بر خرابه فرمانروایی کردن، هنر نیست
|۸:۴۸,۱۳۹۸/۱۰/۳۰| بازدید : 268 بار

 

گفت‌و‌گو با غلامحسین زرگری‌نژاد، استاد سابق تاریخ دانشگاه تهران

ماهرخ ابراهیم‌پور- محسن آزموده: كمتر از یك قرن از انحلال سلسله قاجار می‌گذرد، با این حال هنوز تالیفات و آثار تاریخی این دوره به خوبی منتشر نشده است و هنوز حفره‌های بسیاری درباره برخی حوادث و اتفاقات عصر قاجار وجود دارد. از آن سو ظهور سلسله پهلوی باعث شد هر چه بیشتر به پنهان كردن و سیاه نشان دادن تاریخ قاجار بپردازد، حال آنكه رضاشاه سلسله پهلوی را بر اساس توانایی و دانش تربیت‌شدگان و رجال قاجار بنا كرد و فروغی، تیمورتاش، تقی‌زاده، داور و بسیاری دیگر از مهره‌های كلیدی پهلوی در دوره قاجار رشد و نمو پیدا كردند و زیر پایه‌های حكومت جدید را گرفتند و به جلو بردند، هر چند در نیمه راه قربانی خشم رضاشاه شدند. اگر چه در روزگار ما نیز تاریخ قاجار پوشیده از نگاه‌های متعصبانه و غیر تاریخی است و در این میان دانشگاه كمترین سهم را در تحقیق و نگارش این دوره داشته است و اگر معدود استادان پژوهشگر و محققی چون غلامحسین زرگری‌نژاد نبودند، شاید تاریخ قاجار در محاق سیاست و نگاه‌های غرض‌ورزانه مثبت و منفی می‌ماند و ما كمتر از رساله‌های آن دوره و رشد و نمو رجال سیاست‌ورز قاجار به ویژه در دوره آقامحمدخان و فتحعلی شاه ‌اطلاع درستی پیدا می‌كردیم. در واقع زنده‌یاد ایرج افشار، كاوه بیات، نصرالله صالحی و غلامحسین زرگری‌نژاد و برخی دیگر از پژوهشگران با تلاشی خستگی‌ناپذیر بر آن شدند كه تاریخ قاجار را به سبك و سیاق پژوهش‌های تاریخ‌محور منتشر كنند تا بر اطلاعات درست ما از تاریخ قاجار افزوده شود. در این میان زرگری‌نژاد سال‌هاست به دور از هر هیاهو به تحقیق و تالیف درباره آثار تاریخی كمتر دیده شده عصر قاجار مشغول است و چند وقت پیش كتاب دو جلدی «اندیشه و سیاست در ایران عصر قاجار» را از طریق انتشارات نگارستان اندیشه به چاپ رساند. انتشار این كتاب باعث شد با سماجتی بسیار، پیگیر گفت‌وگویی درباره چند و چون سیاست و اندیشه در دوره قاجار با استاد شویم كه به رغم امتناع با اصرار ما پای میز گفت‌وگو نشستند.

 

 **********

 

درباره اهمیت قاجار اشاره كردید به تاریخ‌نگاری دوره پهلوی كه خیلی تلاش كردند دوره قاجار را بكوبند. شما درباره این فرض صحبت كردید؟

ابتدا باید توضیح دهم تاریخ‌نویسی دوره پهلوی فربه نیست، بلكه تاریخ‌نویسی دوره قاجار فربه و غنی است، برای مثال در دوره آقامحمدخان آثاری چون «احسن التواریخ»، «تاریخ محمدی»، ترجمه «كشف الظنون حاج خلیفه» از تركی به فارسی به دستور آقامحمدخان، «تاریخ معاصر سلطانیه» اثر برجسته عبدالرزاق دنبلی، «زینه‌التواریخ» میرزا رضی مستوفی، «احكام الجهاد و اسباب الرشاد» گردآوری و دیباچه ادیبانه میرزا بزرگ قائم مقام فرهانی، «تاریخ ذوالقرنین»، «تاریخ جهان‌آرای مروزی»، «تاریخ صاحبقرانی»، «مرات محمدی»، «تاریخ ملك آرا»، «اشرف‌التواریخ»، «عقداللآلی فی نقد المعالی»، «عبره الناظرین و عبره الحاضرین»، «تاریخ نو جهانگیر میرزا»، «اكسیر التواریخ»، «تحفه ناصری»، «آثار العجم»، «جام جهان‌نما»، «تاریخ منتظم ناصری»، «مراه البلدان»، «روضه الصفای ناصری»، «ناسخ التواریخ» كه این هر دو كتاب از نسخه خطی خاوری شیرازی رونویسی و انتحال شده‌اند. اینها مشتی از خروار خروار آثار تاریخی است كه در عصر قاجار نوشته شده‌اند در صورتی كه آثار جغرافیایی و رساله‌های سیاسی، سیاستنامه‌ها، سفرنامه‌ها و ترجمه‌ها را به این آثار بیفزاییم شمار كتاب‌هایی كه از صدر قاجاریه تا مشروطه نوشته شده‌اند، می‌توان گفت در عصر پهلوی یك صدم این آثار تاریخی نوشته نشد.

 

اما آنچه ما می‌شناسیم بیشتر مربوط به تاریخ‌نگاری دوره پهلوی است؟

تاریخ‌نویسی یا تاریخ‌نگاری؟

 

تفاوت این دو را بفرمایید.

از نظر من تاریخ‌نویسی با تاریخ‌نگاری و تاریخ‌نگری جداست. تاریخ‌نویسی و تاریخ‌نگاری، شیوه نوشتن تاریخ است. گاهی زمان‌شمار و گاهی سلسله‌ای و برخی اوقات هم ‌محلی می‌نویسند كه متفاوت از یكدیگر است، برای مثال «تاریخ منتظم» ابن‌جوزی و «تاریخ منتظم» اعتمادالسلطنه زمان‌شمار یا سال‌شمار است. از آن ‌طرف «تاریخ المرات البلدان» كتابی است كه موضوعی تالیف شده، «تاریخ ذوالقرنین» و «تاریخ جهان‌آرای مروزی» به شیوه تاریخ‌نویسی یا تاریخ‌نگاری نوشته شده‌اند. بنابراین در تاریخ‌نگاری یك اندیشه در ذهن مولف است كه بر اساس آن تاریخ را می‌نویسد و آن را در مقدمه در نظر می‌گیرد. تاریخ‌نویسی متفاوت مانند آثار پلوتارك كه «حیات مردان نامی» را می‌نویسد و از آن سو گزنفون «سیروپدی» را به نگارش درمی‌آورد. همچنین هردوت درباره تاریخ ماد و هخامنشی می‌نویسد. این نوع آثار با تكیه نویسنده بر اندیشه‌ای پشت تاریخ‌نگاری است كه با نگاه خاصی سراغ تالیف بره‌های از تاریخ می‌رود و آن را ثبت می‌كند و برای مثال گزنفون با نوشتن سیروپدی قصد دارد تا سلوك شاهان ایران را به یونانی‌ها بیاموزد و قصدش از نوشتن تاریخ تربیت است نه شرح حال‌نویسی یا نگارش شخصیت، پلوتارك هم با نگاهی دیگر تاریخ را «حیات مردان نامی» می‌داند.

 

بر این اساس معتقدید تاریخ‌نگاری عصر قاجار، تاریخ‌نگاری فربه و خیلی غنی است؟

بله، تاریخ‌نویسی دوره قاجار، تاریخ‌نویسی فربهی است.

 

اما ما این تاریخ‌نگاری را كمتر می‌شناسیم؟ احتمالا به این دلیل كه دوره بعدی یعنی پهلوی، نخواستند این دوره شناخته شود؟

نمی‌دانم، دوره قاجار از زمان آقامحمدخان تا احمدشاه تاریخ‌نگاری بسیار غنی دارد و در مقابل دوره پهلوی در حوزه تاریخ‌نگاری حرف چندانی برای گفتن ندارد. از شما می‌پرسم دوره پهلوی چه تاریخ‌نگاری دارد؟

 

دوره پهلوی تاریخ‌نگارانی مثل عباس اقبال، سعید نفیسی، رشید یاسمی و چند نفر دیگر هستند كه آثار در خوری دارند.

این افرادی كه نام بردید اگر چه قابل احترام و فرزانه‌هایی شایسته تقدیرند، اما تاریخ‌نگاری نكردند، بلكه تاریخ‌پژوهند. در دوره قاجار آثاری از احمد كسروی داریم كه خود راوی جریانات مشروطه است و بعد از آن «تاریخ بیداری ایرانیان» ناظم‌الاسلام كرمانی است و مهدی شریف كاشانی كه «واقعات اتفاقیه در روزگار»را می‌نویسد. از آن‌طرف هروی كه «تاریخ انقلاب طوس» را نوشته است همه این آثار تاریخ‌نگاری هستند.

 

چرا با این اوصاف نگاه به دوره قاجار اینقدر منفی است؟ اغلب شاهان دوره قاجار را افرادی ضعیف برمی‌شمرند؟

به نظرم برای این موضوع سه علت اساسی می‌توان برشمرد، نخست نگاه انگلیسی‌ها به دوره قاجار مطرح است، آنها با زندیه موافق بودند، چون زندیه به آنها امتیاز تجارت آزاد در سراسر ممالك محروسه را داده بود، اگر چه بعدا كریم‌خان فرمان تجارت آزاد را تعدیل كرد اما انگلیسی‌ها تا آخر دوره زندیه می‌توانستند در همه كشور تجارت كنند. از طرف دیگر زمانی كه لطفعلی‌خان زند قصد داشت كه جواهرات جانبی دریای نور را به سر هارد فورد جونز واگذار كند، آقامحمدخان سر رسید و جونز به شیراز فرار كرد و این معامله سر نگرفت. علت سومی كه می‌توان برای بدنام كردن عصر قاجار در ذهن جامعه ایران به آن اشاره كرد، دشمنی و فعالیت پهلوی‌ها برای سیاه نشان دادن دوره قاجار است. این شیوه مختص ایران نیست و در همه جا سلسله قبلی توسط سلسله بعدی خراب می‌شود.

 

با همه این حرف‌ها ما اكنون در دوره بعد از سلسله پهلوی هستیم، اما هنوز نتوانستیم به تصویر درستی از دوره قاجار برسیم و نتوانستیم از آن عینكی كه پهلوی برای دیدن دوره قاجار برای ما درست كرد، رها شویم. به نظرتان علت این امر چیست؟

زیرا دوره پهلوی با آموزش و پرورشش در گسترش این نگاه بسیار موثر بود و توسعه آموزش و پرورش دوره پهلوی باعث شد، افرادی به عنوان تاریخ‌نگار تاریخ عصر قاجار را بنویسند كه در آن دوره و آن سیستم پرورش یافتند و نگاه بدبینانه پهلوی به قاجار را با خود در آثارشان منتقل كردند.

 

آیا هنوز نگاه پهلوی به تاریخ قاجار با گذشت 40 سال از آن دوره سیطره دارد؟

به نظرم در این 40 سال كار چندانی درباره تاریخ قاجار انجام نشده است.

 

در كتاب «تاریخ اندیشه و سیاست در عصر قاجار» چهار گروه اصلاح‌گرایان حكومتی، اندرزنامه‌نویسان، علما و روشنفكران را از هم متمایز كردید. در این دسته‌بندی چه ملاحظاتی داشتید؟

درباره تالیف این كتاب نخست باید بگویم با خودم اندیشیدم كه چرا تاریخ ایران چنین فراز و نشیبی داشته است؟ ما دوره‌هایی داشتیم كه ایران در این فراز و نشیب‌ها در اوج بوده است برای مثال در دوره سه قرن نخست بعد از اسلام برخلاف اینكه گفته می‌شود كه خبری نبوده و ایران در سكوت تسلط اعراب به سر برده است، من فكر می‌كنم نسبت به دوره ساسانی فضای تنفسی برای علما باز شد. در عین حال كه حكومت حامی آنها نبود با فقدان حكومت حامی فضایی باز شد كه در این فضاشیمی، فیزیك، هیات، تاریخ، نجوم، جغرافیا، انسان‌شناسی، فلسفه، سیاست و فقه داریم.

 

در دو قرن نخست؟

بله، فقط در این دوره شعر نداریم و تعداد شعر بسیار كم است.

 

امروز آثار این دو قرن موجود است؟

بله، ما بعد از این سه قرن شاهد هجوم تركان به ایران هستیم و این هجوم از سوی قراختاییان آغاز شد. وقتی سامانیان برافتادند در واقع كشور ما به صورت یكپارچه و به مدت دوازده قرن پیاپی مورد هجوم اقوام بدوی بود. هنگامی كه سامانیان سقوط كردند، گویی دیواری شكسته و سیلی بی‌حد به سوی ایران روان شد، انگار با سقوط سامانیان در بسته بدوی‌ها برای هجوم به ایران باز شد و جمعیت انبوهی از بدوی‌ها كه به دنبال چراگاه بودند، به فلات ایران سرازیر شدند. از جمله غزنویان آمدند و هنوز آنها نرفته بودند كه سلجوقیان لشكر كشیدند و امپراتوری تشكیل دادند و سلاجقه بزرگ تا آناتولی پیش رفتند. حداقل از كاشغر و بخارا زیر فرمان‌شان بود تا آناتولی و استانبول. آنها هر چه خواستند در سرزمین تحت نظرشان كردند و هر چه خواستند كوبیدند و از بین بردند. سلجوقیان اغلب مدارس را نابود كردند، كتابخانه‌ها را آتش زدند، اعتنایی به پزشكی، آموزش و هنر نداشتند و فقط شمن می‌خواستند از نجوم خواستار ساعت سعد و نحس بودند. با این اتفاقاتی كه رخ داد و خرابی‌هایی كه بار آوردند، رفتند و پس از آنها خوارزمشاهیان به میدان آمدند، آنها دولت مستعجل بودند و از مغولان بدوی. بعد دوره سهمگین مغولان آغاز شد كه 300 سال بر سرزمین ما رحل اقامت افكندند. توجه كنید 300 سال زمان كمی نیست، اگر توجه كنید امروز از دوره قاجار تا نظام جمهوری اسلامی 300 سال نمی‌گذرد، حال تصور كنید مغولان در مدت سیطره بر ایران هر چه خواستند در این سرزمین كردند، كتابخانه‌ها را آتش زدند و مساجد را ویران كردند، نظامیه‌ها را از بین بردند، اغلب دانشمندان ما را كشتند. بعد از 300 سال آنها رفتند و حالا نوبت به تیموریان رسید. این دوره طولانی استیلای اقوام بدوی بر ایران با تیمور تمام نشد و بعد از آنها تركمن‌ها از راه رسیدند و آق‌قویلونوها و قراقویونلو‌ها آمدند و جالب اینكه پس از اتمام حكومت از ایران نرفتند، بلكه پس از متلاشی شدن حكومت‌های‌شان در ایران ماندگار شدند و به كسب و كار تجارت و كشاورزی پرداختند كه هر در دو كسب محدودیت‌هایی وجود داشت، بنابراین مزدوری، دزدی و غارتگری را پیشه كردند.

 

یعنی در آن زمان این اقوام مهاجر به سیستم خراج و مالیات پایبند نبودند؛ اصلا چنین سیستمی فعال بود؟

در شهرها و روستاهای بزرگ سیستم مالیات و خراج فعال بود، اما این اقوام مهاجر ساكن شهرها نبودند و گوش‌شان هم به پرداخت مالیات و خراج بدهكار نبود. تصور كنید تداوم چنین وضعیتی طی دوازده قرن ایران را نابود كرد. كشمكش و ناامنی كه سلسله‌های مهاجم پی در پی در ایران رقم زدند، باعث شد كه پزشكی ایران از بین برود، ادبیات محو شد و در این میان تنها عرفان و تصوف رونق گرفت. حال با نگاهی به این گذشته سراغ سیاست و اندیشه در دوره قاجار رفتم.

 

آن فلسفه‌ای كه با فارابی و ابن‌سینا شكل گرفت، كجا رفت؟

فلسفه‌ای كه با ابن‌سینا و فارابی رونق گرفت با هجوم پی در پی اقوام بیگانه از رونق افتاد، بسیاری از دانشمندان و اهل علم یا مهاجرت كردند یا در تهاجمات پی در پی كشته شدند، اگر چه ابوریحان بیرونی در زادگاه خودش ماند، اما ابن‌سینا به همدان گریخت، از آن طرف ابن‌زهره، ابن‌میثم و سایر چهره‌های شاخص علم و دانش از مملكت رفتند. حال آنكه شكوفایی علم و طب در ایران به شكلی بود كه ما آب مروارید را عمل می‌كردیم، اما تهاجم اقوام بدوی ایران را به روزی انداخت كه جز عرفان برایش نماند. بنابراین در كتاب «سیاست و اندیشه در عصر قاجار» تحولاتی كه بر ایران گذشت، بررسی كردم بعد سراغ استعمار رفتم، به ‌طوری كه وقتی از شر بدوی‌ها راحت شدیم، در قرن نوزدهم استعمار به میدان آمد. اوایل قرن نوزدهم سه قدرت جهانی روس‌ها، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها با هم به رقابت پرداختند كه مركز رقابت‌شان ایران و عثمانی بود. حال سوال پیش می‌آید كه چرا ژاپن از بین نرفت و رشد كرد؟ آیا از هوش و استعداد برخوردار بود؟ به قول عباس‌میرزا خدا به آنها عقل و دانایی بیشتری داده بود؟ این انگلیسی‌ها بودند كه نمی‌خواستند ایران و عثمانی قدرتمند شوند، پس به ژاپن فرصت رشد را دادند تا به حدی بزرگ شود كه بتواند در مقابل روسیه بایستد و چنین كردند و در نبرد تسوشیما 1905.م كه میان روسیه و ژاپن درگرفت، كشتی‌های ژاپنی ناوگان روسی را در هم شكستند و این شكست یكی از شادی‌های مردم ایران شد. حال زمانی كه ژاپن به سمت شكوفایی و آبادانی پیش رفت، ایران درگیر باقی‌مانده اقوام بدوی و آثار بر جای مانده آنها بود و در این سیری كه بر ایران گذشت، بدوی‌ها به نوعی ملیت را از بین بردند، به چه شكل از بین بردند؟ آنقدر آمدند و رفتند كه زاد و ولدها و امتزاج‌ها همه ملیت ایران را رنگارنگ كرد. بنابراین امروز نمی‌توانیم بگوییم ایرانی به معنای آریایی هستیم؛ یا عربیم یا ترك، چه بسا عربی كه تعصب می‌ورزد كه ایرانی است یا ترك! لذا آن هجومی كه طی 12 قرن صورت گرفت و استعماری كه امروز وجود دارد، ایران امروز را شكل داد. برای همین فضای میان این دو را در مقدمه كتاب ترسیم كردم، بعد سراغ جریان‌های مختلف در اندیشه سیاسی در ایران رفتم.

 

مهم‌ترین جریان را اندرزنامه‌نویسی ذكر كردید؟

از نظر من مهم‌ترین جریانی كه می‌توانست بماند و رشد كند، اندرزنامه‌نویسی است.

 

اندرزنامه‌نویسی را به دو دسته تقسیم كردید؟

ابتدا باید بگویم ما جامعه مدنی به شیوه اروپایی‌ها نداشتیم، جامه مدنی كه باید از پایین شكل بگیرد و گروه‌های اجتماعی پس از پدید آمدن دست به ساختن سندیكا‌ها بزنند و سندیكا‌ها احزاب را تشكیل بدهند و احزاب دولت را به وجود بیاورند. این فرآیند در كشور ما شكل نگرفته و اصلاحات ما همیشه از بالا بوده و به فرموده بوده است. در جنگ‌های ایران و روس بود كه خودآگاهی پیدا كردیم و به عقب‌ماندگی‌مان پی بردیم. از این نقطه حركت به سمت اصلاحات و پیشرفت را شروع كردیم، اما این شروع به چه شكل بود؟ به فرموده عباس‌میرزا حركت به سمت تغییر را آغاز كردیم نه بدنه جامعه. لذا طبیعی بود تا زمانی كه جامعه زمامداران آگاهی دارد، همراهی می‌كند، اما وقتی زمامداران مستبد و منحطی بر سر كار آمدند، حركت به سمت تغییر و فرار از عقب‌ماندگی متوقف شد. بنابراین حركت ما به سمت پیشرفت به صورت زیگزاگی بود و فراز و فرود داشت. من در بررسی‌ای كه در دوره ولیعهدی عباس ‌میزرا داشتم، فروغ خیلی خوبی دیدم، معلم عباس‌میرزا - میرزای بزرگ - فرزانه‌ای كه درد وطن داشت.

 

چرا اطلاعات ما از میرزابزرگ اندك است؟ به ‌طوری كه خیلی كم از او می‌دانیم در حالی كه تاثیرات این شخصیت در تربیت امیركبیر هم نقش داشت.

درباره میرزابزرگ تحقیق و پژوهشی صورت نگرفته است، من كتاب «احكام جهاد» میرزا را چاپ كردم از آن طرف «پادری» كه نقدی به مسیحیت به چاپ رسیده است، اما با این اوصاف درباره میرزا بزرگ تحقیق جدی انجام نشده به ‌طوری كه قائم‌مقام فراهانی پسرش را بیشتر از میرزا می‌شناسند. از طرفی من مقدمه احكام جهاد را در«منشأت» قائم‌مقام دوم پیدا كردم و تا زمانی كه رساله «احكام جهاد و اسباب الرشاد» را تصحیح نكرده بودم، به شخصیت میرزابزرگ پی نبرده بودم. اگرچه بارها آن را خوانده بودم، اما نمی‌دانستیم این مقدمه احكام جهاد میرزابزرگ است نه قائم‌مقام فراهانی.

 

میرزا بزرگ را به عنوان یك اصلاح‌طلب و معلم نخست عباس‌میرزا دانستید؟

بله، میرزا به عنوان معلم اول عباس‌ میرزا فرزند مكتب اصلاح‌طلبی تربیت كرد و عباس ‌میرزا با آموخته‌هایی كه از میرزا آموخت به اصلاحات پرداخت. از آن طرف ناصرالدین شاه، دستور قتل میرزا تقی‌خان را در نوجوانی صادر كرد و بعد پشیمان شد، زمانی كه میرزا آقاخان نوری بر جای امیر نشست، نتوانست آن كمبود امیركبیر را برای شاه پر كند و هر چه زمان گذشت، شاه بیشتر به اشتباه خود پی برد و در فرمان عزل میرزا آقاخان به تلویح به خدمات زمان وزارت وزیر مقتول اشاره كرد. شاه پس از عزل نوری قبل از اینكه به فرنگ برود، بر آن شد تا اندیشه‌های معلم و مربی خود كشته را زنده ‌كند. برای همین مجلس مصلحت‌خانه، شورای دولت، صندوق عدالت، مجلس تنظیمات حسنه را به راه می‌اندازد. تاكید می‌كنم و سوال می‌كنم كه ریشه اصلاحات شاه قبل از سفر به فرنگستان كجاست؟ به باور من برای این اصلاحات غیر از تاثیر امیركبیر قصد شاه برای اجرای آمال آموخته‌های امیر نمی‌توان یافت.

 

یعنی ردپای پشیمانی ناشی از دستور قتل امیركبیر در حركات اصلاح‌گرایانه‌اش مشهود است؟

بله.

 

سپهسالار چه نقشی در حركات اصلاحی ناصرالدین شاه داشت؟

سپهسالار نیز مولود همین شرایط است و شاه او را بر مسند صدارت می‌نشاند تا حركاتی از این دست را دنبال كند.

 

اما آن‌چنان كه از امیر تعریف و تمجید می‌كنید، نقدهایی به سپهسالار دارید؟ این نگاه انتقادی از چه بابت است؟

به نظرم حركات اصلاحی بعد از عباس ‌میرزا با امیركبیر ادامه پیدا كرد و بعدها دیگران چون سپهسالار همین راه را ادامه دادند، یعنی چندان نگاه و حركت نویی را ایجاد نكردند، بلكه در ادامه همان روند اصلاحی كه امیر پیش برد، آنها آمدند و ادامه دادند. حتی قشونی كه در دوره سپهسالار با لباس منظم شكل گرفت، همان ایده عباس‌ میرزا بود. از آن طرف امیركبیر نماد اجرای اندیشه ترقی شد كه در مكتب میرزابزرگ پرورش یافت كه شاگرد آن عباس ‌میرزا بود. پس از آن سپهسالار و افرادی كه افكار وی را دنبال كردند، از جمله پیروان ادامه این مكتب بودند، اما چون این مكتب از بالا اداره می‌شد و حركت از جامعه آغاز نشد، دوام پیدا نكرد. توجه كنیم كه ما در ایران جامعه مدنی مانند آنچه در اروپاست، نداریم كه به تدریج از ستیز با نظام فئودالی آغاز كند و به آرامی به سوی اقتصاد تجاری گام بردارد و پس از ایجاد شهرهای نوین در سراسر اروپا جامعه مدنی و ملت را شكل دهد و در قالب رشد تدریجی شهرها و شهرك‌های تجاری و صنعتی و سندیكا‌ها را شكل دهد و احزاب را به وجود بیاورد و در پرتو همین شالوده‌ها رونق و توسعه را دنبال كند. به خلاف مغرب زمین كه همواره از متن جامعه مردانی بزرگ ظهور می‌كنند و اساس رشد را می‌سازند، آهنگ حركت در ایران به ستاره‌هایی درخشان همانند عباس میرزا، میرزا بزرگ و میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام و میرزا تقی‌خان فراهانی و میرزا حسین‌خان سپهسالار اما با با عمر كوتاه و موانع بسیار متكی بوده است.

 

در بخشی از كتاب به تلاش امیركبیر در انتشار روزنامه «وقایع اتفاقیه» برای آگاه و همراه كردن مردم برای پیشرفت اشاره كردید. این اقدام در آگاهی جامعه تاثیری داشت؟

100 شماره روزنامه وقایع اتفاقیه را بررسی كردم، امیر علاوه بر این استبداد منور می‌خواست تا نظم سیاسی را بر كشور برقرار و قدرت ایران را تجدید كند. برای همین هوشیارانه شاه را از این نظام استبداد منور حذف نكرد و كوشید شاه را با اصلاحات همراه كند، برای همین در گوشش می‌خواند تو شاهی و باید كشورت آباد باشد، بر خرابه فرمانروایی كردن هنر نیست. شاه نیز پذیرفت. بنابراین نظم سیاسی كه امیر در كشور به وجود آورد، به قدری تاثیرگذار بود و نظمی را به وجود آورد و دولت منتظم تشكیل داد كه اگر در بخارا كسی می‌خواست رشوه بگیرد رو به تهران می‌كرد و می‌گفت امیر می‌فهمد. بنابراین امیر در این حد بر سرزمین ایران كنترل داشت. در نظم امیری شاه احترام داشت، اما او هم مواجب معین داشت. امیر به روایت اعتمادالسلطنه، مواجب مواجب‌بگیران را كسر كرد اما كسر او بهتر از افزونی دیگران بود.

 

اندیشه استبداد منور امیركبیر تعارضی با آن اندیشه ناسیونالیستی ندارد؟

خیر، امیر می‌خواهد در قالب استبداد منور نظمی ایجاد كند؛ در قالب این نظم می‌خواهد رشد اقتصادی ایجاد كند و تولید ملی را بالا ببرد. بنابراین ابنیه و امتعه داخلی را تشویق می‌كند، خواستار تولید لباس نظامیان از پارچه داخلی می‌شود. می‌گویند روزی امیر در بازگشت از اصفهان به تهران به باغی رسید و دستور توقف داد و در این توقف قلیانی خواست. چون قلیان را آوردند دید كه ته قلیانی ساخت ایران و از جنس گل است. پس به تعریف و تمجید از آن پرداخت و تولید كنندگان آن را تشویق كرد. آن ‌زمان ته قلیان را از روسیه وارد می‌كردند و هر خانه‌ای حداقل 10 ته قلیان داشت كه در مجالس عزا و عروسی با قلیان از حاضران پذیرایی می‌كردند. تشویق و تمجید امیر باعث شد كه كار عظیمی شكل بگیرد و ساخت ته قلیانی در ایران رونق بگیرد. از آن‌طرف امیر در وقایع اتفاقیه درباره پارچه ماهوت نوشت كه زنی یزدی پارچه‌ای بافته كه البسه فرنگستان با آن قابل مقایسه نیست. امیر با این نوع تشویق‌ها درصدد است كه اقتصاد ملی را به حركت دربیاورد كه تا حدودی موفق شد. همچنین زراعت و تجارت را در قالب یك سیستم منظم تشویق می‌كند. شالوده و محور دولت منتظم امیری استقلال و اقتدار سیاسی بود كه با مرگ میرزاتقی‌خان متوقف شد.

 

در كل شما اذعان كردید در كشور ما این اصلاحات از بالا جواب نمی‌دهد.

بله، چون حركت از بالاست، جواب نمی‌دهد و در بطن جامعه نیروی محركه‌ای برای پیگیری آن وجود ندارد. از آن ‌طرف همین حركات اصلاحی از بالا اگر دوام داشته باشد تا حدی می‌تواند تاثیرگذار باشد، اما همین حركت از بالا نیز مداوم نیست زیرا با حذف یك اصلاحگر حركت اصلاحی ناتمام می‌ماند. اگر هم مداوم باشد در جامعه پیگیری نمی‌شود و امیركبیر و سپهسالار و قبل از آن عباس‌ میرزا هم دولت مستعجل بودند.

 

امین‌الدوله هم دولت مستعجل بود؛ حالا نقش اندرزنامه‌نویسان در حركت اصلاحی چیست؟

اندرزنامه‌نویسان تنها جریانی هستند كه می‌توانستند بنویسند و با واقعیت جامعه برخورد داشتند. لذا در میان اندرزنامه‌نویسی از آزادی سخنی گفته نمی‌شود، اما به جای آن سخن از عدالت است، زیرا آزادی عقیده در كشور ما تحصیل حاصل است و مشكلی برای آن نبود. در جامعه ما زرتشتی، مزدكی، سنی، شیعه، مسیحی، یهودی، معتزلی، عارف و صوفی داریم در این میان فرقه‌های مختلف اهل‌ سنت و دراویش هم هستند. كسی نمی‌تواند مانع آزادی آنها شود، به ‌طوری كه زكریای رازی در رد نبوت كتاب می‌نویسد و حمیدالدین كرمانی، داعی اسماعیلی به او جواب می‌دهد. لذا مشكل ما آزادی نیست، بلكه عدالت است و برای همین اندرزنامه‌نویسان سراغ مساله عدالت می‌روند و عدالت در میان آثار اندرزنامه‌نویسی موج می‌زند، برای همین كمتر اندرزنامه‌ای را پیدا می‌كنید كه در آن سخن از عدل نباشد. امامً‏عادلً خیرً من مطرٍ وابلٍ و اسدً حطومً خیرً من سلطانٍ ظلومً و سلطانً ظلومً خیرً من فتنةً تدومً» / دین و مُلك توامان است، العدال اساس الملوك/ العدل اساس الدوله/ اندرزنامه‌ها پر از توصیه به عدالت است. برای همین معتقدم اگر جامعه ایران سیر رشد داشت در كلاس اول نمی‌ماند، اندرزنامه‌نویسان هم سخنان خود را رشد می‌دادند و همان درس كلاس اول را تكرار نمی‌كردند. اما چون مخاطب و شنونده عاقل نبود كه مطالب نو آورده شود، بنابراین گوینده همان مطالب تكراری را تكرار می‌كرد. اگر جامعه ایران رشد غرب را داشت، اندرزنامه‌نویسی نیز حرف‌های نویی در بر داشت كه نشان از رشد و پیشرفت جامعه بود.

 

به نظرتان چرا سطح كلاس جامعه ما پایین بود و به تبع آن حرف‌های اندرزنامه‌نویسان تكرار مكررات بود؟

اشاره كردم دو عامل داشت كه یكی 12 قرن ركود یكی از عوامل آن بود. بعد از آن هم سر و كله استعمار پیدا شد. هر چند نباید 12 قرن ركود را دست‌كم گرفت. تصور كنید شما باغبان باشید و گیاهی را بكارید كه آن گیاه لگدكوب می‌شود، حالا سعی می‌كنید آن را دوباره رشد دهید، بعد دوباره اسب بعدی بیاید و آن را لگدكوب كند. حال جامعه ایران را تصور كنید كه 12 قرن لگدكوبی‌اش ادامه داشت و افكار، عقاید، علم، فلسفه، كلام ما تحت تاثیر چنین شرایطی قرار گرفت.

 

ارتباط با اروپا در دوره قاجار باعث شد كه اندرزنامه‌نویسی با تغییراتی مواجه شود و زبان رُك‌تری در آن به وجود بیاید. البته اندرزنامه‌نویسی كه چندان وابسته به حكومت نیست.

بله، اندرزنامه‌نویسی رشد پیدا می‌كند. اندرزنامه‌نویسان دو دسته‌اند: حكومتی و غیرحكومتی و غالبا غیرحكومتی‌اند. در دوره ناصری است كه اغلب حكومتی می‌شوند و برای اینكه پولی بگیرند، سلطان را تبدیل به ظل‌الله می‌كنند. این دسته از اندرزنامه‌نویسان مورد توجه نیستند، اغلب اندرزنامه‌نویسان حكومتی دراویشی در قالب دعای به جان شاه هستند یا اندرزنامه‌نویسی ساده‌لوح نمونه بارز اینها موسوی‌گرگانی است كه رساله تشكیلات ملت متمدن را در رد جمهوریت نوشته است. او گر چه بر نوشته خویش نام قلمبه‌ای گذاشته، ولی نوشته محتوایی در نهایت ساده‌لوحی دارد. سخنانش گرچه آن‏قدر دور از دانش است كه شایسته تأمل نیست، اما گفتیم كه انعكاس تفكر بخشی از عناصر زمانه اوست و نشان‌دهنده مرتبه فكری كسانی كه همواره با افكار و اندیشه‌های مثبت و جدید سرناسازگاری داشته‏اند. مبالغه نیست اگر بنویسم كه تعداد كثیری از رجال عصر ناصری و مظفری كه با قانون‏خواهی و اصلاح‌طلبی و آزادی به دشمنی می‏پرداختند، كم و بیش در حد و قواره فكری همین موسوی بودند. اینان همواره نقش اندیشه و باورها خویش را بر چهره تاریخ معاصر ایران زده‏اند. نمونه دیگر اینان ابوالحسن مرندی آسمان و ریسمان را به هم می‏بافد تا نتیجه بگیرد كه جمهوریخواهی در ایین مزدك و مشروطه‏طلبی در شورای سقیفه بنی‏ساعده و شورای خلیفه دوم ریشه داشته است.

منبع: روزنامه اعتماد

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما