خرد، اخلاق و سیاست / دکتر رضا داوری اردکانی - بخش دوم
|۹:۵۶,۱۳۹۸/۱۰/۲۲| بازدید : 144 بار

 

4- برنامه‌ریزی چیست؟ در تاریخ که نظر می‌کنیم تا دهه سوم قرن بیستم نام و نشانی از برنامه‌ریزی نمی‌یابیم. برنامه‌ریزی در سیاست دوران اخیر تجدد پیش آمده است، البته بشر از آغاز وجودش کم و بیش از اختیار و قدرت تصرف برخوردار بوده و به کارهای شخصی و خانوادگی و سیاسی نظم تازه می‌داده است، اما نظم‌بخشی تا دوره جدید بیشتر به معنی بازگرداندن و مطابقت دادن امور با نظام طبیعی یا مستقر بوده است.

 

در عصر جدید جامعه به معنی خاصی که در جامعه‌شناسی از آن بحث می‌شود به وجود آمد. جامعه یک نظم خاص بشری است که قانونش را خود وضع می‌کند و مسائلش بی رجوع به بیرون حل می‌شود.

 

جامعه جدید گرچه صورت کلی و اجمالی اش در آثار شاعران و نویسندگان دوران رنسانس پدیدار شده است، آن را با برنامه‌ریزی نساخته‌اند. این جامعه با ظهور تفکر بشریت‌مدار و پدید آمدن بشری دیگر یعنی بشر جهان‌ساز و با اثبات خودبنیادی بشر در فلسفه و ادب جدید به وجود آمد و تا آغاز قرن بیستم رشد کم و بیش طبیعی و ارگانیک داشت و تا وقتی که این سیر رشد، متعادل بود، طرح برنامه هم ضرورت و وجهی نداشت.

 

حتی مارکس هم که بعضی تعارض‌های جامعه جدید را دریافت و آن را نشان داد، از برنامه‌ریزی نگفت بلکه انقلاب را درمان درد دانست؛ یعنی فکر می‌کرد دیالکتیک جامعه و تاریخ از طریق انقلاب تعادل را به زندگی اروپا (و جهان) باز می‌گرداند. او نمی‌دانست که پیروانش در انقلابی که بی‌وقت و بی‌جا در روسیه روی خواهد داد، عدم تعادل را بیشتر می‌کنند و بعد برای هماهنگ‌سازی و برقراری تعادل ناگزیر به طراحی برنامه‌ می‌شوند.

 

برنامه‌ریزی را بلشویک‌ها آغاز کردند، اما اروپای غربی هم که بر وفق لیبرالیسم فکر می‌کرد جامعه (و بازار) خود تعادل را حفظ می‌کند. پس از جنگ جهانی دوم ناگزیر به برنامه‌ریزی شد. برنامه‌ریزی دخالت باقیمانده خرد کارساز یا کاربرد این خرد برای تعادل‌بخشی به شئون جامعه و مقابله با بحران‌ها یا بنای نظمی شبیه به تجدد در جهان قدیم است؛ یعنی برنامه‌ریزی به زمان و دوران بازسازی و ترمیم تعلق دارد. اکنون اروپا و امریکا هم به برنامه‌ریزی رو کرده‌اند. جهان در حال توسعه و توسعه‌نیافته هم اگر توسعه می‌خواهد، جز به مدد برنامه‌ریزی درست به مقصد نمی‌رسد.

 

مع‌هذا این توهم نباید به وجود آید که هر کاری در جهان همواره با برنامه‌ریزی بوده یا با برنامه‌ریزی به هر مقصودی می‌توان رسید. البته با برنامه‌ریزی -اگر برنامه درست طراحی شده باشد- می‌توان تحولی در اقتصاد و سیاست و جامعه نیازمند توسعه پدید آورد، اما این را هم بدانیم که هر برنامه‌ توسعه اجتماعی بازسازی یا شبیه‌سازی مدلی است که قبلا به نحوی تحقق یافته است و آن را کم و بیش می‌شناسیم؛ یعنی نظامی را که نمی‌شناسیم نمی‌توانیم طراحی کنیم، مگر اینکه مراد از طرح، طرح کلی باشد که نه با محاسبه بلکه در تفکر پدید می‌آید؛ ولی این طراحی را برنامه‌ریزی نمی‌دانند. زمان‌بندی هم ندارد و مسئولیت اجرای آن برعهده سازمان‌های حکومتی و خصوصی نیست.

 

می‌دانم که این اشاره‌ها همه جا به درستی فهمیده نمی‌شود و مگر نه اینکه دم زدن از امکان گشایش راه دیگر در آینده را کسانی نظر سیاسی خطرناک و در نتیجه گناهی بزرگ شمردند و البته اگر صاحب نظری به راه‌های بیرونشد از زندان تاریخ بیندیشد، با قهر و دشمنی و مقابله سیاسی و تبلیغاتی سازمان‌یافته مدعیان دفاع از آزادی مواجه می‌شود. منتهی وقتی راهی گشوده شد قدرت‌های سیاسی از عهده بستن آن راه برنمی‌آیند. راهی که اکنون وجود دارد راه طی شده است و البته پیمودن این راه طی‌شده هم آسان نیست به خصوص اگر رهروان در آن کم و بیش دچار وسواس و تردید باشند.

 

در سوی دیگر هم وقتی می‌بینیم همه جهان به رسم و شیوه زندگی متجدد خو گرفته‌اند و نظم اجتماعی و اقتصادی در هر درجه‌ای از قوت و ضعف که باشد غربی و متجدد و متجددمآب است، باید فکر کرد که چگونه می‌توان این نظم را رها کرد و نظمی دیگر به جای آن گذاشت. مسلما خروج از این نظم با تدابیر جزئی و اقدام‌های سیاسی میسر نمی‌شود.

 

تجدد هنوز قدرت آن را دارد که وجود مردمان و خیال‌ها و آراء آنها را به بازی بگیرد و حتی آراء و افکار و اذهان مخالف را به راه‌های بن‌بست سوق دهد تا آنجا که مخالف‌ها ندانند که با چه چیز مخالفند و برای تحقق چه چیز می‌کوشند و گاهی صورت خیالی و رؤیایی چیزها را عین آن چیزها بدانند و به آنها راضی شوند و پیداست که در این صورت کار را تقریبا تمام شده و راه را پیموده بدانند و به حرف زدن اکتفا کنند.

 

۵-برای مقابله با این مکر و فریب تاریخ، روح و روحیه‌ای باید باشد که با مشهورات خو نگرفته باشد و دلبسته آنها نباشد بلکه کم و بیش خوبی‌ها و خوب‌ها و درجات آنها و شرایط پدید آمدن و بقاءشان را بشناسد و تصویر و صورت خیالی آنها را با وجودشان اشتباه نکند و به همان صورت خیالی قانع نشود و مخصوصا نپندارد که فضیلت‌های ظاهرتر را با صرفنظر کردن از فضائل اساسی و اصلی، آن هم در بحبوحه فساد از طریق اعمال قدرت می‌توان محقق کرد.

 

مقابله با غرب و تجدد با کوشش در احیای ارزش‌های بی‌ارزش شده در غرب جدید نیز تمام نمی‌شود. در هر نظامی ارزش‌ها به هم بسته‌اند اگر در جهان تجدد نظام ارزش‌ها دستخوش آشوب و وارونگی شده است. این آشوب را اشخاص و حتی حکومت‌ها موجب نشده و به وجود نیاورده‌اند و به همین جهت اشخاص و حکومت‌ها نمی‌توانند آن را چاره کنند.

 

زندگی و جامعه در غرب از پانصد سال پیش و در دیگر جاها در این اواخر دستخوش تغییری شده است که با هر سیاستی آن را نمی‌توان اداره کرد.

 

وقتی روش ماکیاولیست و حتی سیاست ناظر به حاکمیت مبتنی بر قرارداد، دیگر کارسازی نمی‌کند و حکومت‌ها باید از تکنیک‌های جدید سیاست بهره ببرند.

 

سیاستی کم و بیش موفق می‌شود که مصلحت عام و تأمین نظم درست چیزها و کارها را رعایت کند. اینکه این سیاست در بحبوحه آشوب ارزش‌ها چه می‌تواند بکند و تا کجا می‌تواند برود مشکل بزرگ جهان است و این مشکل را با اتّخاذ تدابیر عادی و خطابه‌های اخلاقی و با وعد و وعیدهای دینی نمی‌توان رفع کرد. وقتی راه آینده دشوار می‌شود شاید بازگشت به گذشته آسان‌ترین کار به نظر برسد ولی این بازگشت ظاهرا آسان، محال است.

 

چیزی که گاهی با بازگشت به گذشته اشتباه می‌شود صرفنظر از توجیهاتی مثل عصر طلایی آغازین و تفسیرهای فرویدی در باب میل بازگشت به گذشته، طرح رجوع به مآثر تاریخی و نسبتی است که اکنون و وضع کنونی با گذشته و آینده دارد. این توجه بازگشت به گذشته نیست بلکه با تذکر به اکنون تاریخی آغاز می‌شود و این تذکر شرط آن است، پس این معنی را با تقلید و پیروی از عادات و آداب و رسوم و غایات دوران‌های گذشته نباید اشتباه کرد.

 

درک اکنون درک چیزی است که هستیم و شده‌ایم و توانایی‌هایی است که داریم و کاری است که از عهده‌اش برمی‌آییم. با درک اکنون صحنه گذشته هم روشن می‌شود. اکنون و گذشته و آینده در تاریخ و تفکر از هم جدا نیستند.

 

پریشانی و تفرقه جهان کنونی اگر تا حدودی علاج شدنی باشد نه با اقدام‌های عادی سیاسی بلکه با تفکر و با خرد عملی و گشایشی که با آن پدید می‌آید، میسّر می‌شود.

 

اگر یک دوره تاریخی به پایان خود نزدیک ‌شود، هیچ دستورالعمل معین و مشخصی برای تمدید عمر آن وجود ندارد. دستورالعمل‌های رسمی موجود هم بر اساس تفکر بنیانگذار پدید آمده‌اند. گاهی در زبان ما نام این دستورالعمل را بی توجه به معنی «راسیونالیته» در فرهنگ اخیر اروپا، عقل و عقلانیت می‌گذارند. عقلانیت عقل ابزاری و لازمه نظم سازمانی و اداری نظام تجدد است و با خرد و تفکر نباید اشتباه شود.

 

اگر عقلانیت به جای تفکر قرار ‌گیرد اولین خطرش از یاد بردن مراتب و خلط مقدم با مؤخر و مهم با غیر مهم و سهل انگاشتن کارهای بزرگ و هموار انگاشتن راه‌های ناگشوده و ناهموار است. با این آشوب فکری چه بسا که همه گمان کنند که می‌دانند چه باید بکنند و از عهده هر کاری برمی‌آیند.

 

۶- اینجا مجال بحث تفصیلی درباره عقل و عقلانیت نیست اما خوبست که به نسبت زبان با عقل اشاره‌ای بشود. زبان را غالبا و معمولا مجموعه الفاظ و یک امر وضعی می‌دانند و فکر می‌کنند که آدمی با خرد خود و با قصد و آگاهی الفاظ را وضع کرده است تا آدمیان بتوانند با آن مقاصد و معانی مورد نظر خود را به دیگران بفهمانند. وضعی بودن زبان یا درست بگویم وضعی بودن الفاظ به یک اعتبار درست است زیرا اگر زبان لفظی امری طبیعی بود می‌بایست همه آدمیان یک زبان داشته باشند و می‌دانیم که نه فقط آدمیان یک زبان ندارند بلکه در تاریخ یک قوم و ملت هم زبان تحول می‌یابد و گاهی یک زبان جایش را به زبان دیگر می‌دهد. آیا از این حیث زبان را می‌توان با خرد قیاس کرد؟ قول مشهور اینست که خرد همیشه بوده و صفت ذاتی انسان است و کسانی از جمله معتزلیان و دکارت هم گفته‌اند که هیچ چیز مثل عقل به تساوی میان آدمیان قسمت نشده است. از کجا می‌گوییم خرد ذاتی انسان است و خردی که ذاتی انسان خوانده می‌شود چیست؟ شاید پاسخ این باشد که همیشه مردمان بنحوی سود و زیان و خوب و بد و درست و نادرست و صلاح و فساد را تشخیص می‌داده‌اند و مهمتر اینکه می‌توانسته‌اند چیزهایی بیاموزند و آثاری ماندگار پدید آورند. اینها همه درست است اما آیا نمی‌خواهیم بیاد آوریم و بپذیریم که این عقل و خردی که وصف آن در کتاب‌های فلسفه آمده و به نظری و عملی تقسیم شده است، عقل بحثی و اخلاقی است و نه خرد کارساز نظام زندگی. این عقل یافته و آورده یونانیان است و این یونانیان بودند که درباره چیستی خرد فکر کردند. می‌گویند و درست می‌گویند که یونانیان از ماهیت عقلی که داشتند پرسیدند نه اینکه آن را پدید آورده باشند. عقل در عام‌ترین معنایش که نوعی فهم و راهیابی باشد، در همه جا با انسان بوده اما در هر زبان و در هر دوران تاریخی نام و صفت خاص داشته است چنانکه عقل بحثی یونانیان نیز عقل راهبر به علم و اخلاق و سیاست یونانی بود. می‌توان با ذکر شواهد بسیار ثابت کرد که عقل ارسطویی به فلسفه‌ای که در اساس متفاوت با فلسفه ارسطو باشد نمی‌توانست برسد. ایرانیان و هندیان و چینیان و اقوام دیگر هم از عقل برخوردار بودند اما عقل آنان با عقل یونانی و بخصوص با عقل دوران منورالفکری نباید یکی دانسته شود ولی در زمان ما که جهان یکی شده است همه مردم جهان از صورت رسمی و ظاهری عقل ابزاری پیروی می‌کنند و این عقل را مطلق می‌انگارند. وقتی همه مردم از یک خرد پیروی می‌کنند طبیعی است که بپندارند همه مردمان همیشه از این خرد پیروی می‌کرده‌اند. حتی گاهی فلسفه‌خوانده‌ها رأی و قول مشهور در باب عقل را وصف درست و بیان حقیقت آن می‌دانند. وقتی چیزی در زمره مشهورات جهانی در آمد فهم نسبت و انتساب آن به قوم و زمان خاص دشوار می‌شود. اکنون در نظر بسیاری از اهل فلسفه تقسیم عقل به نظری و عملی در زمره اموری نزدیک به بدیهی است و بحث درباره آن بیهوده می‌نماید توجیه جدلی مطلب هم اینست که می‌پرسند مگر مردمان غیر یونانی درک و فهم زشت و زیبا و درست و نادرست و خوب و بد نداشته‌اند. این تشخیص در همه جا و در میان همه مردمان بوده است اما طرح جزئی و کلی و ماهیت و ذات و کیفیت درک کلی و چیزی که با آن کلیات را درک می‌کنند و موجودات را چنانکه هست می‌شناسند و عمل و اقدام سیاسی درست و مناسب را تشخیص می‌دهند و نامش عقل است، در تفکر یونانی پیش آمده است. یا درست بگویم این عقل ظهور فهم یونانی در نظر متفکران یونان است. اگر ظهور تاریخی عقل بحثی و فلسفی را مزیّت و امتیاز یونان و غرب می‌دانند تا حدودی حق دارند اما این ظهور ناشی از برتری نژادی و استعداد ذاتی قوم یونان و هیچ قوم دیگر نیست. بخصوص که عقل یونانی را عقل مطلق و مطلق عقل نمی‌توان دانست. اگر عقل چنانکه می‌پندارند با صورت ثابتش طبیعی آدمیان بود و این صورت که آن را در منطق می‌شناسیم می‌توانست همه مردمان را در همه جای عالم در ادراک اشیاء و امور راهنمایی کند می‌بایست همه همواره جهان و موجودات را طوری می‌شناختند که متقدمان اهل فلسفه می‌شناخته‌اند و فکر و علم دگرگون نمی‌شد. اگر عقل را قوه شناسایی و تشخیص بدانیم این عقل پیش از یونانیان یا تا زمان نفوذ آنان بیشتر به مدد اعتقاد و بستگی به امور مقدس ادراک و حکم می‌کرده است. عقل یونانی عقل جهان شناس بود و از زمان دکارت عقل، عقل جهانساز شد.

 

روزگاری قومی مثل اهل یونان صاحب خرد بود و در خردمندی نامدار شد؛ اما دوران خردمندی یونانیان به پایان رسید و اگر نگوییم سکوت جای آن را گرفت. پس از بسته شدن مدارس آتن، از خرد درخشان دوران هومر و هسیود و نویسندگان و شاعران و حکیمان و فیلسوفان و دانشمندان و پزشکان دیگر کمتر نشانی می‌توان یافت. اقوام اروپایی غیر یونانی هم در قدیم از خرد یونانیان بهره نداشتند؛ اما بعدها در قرون وسطی و در دوره جدید پس از توجه به یونان و خرد یونانی، صاحب صورت‌هایی از خرد شدند. نمی‌دانیم فردا چه خواهد شد و آیا همچنان اروپا داعیه‌دار خردمندی خواهد بود؟

 

ما هم تاریخ پرفراز و نشیب داشته‌ایم و خرد در تاریخمان وضع ثابت و یکسان نداشته است. همه اقوام و مردمان همیشه کم و بیش از نعمت خرد (به معنی درک و فهم) برخوردار بوده‌اند یا هستند و شاید گاهی دچار بی‌خردی و حماقت شده باشند. ما هم این هر دو وضع را آزموده‌ایم با این وصف، آیا باز بگوییم که خرد به صورت خاصی که اکنون می‌شناسیم، در وجود آدمیان امری طبیعی است و همه کس همیشه یکسان از این صورت بهره داشته‌اند و دارند چنان‌که داشتن چشم و قلب و… طبیعی است؟ اگر چنین بود، بی‌خردی و انحطاط نمی‌بایست عارض شود.

 

درست است که آدمیان استعداد و قوه درک و تشخیص و تمییز دارند، اما این قوه و استعداد صورت ثابت ندارد. می‌گویند استعدادی که اگر نباشد، آدمی را از آدمیت ساقط می‌کند، باید ذاتی باشد. در این که آدمی اختیار و زبان و قوه تمییز دارد، تردید نیست؛ اما اینها همه امکان‌هایی است که به وجود بشر تعلق دارد. شاید بهتر باشد در داشتن و نداشتن بحث نکنیم، بلکه به بودن و نحوه بودن بیندیشیم. عقل نه فقط صورت‌های گوناگون دارد، بلکه در زمانی هست و در زمان دیگر نیست یا کمیاب است. فهم و خرد ما نحوه بودن ماست. آدمیان زبان دارند و با زبان و در زبان می‌اندیشند. زبان هم گاهی زنده است و گاهی خشک و بی‌جان و یا افسرده و آشفته. کنفوسیوس گفته است: «وقتی زبان آشفته شود، همه چیز دستخوش آفت می‌شود.» عقل هم پیوسته به زبان است و در زبان ظاهر می‌شود و خرد هر مردمی را باید در زبانشان جست. زبان و خرد هیچ کدام طبیعی نیستند، بلکه دو جلوه در ظاهر متفاوت امکان‌های وسیع وجود آدمیانند.

 

خرد با زبان چه تفاوت دارد؟

اگر خرد طبیعی است زبان را به طریق اولی طبیعی باید دانست؛ زیرا اگر مردمان ممکن است از خرد و خردمندی دور افتند و با آن بیگانه شوند، ظاهر زبانشان به‌کلی از میان نمی‌رود (البته این ظاهر قضیه است و گرنه دوران‌هایی هست که زبان به بلبله و لقلقه دچار می شود و آن دوران‌ها دوران بی‌خردی و بیگانگی کلی با خرد است) زبان و خرد در وجود آدمیان با هم و به هم پیوسته‌اند یا چنان‌که گفتیم، دو امکان یا دو جلوه متفاوت از وجود آدمی‌اند. عقل در زبان تحقق می‌یابد و ظاهر می‌شود. آدمی اگر زبان نداشت، از خرد هم بی بهره می‌ماند و البته با خرد است که زبان دارد. بیشتر متفلسفان اگر عبارت اخیر را بخوانند، در آن دور آشکار می‌بینند زیرا ملازمه را درنمی‌یابند.

 

برای فهم بهتر قضیه باید توجه کنیم که خرد را در این گفته چه می‌دانیم و کدام خرد را منظور کرده‌ایم؟ اگر خرد فلسفی و صورت‌های آن منظور باشد، زبان چیزی بیش از این خرد است؛ زیرا شعر و حکمت و دین و معرفت نیز زبان خاص دارند و این زبان‌ها به فلسفه تحویل نمی‌شوند. یکی از آرای مهم فارابی این است که فهم مدینه‌های مختلف را در زبان اهل آنها دیده و هر مدینه‌ای را با توجه به فهمش نامگذاری کرده است. در مدینه‌های جاهله و فاسقه و متبدّله و به طور کلی غیرفاضله، زبان در بهترین صورت، زبان جدل است؛ اما زبانی را هم می‌توان یافت که بیشتر یا یکسره مغالطه و بیهوده‌گویی و ناسزا و لغو است.

 

خرد با زبان یا عین زبان است. آیا دقت کرده‌ایم که در تاریخ اقوام ایام نشاط و عظمت ایام درخشندگی زبان است. یونانیان و ایرانیان و رومیان هر وقت زبان پرشکوه داشتند، قدرت و عظمت داشتند. خاتم پیامبران(ص) هم در زمان درخشندگی شعر و زبان عرب به رسالت مبعوث شد و معجزه‌اش زبان بود. زبان مظهر تفکر و توانایی و عظمت انسان است. چنان‌که اگر زبان به الفاظ و عبارات تکراری مبدل شود، معنی از میان می‌رود و گفتارها زشت و آشفته و نارسا می‌شود و میان مردمان سوءتفاهم شیوع پیدا می‌کند و بالاخره این وضع به دوری و بیگانگی با یکدیگر و سست شدن بنیاد زندگی جمعی می‌انجامد. یا درست بگویم این وضع نشانه گسیختگی پیوندها و دور شدن دلها و جانها از یکدیگر می‌شود.

 

نیت و نتیجه

۶ـ یکی از مطالبی که به‌خصوص در دهه‌های اخیر نشانه و مایه تشتت اذهان و نشانه سوءفهم و تفاهم و سستی خرد بوده است، افراط و تفریط در تعیین ملاک‌های قول و فعل درست است؛ چنان‌که مثلا کسانی در نتیجه‌بینی اصرار دارند و بعضی دیگر بی‌اعتنا به نتیجه‌اند. از دو گروهی که هر دو اهل ظاهر و ظاهربینند، یکی می‌گوید کار درست آن است که نتیجه مطلوب داشته باشد، پس به نتیجه باید نگریست و به نیت کاری نباید داشت. این مطلب در سیاست و اقتصاد و مدیریت و به طور کلی در اداره زندگی عمومی درست است؛ اما در دین و اخلاق و حتی در شریعت که به کار دنیا هم نظر دارد، نتیجه‌بینی راهنمای عمل و ملاک صحت آن نیست.

 

گروه دیگر اجرای احکام و رسوم شرعی را (با تشخیص و انتخاب خود) بدون ملاحظه تفاوت میان عبادات و معاملات و سیاسات و اجتماعیات در هر شرایطی یکسان می‌داند و چون شنیده است که سیاست عین شریعت است، چه بسا که در کارهای سیاسی هم به نتیجه نیندیشد و به هر کاری بی‌پروا به نتیجه‌اش دست بزند.

 

هیچ یک از این دو گروه نمی‌دانند که حکم کارهای متفاوت جداست و مثلا اگر در عبادات به نتیجه نباید نظر داشت، در کار معاش و مدیریت و سیاست، اندیشیدن به نتایج کارها و تصمیم‌ها فرض و ضروری است. شاید این بی‌اعتنایی به نتایج تصمیم‌ها را بتوان چنین توجیه کرد که وقتی انقلاب، انقلاب دائم است، طبیعی است که در نظر یک انقلابی سیاست و تدبیر امور کشور و بهبود زندگی مردم امر ثانوی تلقی ‌شود؛ اما رعایت اصل نتیجه‌بینی در سیاست و معاملات یک ضرورت است. جهل و بیهوده‌کاری در جایی است که نتیجه‌بینی اصل حاکم بر همه امور اعم از دین و هنر و علم و اخلاق و سیاست باشد که در این صورت تشخیص تفاوت‌ها و فهم اوضاع و شرایط زمان و سیاست مناسب مشکل می‌شود.

 

گروهی هم که حکم مربوط به معرفت و پرستش و تفکر را به امور عادی زندگی و رسوم همگانی و شیوه زندگی گروهی تسرّی دادند دچار جمود در فکر و عمل شدند. چنانکه گفته شد در کار سیاست و اقتصاد و مدیریت و… از نتیجه و غایت نمی‌توان و نباید گذشت . از این هم که در اخلاق و هنر و پرستش نظر به نتیجه نباید داشت برنمی‌آید که در مدیریت و اقتصاد و جنگ هم نتیجه اهمیت ندارد. سعدی که گفت:

 

تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند /  ما تماشاکنان بستانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست /  در همه عمر از آن پشیمانیم

 

اهل نظر بود و از احوال شاعرانه حکایت می‌کرد و مگر این سلطان بزرگ قلمرو شعر، در سیاست دروغ مصلحت‌آمیز را بهتر از راست فتنه‌انگیز نخواند؟ اینجا دوباره عقل و زبان به هم می‌رسند. مراد توجیه دروغگویی در سیاست نیست، بلکه تذکر به کسانی است که جایگاه سخن و شرایط و قیدهایش را ندانسته و چیزی را که می‌شنوند، مطلق تلقی می‌کنند و گاهی مثل آن اعرابی که در بیابان برکه آب صافی دید و از خوشحالی فریاد زد: «هذا ماء الجنه» و مشک خود را از آن آب پر کرد و به سوی بغداد رفت تا آب بهشتی را به خلیفه هدیه کند، یافته‌های سطحی و انتزاعی خود را درّ و گهر می‌انگارند و بی‌اعتنایی به آن را تفکرستیزی می‌خوانند.

 

پس خوب است تکرار کنیم که هر وقت و هر زمان که زبان مراتب امور و چیزها و جایگاه آنها را بازمی‌شناسد و الفاظ با معانی یگانه است، خرد هم هست و هرجا که بی‌پروا حرف می‌زنند و حرف مصرف می‌کنند و به معنی آنچه می‌گویند و نتیجه‌ای که از عملشان حاصل و عاید می‌شود، نمی‌اندیشند، جای خرد نیست. زنده بودن زبان غالبا با کارسازی خرد و نتیجه‌بخشی تصمیم‌ها و اقدام‌ها مقارن است یا درست بگوییم اینها دو وجه امر واحدند. از زبان شعر و ادب که بگذریم، زبان گزارش تصمیم‌های درست و سنجیده و سیاست‌های نتیجه‌بخش هم صورتی از زبان و صورت وسیع‌تر آن است؛ اما وقتی زبان به بیان اهوا و سوداهای بیهوده و به حرفهای تکراری مبدل ‌شود که راهی به هیچ مقصد نداشته باشد، دیگر زبان نیست و هر چه باشد، با خرد هم نسبتی ندارد.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما