خرد، اخلاق و سیاست / دکتر رضا داوری اردکانی - بخش سوم و پایانی
|۱۱:۱۱,۱۳۹۸/۱۰/۲۹| بازدید : 96 بار

 

 

اقتضای تاریخ جدید

۷ ـ در زمان تجدد و تجددمآبی رسم و راه مقرر تاریخ برای کشورها و ملتها، راه پیشرفت و توسعه فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است. معنی سخن این نیست که مثلا چیزی مثل جبر تاریخ، پیمودن راه توسعه را الزام و ایجاب می‌کند؛ زیرا اگر چنین بود، همه کشورها به پیشرفت و توسعه نائل می‌شدند. مقصود این است که پیشرفت و توسعه اقتضای تاریخ جدید است و امکان آن به این تاریخ تعلق دارد. اگر بعضی کشورها از راه توسعه مانده‌اند، وجهش این است که تحقق توسعه موکول و موقوف به تحقق بعضی شرایط تاریخی و مخصوصا درک اکنون و امکان‌های آن است. پیداست که پذیرفتن این قول که توسعه وجهی از تحقق تجدد و نظام زندگی جدید پدیدآمده در اروپای غربی است، دشواری‌ها دارد به‌خصوص که بیشتر اقوام و ملتها با فرهنگ‌ها و اعتقادهای متفاوتی که دارند، طالب توسعه‌اند و توسعه را در سایه آرا و عقاید و شیوه فکر و عمل خود می‌خواهند.

 

هیچ کس را نمی‌توان ملامت کرد که چرا طالب توسعه است؛ اما پیروی از غرب و تقلید از آن پسندیده نیست. مردم حق دارند توسعه‌ای را بخواهند که متناسب با شرایط کشورشان باشد و خود طراح و مجری‌اش باشند. حتی اگر کسی بگوید در کار توسعه، عدالت و اخلاق را از نظر نباید دور داشت، چگونه می‌توان با سخن او مخالفت کرد؟ پیداست که این مخالفت وجهی ندارد؛ اما باید فکر کرد که چگونه در طرح توسعه، عدالت و اخلاق را می‌توان رعایت کرد.

 

توسعه و عدالت

درانداختن طرح توسعه و تدوین برنامه آن، کاری دشوار و موکول و موقوف به برخورداری از اطلاعات و معلومات بسیار و خرد کارساز است. اگر بتوان برنامه‌ای تدوین کرد که به زندگی و معاش مردمان نظم و سامان بدهد، باید راضی بود و اندیشیدن به مدینه فاضله را به وقتی دیگر موکول کرد. آرزو خوب است، اما آن را به اندازه باید خواست. اکنون در هیچ جای جهان برنامه‌ریزی‌های موفق هم متأسفانه ناظر به برقراری عدل و اخلاق نیست. پس چگونه کسانی که از عهده تدوین و اجرای برنامه‌های رسمی و صوری برنمی‌آیند، توسعه را با عدالت محقق سازند؟

 

عدالت همیشه در همه جا خواستنی است و باید نصب‌العین سیاست باشد؛ اما چون کاری بزرگ است، ابتدا آمادگی برای بزرگی و ادای کار بزرگ لازم است. متأسفانه تاکنون طرح توسعه دیگری جز آنچه در غرب تحقق یافته، پیشنهاد نشده است. در طرح توسعه نیز همه آرزوها را نمی‌توان گنجاند. توسعه، توسعه علم و تکنولوژی و صورت عقلی بخشیدن به سازمان‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است و اگر کسانی نگران عدالت‌اند، توجه کنند که در توسعه چه بسا که اندیشه عدالت ره‌آموز نباشد، اما لااقل زمینه‌های فساد با آن محدود می‌شود و شاید کارها نیز تا حدودی در جهت جلوگیری از توسع? ستم قرار گیرد.

 

علم و تکنولوژی جدید که در غرب پدید آمده و از آنجا به همه جای جهان رفته است، در همه جا یکی است و کمتر اختصاص به کشور خاص دارد. اقتصاد و سیاست و نظام اجتماعی هم هر چه باشد، در همه جا دانسته و ندانسته از مدل غربی‌ پیروی می‌کند. توسعه فرهنگی هم یک امر جدید است که طرح آن با ظهور علوم اجتماعی ممکن شده است. البته کشورها ممکن است فرهنگ و سابقه تاریخی و فرهنگی خاص داشته باشند و بخواهند فرهنگ خود را حفظ کنند و حتی به آن شأن جهانی بدهند. این خواست گرچه از نظر احساسات و علایق قومی و ملی و سیاسی موجه است، اما چرخ جهان با احساسات نمی‌گردد، بلکه هر کاری نظم و قاعده‌ای دارد و در وقت و جای معین باید انجام شود. کمال مطلوب این است که توسعه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی با رعایت قواعد اخلاق صورت گیرد و به تحقق یک نظام عادل بینجامد؛ اما اجرای طرح توسعه را به این بهانه که کامل و کاملترین نیست، نمی‌توان به تعویق انداخت.

 

اگر کار توسعه مسبوق و موکول به براندازی کلی ظلم باشد، نه توسعه‌ای صورت می‌گیرد و نه عدل متحقق می‌شود. باید با ظلم مقابله کرد؛ اما این مقابله با صرف نفی آن هم در عین مظلومیت به جایی نمی‌رسد. ملتها اکنون برای اینکه ظلم غالب بر جهان را اندکی تعدیل کنند، باید به تأمل در زندگی و روابط اجتماعی و سامان جامعه و به صلاح و بهبود وضع خویش بیندیشند و مخصوصا تأمل کنند که ظلم موجود از کجا آمده است و از کدام راه باید رفت که به مقصد ظلم نرسد. این اندیشیدن آسان نیست و دشواری آن به تضاد و تعارضی که در درون جامعه جدید ریشه دارد و به آشفتگی‌های جهان توسعه‌نیافته بازمی‌گردد.

 

جامعه و سیاست جدید در ظاهر بر اساس آزادی از قهر طبیعت و استبداد حکومت و پیروی از قانون به قصد غلبه بر عالم و آدم بنا شده است؛ ولی در این ترکیب، عدل و ظلم و آزادی و قهر با هم در نزاعند. وقتی غلبه و استیلا اصل باشد، چه عجب که آزادی هم با اراده به قدرت قرین شود. گویی آدمی با رهایی از قهر و قدرت بیرونی است که خود را آزاد می‌یابد. اگر طبیعت و ماورای تاریخ و طبیعت را بیرونی بدانیم، آیا جامعه و حکومت را هم می‌توان بیرونی دانست؟ آیا از قهر و قدرت آنها چگونه می‌توان آزاد شد؟ یک آزادی هست که بنیانگذار تاریخ است. این آزادی که آزادی تفکر است، با قهر نسبتی ندارد، هرچند که ممکن است مثل تفکر دوران جدید صورتی از قهر را بنیاد ‌کند.

 

تاریخی بودن انسان و تفکر

۸ ـ فهم تاریخ و تاریخی بودن انسان و تفکر امری بسیار دشوار است. آدمی و تفکرش جدا از تاریخ نیستند و آزادی جز در تاریخ محقق نمی‌شود؛ اما ممکن است در مقام جدل بپرسند: آیا انسان تاریخ را می‌سازد یا تاریخ سازنده انسان است؟ پرسش اساسی محکم ندارد و بر این فرض مبتنی است که «انسان» و «تاریخ» دو ماهیت موجود مستقل از هم در کنار یکدیگر قرار دارند و یکی از آنها باید سازنده دیگری باشد؛ ولی چنین نیست که مثلا زمانی تاریخ وجود نداشته و انسان با فکر و تدبیر آن را ساخته باشد یا برعکس٫ تاریخ بدون انسان وجود داشته و انسان را پدید آورده است و تاریخ و انسان همیشه با هم بوده‌اند.

 

انسان تاریخی است و تاریخ، تاریخ انسان است. منتهی آدمیان یا درست بگویم آدمیان در احوال تفکر و وقتی قدرت قهر تاریخ غالب رو به ضعف می‌رود، نسبتی با امر ورای تاریخ پیدا می‌کنند و بنای عهدی را می‌گذارند که جانشین عهد فرتوت و به پایان خود رسیده می‌شود. درست بگویم: اگر آدمی موجودی تاریخی است، آنات و دَم‌هایی دارد که در آنها با امر «ورای تاریخ» نسبتی پیدا می‌کند و چه بسا که این آنات، آغاز تاریخ دیگری می‌شود. به این اعتبار آدمی و تفکر او مقدم بر تاریخ است؛ ولی این تقدم، زمانی و تقدم علت بر معلول نیست، بلکه تقدم شرط بر مشروط است.

 

متفکران از قهر تاریخ آزادند؛ اما آزادی‌شان هم آزادی در تاریخ و با تاریخ است، نه اینکه از تاریخ بیرون بروند. این آزادی با آزادی‌هایی که در تاریخ وجود دارد و مردمان کم و بیش از آن برخوردار می‌شوند، از جهاتی تفاوت دارد؛ زیرا آزادی رسمی و قانونی نیست، بلکه آزادی یافتنی و شرط قوام یافتن عهد و دوران دیگر است. اما آزادی دیگر که آزادی درون تاریخ است. آزادی، متابعت از حکم تکلیف یا پیروی از قانونی است که آدمی خود آن را وضع کرده و در آن حدود قدرت و اختیار حکومت نیز معیّن شده است. کانت قرن هجدهم را زمانی دانست که بشر در آن به این آزادی نایل شد؛ ولی همه جامعه‌ها همیشه خودبنیاد و قانون‌گذار خود نبوده‌اند.

 

جامعه جدید در نگاه به جامعه‌های قدیم آنها را غیر آزاد و ناتوان در قانون‌گذاری یافت و تسلط بر آنها را نه خلاف آزادی بلکه حق خود دانست و این حجت موجه پدید آمدن استعمار شد. استعمار حاصل اشتباه و انحراف از سیاست اروپایی نبود. حکومت‌های مستبد هم آن را بنیاد نکردند. درست است که اسپانیایی‌ها و پرتغالی‌ها که از نیروی دریایی قوی بهره‌مند بودند، راهگشای استعمار شدند، اما استعمارگران بزرگ نه حکومت‌های مستبد، بلکه بزرگترین دمکراسی‌های اروپا یعنی بریتانیا و فرانسه بودند! برای اروپای دمکرات توجیه استعمار مشکل نبود و چگونه مشکل باشد که بزرگترین دمکراسی‌های اروپا استعمارگران بزرگ بودند!

 

دمکراسی و استعمار

بزرگترین دمکراسی‌های اروپا استعمارگران بزرگ بودند! قضیه را اگر بخواهیم به زبان کانت بیان کنیم، به این صورت درمی‌‌آید که اروپای غربی در قرن هجدهم به بلوغ و رشد و تمییز عقلی رسیده است و نه فقط در سیاست داخلی استقلال دارد، بلکه وقتی به جهان و مردم جهان در آسیا و افریقا و امریکای لاتین نگاه می‌کند، مردم آنجا را نابالغ و محجور می‌یابد و محجوران نیاز به قیّم دارند. پس طرح قیمومیت و استعمار پیش می‌آید! این قیمومیت و استعمار تا زمانی ادامه داشت که اروپا به بلوغ خود باور داشت و مردم سرزمین‌های دیگر هم کم و بیش نابالغی و محجوری را پذیرفته بودند. پس از جنگ جهانی دوم، اروپا دیگر نمی‌توانست مظهر خردمندی باشد. مردم مناطق دیگر جهان هم که کم و بیش با اروپا و به‌خصوص با زندگی مصرفی آن آشنا شده بودند، به همان درجه‌ای که به رشد ملی رسیده بودند، نهضت ملی استقلال‌طلب و ضد استعمار را آغاز کردند و پیش بردند. آنها هم آزادی می‌خواستند و طالب همان آزادی بودند که اصل و اساس دمکراسی و استعمار بود.

 

اگر تعجب می‌کنند که چرا دمکراسی و استعمار را در نسبت با آزادی شریک دانسته‌ام، در تفکر جدید جدا کردن آزادی سیاسی و مدنی از آزادی و تمییز عقلی که جواز قیمومیت می‌شود، از ابتدا کاری بسیار دشوار بوده و هنوز هم دشواراست. این دشواری، دشواری فهم داعیه اروپاست که خود را صاحب خرد و اقوام دیگر را محجور دانسته است. به هر حال در اروپای غربی و امریکای شمالی دمکراسی‌ها نه فقط جلوه‌گاه آزادی سیاسی بودند، بلکه دمکراسی‌شان اقتضای استعمار هم می‌کرد؛ چنان‌که از ابتدای کار سیاست جدید در اروپا، آسیا و افریقا و امریکای لاتین به انحای مختلف اسیر و مغلوب قهر و ستم استعماری شدند، بدون ‌آنکه از آزادی و برابری و قانون جهان تجدد بهره‌ چندان داشته باشند و تا زمانی که افسانه خردمندی اروپا هنوز اعتبار کلی داشت و باد تجدد در همه جا نوزیده بود، استعمار با مقاومت جدی مواجه نشد.

 

باطن سیاست جدید

البته از آغاز دوران استعمار صورت‌هایی از مقاومت به درجات ضعیف و شدید پدید آمده و بزرگترین حاصل آن تا کنون علاوه بر استقلال نسبی و ظاهری کشورهای استعمارزده، افشای باطن سیاست جدید و توجه مردم جهان به خشونتی است که در بطن این سیاست نهفته است. نهضت‌های ضد استعماری تا زمانی که به حکومت نرسیده بودند، در کار مبارزه با ظلم تا حدودی مؤثر و موفق بودند؛ اما وقتی به حکومت رسیدند، با مشکلی بزرگ مواجه شدند. مبارزه این نهضت‌ها با ظلم قاهر و غالب، آثار و نتایج مثبت و منفی داشت و بعضی از این نتایج بر اصل ظلم افزوده شد و «استعمار نو» قوام یافت. نهضت ضد ظلم هر جا و هر وقت که باشد، اندکی خواب را از چشم ظالم می‌رباید؛ اما وقتی یک نهضت به قدرت و حکومت می‌رسد، به برداشتن فریاد مظلومیت و افشای ستمگری نباید اکتفا کند، بلکه باید بتواند مردم را از ظلم برهاند و زندگی و روابط و معاملاتشان را اصلاح کند؛ چه، در غیر این صورت، این خطر وجود دارد که گفتار ضد ظلم به شعار تکراری بی‌اثر مبدّل شود و از اعتبار بیفتد.

 

به این هم باید اندیشید که روگرداندن از توسعه و غفلت از اصلاح امور کشور، گسیختگی و اختلال در نظام زندگی مردم پدید می‌آورد و این گسیختگی، زمینه بروز فساد و پریشانی و بی‌نظمی و سست شدن بنیاد اخلاق عمومی می‌شود و کمتر امکانی برای مقابله با ظلم می‌ماند. اکنون سیاست دیگر نه سیاست جهان‌گشایی و صدور ایدئولوژی با وسایل سیاسی و نه صرف کوشش برای تحقق حاکمیت اراده ملی است؛ سیاست بالنسبه موجه در زمان ما باید در راه نظم‌بخشی به کارها و هماهنگ‌کردن علم و آموزش و پرورش استعدادها و سامان دادن به اقتصاد و مدیریت و فرهنگ و بهداشت و درمان و ایجاد شرایط امن و آسایش بکوشد. اگر می‌گویند «این سیاست نیست، مدیریت است»، راست می‌گویند؛ ولی چه کنیم که سیاست کم و بیش به مدیریت تحویل شده است. ولی این مدیریت را ساده نباید گرفت؛ زیرا نظم‌بخشی و ایجاد امنیت و… بدون آشنایی عمیق و دقیق با اوضاع موجود و امکان‌های مادی و اخلاقی کشور و شرایط جهانی و بدون جلب همکاری مردم در اجرای یک برنامه هماهنگ توسعه صورت نمی‌گیرد.

 

تشخیص خرد و بی‌خردی

۹ـ در مورد خرد و بی‌خردی یک سخن هم این است که بیهوده دنبال ملاک برای تشخیص خرد و بی‌خردی نباید گشت. به کارهای هر روزی‌مان نگاه کنیم و ببینیم معنی حرفهایمان چیست و چه می‌کنیم و از کرده خود چه حاصل بر می‌داریم و آیا از آنچه گفته و کرده‌ایم، رضایت داریم و مردم هم راضی‌اند؟ تکرار حرفهای هر روزی بیهوده فقط آلودگی صوتی جهان را افزایش می‌دهد و مردمان را با ابتذال دمساز می‌کند؛ اما گفته‌ها و کرده‌ها و نوشته‌های تاریخی متضمن جوهر ماندگاری است که شاید دوام و پیوستگی امور را حفظ کند.

 

ما اکنون در چه وضع علمی و فکری قرار داریم؟ از فیزیک و بیولوژی و مکانیک و… نمی‌گویم؛ زیرا اینها در هر وضعی باشند، مستقیما به عمل اخلاقی و «چه باید کرد» ربط مستقیم ندارند. وقتی هم که از خرد و خردمندی سخن به میان می‌آید، نظرها بیشتر متوجه «عمل» است. درست بگویم خرد در بیرون از متون فلسفه و لفّاظی‌های شبه‌‌فلسفی به معنای «حکمت» است و حکمت همواره و حتی در زمانی که با فلسفه مترادف شد، از عمل جدا نبود. همه صاحبنظرانی که لفظ حکمت را به جای فلسفه به کار برده‌اند، تلقی‌شان از فلسفه جمع نظر و عمل است؛ چنان‌که اگر کسی صاحب اطلاعات بسیار در فلسفه باشد و سلوک راه حق و خیر نکند، شایسته نام و عنوان حکیم نیست.

 

نشانه‌های خرد و خردمندی ما

اکنون در عمل سیاسی و اخلاقی و در علومی که مستقیما با عمل ارتباط دارد، چه نشانه‌هایی از خرد و خردمندی می‌توان یافت؟ من که کم و بیش از کار و بار ادارات و سازمان‌ها و مدارس و دانشگاه‌ها و بیمارستان‌ها و… اطلاع دارم و مقالات روزنامه‌ها و مجلات و آثار و کتب فلسفه و علوم انسانی را رصد می‌کنم و بعضی را که فکر می‌کنم به دردم می‌خورد می‌خوانم، کمتر نشان خرد دستگیر و ره‌آموز می‌بینم و اگر باشد، در بحبوحه بی‌نیازی از خرد جلوه‌ای ندارد. البته در میان آنها کتاب‌ها و مقالات خوب و خواندنی هست؛ اما اگر بخواهیم کتاب‌های متضمن ذکر و فکر و سخن تازه‌ فرهنگی و سیاسی را جدا کنیم، فهرست‌مان طولانی نخواهد بود.

 

ما بیشتر گفته‌ها و نوشته‌ها و کتاب‌های متوسط را دوست می‌داریم و خوب می‌دانیم و اگر کسی حرفی ورای مشهورها و متوسط‌ها بگوید، بسته به اینکه گفته و نوشته در چه باب باشد، یا فحشش می‌دهیم، یا او را با یک توافق ناگفته و عجیب از دایره توجه به دالان تیره فراموشی و بی‌اعتنایی تبعید می‌کنیم! ما «پرسش» را دوست نمی‌داریم و رو کردن‌مان به پرسش‌های انتزاعی و بحثهای جدلی برای فرار از مسئله تاریخی است. باز هم تکرار می‌کنم آثاری هست که آنها را تحسین می‌کنم؛ اما طرح نو و راهگشا و دگرگون‌ساز کجاست؟ و مگر چند کتاب یا مقاله‌ نوشته شده است که در آن نسبت کشور با گذشته و آینده روشن شده باشد و به ما بگوید کشور به کجا می‌رود و آینده‌اش چیست و ما برای آن، چه می‌توانیم بکنیم؟

 

در جنب آثار بالنسبه خوب هم چندان گفته و نوشته پریشان و بیهوده به‌خصوص در مسائل سیاست منتشر می‌شود که شاید کم‌کم خوانندگان و شنوندگان در تشخیص گفتار معنی‌دار و بی‌معنی دچار زحمت شوند. ساده بگویم اگر کسی بخواهد از وضع اجتماعی ایران و از تاریخ دویست‌ساله اخیرش و از فلسفه و تفکر و سیاست و صلاح و فساد کشور اطلاع دقیقی به دست آورد، به درستی نمی‌داند به کجا باید مراجعه کند و چه کتاب‌ها و مقالاتی را بخواند. کاش می‌توانستیم از میان نوشته‌های صد سال اخیر که در آنها به وضع فکری و روحی و اخلاقی و سیاسی و علمی کشور توجه شده است، مقالاتی را که تحقیقی است، برگزینیم و بعضی را به زبان‌های بین‌المللی هم برگردانیم تا هم خودمان بدانیم چه کرده‌ایم و چه می‌توانیم بکنیم، هم جهانیان با علم و فکر و اخلاق و سیاست ما آشنا شوند و اگر حرفی داریم، آنها هم بشنوند و یاد بگیرند و نقد کنند.

 

کارهای تبلیغاتی کرده‌ایم،اما کارهایی که از سر تأمل و تحقیق صورت گرفته باشد کم است. مگر نه اینست که ما کم و بیش از روی اختیار کتاب‌هایی را از میان کتاب‌های اهل هنر و نظر اروپا و امریکا و هر جای دیگر جهان برمی‌گزینیم و ترجمه می‌کنیم یا در پژوهش‌های خود از آنها بهره می‌بریم. وقتی اهل فضل و کتابخوان‌های کشور ما چیزهایی از فیلسوفان و دانشمندان و به خصوص جامعه‌شناسان و مورخان و حقوق‌دان‌ها و روان‌شناسان جهان می‌دانند و مطالب آنها در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها هم تدریس می‌شود، آیا ما هم مطلب و درسی داریم که دیگران به آن رجوع کنند و آنها را فرا گیرند و برایشان در زبان خود جایی معین کنند؟

 

شاید بعضی نوشته‌های صاحبنظران ما اگر به زبان‌های بین‌المللی ترجمه می‌شد، قدری اثر می‌کرد؛ اما باید به فکر علم و اندیشه‌ای باشیم که نیازمند ترویج نباشد و طالبان با شوق و رغبت به آن رو کنند.

 

آیا ما اکنون چنین علمی داریم و آیا عملمان می‌تواند سرمشق مردم جهان باشد؟ پیداست که عمل در اینجا عمل و رفتار افراد و اشخاص نیست، بلکه عمل سیاسی و اجتماعی است.

 

در سیاست چون با ستم و استیلای نظام سوداگری جهانی درافتاده‌ایم، مورد تحسین گروه‌هایی از مردم در سراسر جهان قرار گرفته‌ایم. ما نظام ستم غالب را نمی‌پسندیم و نمی‌پذیریم. پس به جایش باید نظامی دیگر را پیشنهاد کنیم. آن نظام کدام است؟

 

پاسخ می‌دهند نظام عدل اسلامی و البته طبیعی است که مسلمانان طالب تحقق نظام عدل اسلامی باشند، ولی چه کسی می‌داند آن نظام چیست و اگر هم کسی می‌داند هنوز وصف و طرحی از نظام اسلامی که در آن جایگاه و تکلیف علم و آموزش و اقتصاد و فرهنگ و اخلاق و نسبت سیاست با آنها معلوم شده باشد در اختیار و دسترس مردم نیست.

 

اگر چنین طرحی وجود داشت، مسلما متضمن دفاعی در برابر سکولاریسم بود. سکولاریسم فلسفه یا ایدئولوژی یک گروه نیست که بتوان آن را با استدلال رد کرد و فلسفه دیگری را به جای آن نشاند، بلکه یک امر تحقق‌یافته در روح جامعه جدید و ساری در گفتار و کردار سیاسی سراسر روی زمین است. با این روح چگونه می‌توان و باید مقابله کرد؟

 

قدم اول این است که به آن بیندیشیم و آن را بشناسیم. تاریخ همواره می‌خواهد که رو نهان کند، زیرا وقتی باطنش آشکار می‌شود سستی و فتور در آن راه می‌یابد. در طی دهه‌های اخیر در کشور ما کوشش‌هایی برای مقابله با سکولاریسم شده است. ولی به درستی نمی‌دانیم چه نتیجه‌ای از این کوشش‌ها عاید شده و تا چه اندازه از آن نتایج آگاهی و رضایت داریم؟

 

وقتی به کارنامه بیست سی سال اخیر نگاه می‌کنیم، می‌بینیم کشور نیاز به سامان‌یابی دارد و مخصوصا نمی‌خواهد دستخوش فساد و پریشانی و ندانم کاری و رها بودن کارها به حال خود و احیانا در معرض تهدید و خطر بلا و ابتلای ناگهانی باشد و اگر چنین خطرهایی هم نباشد، وقتی کشور حال و روز خوبی نداشته باشد، بیم آن می‌رود که تکرار یکنواخت روزها و حرف‌ها و کارها موجب خستگی و ملال بیشتر و آثاری بدتر از اینها بشود. ملال، دشمن انقلاب و کشور است.

 

اینجا سخن از ترجیح خرد توسعه بر خرد انقلاب نیست، به خصوص که آنها از یک جنس و سنخ نیستند و خبر چندانی هم از آنها نداریم. آنچه می‌دانیم اینست که راه نفی طولانی شده است و باید فکری برای اثبات کرد.

 

شاید جستجوی خرد کارساز توسعه کوششی باشد که لااقل از شدت یافتن ملال و دلتنگی و افسردگی و روزمرگی بکاهد. لازم نیست در اینکه توسعه غربی است یا غربی نیست نزاع کنیم. مراد از توسعه سر و سامان دادن به سازمان‌ها و اصلاح آموزش و مدیریت و صنعت و کشاورزی و سعی در بهبود وضع علم و اخلاق است. آیا کسی هست که با اینها مخالف باشد و در ضرورتشان تردید کند.

 

اکنون بی‌اعتنایی به توسعه به حکم هیچ خردی روا نیست به خصوص که گروه نزدیک‌تر به انقلاب هم با مطلق توسعه مخالفتی ندارد، ولی امکانهای توسعه وسیع نیست و پیوسته محدودتر شده است؛ باید امکانها را بررسی کرد و البته بیشتر به آنچه در کشور می‌گذرد و به فسادی که می‌تواند به از هم پاشیدگی برسد، اندیشید.

 

خطر بزرگی که کشور را تهدید می‌کند، همه جایی شدن و حجاب از چهره برداشتن و عادی شدن فساد و خودسری و بیهوده‌گویی و بیهوده‌کاری و فرار و فراغ از مسئولیت است.اکنون کشور و انقلاب اندکی به درنگ نیاز دارند که ببینند انقلاب در کجای راه است و کشور چه وضعی دارد و با آن چه باید بکنند.

 

ظاهرا به جایی رسیده‌ایم که اگر کشور و انقلاب با هم کنار نیایند و همراه نشوند بیم آن می‌رود که دشواریهای بزرگ پدید آید در چنین شرایطی نه فقط مصلحت‌اندیشی سیاسی، بلکه اخلاق هم حکم می‌کند که ما عزم خود را برای اصلاح و توسعه جزم کنیم زیرا ماندن در توسعه‌نیافتگی عوارض و آثار مضر داشته و دارد که از جمله آنها آشوب در فکرها و فهم‌ها و دور ماندن از خرد و دانایی و فساد و نادرستی و ناپاکی و رواج دروغ و … است و اینها به کشور و انقلاب هر دو آسیب می‌رسانند. پس اگر می‌توانیم، به فکر تدوین برنامه‌ای برای توسعه باشیم.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما