تنها بود با صد هزار مردم
|۱۲:۵۸,۱۳۹۸/۸/۱۱| بازدید : 106 بار

 

رسول آبادیان: استاد مظاهر مصفا، سراینده آثاری چون «پاسداران سخن، توفان خشم، ده فریاد، سپیدنامه، شب‌های شیرازقند پارسی و...» و مصحح آثاری بزرگ چون «تصحیح دیوان ابوتراب فرقتی كاشانی، تصحیح مجمع‌الفصحاء، تصحیح دیوان نزاری قهستانی، تصحیح دیوان سنایی، تصحیح كلیات سعدی و تصحیح جوامع‌الحكایات» روز هشتم آبان‌ماه درگذشت. به همین مناسبت چند چهره ادبی و از دوستان و شاگردان استاد، مطالبی پیرامون شخصیت و آثار ایشان دراختیارمان گذاشته‌اند كه می‌خوانید.

 

**********

 

شیوه ‌تدریس منحصر به فرد / علی دهباشی

من افتخار این را داشتم كه درسال 1391یك برنامه از شب‌های بخارا را به استاد مظاهر مصفا اختصاص بدهم كه دراین برنامه اساتیدی چون مهدی محقق، امیربانو كریمی ، دكتر احمد سرور مولایی و دكتر مهدی نوریان، پیرامون شخصیت و وزن و مقام علمی استاد به سخنرانی ‌پرداختند. آنچه برای من به عنوان برگزاركننده نشست مهم‌ بود، این مساله است كه همگان اعتقاد داشتند كارهای ادبی و علمی ایشان، كارهایی چندوجهی هستند. خصوصا كارهای تصحیح كه می‌توان به عنوان آثاری ماندگار از آنها یاد كرد. یكی از كتاب‌های تصحیح استاد «جوامع‌الحكایات و لوامع‌الروایات» است كه به باور بسیاری از دوستان اهل فن در ردیف بهترین تصحیح‌ها قرار می‌گیرد. البته باید به این كارهای بزرگ، تصحیح گلستان سعدی را هم اضافه كرد. كاری كه تا پیش از تصحیح یوسفی بسیار به درد دانشجویان رشته ادبیات در دانشگاه‌های مختلف خورد. مورد دیگری كه باید به آن اشاره كرد، شیوه تدریس استاد است. نوعی شیوه تدریس ابداعی كه خاص خودشان بود و دانشجویان مراحل آموزش را با انرژی تمام طی می‌كردند. استاد در این شیوه كمك می‌كرد كه دانشجویان از مراحل اولیه تا پایان، هر روز به‌شدت علاقه‌مندی‌شان اضافه شود و با شوق و ذوق دروس را پاس كنند. وجه دیگر شهرت استاد، وجه شاعری ایشان است. به گمان من اگر بنا باشد مجموعه شعری از بهترین ‌شعرهای صدسال اخیر در جایی گردآوری شود، بدون شك بخش بزرگی از آن باید به سروده‌های استاد مصفا اختصاص پیدا كند. همه ما می‌دانیم كه شیوه ‌تدریس، تصحیح متون و وجه شاعری ایشان تاكنون با سه‌ نسل از دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی همراه بوده و این خوشه‌چینی از محضر استاد، فقط مختص به دانشگاه تهران نیست. به نظر من نبود استاد مظاهر مصفا در محیط‌های دانشگاهی، ضربه‌ای به دانش ‌ادبی محافل آكادمیك بود. نادیده گرفتن دانش ‌استاد برای كسانی كه تشنه آموزش صحیح‌ هستند شاید جفایی باشد كه پیش از این كمتر شاهدش بوده‌ایم. یادش گرامی ‌باد.

 

 

 

استاد ما مظاهر مصفا / اسماعیل امینی

20 سال گذشته است از آن روزهای سالم سرشار كه دانشجوی دانشگاه تهران بودم و در محضر استادان بزرگ، می‌نشستم، می‌آموختم و تجربه می‌اندوختم.

 

مظاهر مصفا، خسرو فرشیدورد، عزیزالله جوینی، امیربانو كریمی، شفیعی‌كدكنی، سیدمحمد رادمنش، جلیل تجلیل، برات زنجانی و...

 

استاد مظاهر مصفا، شاهنامه تدریس می‌كرد و داستان سیاوش را می‌خواند و می‌خواندیم. می‌گریست و می‌گریستیم به مظلومیت سیاوش و به اندوهان آن همه عظمت و پاكی و والایی كه به خاك قربانگاه حسادت و سنگدلی افتاد.مظاهر مصفا، صلابت و جدیت استادی داشت وقتی كه درس می‌داد و می‌پرسید و تكلیف مشخص می‌كرد. از جمله این تكلیف عام كه: قول بدهید یك بار شاهنامه را از آغاز تا انجام به دقت بخوانید. نه برای درس پس دادن و امتحان، برای شناخت اهمیت شاهنامه و برای آموختن شعر و زبان فارسی. كسی كه شاهنامه را بخواند هر سخن سست و ناتندرست را شعر نخواهد پنداشت.مظاهر مصفا از آخرین بازماندگان نسلی از استادان ادب فارسی بود كه با عشق به زبان فارسی و با دلدادگی به آثار بزرگان شعر و نثر فارسی، میراث‌دار آن گنجینه عظیم بودند و به عشق ایران خواندند و نوشتند و اندوختند و آموختند.

 

مظاهر مصفا، لطافت و شكنندگی شاعرانه داشت هنگامی كه شعر می‌خواند، حتی وقتی قصاید فخیم و استوارش را می‌خواند و می‌بارید.استاد ما، صمیمیت و مهربانی دوستانه و پدرانه داشت هنگامی كه به دیدارش می‌رفتیم و در خانه‌اش مهمان كرامت و محبتش می‌شدیم.

 

در دانشگاه دفتر نداشت؛ دفترهای استادان را استاد/ كارمندان وظیفه‌شناس بین خود تقسیم كرده بودند و برای بزرگان قدیم جایی نمانده بود. در كتابخانه استاد مدرس رضوی كه مجاور دفتر گروه ادبیات دانشگاه بود به دیدارش می‌رفتیم.استاد ما می‌گفت برای آموختن ادبیات، متون گزیده خواندن راه به جایی نمی‌برد. متون را باید از آغاز تا پایان بخوانیم تا زبان فارسی را بیاموزیم. حتی عروض و قافیه و بلاغت و دستور زبان و علوم ادبی دیگر، تنها از راهِ متن‌خوانی قابل تعلیم است.

 

حرف‌ها و اندیشه‌های او مانند حرف‌ها و اندیشه‌های دیگر بزرگان و دلدادگان به فرهنگ و زبان و ادب فارسی، در میان مدیران سیاسی/ اداری دانشگاه خریداری نداشت، چون نظام سیاسی/ اداری، كارمند لازم دارد و طبعا تاب تحمل استاد و اندیشمند را ندارد. این است كه سرانجام استاد مظاهر مصفا، عطای دانشگاه را به لقایش بخشید و به خانه رفت و دیگر نیامد. چنان كه در سالیان دور، استاد جلال‌الدین همایی چنین كرد و در سالیان دورتر علامه قزوینی در همان گام نخست، از دانشگاه روی ‌گرداند و رفت.

انبوه انبوه مرگ آمالش/ اندوه اندوه برگ دیوانش

 

 

 

ضایعه‌ای بسیار بزرگ / پروین سلاجقه

من‌ شانس این را داشتم كه از دوره كارشناسی‌ارشد شاگرد استاد در دروس شاهنامه – داستان سیاوش باشم و بعد از آن هم در دوره دكتری دروس نظم فارسی را نزد ایشان گذراندم. سعادت دیگر من این بود كه رساله‌ام با محوریت نماد در سبك هندی- با تكیه بر اشعار صائب و بیدل - را با راهنمایی ایشان نوشتم. یكی از مواردی كه همیشه نسبت به استاد در ذهنم مانده، علو طبع و فروتنی‌ایشان ‌است. یادم می‌آید كه استاد، آزادی عمل در كار كردن را برای هر دانشجویی درنظر می‌گرفتند و خوشبختانه یكی از آن دانشجویان بنده ‌بودم. اعتماد به نفسی كه استاد مصفا در نوشتن رساله ‌در بنده ایجاد كرد یكی از سكوهای پرش بود كه بتوانم به خودم اجازه بدهم گام‌های بعد را محكم‌تر و مطمئن‌تر بردارم. ایشان روزی به من گفتند فلانی! تو هر كاری بكنی، كن! قبول ‌دارم و این حرف را نه از سر توانایی من بلكه از سر تواضع ‌و فروتنی ‌ذاتی ‌خودشان زدند اما همین یك جمله چنان شور و نشاطی در وجودم بیدار كرد كه منتهی به نوعی احساس مسوولیت در پاسخ دادن به اعتماد استاد شد. من بعدها با خودم فكر كردم كه استاد مصفا در كنار آموزه‌های دیگر، نوعی نكته تربیتی را هم در نظر داشتند. نوعی نگاه غیرمستقیم به یك شاگرد به قصد پر و بال دادن هر چه ‌بیشتر. باور من این است كه استاد در مواجهه با تك‌تك دانشجویان‌شان می‌دانستند چه كار می‌كنند. خوب یادم هست كه در روز مراسم دفاع از رساله‌ دكتری‌ام متوجه تسلط بی‌چون و چرای ایشان به نظم ‌فارسی ‌شدم و این جدای از تسلط بر مبانی ‌نظری، ادبی و مباحث كاربردی‌ است. خاطره‌ای كه از روز دفاع در ذهنم ‌مانده این است كه خودم را سراسیمه به استاد رساندم و پیش از آغاز مراسم عنوان كردم كه درباره یكی از واژه‌های شعر بیدل تردید دارم و ایشان با همان نگاه اول واژه ‌درست را به من گفتند و تازه متوجه شدم تسلط كامل یعنی چه؟ نكته لذت‌بخشی كه دوست دارم در اینجا به آن اشاره كنم این است كه می‌شنیدم استاد در كلاس‌های مختلف از رساله ‌بنده نام می‌برند و درباره‌اش حرف می‌زنند. نكته‌ای كه هنوز هم نوعی شور و شعف در وجودم زنده‌ می‌كند. به باور من اغلب شاگردان مستقیم استاد مصفا، خاطراتی بسیار شیرین از ایشان داشتند زیرا علو طبع و بزرگی استاد حدو مرزی نداشت و آنچه در توانش بود در كمك به دیگران دریغ ‌نمی‌كرد. همه ما می‌دانیم كه استاد مصفا درباره ادبیات كلاسیك نوعی تعصب ویژه ‌داشتند اما هیچگاه دانشجویان‌شان را از تحقیق و پژوهش در امر ادبیات معاصر منع ‌نمی‌كردند. تاكید ایشان بر این نكته بود كه به همه ما یاد بدهد چطور روی پای خودمان بایستیم و از هیچ ‌چیز نترسیم. استاد مصفا شخصیتی متعالی داشتند و در ذات خودشان انسانی آزاد بودند و بر همین اساس آزادی عمل را برای همه قائل ‌می‌شدند. ایشان با آن دانش شگرفی كه داشتند هرگز رگه‌ای از منیت در وجودشان نبود و این رهایی از قید و بندهای دست‌ و پا گیر، نوعی حس قلندری در وجودشان ایجاد كرده ‌بود.كوتاه‌ سخن اینكه مظاهر مصفا شخصیتی تكرارناپذیر و یكی از ستون‌های محكم شعر كلاسیك فارسی بودند كه ادب‌دوستان بدون وجودشان احساس بی‌پناهی می‌كنند. یكی از موضوعاتی كه باید درباره استاد به آن اشاره كنم این‌ است كه خیلی‌ها گمان می‌كنند عدم تمایل ایشان به سمت ادبیات معاصر، رسمیت نداشتن این گرایش ادبی از زاویه دید ایشان است در حالی كه به نظر من، استاد گذر از ادبیات كلاسیك به اشكال سهل و ساده را نمی‌پسندیدند. استاد بر این باور بودند كه دامنه نظم ‌كهن فارسی چه در شعر غنایی و چه در شعر حماسی، تام ‌و تمام است و گذر كردن از این ادبیات كامل باید همراه با شناخت كامل از آثار گذشتگان باشد. به هر شكل باید گفت كه فقدان استاد مصفا ضایعه‌ای بسیار بزرگ است.

 

 

 

مردی ز شهرِ هرگز و از روزگارِ هیچ / حسن‌ذوالفقاری

چهارشنبه 8/8/98 روزی كه استادم دكتر مظاهر مصفا (1398- 1311) درگذشت. این خبر برای اهل شعر و ادب سخت و ناگوار و برای من دردناك و جانگداز بود. به‌خصوص كه از راه دور و دور از دیار عزیز می‌شنوم و نیستم تا برای آخرین بار روی مباركش را ببینم و یك ‌بار دیگر بر دستان نرم و لطیفش بوسه زنم. افتخار بزرگ زندگی‌ام آن بود كه استاد راهنمایم بود؛ هم در دوره كارشناسی ارشد و هم در دوره دكترا. درست 30 سال پیش در سال 1368 و دانشگاه تهران. جز این چندین درس با استاد داشتم؛ ازجمله شاهنامه را با استاد خواندم. داستان سیاوش را برگزید. پرسیدم چرا این داستان؟ گفت قهرمانی مظلوم است و سرآمد داستان‌های شاهنامه. مرز اخلاق و حماسه. همین شد كه این داستان را وقتی كه مولف كتاب‌های درسی شدم، در همان ایام، به یادگار استاد در كتاب پیش‌دانشگاهی آوردم. درس مروت و فتوت و اخلاق برای جوانان بود. بیش از هر چیز جوانان در این روزگار به این درس نیاز داشتند و استاد خوب دریافته بود:

 

دردا كه آفتابِ مروت به خون نشست فریاد ‌ای فتی كه فتوت به خون نشست

او تنها استادم نبود؛ بلكه در این 30 سال، پدر مهربان و دوست نازنین من بود. هرگاه با اشتیاق به دیدارش می‌شتافتم، با لبخند دوست‌داشتنی و قیافه دلنشین و مهربانش پذیرای من بود و مرا به خواندن تازه‌ترین شعرش دعوت می‌كرد و نسخه‌ای دست‌نویس به تبرك می‌گرفتم تا تكثیر كنم و به دست دوستداران استاد برسانم. جز این مرا از محصولات باغی تفرش بی‌نصیب نمی‌گذاشت. یك دلمشغولی او هم سركشی به همین باغ و ضیاع و عقارش بود.

 

او ابتدا در دانشسرای عالی به تحصیل رشته ادبیات پرداخت و دكترای خود را از دانشگاه تهران دریافت كرد. حضرت استاد از دانشنامه دكترای خود زیر نظر استاد بی‌بدیل، بدیع‌الزمان فروزانفر با عنوان «تحول قصیده در ایران» دفاع كرد.

 

او بی‌شك از قصیده‌سرایان بزرگ و پس از ملك‌الشعرا بهار نامدارترین قصیده‌پرداز معاصر ایران است. نگاه او وسیع و اشعار خیام‌واره‌اش، قامت سوال‌گونه در برابر هستی داشت. قصیده «هیچِ» او گواه تمام اندیشه اوست؛ بی‌هیچ تفسیری و توضیحی. شاید غلامحسین یوسفی در كتاب چشمه روشن با نقد این قصیده حق سخن را گزارده باشد. این قصیده از مرزهای ایران هم گذشت و صلاح الصاوی شاعر و سخن‌سنج مصری، در كتاب العدمیه فی شعر آن را ترجمه، نقد و بررسی كرده‌ است.

مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ/ جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ

از شهر بی‌كرانه هرگز رسیده‌ام/ تا رخت خویش باز كنم در دیار هیچ

از كوره راه هرگز و هیچم مسافری/ در دست خون هرگز و در پای خار هیچ

در دل امید سرد و به سر آرزوی خام/ در دیده اشك شاید و بر دوش بار هیچ

در كام حرف بود و به لب قصّه مگر/ بر جبهه نقش كاش و به چهره نگار هیچ

دنبال آب زندگی از چشمه‌سار مرگ/ جویای نخل مردمی از جویبار هیچ

 

دست از كنار شسته، نشسته میان موج/ پا بر سر جهان زده سر در كنار هیچ

اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل/ فرعی شكسته گشته پر از برگ و بار هیچ

خون ریخته ز دیده، شب و روز و ماه و سال/ در پای شغل هرگز و در راه كار هیچ

شعر او و سخن او از درد خود و مردم بود. درست از جنس درد سروده‌های ناصرخسرو و مسعود سعد كه با خواندنش هر آیینه موی بر تن آدمی می‌ایستاند.

 

تلخ است روزگارِ من و روزگار تلخ امسالِ ما گذشت چو پیرار و پار، تلخ

با وجود بی‌میلی به چاپ اشعارش و با خواهش دوستان، تاكنون چند مجموعه از او به‌چاپ رسیده است: «ده فریاد»، «سی سخن»، «توفان خشم»، «سپیدنامه» و «سی‌پاره»، « قند پارسی »، «شب‌های شیراز»، « نسیم »، « نسخه اقدم، مجموعه چهارپاره‌ها».

 

مصححی توانا و دانشمند بود. تصحیحات او بر دیوان ابوتراب فرقتی كاشانی، مجمع‌الفصحای رضاقلی‌خان هدایت، كلیات نزاری قُهستانی، سنایی، سعدی، نظیری نیشابوری و به خصوص جوامع‌الحكایات عوفی از خدمات علمی آن دانشمند سترگ است. رعشه دستان نازنینش حاصل كار زیاد بود كه سال‌ها او را در رنج می‌داشت. یك ‌بار كه از استاد پرسیدم آیا قصد اتمام نیم دیگر جوامع الحكایات را ندارید؟ بی‌سخن و با لبخند دستان لرزانش را نشان داد.

 

مدت‌ها در دانشنامه جهان اسلام مدیر بخش مدخل‌های زبان و ادبیات فارسی بود. از سر بزرگواری و با منش معلمی، در همان ایام جوانی و دوران دانشجویی به این شاگرد كوچكش اعتماد كرد و مدخل‌‌هایی برای نگاشتن سپرد. پای من اكنون به یكی از بزرگ‌ترین مراكز علمی باز شده بود و رسم تحقیق را می‌آموختم. شاگردانش را رها نمی‌كرد. تا همیشه با آنان بود و در سایه لطفش بودیم. او نه تنها شاعری یگانه و مصححی نامدار و محققی ژرف‌كاو بود، بلكه معلمی توانا هم بود. از دبیری دبیرستان در قم تا استادی ممتاز در دانشگاه تهران را طی كرد. خودش می‌گفت كه 60 سال متوالی تدریس كردم. سال‌های متمادی شاگردان بسیار تربیت كرد كه اكنون هر یك در چهارگوشه كشور انجام وظیفه می‌كنند. و خاندان او، همه از قبیله هنرمندان بودند؛ وی فرزند اسماعیل مصفا و برادرزاده نكیسای تفرشی خواننده مشهور دوره قاجار و نوه حاج ملارجبعلی تفرشی تعزیه‌خوان مشهور در دربار ناصری و تكیه دولت و موذن مخصوص محمدعلی شاه قاجار است. برادر بزرگ‌تر وی ابوالفضل مصفا، استاد و محقق ادبیات فارسی بود. خواهر او از استادان زبان و ادبیات فارسی و مادر فواد حجازی، آهنگساز نام آشناست. همسر او دكتر امیربانو كریمی، دختر استاد سخن امیری فیروزكوهی و استاد دانشگاه تهران است. امیر بانو، علت علاقه خود به مصفا را شاعری او می‌داند. استاد ما، در جوار همسر نازنین و همكار دانشگاهی‌اش، پدری مهربان برای فرزندانش بود كه گرانمایگانی چند تربیت كرد، جملگی اهل علم و هنرمند. چهار فرزند دانا: علی مصفا بازیگر موفق سینما و همسر لیلا حاتمی، كیمیا مصفا، عروس دكتر سیدجعفر شهیدی، گلزار مصفا، دكترای زبان و ادبیات فارسی و امیراسماعیل مصفا دكترای فیزیك و استادیار فیزیك دانشگاه صنعتی شریف.

 

او سخت دلبسته ایران بود. انسانی به تمام معنا وطن‌پرست. بسیار دوستدار مصدق بود و در همان ایام، چندین قصیده برای مصدق ساخت. به‌ دلیل شعرخوانی‌های شورانگیز، «شاعرِ مصدقی» لقب گرفت و سقوطِ مصدق او را به ‌هم ریخت. پس از عزلت مصدق، او نیز شور و حالش را از دست داد و عزلت گزید. معروف است یكی از روزهای پس از كودتای 28 مرداد، استادش بدیع‌الزمان فروزانفر، از او خواست شعری بخواند و او چنین خواند:

 

رفتم به دادگاه مصدق/ دیدم جلال و جاه مصدق

پنهان به هاله غم و اندوه/ دیدم جمالِ ماهِ مصدق

برقِ نجات مردم مشرق/ می‌جست از نگاه مصدق

و همان شد كه استاد فروزانفر او را از كلاس بیرون كرد و10 سال در بیرون دانشكده، نگاه داشت. مظاهر نیز هجونامه‌ای نوشت. داستان 10 سال ماندنش در دوره دكترا به دلیل همین هجویه معروف است تا آنكه پس از 10 سال به غرامت قصیده‌ای سرود و دل استاد را به دست آورد:

 

آن دست كه بنوشت هجای تو، شكستم آن خامه كه بنگاشت جفای تو، شكستم

 

البته همه ماجرا این نبود؛ از استاد شنیدم كه یك ‌بار از استاد فروزانفر خرده گرفته بود كه چرا به‌جای نقدِ مدام سبك‌شناسی بهار، خودش كتابی در همین موضوع نمی‌نویسد تا ناگزیر به تدریس كتابِ بهار نباشد؟ این‌گونه سخن گفتن با استاد فروزانفر كه هیچ كس حق نداشت در برابرش سخن بگوید و او نیز جز به نگاه و اشارات دست شاگردان را خطاب نمی‌كرد، بسیار دور از انتظار و حتما دردسرآفرین بود. او حق داشت مثل پدر بزرگ تعزیه‌خوانش همیشه مخالف‌خوان باشد. این را از قصاید اعتراضی مصفا می‌توان فهمید. اما با این همه، دلی پاك و مصفا داشت. مظاهر، مظهر صفا بود. درویش مسلك و اهل فقر بود. بی‌آنكه در بیرون تظاهر كند، در منزل لباس اهل فقر می‌پوشید.

 

از شاعری چون او هیچ انتظار نداریم به مباحث رسم‌الخط بپردازد اما همواره كه نوشته‌هایم را می‌دید، از رسم‌الخط ایراد می‌گرفت. از قضا او از مخالفان پیوسته‌نویسی و مخالف جریان معمول بود. او شیوه املایی خاص خود را داشت و بر آن اصرار می‌ورزید. جدانویسی در حد جدا كردن وندها. راهی كه نه با این تندی بعدها فرهنگستان زبان و ادب فارسی برگزید و اكنون معمول است. این انفصال‌نویسی هم برایش دردسر تازه‌ای شد؛ انفصال از خدمت آموزش و پرورش. این روح ستیهندگی او ناشی از روح ناآرام و وجدان بیدار او بود. خاطره‌ای را از دوستم جناب دكتر دهقانی شنیدم كه به‌نقل از استاد تعریف می‌كرد: «در دهه 50 سمیناری در دانشسرای عالی برگزار شده بود كه وزیری هم در آن شركت داشت. من هم جزو مدعوین بودم و چون خیلی ساده و برخلاف رسم معمول بی‌كت و كراوات رفته بودم افسری كه دم در ایستاده بود مانعم شد و پرسید جنابعالی؟ گفتم استاد ادبیاتم و جزو مدعوین. نگاهی به سر تا پای من انداخت و عذرخواهانه گفت: ببخشید آخر به قیافه شما نمی‌آید كه استاد باشید! در همان‌ حال وزیر از راه رسید و همه خود را جمع ‌و جور كردند. سرم را بردم بیخ گوش افسر و به ‌سوی وزیر اشاره كردم و گفتم: ببخشید جناب‌ سروان، به این گاو می‌آید كه وزیر من و شما باشد! افسر با لحنی جدی و با صدای بلند گفت، خیر قربان! بعد به نشانه احترام پایی برایم كوبید و قرص و محكم گفت، بفرمایید قربان!»

 

در زمان حیات هیچگاه حاضر نمی‌شد برایش بزرگداشت بگیرند. اما با وجود بی‌میلی استاد دو مجلس برای او برپا شد: اول در شب‌های بخارا كه سالن پر بود از مشتاقان و هم بیرون و دوم در جشن رونمایی نسخه‌ اقدم در خانه اندیشمندان علوم انسانی كه در این دومی دوستان و دوستداران مصفا در غیابِ او از شعر و شاعری او سخن گفتند.

 

دریغا كه او را نشناختیم و ظلم‌ها بر او روا داشتیم. هر بار كه سفره دلش را باز می‌كرد، از بدعهدی‌ها و ناروایی‌ها، یك سینه سخن داشت. از آنان كه شعرش را برنمی‌تافتند و روح بزرگش را می‌آزردند. برای روح آن استاد والامقام علو درجات و كج‌اندیشان خرد و دانایی آرزو دارم.

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟/ دل خسته لرزید و گفتا دریغ

به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟/ بگفتا كه هست آری اما دریغ

بلی از من و عمر ناپایدار نمانده ست/ بر جای الا دریغ

شب و روزها و مه و سال‌ها / گذشتند و ماندند برجا دریغ

رسیدند هر روز و شب با فسوس/ گذشتند هر سال و مه با دریغ

رسیدند و گفتم فسوسا فسوس/ گذشتند و گفتم دریغا دریغ

منبع: روزنامه اعتماد

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما