رسالتِ با شكوهِ انسانی / سارا قزلباش
|۹:۱۴,۱۳۹۸/۱۰/۱۴| بازدید : 370 بار

 

نگاهی به حكمت و اهمیت «آپولوژی» نوشته افلاطون درباره دفاعیات سقراط در محكمه

«هیچ كس خواسته و دانسته، مرتكب عمل خلافِ حق نمی‌شود.» 1 سقراط

به راستی، فلسفه را باید اندیشیدن و به ویژه هنرِ اندیشیدن درباره حقیقت، خویشتن و حقایق مربوط به خود دانست. اگرچه نمی‌توان همگان را به مطالعه فلسفه و آثار فیلسوفان بزرگ فراخواند، اما می‌توان آنها را به اندیشیدن درباره آنچه فیلسوفان گفته‌اند و زندگی انسان مربوط به آنها است، فراخواند و دعوت كرد. از این رو، می‌خواهیم با ارایه خلاصه‌ای آزاد از یكی از كتاب‌های فلسفی، ضمن معرفی آنها، خوانندگان محترم را با آثار فلسفی و اندیشه‌های فلاسفه، آشنا سازیم.

 

در این قسمت می‌خواهم به معرفی كتاب «دوره آثار افلاطون»، 2 بخش «آپولوژی» یا «خطابه دفاعی سقراط» بپردازم كه در آن، افلاطون فیلسوف بزرگ یونانی و از شاگردان سقراط، به زیبایی و كاملا مستند، به بازنویسی محاكمه سقراط در محكمه‌ای پرداخته كه در آن، به خاطر آرا و نظراتش مورد محاكمه قرار گرفته و به مرگ محكوم می‌شود. آنچه بیش از همه در این محكمه تاریخی مورد توجه است، دفاعیه سقراط از «حقیقت» است كه همچون آینه‌ای شفاف، هر آنچه هست را همان‌گونه بازنمایانده و بدون قضاوتی یك سویه، خطاب به همه تماشاگرانِ تاریخی این محكمه می‌گوید: هر آنچه می‌پندارید «می‌دانید» را هر روز، در محكمه «آزمون» گذاشته و خود را مورد نقد و پرسش قرار دهید».

 

 

سقراط؛ شایسته دفاع از حقیقت

در اولین اثر ارزشمند افلاطون (آپولوژی)، با یك رسالت باشكوه انسانی مواجه هستیم؛ رسالت دفاع از اندیشه و تفكر، دفاع از حقیقت‌جویی. اندیشه‌ای كه شایسته هرگونه دفاعیه و جانبداری است، زیرا اساسا اندیشه‌ای درباره «حقیقت» است و حقیقت را جز به راستی و درستی، نمی‌توان اندیشید و اظهار كرد. از این رو، دفاعیه از «حقیقت» را كسی می‌گوید كه جز «راستی» سخنی نگوید؛ كسی همچون سقراط.

 

آپولوژی، تصویری خیره كننده از دفاعیه‌ای كوتاه، صریح و متأمّلانه است كه در یك محكمه «قانونی» ایراد می‌شود؛ دفاعیه سقراط از آنچه «هست» در برابر اتهام به آنچه «نیست!» دفاعیه از حقیقت كه به گفته وی همچون یك خطابه دلنشین یا استدلال قانع كننده نیست زیرا حقیقت، نیازی به اقناع یا استدلال‌های فریبنده و پیچیده ندارد. سخنِ حق ساده است و سخنگوی حقیقت راستگو است.

 

 

چرا باید از حقیقت دفاع كرد؟

اما اساسا چرا حقیقت نیازمند دفاعیه است؟! آیا حقیقت، آنچنان آشكار نیست كه همگان دانسته و نیازی به سخنوری درباره آن نباشد؟ سقراط در دفاعیات خود، «حقیقت» را امری معرفی می‌كند كه باید آن را «دانست». از این رو، می‌تواند همواره در پنهان‌ترین لایه‌های زندگی بشر در شكلی ابهام آمیز به سر برده و امكان «یافتن» آن وجود نداشته باشد. بر این اساس، این حقیقت نیست كه پنهان است، بلكه «دانش» ما به حقیقت است كه آن را آشكار یا پنهان می‌سازد. مهم‌تر اینكه چنین دانش ناقصی از حقیقت در انسان، ایجاد «باور» می‌كند و این باور می‌تواند برای قرن‌ها، خود را در شكل یك «حقیقت دروغین یا كاذب» جلوه داده و خودنمایی كند.

 

دفاعیه حقیقت در برابر دو گروه انجام می‌گیرد؛

1) گروهی كه حقیقت را «می دانند» و با آن به تقابلِ آگاهانه می‌پردازند.

2) گروهی دیگر كه حقیقت را «نمی دانند» و صرفا اخبار نادرست را «باور» كرده‌اند.

 

طبق تعابیر سقراط چنین تقابلی، تقابل حقیقت با اشباح و سایه‌ها است. زیرا هیچ گفت‌وگویی بین حقیقت و سایه امكان پذیر نیست و سایه، همواره در حضور حقیقت، غایب است! با این حال، این حقیقت است كه «پرسشگر» است، زیرا «نقص» و كاستی را شناخته و آن را تشخیص می‌دهد. هر گونه پاسخ در برابر این پرسش‌گری نیز باید در راستای اصلاح و رفع آن كاستی باشد؛ اگر چه چنین پاسخی هیچ‌گاه از سوی سایه‌ها و اشباح ارایه نمی‌شود!

 

 

مخاطبان دفاعیات حقیقت چه كسانی هستند؟

در این صورت، حقیقت چه نیازی به دفاعیه داشته و اساسا مخاطبان چنین دفاعیاتی چه كسانی هستند؟ طبیعتا مخاطبان چنین محكمه‌ای، كسانی هستند كه به حكم «قوانین» احترام گذاشته و می‌خواهند حقیقت را بشناسند؛ كسانی كه از نادانی و ناآگاهی گریزان بوده و در جست‌وجوی یافتن آن و شنیدن دفاعیه تاریخی‌اش هستند. از این رو، مخاطب دفاعیات حقیقت، اندیشمندان یا اندیشه‌ورزان هستند كه قانون‌مندی، بستری را فراهم كرده تا در پی یافتن حقیقتی باشند كه درصدد آگاهی از آن هستند. در واقع، تا محكمه قانون برقرار نباشد، امكان دفاعیه حقیقت و آگاهی از آن نیز میسر نخواهد بود. بنابراین، هر گونه دفاع از حقیقت، هم برای اندیشمندان و متفكران سودمند بوده و هم به آشكاری حقیقت كمك می‌كند.

 

حقیقت، آن امر فراگیر است كه هم چون آینه‌ای، همه چیز را در خود نمایان می‌سازد؛ حتی آنچه را كه «باطل» می‌نامند! از این رو، گِلایه سقراط در محكمه قانون این است كه «[می‌گویند:] سقراط ... باطل را حق جلوه می‌دهد و این كارها را به دیگران نیز می‌آموزد» .3 طبیعی است بزرگترین مخالف حقیقت در اینجا باطل است؛ زیرا خود را در آینه چنان می‌بیند كه از جلوه خود، به درد آمده و حقیقت را به بدنمودنِ خود متهم می‌كند. اما این ماهیتِ «دانش» است كه هر آن چیز را آن گونه كه هست، بازنماید؛ بی آنكه در فریب و ریاكاری، فرو رفته باشد؛ دانشی كه با «فضیلت» همراه است.

 

 

فضیلت در دو سطح

سقراط به دو سطح فضیلت اشاره می‌كند؛ فضیلت انسانی و فضیلت مدنی؛ در رابطه با این دو، مساله این است كه آیا فضیلت، امری آموختنی است؟ برای پاسخ به این پرسش، باید ابتدا به محتوای آنچه می‌آموزیم بپردازیم؛ در واقع باید بپرسیم محتوای دانش چیست؟ و دانایی كدام است؟ به گفته سقراط اولین حقیقتی كه در دانایی نهفته است، «نادانی» است؛ زیرا تا آگاهی از فقدانِ امری نباشد، دانایی و كسب آن غیرممكن است. از این رو، تا نادانی را نشناسیم، دانایی را نخواهیم شناخت؛ تا به غیبتِ حقیقتی پی نبریم در جست‌وجوی آن نخواهیم بود. بنابراین، وی اولین مرتبه و مرحله از دانایی خود را شناختِ نادانی خود می‌داند: «... دریافتم كه من به راستی، داناتر از او هستم، زیرا من و او، در نادانی برابر بودیم، ولی او با اینكه هیچ نمی‌دانست، گمان می‌برد كه داناست، در حالی كه من نه می‌دانستم و نه خود را دانا می‌پنداشتم. پس دانستم كه در همین نكته كوچك، من از او داناترم، زیرا اگر چیزی را ندانم، خود را دانا به آن نمی‌پندارم».4

 

 

اهمیت دانستنِ «نادانی»

نكته بسیار دقیق و جالب در اینجا آن است كه بر این اساس، رسالت حقیقت نیز بیش از آنكه آشكار كردنِ دانش و دانایی باشد، توضیح و نمایان ساختنِ «نادانی» است. زیرا تا روشن نشود كه در پی چه هستیم، نمی‌توانیم بگوییم كه آیا آن را یافته ایم یا خیر؟ از این رو، حقیقت، به بهای مغشوش كردن صافی و آینه خود، در پی آشكار كردن نادانی است تا صرافت و بداهت دانش را با عبور از آن، به دست آورد. حال این آینه‌ای كه نادانی، ابهام و تاریكی‌ها را نمایان می‌كند، مهم‌ترین تقابل را با نادانی و تاریكی آغاز می‌كند، زیرا این جلوه‌گری، روشن ساختنِ مهم‌ترین حقیقت است و آن اینكه، نادانی در مقام و جایگاه دانایی و دانش نشسته و حتی در این جایگاه، از سود و منافعی نیز بهره‌مند شده است! چنانكه مثلا سوفسطاییان، برای ارایه آنچه به نام فضیلت و دانش به دیگران می‌آموختند، مزد دریافت می‌كردند. این گونه بود كه حقیقت به «بدنمایی» شُهرت یافت و نادانی، جایگاه «فضیلت» به خود گرفت.

 

 

نادانی در آینه حقیقت

آنچه از «نادانی» در آینه حقیقت نمایان می‌شود، اشكالی از آن است كه به گفته سقراط، گاهی شرم‌آور و گاهی تأسف برانگیز است؛ زیرا نادانی، به طرز شگفت‌انگیزی، هر آنچه یافته را «كل حقیقت» می‌داند! و نمی‌پذیرد كه تنها جنبه‌ای از دانش را به‌ طور نسبی شناخته است. تأسف برانگیزتر آنكه نادانی، گاهی حتی معنای آنچه را كه می‌گوید «می‌داند» را نیز نمی‌داند! در واقع نادانی، به شرایط و موقعیت خود نیز آگاه نبوده و تنها به آنچه می‌پندارد، «باور» یافته است. این اولین بدنمایی تأسف برانگیزِ نادانی است كه در آینه حقیقت صورت می‌گیرد و آن را مغشوش می‌سازد. با این حال، نادانی، بُن‌مایه دانایی است؛ به شرط آنكه پیش از دانایی، جلوه كرده و حقیقتِ آن را دریابیم. از این رو، سقراط پیام راستین را این می‌داند كه «داناترین شما آدمیان، كسی است كه چون سقراط، بداند كه هیچ نمی‌داند» .5 طبق این فراز زیبا، نادانی به خودی خود، بسیار نیكوست؛ به‌ طوری كه اولین فضیلت آدمی محسوب می‌شود. اما زمانی كه بخواهد جلوه حقیقی خود را منكر شده و خود را در جایگاه دانش قرار دهد، دیگر نه مرتبه‌ای از دانش، بلكه دشمن آن است. زیرا تنها در «تقابل» با دانش می‌تواند سخنی برای گفتن داشته باشد!

 

بر این اساس، آنچه «دفاعیه حقیقت» روایت می‌كند آن است كه نادانی، لباس دانش به تن كرده و در میان جویندگانِ آن، خود را به عنوان ماهیت و محتوای دانش معرفی می‌كند. این گونه دیگر كسی در جست‌وجوی حقیقت نیست. زیرا آنچه می‌بیند و می‌شنود را «دانش» پنداشته و این «پندار» را باور می‌كند. از این رو، مهم‌ترین رسالت این دفاعیه، «راستگویی» است، اما در برابر آن، «ادعانامه» قرار دارد كه دیگر آن جدیت و استواری دفاعیه را ندارد؛ زیرا در پی راستگویی و متعهد به آن نیست. بلكه حاوی آن گزاره‌هایی است كه گوینده آن تشخیص داده بگوید و اعتباری فراتر از پندارهای وی ندارد. حتی طبق روایت سقراط، چه بسا حاكی از نوعی هوا و هوس و خودرأیی است كه گوینده ادعاها آن را در جایگاه نوعی دانش قرار داده و در برابر حقیقت برافراشته است!

 

 

اندرز؛ منصفانه‌ترین فاصله بین انسان و ایده‌آل‌هایش است

حال اگر این تقابل و رویارویی بین «دفاعیه حقیقت» و «ادعانامه» را با سقراط و مخالفانش در دادگاه پیش ببریم، محاوره‌ای بین انسان و تاریخ‌اش خواهیم داشت؛ محاوره‌ای بین آنچه هستیم و آنچه به حقیقت باید باشیم! اگر انسان در آنچه هست خطایی كرده باشد، باید پیش از گناهكار بودن، مورد اندرز قرار بگیرد. اندرز، منصفانه‌ترین فاصله بین انسان و ایده‌آل‌هایش است؛ آنهم در محكمه‌ای كه «قانون» برپا كرده است نه «حقیقت»...! اما محكمه‌ها، پیش از همه چیز انسان را قضاوت می‌كنند تا اندرز! چنانكه سقراط می‌گوید: اگر اندرزها، تو را به حقیقت خوانده بودند، بی‌درنگ به سوی آن شتافته بودی و شائبه‌ای در قضاوت كردنت نبود. اما آتنیان در محكمه خویش، تنها گناهكاران را قضاوت می‌كنند. یعنی كسانی را كه دیگر امیدی به رهایی‌شان نیست!

 

 

شوخی دیالكتیكی سقراط كه موجب محاكمه‌اش شد

بهترین روش برای گناهكار دانستن انسانِ تاریخی، درگیر كردن او در تناقضات است؛ تناقضاتی كه راه‌حلی جز اطاعت یا محكومیت ندارند. تناقضاتی همچون: «تو كردار نیكی انجام نداده‌ای، چون كرداری كه ما به آن معتقد هستیم را انجام نداده و كردار متفاوتی را انجام داده‌ای!» اگر چه این شوخی بزرگی است، اما سقراط را به خاطر همین شوخی دیالكتیكی، در محكمه قانون محاكمه می‌كردند. از این رو در دفاعیه حقیقت، انسان بیش از آنكه محكومِ چیزی باشد كه هست، محكوم چیزی است كه دیگران می‌گویند هست؛ یعنی محكوم چیزی است كه «نیست» و دیگران می‌خواهند كه باشد! محكوم انجام دادن «كرداری» است كه خود اراده كرده و انجام ندادنِ كرداری كه دیگران می‌گویند باید انجام می‌داده است؛ آن هم در حالی كه هنوز معیار كردار درست، شناخته نشده است!

 

در این محكمه تاریخی، یك ادعای تناقض‌آمیز وجود دارد؛ و آن اینكه: «آنچه ما می‌دانیم را باید عمل می‌كردی، نه آنچه را كه خود می‌دانی، گفته و عمل كنی، زیرا ما دانا هستیم و تو نادان!» حال كه آینه‌ای برای تماشای «خویشتن» و جست‌وجوی حقیقت نیست تا آن را معیار دانایی و دانستن بدانیم، پیش از آنكه به سادگی بپرسیم «معیار دانش چیست؟» این پرسش مطرح می‌شود كه چرا آنچه شما می‌گویید می‌دانید، حقیقتِ دانش بوده و درست است و آنچه من می‌گویم، نادانی و نادرست است؟ وقتی هنوز معیاری برای دانش یافت نشده و همگان بر آن آگاه نشده و توافق نكرده‌اند، چگونه می‌توان كسی را برای آنچه می‌داند، محاكمه كرده و رای خود را، معیار قضاوت و حكم دانست؟! دفاعیه سقراط در این محكمه تاریخی آن است كه حال كه معیاری برای «دانش» ارایه نشده است، من نادانی خود را پذیرفته و بر آنچه محكوم شده‌ام، واهمه‌ای ندارم. اما شما خود را بخاطر آنچه شایسته آن نبوده و دارا نیستید، بر من فضیلت داده و مرا محكوم می‌كنید؛ شما فضیلتِ دانستن و دانش را به خود نسبت داده و برای محكومیت من تصمیم‌گیری می‌كنید. در حالی كه هنوز مشخص نیست، «دانش» چه بوده و حقیقت چیست!

 

 

تنگدستی سقراط، گواه صادق او

شاید كمدی بزرگی به نظر برسد اگر گفته شود كه در چنین محكمه سرنوشت سازی كه فردی را به خاطر نادانی، سرزنش و محكوم به مرگ می‌كنند، پیش از همه چیز، وی را از نعمت‌های مادی زندگی محروم می‌كنند. كسی را كه تاكنون نیز به خاطر همین سرزنش‌ها و محكومیت‌ها از رفاه و ثروت محروم بوده و به گفته خود گواه صادق سخنانش مبنی بر اینكه از راه ترویجِ آنچه «نمی دانسته»، مزدی دریافت نكرده است، «تنگدستی اوست!» او كسی است كه محكوم است به اینكه از راه ترویج نادانی، مزد دریافت می‌كرده است؛ یا بهتر بگوییم، او محكوم است به اینكه از راه ترویج آنچه «خود» دانسته و اندیشیده (نه آنچه بزرگان شهر می‌دانند و می‌گویند)، مزد دریافت كرده و محكوم به سرزنش است! حال تنها یك بازی درست در این نمایش شگفت‌انگیز و تاریخی وجود دارد و آن، «آزمودنِ» دارندگانِ دانش یا دانایان است كه چنین محكمه‌ای را برپا كرده و قانون را به جانبداری خود، واداشته‌اند. اما این «صحنه‌ای» نیست كه در هیچ یك از كمدی‌های تاریخی همچون این محكمه تاریخی دیده شده باشد! زیرا مدعیان دانش، پیش از هر محكمه‌ای، حكم را در مورد خود صادر كرده و اجازه برپایی هیچ آزمونی را به هیچ كس، حتی قانون، نمی‌دهند! و این، بزرگترین تراژدی تاریخی است كه محكمه‌های تاریخ، از داشتنِ چنین صحنه باشكوهی، محروم بوده‌اند.

 

 

مرگ؛ پایان دفاعیه حقیقت

محكومیت به مرگ، پایان دفاعیه حقیقت است. آن هم در محكمه‌ای كه حكم، از پیش معلوم بوده است؛ حكم به اینكه «باید آنچه را می‌دانستی، با آنچه ما می‌دانستیم، مطابقت می‌دادی تا سرزنشی در كار نباشد!». اما این پایانی نیست كه سقراط از آن غافل بوده یا دچار شگفتی شود. زیرا خود می‌داند كه دانستن، بهای سنگینی دارد كه هر كس حاضر نیست آن را پرداخته و در چنین محكمه‌ای، از آزمونِ آن جانبداری كند، اما آنچه او از حاضران و تماشاگران می‌پرسد آن است كه «من چه حكمی پیشنهاد كنم؟!».6 این احترامِ تاریخی سقراط به خود، احترامِ تاریخی به «انسان» است؛ انسانی كه در هر محكمه‌ای، چه محكمه عقل و خردِ خویش و چه محكمه مردم و قانون‌شان، به اندیشه و اراده آزاداندیش خود احترام گذاشته و خود و دیگران را مورد پرسش و نقد قرار می‌دهد. سقراط، خود را مقهور چنین حكمی نمی‌بیند، بلكه باز در پاسخ به رای دادگاه، این «مساله» را مطرح می‌كند كه هنوز ندانسته‌اند «دانش» و «حقیقت» چیست؟ با این حال، نه پرسشی راجع به آن می‌كنند و نه در جست‌وجوی یافتنِ پاسخی برای آن هستند. این در حالی است كه راجع به آن حكم صادر می‌كنند!

 

آنچه سقراط در مورد خود حكم می‌كند آن است كه گریزی از چنین محكمه و محكومیتی ندارد، زیرا راهی را كه در پیش گرفته است، در هر مكان و در میان همه مردمان، چنین محكمه و محكومیتی را به دنبال خواهد داشت؛ چرا كه سقراط همواره در پی آزمودن حقیقتی است كه بیشتر مردمان، ادعای داشتن و دانستنِ آن را داشته و بیشتر در پی محكوم كردن كسی هستند كه دانایی آنان را مورد تردید یا انتقاد قرار داده و به ویژه، چیزی جز آن بیندیشد! سقراط در پی تبرئه خویش در آستانه مرگ نیست و حقیقت را آنچنان كه هست، در آینه صداقت می‌نمایاند: «...اگر بگویم بزرگترین موهبت برای آدمی این است كه هر روز درباره فضایل انسانی بگوید و بشنود و درباره خود و دیگران پژوهش كند و زندگی بدونِ پژوهش درباره خویش، فاقد هرگونه ارزش است، این را كمتر از سخن پیشین خواهید پذیرفت. ولی آتنیان، سخن راست همین است كه گفتم، هر چند متقاعد ساختنِ شما به راستی آن، آسان نیست».7

 

 

چرا دفاعیه سقراط ناكام ماند؟

شاید به راستی، جنون آمیز به نظر برسد، اما حقیقتا سقراط در این محكمه تاریخی، به اعدام محكوم می‌شود! در واقع دفاعیه حقیقت در برابر ادعاهایی هر چند سرزنش‌آمیز و انتقادآمیز كه هیچگاه در هیچ محكمه تاریخی‌ای مورد آزمون قرار نگرفت، محكوم شده و مرگ را همچون پایانی محتوم پذیرفت. اما چرا چنین دفاعیه‌ آشكار و احترام‌انگیزی كه همچون آینه‌ای شفاف هر آنچه بود و هر آنچه می‌دانست را باز می‌نمود، باید ناتوان از دفاع خویش باشد؟! سقراط باز به روشنی سخن می‌گوید؛ چنانكه این ناتوانی را نیز به صراحت باز كرده و به تماشاگران تاریخی خود چنین ابراز می‌كند: «راست است كه سببِ محكوم شدن من، ناتوانیم بود، ولی نه ناتوانی در سخن گفتن، بلكه من از بی شرمی و گستاخی و گفتنِ سخنانی كه شما خواهان شنیدن آن بودید، ناتوان بودم و نمی‌توانستم لابه و زاری كنم و سخنانی به زبان آورم كه شما به شنیدنِ آنها از دیگران، خو گرفته‌اید و من در خورِ شأن خود نمی‌شمرم. نه هنگام دفاع از خود، آماده بودم برای گریز از خطر، به كاری پست تن دردهم و نه اكنون، از آنچه كرده و گفته‌ام پشیمانم. بلكه مُردن پس از آن دفاع را از زندگی با استرحام و زاری برتر می‌شمارم، زیرا سزاوار نمی‌دانم كه آدمی چه در دادگاه و چه در میدان جنگ، از چنگال مرگ به آغوش ننگ بگریزد...».8

 

حال چه این محكومیتِ تاریخی را یك تراِژدی از پیش معلوم بدانیم یا یك كمدی ساختگی كه انسان در طی تاریخ به صحنه برده است، دفاعیه حقیقت، برای همیشه مختومه شد و پرونده این محكمه شگفت انگیز با مرگ بسته شد. به راستی، اگرچه پایانِ هر محكمه‌ای را داوران و دادرسان تعیین می‌كنند، اما آنچه در این محكمه تاریخی، تعیین كننده «قضاوت راستین» است، دفاعیه حقیقت بود كه در آینه آشكار خود، جز این سخن نمی‌نمایاند كه: «آنچه می‌پندارید می‌دانید را به محكمه آزمون بسپارید!» سقراط، اندیشمند تنگدست كه تا پایان محكمه خود را «نادان» می‌شمرد، در خاتمه دفاعیاتش می‌گوید: «آری آتنیان، گریز از مرگ دشوار نیست، گریز از بدی دشوار است، زیرا بدی، تندتر از مرگ می‌دود».9

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- صفحه 25

2- جلد اول، ترجمه محمد حسن لطفی، رضا کاویانی، چاپ سوم، مهرماه 1380، تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی.

3- صفحه 21

4- صفحه 22

5- صفحه 25

6- صفحه 39

7- صفحه 41

8- صفحه 42

9- همان

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما