فیلسوف اعتباریات
|۹:۱۷,۱۳۹۸/۹/۱۰| بازدید : 76 بار

 

محسن آزموده: حتی اگر بپذیریم این حكم مستشرقان خطاست كه فلسفه اسلامی بعد از حملات سهمگین غزالی به آن نتوانست كمر راست كند و به تداوم این سنت فكری در حكمت اشراق سهروردی و سپس حكمت متعالیه صدرا استناد كنیم، اما نمی‌توان انكار كرد كه دوران نوآوری‌های سترگ و انقلابی در عرصه فلسفه اسلامی بعد از ملاصدرای شیرازی تا زمانه ما به سر آمده و قریب به چهارصد سال است كه این سنت فكری به‌رغم درخشش‌های چشمگیر، جز شارح و تعلیقه‌نویس فیلسوفی در حد و اندازه فارابی و ابن‌سینا و شیخ اشراق و ملاصدرا عرضه نكرده است، آن هم در چهارصد سالی كه آن سوی دنیا معركه ظهور و بروز فیلسوفان و اندیشمندانی با دیدگاه‌های بنیان‌افكن بوده، از دكارت و بیكن و لاك و هابز و هیوم و اسپینوزا گرفته تا كانت و هگل و شوپنهاور و ماركس و نیچه و هایدگر و ویتگنشتاین و... آشنایی صد و اندی ساله ما با فلسفه جدید نیز سبب نشده به ضرورت پی‌ریزی بنیادی نو و متناسب با هوای تازه برای تفكر فلسفی پی ببریم، اگرچه آن طور كه سید حمید طالب‌زاده، در گفتار پیش‌رو نشان می‌دهد، علامه طباطبایی كه میراث‌دار تام و تمام سنت فلسفی ما محسوب می‌شود، به بنیادهای فكر جدید نزدیك شود. این استاد تمام فلسفه دانشگاه تهران كه پیش از این نیز كتاب تقدیرشده گفت‌وگویی میان هگل و فیلسوفان اسلامی را منتشر كرده بود، در گفتار حاضر كه صبح پنجشنبه در سالن اندیشه پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ارایه شد، به ضرورت و اهمیت طرح بحث اعتباریات از سوی علامه طباطبایی با توجه به معنای نوین علم در روزگار ما پرداخت. دكتر طالب‌زاده در بخش پرسش و پاسخ این سخنرانی كه به موضوع علامه طباطبایی و علوم انسانی جدید اختصاص داشت، با اشاره به اینكه علوم انسانی در غرب از قرن نوزدهم از دل فلسفه و با فروریزی مابعدالطبیعه قدیم امكان‌پذیر شده بر اهمیت هگل در این زمینه تاكید كرد و گفت، بدون فهم كانت و هگل، فهم علوم انسانی امكان‌پذیر نیست. حالا ما می‌خواهیم با مابعدالطبیعه علوم انسانی را تاسیس كنیم، این هم سخنی هست و اولین بار است كه در تاریخ علم قرار است اتفاق بیفتد! اعلام دانشمندان بزرگ غربی از نیوتن و هایزنبرگ و ماكس پلانك گرفته تا شرودینگر و اینشتین به‌طور جدی با فلسفه سروكار دارند. فیزیك و فلسفه در غرب با هم هستند. او در همین زمینه به اهمیت علامه طباطبایی در طرح نظریه اعتباریات تاكید كرد و گفت: البته اعتباریات علامه در حوزه عمل و علوم اجتماعی است، اما به نظر من لوازم سخن ایشان بیش از اینهاست. وقتی فیلسوف سخنی می‌گوید، تفسیر می‌شود. سخن او بستری برای اندیشیدن فراهم كرده و بیانش فوق امور عملی است و در عمل نظری دخالت می‌كند. البته خود ایشان به حقایق نفس‌الامری قائل هستند و ابدا حرف او مثل كانت ایده‌آلیسم استعلایی نیست، اما وقتی بحث اعتباریات را پیش كشید، راهی گشود كه به اهمیت شناسنده فراتر از نقش آیینه‌گی بیندیشیم. علامه طباطبایی در نهایت‌الحكمه متوجه این هست كه علم جدید با مدل سروكار دارد و رئالیست نیست. درست است كه شهید مطهری در تحلیل بحث اعتباریات دست به عصاست، زیرا استاد مطهری سنتی است. نه فقط استاد مطهری كه آیت‌الله مصباح و آیت‌الله جوادی‌‌آملی نیز چنین هستند و به همین خاطر به علامه طباطبایی اشكال كردند. اما علامه به ایشان جواب نداد و سخن خود را تكرار كرد. این نشان می‌دهد كه علامه طباطبایی از سنت بیرون می‌زند، آفرین به این مرد بزرگ! بقیه می‌خواهند او را به سنت بازگردانند و به همین دلیل می‌گویند این اعتباریات چیست كه ایشان مطرح كرده است؟ اما او گفت و از حرف خود كوتاه نیامد. خلاصه آنكه نظریه اعتباریات اصل نظریه دوره مدرن است. ناگهان با ژان ژاك روسو طبیعت به اعتبار بدل و اجتماع امر اعتباری شد. از این جهت است كه اهمیت علامه به عنوان كسی كه نظریه اعتباریات را مطرح كرد، اهمیت دارد.

 

در ادامه گزارش سخنرانی سید حمید طالب‌زاده از نظر می‌گذرد.

 

علم نزد قدما

برای فهم نسبت علامه سیدمحمدحسین طباطبایی با علوم انسانی باید قدری درباره علوم انسانی بحث كرد. برای درك علوم انسانی باید به مساله علم توجه كرد. قدما تفاوت علوم را به تفاوت موضوعات‌شان می‌دانند و می‌گویند هر علمی، موضوع به خصوص خودش را دارد و آن علم درباره عوارض ذاتیه خودش بحث می‌كند. مراد از عوارض ذاتیه موضوع، محمول‌هایی است كه بی‌واسطه بر آن موضوع حمل می‌شوند، یعنی محمولاتی كه موضوع علم حقیقتا مصداق آنهاست. مثلا علم به آهن یعنی كشف اوصاف ذاتیه آن است. بنابراین علم همیشه در مقام كشف و انكشاف است و روش این كشف، استقراست. استقرا به عنوان روش تاریخی مشاهدات تجربی همواره ما را در مظان كشف اوصاف و حقایق اشیا كرده است. مقام استقرا، مقام كشف است. بنابراین وقتی سخن از عوارض ذاتیه می‌گفتند، منظورشان این بود كه موضوعات، علوم ذاتی دارد و عوارض ذاتیه، انكشاف آن ذات است. بنابراین از طریق مشاهده می‌توان به آن امر كلی كه در ذات اشیاست نزدیك شد و آن را كشف كرد. به عبارت دیگر در آیینه استقرا و مشاهدات تجربی، ذوات اشیا خودشان را آشكار می‌كنند.

 

نزد قدما استقرا نیز قائم بر روابط علی و معلولی بود. در این دیدگاه تاریخی تا عصر مدرن، موضوع علم امری خارجی است. یعنی شناسنده موجودی است كه مشاهده عقلی می‌كند و موضوع امری خارج از او در ظرف طبیعت تلقی می‌شود. امر خارجی امر بی‌واسطه و فی‌نفسه است. بنابراین شناسنده یك طرف و شی مورد شناسایی طرف دیگر است و این دو نسبت به هم خارجی هستند و یك نسبت خارجی میان اینها برقرار می‌شود. وقتی ابن‌سینا می‌گوید، می‌خواهیم شیئی را بشناسیم یعنی باید با آن شی نسبت خارجی وضع و محاذات داشت. وضع و محاذات نیز از مقولات عرضی است. پس شناسنده یك سو و شیئی جوهری سوی دیگر است و ربط عرضی به عنوان وضع و محاذات میان این دو برقرار می‌شود. بنابراین نزد قدما همه ‌چیز بیرونی است. رابطه علیت هم رابطه‌ای بیرونی است یعنی ما نسبت‌های بیرونی میان اشیا را مشاهده می‌كنیم و عوارض ذاتیه را كشف می‌كنیم. وقتی دو امر نسبت به هم بیرونی هستند، نسبت‌های میان آنها امكانی است یعنی من به نحو امكانی و بر حسب شرایطی با شیئ خارجی مرتبط می‌شوم و در این ارتباط می‌كوشم، اوصاف ذاتی آن را كشف كنم.

 

علم جدید

دیدگاه فوق به لحاظ تاریخی با شكست مواجه شد. انتقادات كوبنده دیوید هیوم در فلسفه مدرن این دیدگاه را به بن‌بست رساند. یعنی اگر شیء و موضوع، امر خارجی تلقی شود و نسبت امكانی باشد این ارتباط تصادفی و اتفاقی تلقی می‌شود و در این ارتباط تصادفی هرگز ضرورت و كلیت حتی از طریق علیت كشف نمی‌شود. بنابراین از دید هیوم از طریق استقرا كشف ذوات اشیا یا عوارض ذاتیه آنها به نحو ضروری و كلی غیرممكن می‌شود. البته من به پاسخ‌هایی كه به انتقادات هیوم مطرح شده، كاری ندارم و سیر تاریخی بحث را بیان می‌كنم.

 

دیدگاه دیگر درباره علم كه امروز حاكم است، این است كه ما هیچ ‌وقت نباید موضوع علم را به نحو شیئی خارجی تلقی كنیم و فی‌نفسه و بی‌واسطه در نظر بگیریم. در این دیدگاه موضوع علم همواره با واسطه است در غیر این صورت نسبت با شكست مواجه می‌شود. زمانی می‌توانیم به علم به عنوان مجموعه‌ای از قضایای ضروری و كلی دست یابیم كه موضوع علم یا شیئی كه مورد مطالعه است به نحوی هم‌سنخ با شناسنده باشد نه اینكه ارتباط یك امر جسمانی بیرونی و یك شناسنده مجرد باشد كه با هم تفاوت ماهوی دارند. بنابراین در دیدگاه جدید، موضوع علم باید از سنخ شناسنده باشد. وقتی موضوع هم سنخ با شناسنده تلقی شود، ارتباط نیز درونی تلقی می‌شود و آن نسبت بیرونی به یك نسبت درونی تحویل می‌شود. تبدیل آن نسبت بیرونی به نسبت درونی، شیء را به عنوان امری كه ذاتا از جنس فكر است، تبدیل می‌كند. یعنی شیئی خارجی به چیزی از قبیل فكر بدل می‌شود كه «ابژه» نامیده می‌شود. آنچه در علم جدید به عنوان «ابژه»(object) در برابر «سوژه»(subject) مطرح می‌شود، شیئی خارجی نیست بلكه شیئی است از آن حیث كه مبدل به فكر شده و از سنخ فكر است. یعنی امر «رئال» و بی‌واسطه مبدل به امر «ایده‌آل» و با واسطه می‌شود. در این دیدگاه تا وقتی نتوانیم امر رئال و خارجی را به امر ایده‌آل و درونی بدل كنیم، نمی‌توانیم با آن نسبت ضروری برقرار كنیم یعنی از طریق اتحاد عاقل و معقول، چیزی كه بیرون از ماست بدل به چیزی می‌شود كه در درون ما وضع شده است. شناسنده امر خارجی را به عنوان امری در برابر خود و از جنس خود وضع می‌كند.

 

وجه ریاضی معقولیت

از تبدیل امر رئال و بی‌واسطه به امر ایده‌آل و با واسطه، مفهوم «لوژی»(logy)‌ زاده می‌شود مثل بیولوژی(زیست‌شناسی). لوژی در اینجا به معنای شناختن نیست. لوژی در عصر مدرن یعنی شیئی را چنان به نحو ایده‌آل وضع می‌كنیم كه در خودش روابط تنیده دارای معقولیت تصور می‌شود. یعنی شیء را به عنوان مجموعه‌ای از روابط در هم تنیده لحاظ می‌كنیم كه در آن جهت عقلانی هست. این لحاظ فاعل شناسنده است. فاعل شناسنده از آن شیء به عنوان امر خارجی عزل نظر می‌كند و آن را به نحو ایده‌آل در نظر می‌گیرد و در این ‌ایده‌‌آل امور تنیده معقول را برای او لحاظ می‌كند. لوژی، لوگوسی(عقلانیت) است كه در خود موضوع هست.

 

اما عقلانیتی كه در موضوع هست، چیست؟ این معقولیت در عصر مدرن وجه ریاضی است. یعنی همواره اشیا به منزله اموری كه ساختار و هویت‌شان ریاضی است در برابر فاعل شناسایی وضع می‌شوند. برای مثال در این نگاه آهن شیئی سخت و سیاه در برابر ما نیست بلكه یك مدل اتمی است كه دارای یك وضع اتمی مشخص است. یعنی آهن را در یك مدل ریاضی درك می‌كنیم در ضریب گسیختگی، ضریب تنش، ضریب خمش و... این تبدیل امر رئال به امر ایده‌آل است. حالا آهن برای ما مجموعه‌ای از روابط و معادلات ریاضی است و این معادلات ریاضی، وجه معقول این شیء است. این وجه معقول را به عنوان امر خارجی لحاظ نمی‌كنیم. بنابراین شیء از بی‌واسطگی به وساطت بدل می‌شود در نتیجه دیگر عوارض ذاتیه موضوع چنان كه نزد قدما بود، مطرح نیست بلكه شیء از ابعاد گوناگون ایده‌آل می‌شود مثلا یك وجه آن در شیمی، وجهی دیگر در فیزیك و... هر وجه كه در هر علمی مورد بحث قرار می‌گیرد، ایده‌آل شده این شیء از آن وجه است.

 

اساس علم جدید فیزیک است

به عبارت دقیق‌تر در علم جدید ما شیئی را از وجوه متعدد ایده‌آل می‌كنیم كه هر وجهی مستقل از دیگری است. مثلا تحقیقات فیزیك داخل در تحقیقات شیمی نمی‌شود در حالی كه اگر شیئی را به عنوان كل بی‌واسطه خارجی در نظر بگیرید باید از عوارض ذاتیه یك كل بحث كنید اما علم جدید چنین نمی‌كند. بنابراین علم جدید اموری را وضع می‌كند كه هر امری یكی از شؤون موضوع به نحو ایده‌آل است و هر وجه از دیگری مستقل است. هر وجه برای خود فضایی تحت عنوان ایده‌آلیته تشكیل می‌دهد و دانشمند دایم از طریق مشاهده و تجربه دایم این وضع ایده‌آلیته را آزمایش و تست می‌كند بنابراین مشاهده و تجربه در دوره مدرن با مشاهده و تجربه نزد قدما متفاوت است. قدما از طریق مشاهده و تجربه به انكشاف ذاتیات مشغول بودند اما مشاهده و تجربه در عصر مدرن به آزمودن ایده‌آلیته مشغول است. عالم جدید می‌كوشد ببیند كه آیا این فضای در هم تنیده معادلات با آنچه در خارج است، مطابقت می‌كند یا خیر. اگر جواب مثبت بدهد، معادله در جای خودش باقی می‌ماند و در غیر این صورت معادله را تغییر می‌دهد یعنی مدام وضع ایده‌آلیته باید تغییر كند. به این ترتیب علم به امری تاریخی بدل می‌شود زیرا ابژه مرتبا در این فاصله بین رئال و ایده‌آل تبیین مجدد می‌شود. بر این اساس تاریخ علم پدید می‌آید و مدل‌های گالیله، نیوتن، ورنر، هایزنبرگ و اینشتین با یكدیگر تغییر می‌كنند. بنابراین لوژی در نظر گرفتن لوگوس درونی در ایده‌آلیته است نه چیزی كه ما به عنوان شناخت در نظر می‌گیریم. این كار همان اعتبار كردن است یعنی موضوع در علم جدید اعتبار می‌شود. تبدیل بی‌واسطگی به وساطت با اعتبار صورت می‌گیرد. یعنی شناسنده با عزل نظر از شیئی خارجی آن را به نحو ایده‌آل اعتبار می‌كند. این علم مدرن است و ضرورت و كلیت در این وضع دنبال می‌شود. بنابراین در علم جدید ارتباط ما با موضوع خارجی و تصادفی و اتفاقی نیست بلكه ارتباط درونی، زایا و ضروری است.

 

البته توجه داریم كه منظور از علم جدید(مدرن) در اصل فیزیك است زیرا تمام علوم مدرن تحت تاثیر فیزیك هستند. هیچ علمی در دوران مدرن پدید نمی‌آید جز آنكه علم فیزیك بر آن سیطره دارد. امروز پزشكی و باستان‌شناسی نیز بدون فیزیك متصور نیست. صورت متعالی و ایده‌آل علم در دوره جدید فیزیك است و موضوعات همه علوم از طریق فیزیك، ایده‌آل می‌شوند. اما در مورد علوم انسانی چه می‌توان گفت؟ وقتی علم جدید در قرن نوزدهم به مرتبه كمال خود رسید به تدریج علوم انسانی شكل گرفت. علوم انسانی هم به اشكال مختلف از همان الگو تبعیت كرده و می‌كند. باید توجه كرد كه این علوم، علوم «انسانی» و «اجتماعی» و humanity هستند نه علوم انسان. یعنی در این علوم، انسان به عنوان یك موجودی با كلیتی بیرون از ما كه می‌كوشیم، عوارض ذاتی او یعنی احوال، افكار و كنش‌هایش را كشف كنیم در نظر گرفته نمی‌شود. هدف این علوم، كشف انسان نیست بلكه توجه به امر انسانی است. یعنی انسان به عنوان یك امر بی‌واسطه خارجی به یك امر ایده‌آل بدل می‌شود. آن وضع یا امر ایده‌آل را امر انسانی می‌خوانند. به این معنا كه جنبه‌های مختلف او مثل حیث روانی و حیث اقتصادی و حیث اجتماعی و حیث اخلاقی و حیث سیاسی و حیث حقوقی و... به عنوان اموری ایده‌آل منتزع می‌شوند و در هر كدام از این امور ایده‌آل، لوگوسی هست كه در علوم انسانی مختلف یعنی روان‌شناسی، اقتصاد، جامعه‌شناسی، اخلاق، سیاست، حقوق و... مورد بحث قرار می‌گیرد. برای مثال در سوسیولوژی(جامعه‌شناسی) وجه اجتماعی انسان به عنوان امر معقول ایده‌آل وضع می‌شود و روابط در هم تنیده آن مورد بحث قرار می‌گیرد و بعد آن را با مشاهده و تجربه آزمایش می‌كند. این علوم انسانی مختلف از هم جدا هستند و در هم دخالت نمی‌كنند.

 

البته اینكه الان به تدریج به میان رشته‌ای رسیده‌ایم امر جدیدی است. این را هم باید در نظر گرفت كه ممكن است میان لوژی‌های مختلف تمایز گذاشت یعنی یك لوژی پوزیتیویست و دیگری انتقادی و سومی تفهمی باشد مثل تفاوت ماركس، وبر، دوركهایم، دیلتای و... ماركس می‌گوید ما به جامعه به عنوان امری كه وضع شده(ابژه شده) و روابط درونی به عنوان یك موضوع می‌نگریم. وقتی او می‌گوید، ماتریالیسم تاریخ فلسفه نیست و علم است، عبور از فلسفه به علم را گزارش می‌دهد. یعنی فلسفه به علم تبدیل می‌شود و جامعه روی پای خودش به عنوان روابطی درونی شكل می‌گیرد. از اینجا لوژی‌های مختلف در علوم انسانی پدید می‌آیند. بنابراین علوم انسانی مدرن نیز اعتباری هستند یعنی امر خارجی بی‌واسطه‌ای به نام انسان را به عنوان امور مختلف ایده‌آل كه دارای روابط در هم تنیده‌اند، وضع می‌كند. این هم مانند علم یك اتفاق تاریخی است زیرا به محض اینكه بخواهیم امور انسانی را به عنوان یك امر معقول و ضروری وضع كنیم با امری به نام آزادی مواجه می‌شویم. یعنی انسان هست و آزادی. پس تعارض میان آزادی و آن حیث ضروری و كلی كه می‌خواهد در علوم انسانی مورد بحث قرار گیرد، ایجاد بحران می‌كند. یعنی دایم انسان از آن حیث كه آزاد است از این روابط كه بر او وضع شده، می‌گریزد و این مبدل به بحران می‌شود. بنابراین علوم انسانی مدرن، علوم بحران‌اندیش هستند و می‌خواهند دایما این بحرانی كه در این تعارض ایجاد شده به لحاظ تاریخی را برطرف كنند. علوم انسانی به بحران فكر می‌كند نه شناخت عوارض ذاتیه انسان. اصلا برای رفع بحران پدید آمده‌اند. بحران كه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود پس علوم انسانی نیز تمام نمی‌شوند. علوم انسانی از بحران نمی‌گریزد و خودش را به لحاظ تاریخی با بحران‌ها مطابقت می‌دهد و می‌خواهد از آنها عبور كند. بنابراین اگر تصور كنیم كه می‌توانیم علوم انسانی داشته باشیم كه به عوارض ذاتیه انسان به عنوان یك موجود مستقل خارجی بپردازیم از علوم انسانی مدرن خارج شده‌ایم و به علم دیگری فكر می‌كنیم.

 

 علامه و اعتباریات

علامه سیدمحمدحسین طباطبایی را از جنبه‌های مختلف می‌توانیم مورد نظر قرار دهیم. یك زمان به عنوان متفكری كه درباره علوم اجتماعی، مباحث اقتصادی و مباحث روان‌شناختی بحث‌های بسیار مفصلی دارند و عالی‌ترین مباحث را درباره علوم اجتماعی از دیدگاه اسلامی در المیزان مطرح كرده‌اند. المیزان مملو از این مباحث است. یك وقت هم ایشان را به عنوان متفكری كه به بنیاد فكر كرده در نظر می‌گیریم. علامه تنها متفكر در جهان اسلام است كه به اعتبار كردن فكر كرده و متوجه شده كه اساسا علم با اعتبار شكل می‌گیرد و موضوع همیشه باید از بی‌واسطه به باواسطه بدل شود و موضوع بی‌واسطه هرگز موضوع علم نیست. مقاله ششم اصول فلسفه و روش رئالیسم یعنی ادراكات اعتباری یك حادثه تاریخی در جهان اسلام است. یعنی یك متفكر تراز اول به این بحث پرداخته است و اگر تراز اول نبود شاید این اهمیت را نداشت.

 

علامه از این جهت متفكر تراز اول است كه حامل و وارث جمیع معارف تاریخی اسلامی است، از تفسیر و فقه و اصول گرفته تا فلسفه و كلام و عرفان. سلسله نسب فلسفی او به ابن‌سینا و ملاصدراست كه با چند واسطه به ایشان می‌رسد. معلوم است كه چگونه در این سنت روییده و رشد كرده است. او به عنوان یك متفكر فرید و وحید، متوجه امر اعتبار شده و دریافته كه تمام امور باید ذیل مفهوم اعتبار فهمیده شود. مقاله ادراكات اعتباری علامه یك مقاله در كنار مقاله‌های دیگر ایشان نیست بلكه صورتی است كه می‌توان تحت آن عنوان، علامه طباطبایی را فیلسوف اعتباریات نامید. علامه در حواشی بر اسفار جابه‌جا از اعتبار سخن می‌گوید و در نهایه‌الحكمه و در المیزان نیز از اعتبار بحث می‌كند. چطور این فیلسوف و با چه روحیه و انكشافی متوجه این امر خطیر شده كه اگر اعتبار را كنار بگذاریم هیچ علمی نمی‌توانیم داشته باشیم؟ این در تاریخ فلسفه اسلامی نبوده است.

 

البته به بحث اعتباریات علامه بسیار توجه شده است اما اگر بحث ایشان را جدی بگیریم و در آنچه او گفته، كاوش كنیم و متوجه لوازم و آثارش شویم، می‌توانیم به علوم انسانی نزدیك شویم و دریابیم چه اتفاقی در آن سوی دنیا رخ داده است. تحت این شرایط می‌توانیم به مفهوم بحران نزدیك شویم و دیگر تصور نمی‌كنیم كه چون غرب همیشه در بحران است پس بدبخت است. البته ما هم غرق در بحران هستیم اما متوجه آن نیستیم. ما تصور می‌كنیم بحران عوارض و كف روی آب است و آنها بحران دارند و بیچاره هستند. تصور می‌كنیم در ساحل آرامش و نجات هستیم. اما اگر مقاله علامه را درست دریابیم، می‌فهمیم كه غرب اساسا به معنای بحران است و علوم انسانی برای بحران پدیده آمده‌اند. علوم انسانی نه از بحران می‌ترسند و نه از بحران فرار می‌كنند بلكه از بحران استقبال می‌كنند. تمامیتش در بحران است زیرا متفكر دایم برای رفع بحران فكر می‌كند. این جولان فكر است كه علوم انسانی را جلو می‌برد.

 

مساله را گم نکنیم

با دقت در این نكته است كه متوجه می‌شویم، فیلسوفی در جامعه ما پیدا شده است كه توانسته با مفهوم اعتبار، زمینه‌ای فراهم كند كه ما هم متوجه موضوعات علوم انسانی به نحو مدرن شویم. حالا اگر می‌خواهیم با دیدگاه و نظر اسلامی به آن نگاه كنیم، بحث دیگری است. اما باید متوجه اصل معنا شویم. اگر صرفا به مفهوم فطرت بپردازیم و بخواهیم همه علوم انسانی و امور انسانی مثل اجتماع، روان، سیاست، اقتصاد و... را با توجه به آن توضیح دهیم، نتیجه همین می‌شود. ما مساله را گم می‌كنیم. اگر به فطرت هم توجه می‌كنیم باید در ضمن امر انسانی به آن فكر كرد نه به عنوان یك امر پیشینی كه دایم انسان را با آن مطابقت كنیم و بگوییم همه امور انسان از طریق فطرت است و ما با یك عنوان شایسته، مشكلات غرب را حل كنیم. درست است كه غرب به فطرت قائل نیست زیرا به امر بی‌واسطه و شهودی قائل نیست. فطرت یك امر شهودی بی‌واسطه است و آن را به امر باواسطه و ایده‌آل تبدیل و درباره آن بحث می‌كند. اگر فطرت می‌خواهد جایی داشته باشد باید به نحو باواسطه و ایده‌آل در نظر گرفته شود نه یك امر بی‌واسطه كه همه‌ چیز را به آن ارجاع دهیم.

 

خلاصه اینكه علامه طباطبایی به لحاظ مبنایی از آن جهت كه وارث تمام تفكر اسلامی هستند، زمینه‌ای بسیار عالی برای آنكه ما به علوم انسانی نظر تازه‌ای بیندازیم، فراهم می‌كند. با در نظر داشتن این بحث است الان كه بحث از اسلامی شدن علوم انسانی است، می‌توانیم با یك دست پر به این بحث بپردازیم. باقی كار متفكران دیگر است كه آن را به نتیجه برسانند و استخراج كنند.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما