، مهستی گنجوی، کمال الدین کوتاه پای، خسرو دهلوی (م 725)، کاظمی هروی (قرن نهم)، سیفی بخارایی (م 909)». برخی از اینها رباعیات مستقلی درباره شهرآشوب ندارند، اما در میان آثارشان، به صورت پراکنده اشعاری در این سبک وجود دارد. در میان اینان، سیفی بخارایی، غزل های بسیار متنوعی در قالب شهرآشوب دارد که منبع بسیاری باارزشی در این زمینه محسوب می شود. در این غزلها، از مشاغلی یاد می شود که بسیار متنوع و شگفت هستند. (بنگرید: شهرآشوب در شعر فارسی، ص 42 ـ 88). در آغازین دهه های دوره صفوی، شاعرانی که در ادامه ادب خراسانی و هروی بودند، اشعاری در این باب گفتند که از آن جمله خواندمیر هروی، و آگهی خراسانی (م 932) و خواندمیر (م 942) و سپس لسانی شیرازی هستند که این فرد اخیر اثری مستقل در این باب دارد. مجمع الاصناف از لسانی (م 940) شامل 540 بیت است که در  کتاب پیشگفته گلچین معانی منتشر شده است. چاپ دیگری از آن را پیش از گلچین معانی، سید علیرضا مجتهدزاده (مشهد، 1345) عرضه کرد. بخشی از شهرآشوب لسانی، درباره مشاغل موجود در اصفهان است. مشاغلی چون: علاقه بندان، نعلبندان، بزاران، رزازان، عطاران، زرگران، بقال، گازر، جوهری، قصاب، سوزن گر، شانه تراش، کبابی، خباز، کله پز، دلاک، شماع، صحاف، حداد، نجار، تخمه فروش، رنگرزان، رفوگر، حلاج، منجم، شعرباف، سراج، کمانگر، کلاهدوز، شمشیرگر، شیشه گر، کحال، چیت سازان، میوه فروش، چاخشور دوزان، رمال، طباخ، تیرگر، قنادی، خیاط، صرافان، حکاک، باسمچی، و اتوکش.

 

در قرن دهم، موارد دیگری هم شهرآشوب هست که از آن جمله، وحیدی تبریزی قمی (م 942) است (شهرآشوب در شعر فارسی، ص 159). گلچین معانی، تعداد بیشتری از این شاعران را که گاه یک قصیده یا چند رباعی در این باب دارند، شناسانده است. زاری اصفهانی، حضوری قمی، حرفی اصفهانی، هلالی قزوینی، رشکی همدانی (م 991)، ارسلان مشهدی، یوسف اصم استرآبادی، عشقی خوافی و شماری دیگر، از شاعران قرن دهم هستند که شهرآشوب دارند.

 

پس از آن، در قرن یازدهم نیز این مسیر ادامه می یابد. شفایی اصفهانی (م 1037) یک نمونه از آنان است. نمونه دیگر کلیم همدانی (م 1061) است. طغرای مشهدی نیز شهرآشوبی در قالب مثنوی دارد. (شهرآشوب در شعر فارسی، ص 203 ـ 206). کلیم همدانی (م 1061) مثنوی ای با عنوان «شهرآشوب» در وصف اکبرآباد سروده است. (فهرستواره کتابهای فارسی: 1/228). مثنوی «شهرآشوب» وحید قزوینی (م1112)، یکی از آثار زیبایی است که او در این زمینه سروده  و در باره آن سخن خواهیم گفت.

 

صفا هم از «شهرآشوب و شهرانگیز»های ادبی یاد کرده و می گوید: «از رسم‌هاى شاعران عهد صفوى در شعر ترتيب دادن مجموعه‏هايى است در وصف شهرى و مكانى و اصناف خلق در آنها و توصيف خوبرويان هر صنف و اظهار عشق‏ بايشان و يا برعكس هجو و بدگويى از آنان، و اينگونه مجموعه‏ها را عادتا «شهرآشوب‏» و «شهرانگيز» مى‏خواندند. اين مجموعه‏ها حاوى نوع خاصّ تازه‏اى از شعر نيست بلكه آنچه در آنهاست از قبيل همان شعرهاى وصفى و غنايى است، با اين امتياز كه منحصرا درباره دسته‏اى معين يا خوبروى معيّنى از دسته معيّن فراهم آمده». او سپس از مثنوی لسانی یاد کرده و نمونه دیگر را از وحیدی قمی (م 942) می داند که درباره تبریز سروده شده، و سام میرزا آن را شهرانگیز، و محمدامین رازی آن را شهرآشوب خوانده است. (تاریخ ادبیات صفا: 5/1/632) وی در هرات بوده و وقتی تبریز را می بیند، مصمم به سرایش این اشعار درباره مشاغل شهر تبریز می شود:

شکر لله که بهر شهر انگیز  / از هری آمدم سوی تبریز

تا به وصف بتان تبریزی / همچو طوطی کنم شکرریزی

وه چه تبریز رشک هشت بهشت / مردمش خوبروی و پاک سرشت

نازنینان به ناز و محبوبی  / در کمال لطافت و خوبی

 

و در وصف پسر شیشه گفته:

دلبر شیشه گر به رعنایی / مردم دیده راست بینایی

بس که شد شیشه اش پسندیده / همچو عینک نهند بر دیده

 

صفا ادامه می دهد: «يكى از شهرآشوبها آن است كه محمد بيگ رشكى همدانى از شاعران سده دهم ساخت. تقى الدين اوحدى در عرفات نوشته است كه او «وقتى شهرآشوبى بجهت اردوى شاه جنّت مكان شاه تهماسب و اهل قزوين گفته و بجهت هركس درين قصيده اهاجى ركيكه بسيار گفته، بعد از شهرت حضرت علّيين آشيانى او را محبوس كردند بل حكم قتل فرمودند، بجهت معذرت گناه و شفاعت تاجى از ابريشم بافت دوازده ترك يك وصله سر هر تركى نام يكى از ائمه اثنى عشر قرار داده و نقش كرده ...» (تاریخ ادبیات ایران، صفا: 5/1/633).

 

نکته ای که مرحوم گلچین معانی در شرح عاشقانه بودن این سبک از اشعار گفته است، بسیار راهگشاست؛ این که چرا این شاعران، همه صاحبان این حرف و مشاغل را از چشم یک دلبر می نگرند و آنها را محبوب و عاشق و ماهروی تصویر می کنند. وی می نویسد: «شاعرانی که برای هر حرفه، شهرآشوب یا شهرانگیز سروده اند، عموما آنها را شوخ و مهروی و محبوب و بت و دلبر خوانده اند. حال آن که امکان ندارد پیشه وران و صنعتگران یک شهر کلا، پسر بچه و خوبروی و خوش اندام باشند، و به فرض محال که چنین تواند بود، شخص شاعر هر قدر هم که عاشق‌پیشه و رند و لاابالی باشد، نمی تواند در آن واحد با صدها پیشه‌ور و صنعتگر یک شهر روابط عاشقانه داشته باشد، بلکه چنین جلوه ای به شعر دادن که پایه گذار آن مسعود سعد سلمان بوده است، نزد شاعرانی که پیروی از او کرده اند، سنتی محسوب می شده، زیرا سراینده این نوع شهرآشوب در عین حال که قصد تفنن و هنرنمایی داشته، متوجه این نکته نیز بوده است که تعریف خشک و بی روح فی المثل از هنر یک آهنگر و ذکر آلات و افزار کار او لطفی چندان نداشته و چنگی به دل نمی زند ـ همچنان که ساقی نامه سرایان با ساقی خیالی خود چنین برخوردی داشته اند ـ لذا هر صنعتگر و پیشه وری را یک محبوب فتنه گر و شهرآشوب وانمود ساخته و از در عشق و عاشقی سخن به میان آورده است تا خواننده را رغبت انگیز باشد». (شهرآشوب در شعر فارسی، مقدمه، ص 4).

 

 

شهرآشوب میرزا طاهر وحید قزوینی

مرحوم گلچین معانی برای نخستین بار گزارشی از شهرآشوب های سروده شده توسط شاعران در ادوار مختلف بدست داده و ازجمله بخشی را به محمدطاهر وحید قزوینی (متولد به سال 1015 و فرزند میرزا حسین خان قزوینی)، ادیب، دبیر، و سیاستمدار عصر صفوی، و متوفای 1112 اختصاص داده است. در دنا فهرستی از 21 اثر وی از کوچک و بزرگ معرفی شده و از هر کدام، در جای خود نسخه های آن معرفی شده است. زمانی که در سال 1101 شیخ علی خان زنگنه، وزیر پرقدرت شاه سلیمان درگذشت، میرزا طاهر قزوینی را که مدتها «مخذول و منکوب و خانه نشین بود» بر مسند وزارت نشاندند و او «مرجع امرا و سفرا و مطبوع عرب و عجم و ترک و دیلم گردید.». وی شاعری چیره درست بود و «دیوانی مشحون به نظرم و نثر و ترکیه و عربیه و فارسیه، قریب به نودهزار بیت به اتمام رسانیده... در شعر وحید تخلص می کرد».

 

به گفته مرحوم گلچین معانی، وحید قزوینی دو شهرآشوب داشته است: یکی که مفصل تر است، در ساقی نامه ی او آمده که کل آن، چهارهزار و پانصد بیت است [و البته بخشی از آن شهرآشوب است]. «دیگری در مثنوی هزار و سیصد بیتی با عنوان عاشق و معشوق که در بحر لیلی و مجنون نظامی است و آن داستان دلدادگی دو راجه زاده هندی است که پس از وصال به خیال سفر می افتند و بعد از یک سال طی مسافت به اصفهان می رسند». گلچین معانی می گوید که شهرآشوب دوم، از نظر کمیت به اندازه اولی نیست، اما در کیفیت بهتر از آن است. نیز احتمال می دهد که مثنوی «عاشق و معشوق»، پس از «ساقی نامه» سروده شده باشد.

 

مرحوم گلچین معانی، نسخه دانشگاه (ش 4344) را که اساس چاپ حاضر است، «ساقی نامه» دانسته است؛ نسخه ای که اوّل و آخر آن ناقص بوده و صفحاتی از آن را موریانه خورده است. این همان است که فهرست نویس، به اشتباه و به خاطر یک بیت «بده می که رضوان شود بنده ات/ توان ریخت نقل از شکر خنده ات» آن را «دیوان رضوان» نامیده و درنیافته است که از وحید قزوینی است. [در حالی که مقصود از «رضوان» در اینجا، همان بهشت یا رضوان الهی و مشابه آن است].

 

دراینجا مرحوم گلچین معانی این پرسش را مطرح کرده است که ما از کجا دانستیم که نام منظومه، «ساقی نامه» و سراینده آن، وحید قزوینی است. وی چند دلیل را بر شمرده و ازجمله به اقتباس های تیکچند بهار دهلوی در «بهار عجم» از هر دو شهرآشوب وحید استدلال کرده است. نکته دیگر آن است که در کلیات وحید (نسخه 1161 مجلس)، در جایی اشعاری به عنوان «قسمیه» آورده که دوازده بیت است، آنگاه روی آن قلم کشیده، و گفته است که آن را در «ساقی نامه» آورده است. مقصود آقای گلچین معانی این است که چون اشعار «قسمیه» در نسخه 4344 دانشگاه آمده، آن را باید «ساقی نامه» دانست! 

 

اما شهر آشوب دیگر او که مثنوی «عاشق و معشوق» است، چند نسخه دارد. یکی در همان کلیات وحید، نسخه مجلس، ش 1161 (ص 78 ـ 101)؛ نیز نسخه مجلس به شماره 1162 که از ابتدا ناقص است؛ نسخه شماره 641 کاخ گلستان، که باز از آغاز ناقص است؛ نسخه سپهسالار به شماره 591 که مشخصات ندارد؛ و نسخه دیگری که متعلق به خود گلچین بوده و به مرحوم عبدالحسین بیات داده و تصویر آن در دانشگاه است. (همه این مطالب را بنگرید در: شهرآشوب در شعر فارسی، ص 208 ـ 209). هرچه هست، مثنوی «عاشق و معشوق» ربطی به نسخه دانشگاه ندارد.

 

سپس مرحوم گلچین معانی، به نسخه دانشگاه (4344) (اساس چاپ ما) اشاره کرده، فهرست مشاغل مذکوره در آن را که در فهرست دانشگاه (ج 13، ص 3300) آمده آورده و بخشی از  آن را که عبارت از چهار عنوان از مشاغل است، یعنی «صفت تیرگر، کمانگر، زهگیرتراش و آماج خانه» را به نقل از این نسخه می آورد تا مقایسه ای میان آن و شهر آشوب دیگر باشد. اما علاوه بر آن، بخش های انتخابی در «بهار عجم» را هم از شهرآشوب وحید [ظاهرا  هر دو متن که در اختیار مولف بهار عجم بوده] را هم نقل کرده می گوید: «از ما بقی عناوین [مشاغل] آنچه را که صاحب بهار عجم در مواضع مختلف ضبط کرده است، می آورم».

 

درباره آنچه گلچین درباره «ساقی نامه» آورده باید گفت، اشعار قَسَمیه که در صفحه 134 «کلیات وحید» (نسخه مجلس 1161) آمده، در نسخه دانشگاه نیست. بنابرین نمی شود آن را «ساقی نامه» دانست. گرچه آغاز آن قسمیه ای هست، اما این اشعار در آن نیامده است. علاوه این که ایشان نوشته است، ساقی نامه چهارهزار و پانصد بیت بوده هم با این نسخه سازگار نیست. اگر هست، ایشان نسخه ساقی نامه را کجا دیده اند. در فهرست آثار وی در «دنا»، ضمن 21 اثری که از وی یاد شده، نامی از ساقی نامه دیده نمی شود.

 

به هر روی، مرحوم گلچین معانی از صفحه 211 کتاب شهرآشوب در شعر فارسی، در دو بخش الف و ب، بخشی از شهرآشوب را آورده است. بخش الف، «مستخرج از ساقی نامه»، یعنی همین نسخه دانشگاه است که چهار مدخل را کامل آورده و سپس از تعدادی از مداخل دیگر، از یک تا چند بیت انتخاب کرده و تا صفحه 225 آورده است. بخش ب، شهرآشوبی است که به گفته ایشان، مستخرج از مثنوی «عاشق و معشوق» و مربوط به همان دو راجه زاده هندی است و آغاز آن در صفت شهر اصفهان است. این قسمت از صفحه 225 آغاز شده و در صفحه 247 پایان یافته است.  بدین ترتیب، عملا نسخه دانشگاه که یک مثنوی تمام عیار از آغاز تا پایان است، هرچند آغاز و پایان نسخه افتادگی دارد، منتشر ناشده مانده که شکر خدا همین است که الان ملاحظه می کنید.

 

و اما شهرآشوب کوتاه که در مثنوی «عاشق و معشوق» آمده، در هر دو نسخه 1161 صفحه 89 ـ 101 و هم در نسخه 1162 ص 329 ـ 369 آمده است.

 

در سال 79، کتابی با عنوان «شهرآشوب» از وحید قزوینی، به کوشش آقای بهداد اربابی، در 67 صفحه منتشر شده که بر اساس توضیح ایشان در مقدمه، بخشی از کلیات وحید (نسخه ش 1161 مجلس) است. ایشان می گوید این نسخه را اساس قرار داده و نسخه 1162 را برای مقابله استفاده کرده است. این مجموعه در مقایسه با نسخه دانشگاه، بسیار مختصر بوده، و در آغاز پس از ابیات کوتاهی در وصف اصفهان، به سراغ عنوان «علاقه بند» رفته و بدین ترتیب ربطی به نسخه ش 4344 دانشگاه ندارد که بیش از سه برابر آن است. بنابرین متن حاضر، چیزی جز آن است.

 

در سال 1394، کتابی با عنوان «دیوان وحید قزوینی؛ قصاید و غزلیات» به کوشش خانم رقیه صدرایی توسط کتابخانه مجلس منتشر شد. در مقدمه، پس از زندگینامه وحید، درباره آثار منظوم او، از «عاشق و معشوق» یاد شده و به چاپ بهداد اربابی ارجاع داده شده است. ضمن تألیفات، از «ساقی نامه» هم یاد شده که 4500 بیت است، اما ارجاع او فقط به کتاب مرحوم گلچین معانی است و هیچ نسخه ای از آن بدست داده نشده است. گذشت که نسخه ای از ساقی نامه در فهرست آثار وحید در «دنا» هم معرفی نشده است. به هر روی، در این اثر دو جلدی، «شهرآشوب» نسخه دانشگاه (4344) تصحیح و ارائه نشده است.

 

باید گفت براساس آنچه در «شهرآشوب در شعر فارسی» آمده، و نیز در چاپ «شهرآشوب» آقای بهداد اربابی، تفاوت هایی میان «شهرآشوب» نسخه دانشگاه و «عاشق و معشوق» هست. نسخه دانشگاه بسیار مفصل است که علاوه بر مشاغل، قسمت های آغازین آن درباره اصفهان، برخی از فضاهای تاریخی و گفتارهای دیگری است که تقریبا یک سوم آن را در بر می گیرد. پس از آن، بحث از مشاغل آغاز می شود که در نسخه موجود تا «تاج دوز» ادامه دارد. درمقابل، در نسخه «عاشق و معشوق» هم اشعاری هست که در «شهرآشوب» دانشگاه نیست، از جمله «در صفت مدارس» که مرحوم گلچین معانی در «شهرآشوب در شعر فارسی»، صفحات 245 ـ 247 آورده است.

 

تا اینجای کار، باید عرض کنم، این اثر بر اساس نسخه [ظاهرا منحصر بفرد] دانشگاه (ش 4344)، نخستین بار است که منتشر می شود. دست کم اطلاعات بنده، بیش از این را نشان نمی دهد. درباره نسخه در پایان این مقدمه توضیح خواهم داد.

 

 

محتوای شهرآشوب وحید قزوینی

این منظومه، به طور کلی شامل پنج بخش است؛ گرچه هیچ نوع تفکیکی در آن صورت نگرفته است.

 

بخش اول، تحمیدیه، منقبت رسول و امام علی، و ستایش شاه سلیمان است، همان بخشی که بسیاری اشعارش هم از میان رفته است. از هر قسمت اشعاری باقی مانده و شماری هم به خاطر آسیب دیدن نسخه، از بین رفته است.

 

بخش دوم، اشعار درباره چند مفهوم با پیشوند «صفت»: «میخانه، تصویر و مصور، روایح، حوض آب و فواره، طنبور، کمانچه، خُم ها، باغ، و پیر مغان».

 

بخش سوم، اشعاری است در چند قسمت، خطاب به گروه های مشخصی با پیشوند «سخن گفتن با». این گروه ها عبارتند از «ساقی، حکیم، منجم، فقیه، ادیب، صرفی، مهندس، طبیب، بذله سنج، صوفی، منطقی، و زاهد». گفتگو با هر یک از اینها، از همان منظر نگاه عارفانه به عالم با ملاحظات خاصی است که هر کدام از اینها دارند. مثلا فقیه که نگاه خوشی به عارفان ندارد و او در اینجا توصیه هایی به او می کند.

 

بخش چهارم، در وصف برخی از اماکن معروف اصفهان در آن دوره است؛ اشعاری که شاعر سعی کرده ضمن معرفی آن اماکن، نگاه عاشقانه و عارفانه خود را بیان کند. وصف  «خزان و چهارباغ و هزارجریب و کوه صفه، صفت اصفهان و میدان و شهر و بازار، حصار، بازار و قیصریه، میدان، تصویر و مصور [نقاشی های درب ورودی قیصریه]، صفت ضرابخانه، وصف هندویان، چیت سازان» و در ادامه، وصف باغ وحش و برخی از حیوانات آن مانند «فیل خانه، کرگدن، گاو میش، حمار حبش» و نیز نقاط دیگری از شهر «حمام، مسجد، صفت عصر و غروب آفتاب، نقاره خانه، دهل، خم رویین، صرنا، سنج، وقت ساعت» آمده است.

 

بخش پنجم منظومه که تا پایان کتاب است، صفت مشاغل اصفهان است که از «سمساری» آغاز شده تا «تاج دوز» ادامه می یابد. این مفصل ترین بخش این منظومه است. در این بخش، از 106 شغل یاد شده که در نوع خود فهرست بلند بالایی است. این موارد عبارتند از:

 

سمسار، بقّال، قنّادی، پوستین دوز، جواهری، عطّار، تیرگر، کمانگر، کفش دوز،  زرگر، حکّاک، خرده فروش، سراج، صندوق ساز، صحّاف، نعلبند، نجّار، طبّاخ، خبّاز، شمّاعی، تریاک فروش، گازر، سقّا، قصّاب، علاقه بند، عصّار، جرّاح و کحال، قاچ فروش، آلوفروش، نخودپز، حلّاج، خرّاط، لوّاف [گلیم باف]، نقّاش، کوزه گر، کاردگر، مقراضگر، زهگیرسازان، شمشیرگر، خیّام، بخیه دوز، سقرلاط دوز، شیشه گر، آماجخانه، دلّاک، خیّاط، چاقشوردوز، مسگر، رنگرز، آهنگر، دقاق، طلاکوب، سوزنگر، باسمچی، زرکش، ریخته گر، چیلانگر، تفنگ ساز، نقّار، رفوگر، صرّاف، پالوده ساز، کلّه پز، کبابی، زرنشانگر، زره ساز، اتوکش، میوه فروش، شعرباف، تخمه فروش، جدول کش، مشک و عطر فروش، مهر و تسبیح ساز، حناساو، علّاف، دواتگر، آتشباز، مفتول کش، غلیان و غلیان فروش، نمدمال، سبزی فروش، کاغذگر، جوراب دوز، قماربازان، اهل معارک، کشتی گیر، طاس باز، سگ باز، حقّه باز، قصّه خوان، بازار اسب و شتر، بوریاباف و حصیرباف، سنگ تراش، کوره پز، عرّابه ساز، معمار و بنّا و کاشی تراش، خشت مال، قلندر، صفت دبّاغ و ساغریچی، ثعلب فروش، شانه تراش، قاشق تراش،  پالان گر، حنا تراش، تاج دوز.

 

برخی از این عناوین بسیار به هم نزدیک هستند و ممکن است تصور شود که شاعر از روی تفنن و برای این که شعری گفته باشد، آنها را بکار برده است. اما عناوینی که در بخش شهرآشوب «مثنوی عاشق و معشوق» آمده، بدین شرح است: علاقه بندان، نعل بندان، بزازان، رزازان، عطاران، زرگران، گازر، جوهری، قصاب، سوزنگر، شانه تراش، کبابی، خباز، کله پز، دلاک، شماعی، صحاف، حداد، نجار، تخمه فروش، رنگرزان، رفوگر، حلاج، منجم، شعربافان، سراج، کمان گر، کلاه خود، شمشیرگر، شیشه گر، کحال، چیت سازان، میوه فروش، چاخشودوزان، رمال، طباخ، تیرگر، قنادی، صرافان، حکاک، باسمه چی، اتوش، ضرابی، پنبه دوز، دبستان، عصار، لواف، مسگر، صفت دفتر، صفت مدارس. (از نسخه 1162 مجلس، ص 330 ـ 358).

 

 

شهرآشوب ها منبعی برای تاریخ اجتماعی

به رغم این مسأله، این قبیل آثار، منبعی برای کسانی است که علاقه مند به گردآوری معلومات درباره تاریخ مشاغل و حرفه ها هستند؛ چرا که در لابلای این اشعار و در هر سمت، از جمعی از اصطلاحات و نام های ادوات و افزارهای کار و حتی نوع کارکرد آنها سخن به میان آمده و یا درباره فواید و مضرات، و نیز تاثیر آنها در ارائه محصولات یا خدمات سخن گفته می شود. درواقع باید گفت، اشعار شهرآشوب، یکی از مواد مهم تاریخ اجتماعی و اقتصادی بوده و همواره کسانی که بویژه در زمینه مشاغل کار می کرده اند، از این اشعار بهره می برده اند. 

 

فهرستی از مشاغلی که در شهرآشوب سیفی بخارایی آمده را می آورم تا دامنه این بحث روشن تر شود:  گلکار، درودگر، زورگر، عطار، سالو فروش، نرّاد، شطرنج باز، جامه باف، فوطه فروش، حلواگر، فقاعی، آهنگر، میرآخور، موزه فروش، رنگین فروش، خیمه دوز، سوهانگر، علاّف، حمّآل، تنورگر، نقاره چی، والاباف، برّه دوز، خزانه چی، قناد، رنگرز، خطاط، ماهی پز، نانوا، کبابی، کله پز، کلالی، کاروانسرایی، امارت مآب، تیرانداز، حمامی، مجلّد، کمانگر، کبوتر باز، طاقیه دوز، قصه خوان، پیراهن فروش، قوشچی، پولانی پز، هریسه پز، کشتی گیر، بوریایی، نمک فروش، کفش دوز، مقری، بزاز، فراش، جیبه چی، ریخته گر، ترازودار، ماهیچه پز، قصاب، سلاخ، سوچی، ساربان، پیک، جلاودار، قمارباز، شمّاع، کاشی تراش، کرباس فروش،  انگِشت فروش، کحّال، نقش گو، تیرگر، زرگر، صراف، میخچه گر، ابریشم فروش، زعفران فروش، نفیرچی، شربت دار، دهقان، موی تاب، دروازه بان، دربان، ترکش دوز، قورچی، سوزنگر، شوری، چنگی [چنگ زن]، خشت مال، سازنده، حلقه به گوش، سگبان، چوگان باز، درزی، خواننده، بلبانی، سرکایی، چرخ تاب، دویتگر، ابریشم تاب، بوزه چی، سیرابه پز،  رکابدار، شمامه چی، قلپاق دوز، مداد فروش، چپّانی، خاکک باز، فرنی پز، کیمُخت گر، کهنه فروش، یخماله، نمدمال، حناتراش، پرداز گر، پنبه دوز، ارابه چی، فوطه باف، مشک دوز، کلندگر، تخم مرغ باز، قفل گر، یخنی فروش، روغنگر، خراسبان، سیم کش، عربی دوز، جامه فروش، تمغاچی، دستار خوانچی، بغرایی، توغچی، چلبک پز، نان فروش، آسیابان، قوچ باز، خرده فروش، فوطه دار، میوه فروش، کارد فروش، قتلمه پز، نخود فروش، ریشه فروش، گزانداز، سبدباف، وصف ساز.

 

در لابلای اینها، غزلهای دیگری هم هست که اشاره به افراد خاصی یا دسته خاصی است که شاید نتوان آنها را به عنوان مشاغل تعریف کرد. (شهرآشوب در شعر فارسی، صص 42 ـ 88).  

 

عاشقانه ای به بهانه ی شرح مشاغل

مثنوی شهرآشوب وحید، را هم باید یکی از بهترین شهرآشوب های این دوره دانست که مانند همانها بر محور مفهوم عشق و عاشقی بنا شده است. این مثنوی ها، به رغم آنکه درباره مشاغل هستند، اما بیش از آن بهانه ای برای سرایش اشعاری در فضای غزل بوده و می بایست آنها را عاشقانه نامید. در مثنوی حاضر، هم به شهر اصفهان و برخی از فضاهای جغرافیایی زیبای آن پرداخته شده و هم در ادامه، از مشاغل با تفصیل و تنوع فراوان سخن گفته شده است. در این شهرآشوب نیز، ترکیبی از مفهوم عشق و دلدادگی با شهر و مشاغل آن عرضه شده و در وصف هر چیز، اعم از آن که فضای جغرافیایی باشد یا شغل، با ادب مغازله به ترسیم اوضاع پرداخته شده است. بنابراین، شروع سخن درباره یک شغل، سوژه ای برای نشان دادن حس عاشقانه است، نه ارائه اطلاعاتی درباره آن شغل. گرچه و به رغم این امر، اطلاعاتی و لو در حد برخی از اصطلاحات رایج در هر یک از مشاغل ارائه می دهد. این قاعده کلی در ادبیات شهرآشوب است، هرچند معلوماتی کما بیش سودمند و البته در قالبی بسیار پیچیده وعاشقانه هم بیان می شود.

 

اما شرح برخی از نکات حاشیه ای یا اجتماعی و جغرافیایی در این شهرآشوب:

 

تعبیر فرنگ در این مثنوی

یکی از جنبه های جالب این اثر، کاربرد کلمه «فرنگ» و «فرنگی» است. در زمینه کاربرد این کلمه در ادبیات فارسی، مرحوم روح بخشان، کتابی با عنوان «فرنگ و فرنگی در ایران» (تهران، کتاب روشن، 1388) نوشته و کتاب به کتاب، کاربرد این تعبیر را مورد بررسی قرار داده اند. از صفحه 72 درباره کاربرد آن در متون صفوی بحث کرده و مواردی را گوشزد کرده اند. تعبیر «لباسهای اطلس فرنگ» در «روضة الصفویه» (ص 231) جنابذی، تألیف شده در سال 1036 است، آن هم وقتی که حکایت یورش شاه اسماعیل را به ماوراءالنهر روایت می کند. (فرنگ و فرنگی در ایران، ص 71 ـ 72). بخشی به کاربرد این تعبیر در شعر بیدل اختصاص یافته (ص 76)، و قسمتی هم به کاربرد آن در «ریاض الشعراء» از واله داغستانی که انتخابی از دواوین مختلف است. زان پس، دیگر نمونه صفوی ندارد. به طور کلی باید توجه داشت که کاربرد این تعبیر در شعر فارسی، قدمتی دیرینه دارد و توان گفت که ارتباطی با فرهنگ فرنگی جدید ندارد، اما اشاره به لباس های اطلس فرنگی و مانند آن، که جای تحقیق آن در کتاب مرحوم روحبخشان خالی است، بخش دیگری از این کاربرد است که به فرنگ جدید مربوط می شود. به هر حال، در شهرآشوب قزوینی نیز تعبیر فرنگی، میراثی است که از ادب فارسی قدیم برجای مانده و توان گفت که در میان آن موارد، اندک مواردی هم هست که نیم نگاهی به فرنگ جدید دارد. این موارد را در اینجا نقل می کنم.

- درباره شاه سلیمان، و در مقام شهرت و جایگاه او در فرنگ می گوید:  (ف 8)

«ز آوازه ی او کند در فرنگ

        ز دل کوس شاهان صدا همچو زنگ»

 

- تعبیر از «کلاه فرنگی» در دو مورد آمده است (ف 22، 82).

- در موردی از «اطلس فرنگ»، آن هم رنگ سرخ آن، یاد کرده است: (ف 35)

«خطایی بدن، چهره ی لاله رنگ

        بود اطلس سرخ کار فرنگ»

 

- آنجا که از نقش خطوط روی پوست گورخر یاد می کند، باز به نوعی آن را به لباسهای فرنگی قیاس کرده می گوید: (ف 40)

«بود بوالعجب تر ز کار فرنگ

         وجودش بود مقسم آب و رنگ»

 

- «نگار فرنگ» در جای دیگری بکار رفته (ف 53) که می تواند اشاره به نقاشی های فرنگی باشد.

- در جای دیگری درباره شغل «علاقه بند» می گوید: (ف 66)

«دکانش ز ابریشم رنگ رنگ

         نموده چو تصویر کار فرنگ»

 

- تعبیر «بتان فرنگ» در جای دیگری بکار رفته است (ف 66)

- عنوان «ملک فرنگ» در مورد دیگری آمده است:  (ف 81)

«ز ملک فرنگ این طرف کرد رو

         چو سوغات آورد ایمان به او»

 

- همین طور تعبیر «خیال فرنگ»: (ف 81)

 «زدود آن چنان از دلش یار زنگ

         که رفت از دل او خیال فرنگ»

 

- تعبیر «رنگ فرنگ» هم ضمن اشعاری که درباره «طلاکوب» گفته آمده است: (ف 92)

«برون آید از قید رنگ فرنگ

         چو فریاد ناقوس از قید زنگ»

 

- جایی هم که درباره صراف صحبت می کند، می گوید: (ف 99)

«کسی را به او نیست پرخاش و جنگ

         عزیز است اسلام از او در فرنگ»

 

- درباره «معماری» هم گوید: (ف 124)

«مرا تا بسازد به رسم فرنگ

         به تعمیر دل از رخم ریخت رنگ»

دعوت از همه برای همراهی با ساقی

 

چنانکه گذشت، بخشی از این مثنوی، سخن گفتن با چند گروه است که در عاشقانه وی می توانند نقش مثبت و منفی داشته باشند. وی پس از «صفت باغ» و نیز «صفت پیرمغان» چند عنوان با تعبیر «خطاب» دارد. خطاب با ساقی، حکیم، منجم، فقیه، ادیب، صرفی، مهندس، طبیب، بذله سنج، صوفی، منطقی و زاهد. ساقی که محبوب شاعر ماست و از وی می خواهد که در کارش بیفزاید:

«تویی مرشد کفر دیندار من

         کمر بسته ی توست زنار من»

 

باقی طبقات باید بنده ساقی باشند.

دگر شاعر و صوفی و منطقی

o        وگر زاهد عابد متّقی

o

همه تشنه ی ساغر باده‌اند

o        همه دل به عیش و طرب داده‌اند

o

بده می که با هم سخن سر کنیم

o        احادیث را نقل ساغر کنیم

 

پس از آن با «حکیم» سخن می کند، و او را نخستین یار یا به عبارتی «یار قدیم» می خواند. حکیم و عارف با هم هستند. از او می خواهد، دست از «هیولی» بردارد، از کم و کیف و مقادیر هم سخن نگوید. سپس به او توصیه می کند:

مکن بیش از این گفتگو را دراز

         به حرفی که اصل است با من بساز

 

«منجم» مخاطب بعدی است. عارف از او می خواهد از ارض و سما حرفی نزند،

«بکش جام گلرنگ بی قیل و قال

         که خورشید را می نباشد وبال»

 

فرض کن، تو از  ارض و سما، فراوان بدانی، چه سود که از «فطرت» چیزی نمی دانی:

«چو هستی تو واقف ز ارض و سما

         ندانی به این مایه فطرت چرا»

 

مخاطب بعدی «فقیه» است. خطابش به او هم روشن است؛ از وی می خواهد که «سر به خم بگذارد» و حکایت «آب قلیل» را فراموش کند. از نظر عارفان، فقیهان اهل ریا هستند، و اینجا شاعر می گوید: «بشو دست با آب مِی از ریا». آنگاه در تعریف غسل ترتیبی، از نظر صوفیان گوید:

دل اول به مِی شوی و آنگه جبین

        بود غسل ترتیبی ما چنین

 

مخاطب بعدی «ادیب» است و می کوشد با کمک تعابیری از ادیبان، باز از می خود ستایش کند. مخاطب بعدی «صرفی» است، کسی که اهل صرف و نحو است، که باز در اشعاری اندک، از تعابیر او، برای مقاصد عارفانه اش بهره می برد. «مهندس» مخاطب بعدی است، و سپس «طبیب». در قسمت اخیر، از کلمات دارویی و طبابتی، در سرایش عاشقانه خود بهره می گیرد:

به قانون طب این قدرها مناز

         ببین جنبش نبض قانون ساز

 

مخاطب بعدیش «بذله سنج»، ظاهرا کسی که بذله گوست:

تو مشاطه حسن گفتار را

         تویی صیرفی نقد اشعار را

 

آنگاه به او می گوید:

ز مدح تو سرخ است روی شراب

        به فال تو باز است گل را کتاب

 

«صوفی» مخاطب بعدی است که زبان آشنایی با او دارد. از او می خواهد سخن از حلاج نگوید و به مستی گراید:

بیا مست شو از گل این کدو

         ز حلاج و از نشأه ی او مگو

 

«منطقی» مخاطب بعدی است که شاعر، بیشتر، از اصطلاحات مربوط به او در اشعاری اندک استفتاده است:

چو حدّ وسط مِی بود در میان

          جهت ناله نی بود در میان

 

«زاهد» آخرین مخاطب در این بخش است.

بیا زاهد ای سرور اهل دل

        که بادا تو را خون صهبا بحِل

 

در اینجا از «گلستان»، کتاب «اشارات»، و «عقود الجمان» یاد می کند، همین طور از «کشف» و «تجرید» که شاید مقصودش کتابهایی با این عنوان است، اما این طور:

دگر کشف و تجرید ساق و بدن

        دگر درّ منظوم عقد سخن

 

 

 

از او می خواهد که:

بیا همچو ما شو ز پیمانه مست

        که بتوانی از خویشتن هم گذشت

 

نگاه زیباشناسانه وحید در شرح و وصف فضاهای اصفهان

وحید قزوینی، در سرایش انواع شعر تبحر دارد، و از آن جمله شعر در وصف شهرها و بناهاست که در سراسر کلیات او نظایر فراوانی دارد. سرایش شعر درباره عمارت شاهی، از آن جمله است. در بخشی از این شهرآشوب، اشعاری در وصف اصفهان دارد و از برخی از فضاهای زیبای آن یاد می کند. ازجمله درباره چهارباغ، هزارجریب و کوه صفه که برای هرکدام توصیفات زیبایی دارد. درختان چنار زیبای اصفهان، در فصل خزان، و زمان ریزش برگها، فضای زیبایی را در چهارباغ و برخی از نقاط دیگر پدید می آورد که وحید به وصف آن پرداخته است: «ز سرخی گمان می کند هوشیار / که تاج خروس است برگ چنار». و در ادامه پس از اوصاف زیبا «بود برگ ها چون زر جعفری / مگر بوته شد، بوته زرگری». در این زمینه اشعار بسیار فراوانی دارد و از جهات مختلف به بیان زیبایی های فصل خزان و برگ ریزان می پردازد. «زمین گشته چون مخمل هفت رنگ / که در چشم خوابش ندارد درنگ».

 

درباره وصف چهارباغ به طور مستقل اشعاری سروده است: «چنارش ببین از دو سو بسته صف / مه بدر هر یک ولی بی کلف». و باز: «چو بینی خزانش کنی این گمان / که برده است فیض از زمین آسمان». و این که «بود از دو سو باغ ها رو برو/ گشوده ز در چشمم حیران بر او». زیبایی اصفهان را هم در پرتو زاینده رود می داند: «صفاهان ندارد ز جنت کمی / بود زنده روش از آن دایمی». در این زمینه نیز دهها بیت زیبا سروده و از زوایای مختلف آن را وصف کرده است. علاوه بر چهارباغ، به وصف «کوه صفه» نیز پرداخته است، جایی که در ادامه چهارباغ، در آن سوی زاینده رود، به سمت جنوب است. او از عظمت این کوه و زیباییش را سخن فراوان گفته «عجب نیست کز رفعت آن بنا / چو گردون از او بر نگردد صدا». و این که «چه گویم از آن صفه ی عرش سا / که آنجا کند تکیه داری صفا». جالب است که کوه صفه، قبله اصفهان بوده و وحید گوید: «ز وصفش چه زین بیش گفتن توان / که هست این مکان قبله ی اصفهان».

 

پس از آن به فضاهای زیبا و مهم داخل شهر می پردازد. ابتدا از حصار شهر یاد می کند: «حصارش فزون است از آسمان / به وسعت به رنگ سخن از دهان». پس از آن از بازار، بویژه از «قیصریه» که بازار معروف و بزرگ شهر است، سخن می گوید. قیصریه در کنار «میدان» بود: «بیا تا به بازار و میدان رویم / بده ساغر می که مستان رویم». میدان نقش جهان، زیباترین فضای داخل شهر است که او بخش خاصی را به آن اختصاص داده است. «چه گویم ز میدان نقش جهان / که گیتی است چون نقش خاتم در آن». زیبایی میدان، به این بود که یک سرش مسجد و سر دیگرش قیصریه بود: «ز یک سوی او جامعی زرنگار/ دگر قیصریه است چون نوبهار». قیصریه، مدخل دیگری است که وی اشعاری در وصف آن سروده است. ورودی قیصریه، طاقی قوسی داشت که در کنار آن نقاشی های زیبایی روی دیوار کشیده شده بود. این فضا، توجه وحید را به خود جلب کرده است: «در او پیش طاقی چو قوس قزح/ مزین به صد رنگ عیش و فرح/ عیان گشته تمثال ها زین فلک/ چو بر اوج گردون سپاه ملک». سپس اشعاری درباره این نقاشی ها سروده است: «مصور در او صورت جنگ گاه/ به رنگی چو خونین شود زان نگاه». آنگاه از برخی از مغازه ها از جمله بزازی ها یاد کرده و از اطلس فرنگی هم در اینجا یاد کرده است: «خطایی بدن، چهره لاله رنگ / بود اطلس سرخ کار فرنگ». گویا «ضرابخانه» هم در آنجا بوده که بلافاصله از آن هم سخن گفته است. در این بازار، هندوها نیز جایگاه مهمی داشتند. می دانیم که آنان سرمایه های کلانی به اصفهان آورده و به کار تجارت و وام دهی اشتغال داشتند: چه گویم ز هندوی آتش پرست/ که چون دود از او رفت کارم ز دست». همین طور از دکان «چیت سازان» یاد کرده که باید در قیصریه می بوده است. در این زمان، در اصفهان، باغ وحش هم بوده و وحید قزوینی در باره فیل خانه، و نیز اشعاری در باره کرگدن و گاومیش که برای مردم اصفهان موجود عجیب الخلقه ای بوده، سروده است. حیوان زیبای دیگر گورخر بوده که با عنوان «حمار حبش» از آن یاد کرده و اشعاری درباره رنگ یا به عبارتی نقاشی زیبای روی پوست او یاد کرده است: «قلمکار باشد ز دُم تا به لب / بود قالب چیت او روز و شب». او نقاشی بدن گورخر را با نقاشی های فرنگی مقایسه می کند: «بود بوالعجب تر ز کار فرنگ/ وجودش بود مقسم آب و رنگ».

 

حمام فضای دیگری است که شاعر آن را وصف کرده و علاوه بر وصف حمام، به استفاده از کلمات مرتبط با آن با عاشقانه خود می پردازد: «ز لنگش مشو غافل ای نکته دان/ بود لنگ اصلاح کار جهان». استفاده از مرمر و کاشی، زیبایی خاصی به حمام می داده است: «بود کاشیش گلشن رنگ و بو/ گلش را بود نُکهت آرزو». شاعر از کار دلاک و کیسه کشی هم در حمام یاد کرده و از سنگ پا هم سخن گفته است: «پس از کیسه برداشت چون سنگ پا / به گوش آمد از شیشه ی دل صدا».  او آشکارا می گوید که بیش از همه این فضاها، به حمام علاقه مند است: «ز هر چیز کان را شمارم به خویش / بود رغبت من به حمام بیش».

 

«مسجد» که مقصود همان مسجد واقع در میدان نقش جهان، برابر قیصریه است، فضای دیگری است که درباره آن سخن گفته است. ورود وی از «حمام» به «مسجد» این چنین است: «برآیم ز حمام چون توبه کار/ نمایم به گلزار مسجد گذار».

 

مسجد شاه، مسجد زیبایی بود که شاه عباس اول آن را ساخت، با معماری بسیار زیبا: «بود مسجد جامع پادشاه/ که چون کعبه شوید ز دل ها گناه». مناره ها، صحن زیبای آن، حوض بزرگ میانه آن، همه از نقاطی است که از مسجد، در شعر وحید، ستایش شده است: «به صحن سرا، حوض آبی زلال/ ز غش صاف همچون زلال وصال». از در زیبای مسجد هم سخن می گوید: «شود چون درش باز از یکدگر/ جهان در شک افتد ز شق القمر». طاق های زیبای اطراف مسجد، مفصل مورد ستایش او قرار گرفته «بود طاقها در نظر طاق عرش/ بود پایه های ستون ساق عرش». گنبد زیبای مسجد، یکی از بهترین نقاط مسجد است «شد از نور گنبد زراندود فرش/ تو گویی مگر هست قندیل عرش». منبر بزرگ آن هم توجه او را جلب کرده است: چو بیند کسی منبرش را ز دور / ز رفعت به چشم آیدش کوه طور». حجره های اطراف مسجد هم باز همانند همان طاق ها، مد نظر نگاه زیباشناسانه وحید قزوینی قرار گرفته است: «ز اطراف مسجد عیان حجره ها/ مرتب به بالای هم چون سما». شکوه وقت نماز و صف های بسته شده نیز از چشم او دور نمانده است: «چو بستند صف خلق بهر نماز/ از او نغمه برخاست چون تار ساز». جالب است که او در این بخش، چهار بیت شعر عربی هم سروده که توانایی او را در ادب عربی هم نشان می دهد.

 

از فضاهای جغرافیایی که بگذریم، عصر و غروب اصفهان نیز از نگاه تیزبین وحید قزوینی دور نمانده و اشعاری با عنوان «صفت عصر و غروب آفتاب» سروده است. در وقت غروب، نقاره خانه هم می نواخته و او در این باره هم سخن گفته است. صرنا و کرنا و دهل زدن و سنج و ... از رسومی بوده که در وقت های خاص، نواخته می شده و فضای عمومی شهر را دلپذیر می کرده است. اعلام ساعت نیز در شهر، به صورت عمومی بوده و این نیز مورد توجه قرار گرفته و در باره اش شعر سروده است.

 

این مثنوی، هدیه وحید قزوینی به شاه سلیمان صفوی

در این باره، شرح دادیم که نسخه ما که متن حاضر صرفا بر اساس آن عرضه شده، نامی از وحید قزوینی ندارد، اما از روی قرائن، و بر اساس شواهدی که داریم، متعلق به محمدطاهر وحید قزوینی (م 1112) است. دانشمندی برجسته از دوره عباس دوم تا سالهای آغازین سلطنت شاه سلطان حسین، که یک سره به کار نوشتن و دبیری و اداری در حد اعتمادالدوله گی و نیز وقایع نگاری دربار مشغول بوده است. فهرست نویس دانشگاه، که آن را در مجلد سیزدهم «فهرست نسخه های خطی دانشگاه» معرفی کرده،  نسخه را «دیوان رضوان» نامیده، چون آغاز و انجام نداشته و در بیتی به نظر آمده که شاعر آن، تخلصش رضوان است. «بده می که رضوان شود بنده ات / توان ریخت نُقل از شکر خنده ات». شرحش گذشت که مرحوم گلچین معانی این نکته را روشن کرد که این نسخه، همان «شهرآشوب» وحید قزوینی است که او البته برگرفته از «ساقی نامه»اش می داند، هرچند چنان که در جای خود گفته ایم، این مطلب چندان روشن نیست. این که این اثر، در یک اثر 4500 بیتی آمده باشد، به دلیل نبودن نسخه ای از «ساقی نامه» [تاکنون، اگر هم بوده] روشن نیست، و توان گفت که نسخه ای است، بلکه اثری است کاملا مستقل که از وصف اصفهان آغاز می شود و با شرح 107 شغل خاتمه می یابد. وحید این مثنوی را زمان شاه سلیمان (سلطنت از 1077 تا 1105) سروده و ابیاتی هم در ستایش او دارد: «سلیمان دوران خدیور زمان / که چرخ است در قبضه اش چون کمان». در این ابیات، اشعاری درباره عدل وی، بسان آنچه در میان شاعران مدیحه گوی شاهان مکرر آمده، سروده شده است. همین طور از قدرت و سطوت و شجاعت و دیگر صفاتی که معمولا این قبیل شاعران در باره سلاطین می گویند، سخن به میان آمده است.

بود جرأتش جرأت رستمی

        بود همتش همت حاتمی

چو از تیغ تیزش بگویی سخن

         شود خامه ی مو زبان در دهن

سلیمان وقت است بی داوری

         یلان دیو صولت وشاقان پری

 

و در جای دیگر گوید:

ز من بود لاف سخن گر چه دور

o        نظر یافتم زین سلیمان چو مور

کجایی بیا ای اجابت بیا

o        که او را کنیم از ته دل دعا

بگردد الهی چو ساغر مدام

o        به کام دلش آسمان بر دوام

 

 

درباره نسخه

چنان که گذشت، مبنای این چاپ، تنها نسخه مثنوی شهرآشوب وحید است که به شماره 4344 در دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه شامل 131 فریم است که اگر چهار فریم آن را که فاقد متن است از آن کم کنیم، 127 فریم می شود. از این 127 فریم، فریم اول و آخر، یک صفحه هستند، اما باقی فریم ها دو صفحه ای هستند. بدین ترتیب جمعا 250 صفحه می شود. شماره فریم ها در متن چاپی، در کروشه آمده است. هر صفحه ای 17 سطر دارد، و در صفحاتی که عناوین آمده، طبعا تعداد ابیات به مقداری که عنوان داده شده و همه از خود شاعر است، کم می شود. از فریم 4 که نخستین صفحه اشعار است، تا فریم 17، قسمت بالای صفحات خوردگی عمیقی دارد، به طوری که از فریم 4 می تواند کلمات فریم 18 را مشاهده کرد. بدین ترتیب از هر صفحه، بین 3 تا 5 بیت و گاه نصفه نیمه، ابیات از بین رفته است. در متن تصحیح شده، این خوردگی ها، به صورت (....) نشان داده شده و هرچند کلمه ای که امکان خواندنش بوده، ضبط شده است.

 

نسخه از پایان افتادگی دارد و مقدار آن هم روشن نیست. به نظر نمی رسد این افتادگی زیاد باشد. با این حال می توان بین یک صفحه تا چند صفحه را حدس زد. این افتادگی از اول هم وجود دارد و در آنجا هم همینطور است، یعنی افتادگی باید اندک باشد. این را از حال و هوای اشعار این بخش که به نوعی می تواند در بخش تحمیدیه کتاب و ستایش نامه رسول، امامان و شاه وقت باشد، مشاهده کرد. شماره های داخل متن که در کروشه آمده، شماره فریم است و در مقدمه هم وقتی (ف) می آید و به دنبال آن یک شماره، همان شماره فریم خواهد بود.

 

در کتاب، همه عناوین با رنگ قرمز نوشته شده و متن با قلم سیاه است. املای کلمات در مجموع، دقیق و شایسته یک متن شعری است که می باید خواندن آن آسان باشد. نکات جالبی هم از این زاویه رعایت شده است. چنان که در همه موارد برای نشان دادن یای چسبیده به کلمه، مانند «درباره»، از همزه یا همان یاء دم بریده روی «ه» استفاده شده است. همه این موارد را برای تلفظ درست به «ی» تبدیل کردیم.

 

همه جا «ازو» بکار رفته که در متن حاضر تبدیل به «از او» شده است؛ چنان که همه جا «ازین» آمده بود که از این شد. در متن حاضر، در مواردی که باء بایستی از کلمه جدا می شده، جدا شده است.

 

بنده، به هیچ روی ادعای تصحیح ندارم، به ویژه که متن شعری باشد که فهم آن تخصص ویژه ای می خواهد. دو مسأله سبب شد به این متن بپردازم. یکی اهمیت تاریخی این متن، و موادی که در تاریخ اجتماعی در آن هست و کمک شایسته ای به شناخت تاریخ صفوی می کند. دوم ارتباط آن با شهرم اصفهان که به هر حال دوستش دارم، گرچه دل خوشی از آن ندارم. این مسأله سبب شد تا فرصتی را برای ارائه این متن بگذارم. اعتراف می کنم برخی از مضامین را درنیافتم، اما تلاش کردم کلماتی که برایم مبهم بود، با مراجعه، درک کنم. اگر نتوانستم، عین آن را ثبت کردم. اثر حاضر، صرفا از روی یک نسخه است که من می شناختم، بنابراین دشواری زیاد بود، چون نسخه دیگری در اختیارم نبود که مقابله کنم و با آن متن را دقیق تر کنم. شاید اندک مواردی که یقین می کردم، نادرست است، به صورت قیاسی ثبت کردم. برای مواردی که ابهام باقی ماند، علامت تعجبی در انتهای کلمه یا مصرع گذاشتم. عجالتا، این متن آماده شد تا زمانی، کسی که شایستگی بیشتر دارد، به آن برسد و متن دقیق تری بدهد. از نظر نگارش مقدمه هم، فکر می کنم همچنان این متن، متن مهمی برای تاریخ اجتماعی دوره صفوی است و می توان نکات دقیق تری را به خصوص در ارتباط با مشاغل از آن استخراج کرد. در باره مسائل ادبی هم که مقام وحید شناخته شده است و مسلما اثر حاضر، می تواند منبعی شایسته برای کاوشهای ادبی باشد. در تصحیح، فقط ارائه متن مد نظر بود، و طبیعی است، لغات فراوانی بود که می شد با مراجعه به واژه یاب یا منابع دیگر که حالا مراجعه به آنها بسیار هم آسان است، کلی پاورقی بر آن زد. این کار را به عهده مراجعین محترم گذاشتم تا خودشان دقیق تر انجام دهند. تصویر اولین صفحه نسخه را که خوردگی آن هم معلوم است، و اشعار را در متن تایپ نکرده ام، به عنوان نمونه در آغاز گذاشته ام.

منبع: کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما