فلسفه کاربردی چیست؟ / بخش دوم و پایانی
|۸:۴۷,۱۳۹۸/۷/۲۱| بازدید : 90 بار

 

 

گفتگو با دیوید آرچارد - احمد پورقاسم

تصور می‌کنم یکی از جاهایی که می‌توان فلسفه را کاربردی کرد، این باشد که بتوان فلسفه را به صنعت مرتبط کرد. صنعت، بودجه دارد و فلسفه تفکر. به نظر شما آیا بین فلسفه کاربردی و صنعت می‌توان رابطه‌ای یافت؟

من معتقدم که سهم فلسفه و نقش آن می‌تواند به بیرون از مرزهای خود راه پیدا کند. اولین فرض این است که فلسفه محض بتواند به رشته‌های صنعتی نفوذ پیدا کند که این امری بسیار دشوار است؛ اما فرض دیگری نیز می‌توان در نظر گرفت. در این فرض، عرصه‌های عملی مدنظر است و به‌ طور خاص عرصه‌های اخلاق را می‌توان ذکر کرد که در یک نظام اخلاقی چه چیزی اصل است و چه چیزی اصل نیست. قطعا رابطه بین فلسفه و صنعت را می‌توان رابطه‌ای درست دانست. در صنعت انگلستان و امریکا، این که چه اصولی در اخلاق پذیرفتنی است، چه اصولی محل ‌تردید بوده و چه اصولی رد شده است بسیار اهمیت دارد. اینجاست که فلسفه کاربردی و اخلاق، نقش بسیاری خواهند داشت.

 

تصور کنید هنگامی‌که یک خودرو طراحی می‌شود، فردی که فلسفه زیبایی‌شناسی می‌داند، می‌تواند درباره زیبایی آن خودرو و تأثیر نوع طراحی‌اش را در جامعه بررسی کند یا تعیین کند که چه اصولی در زیبایی یک خودرو باید لحاظ شود. حال آیا می‌توان مصادیقی از این دست را شاهد خوبی برای فلسفه کاربردی و ربط فلسفه و صنعت دانست؟

بی‌شک این‌گونه است. تصور می‌کنم هنگامی ‌که می‌خواهیم یک ساختمان بسازیم، در عین حال اینکه باید اصول مهندسی عمران یا اصول ایمنی را بدانیم، جنبه‌ای از این ساختمان وجود دارد که بیانگر بُعد زیبایی آن است. پس زیبایی‌شناسی کاربردی و فلسفه کاربردی نقش به‌سزایی در این حیطه خواهند داشت. مثال خودرو یک نمونه خوب است. نمونه دیگر از ارتباط فلسفه و صنعت، آن است که گاه صرفا درباره سرعت خودرو، مسائل فنی یا کامپیوتر داخلی خودرو صحبت می‌کنیم، در حالی که می‌توان به صنعتش از جهت دیگری هم نگریست و آن اینکه چه کسی باید مسئولیت راننده‌ای را که فردی را می‌کشد، به عهده بگیرد؟ آیا طراح خودرو، مسئول این قتل است یا راننده؟ حال اگر کنترل‌کننده این خودرو ربات باشد، آیا از حیث اخلاقی می‌توان آن را مسئول قتل دانست؟ بنابراین همان‌طور که مشخص است، این حیطه با فلسفه کاربردی درمی‌آمیزد و رابطه مستقیم دارد.

 

آن‌طور که من متوجه شدم، فلسفه کاربردی درباره اخلاق انسان یا هر چیزی که به انسان مرتبط است سخن می‌گوید؛ اما آیا درباره اشیا یا به‌ طور خاص، حیواناتی که انسان آنها را تولید می‌کنند نیز حرفی برای گفتن دارد؟

هنگامی‌که درباره انسان‌ها سخن می‌گوییم، به‌راحتی می‌توانیم از فلسفه کاربردی صحبت کنیم؛ اما هنگامی ‌که بخواهیم از اخلاقیات در باره حیواناتی که به دست انسان تولید می شوند سخن بگوییم، چالش‌های متعددی وجود دارد. فلسفه کاربردی مباحث بسیاری درباره چیزهایی که متعلق به ما هستند، یعنی این گونه حیوانات دارد؛ برای مثال: چگونه باید با آنها رفتار کنیم؟ و همچنین درباره استفاده حیوانات در کشاورزی و یا استفاده آنها به‌ منزله غذا برای انسان‌ها. همچنین مباحث بسیاری درباره چگونه رفتار کردن با محیط پیرامون ما ازجمله طبیعت، زمین و… وجود دارد. نمی‌خواهم بگویم که فلسفه کاربردی تنها با مسائل انسانی سروکار دارد. مثلا، دیروز از فردی ایمیلی دریافت کردم که درباره زیست‌شناسی مصنوعی صحبت می‌کرد. تحقیق او درباره خلق موجودات بیولوژیکی است. حال، وظیفه ما در قبال این موجودات بیولوژیکی‌ که دست‌ساز انسان هستند چیست و چگونه باید با آن‌ها رفتار کنیم؟ بنابراین، همان‌طورکه گفتم، مباحث بسیار گسترده‌ای در این حوزه‌ها وجود دار که به فلسفه کاربردی مرتبط می‌شود.

 

هنگامی‌که فلسفه محض درباره گزاره‌ها و مبادی اولیه علوم صحبت می‌کند، می‌تواند تأثیر به‌سزایی در علوم بگذارد؛ برای مثال هنگامی‌که در فلسفه محض وجود ذهن را اثبات کنیم، می‌توانیم از روان‌شناسی سخن بگوییم یا اگر وجود خط را ثابت کنیم، می‌توانیم از هندسه سخن بگوییم. آیا این مثال‌ها، نوعی کاربردی بودن فلسفه محض را یادآور نمی‌شود؟

کاملا درست می‌گویید. هنگامی‌که به تاریخ فلاسفه بزرگ در غرب از ارسطو تا به ‌حال نگاه می‌کنیم، تفاوتی بین «فلسفه» و «علم» نمی‌بینیم. در حقیقت ‌بین اینکه جهان و مسائل آن چگونه باید باشد و جهان و مسائل آن چگونه است، تفاوتی وجود نداشت. برخی از فیلسوفان از جمله جان لاک درباره کلیه قلمروهای فلسفه سخن می‌گوید و در عین‌ حال، درباره علم نیز تحقیق می‌کند. امروزه گرایش دیگری به نام «طبیعی‌سازی فلسفه»وجود دارد که به این نکته اشاره می‌کند که همه موضوع‌هایی که در فلسفه موضوع بحث قرار می‌گیرد، قابلیت این را دارد که به ساحت علم فروکاسته شود؛ برای مثال بسیاری از سؤال‌هایی که در شناخت‌شناسی بررسی می‌شود، در روان‌شناسی نیز مطرح است و علم روان‌شناسی می‌تواند به آنها پاسخ دهد. به همین ترتیب، درباره دیگر موضوع‌های فلسفی نیز این مسئله صادق است. حال، فردی که معتقد است که مسائل فلسفه در متافیزیک و شناخت‌شناسی به مسائل علوم طبیعی فروکاسته می‌شود و در حوزه علوم طبیعی امکان ‌بررسی می‌یابد، طبیعتا قلمروهای فلسفی را منحل اعلام می‌کند. با این نگاه، ممکن است تنها حوزه‌ای از فلسفه که نمی‌توان آن را به علم فروکاست، حوزه اخلاق باشد.

 

تصور کنید فردی درباره مسئله‌ای در اخلاق سؤال داشته باشد. در این وقت، روان‌شناس ممکن است بگوید که این مسئله مرتبط با حوزه کاری او می‌شود و می‌تواند به آن مسئله پاسخ دهد. این در حالی است که فلسفه کاربردی نیز دعوی بررسی مسائل حوزه اخلاق را دارد. در این حالت، ما چگونه روان‌شناسی و فلسفه کاربردی را از هم جدا کنیم؟

حوزه مطالعاتی رو به رشدی به نام «اخلاق تجربی» وجود دارد که از علم عصب‌شناسی و روان‌شناسی در مسائل خود بهره می‌برد. پرسش درباره اینکه چرا انسان‌ها به یک مسئله اخلاقی مبتلا هستند، مثلا چگونه انسان‌ها به مسائلی که فیلسوفان اخلاق آنها را تعیین می‌کنند پاسخ می‌دهند، به حوزه اخلاق تجربی مرتبط می‌شود. در این بخش، قطعا روان‌شناسی و عصب‌شناسی مطالب بسیاری را به ما خواهد آموخت؛ اما از سوی دیگر، فیلسوفان اخلاق می‌گویند که در اینجا دو سؤال اساسی وجود دارد:

الف) انسان‌ها در واقع چگونه فکر می‌کنند؛ یعنی توصیف نحوه‌ای که انسان‌ها درواقع و در حقیقت فکر می‌کنند؛

ب) یک سؤال هنجاری بسیار مهم یعنی این است که: ما باید چگونه باشیم یا اینکه ما باید چه چیزی را قضاوت کنیم؟

این دو سؤال نیز در محدوده اخلاق امکان ‌طرح می‌یابند نه در محدوده روان‌شناسی. آنچه انسان‌ها در واقع انجام می‌دهند، با آنچه آنها باید باشند یا آنچه باید قضاوت کنند، مرتبط است. بر این اساس، حوزه فلسفه کاربردی و اخلاق با آنچه در روان‌شناسی اتفاق می‌افتد، تفاوت پیدا می‌کند.

 

اگر برخی بگویند که مسائل اخلاقی، قضاوت‌ها و حتی اصول اخلاقی متأثر از فعل ‌و انفعالات شیمیایی، ازجمله زیاد یا کم شدن هورمون‌هایی است که در بدن انسان باعث تغییرات بسیاری می‌شود. در این صورت چه جوابی باید درباره قضاوت‌های انسان به آنها بدهیم؟

یک مغالطه طبیعت‌گرایانه در کلام شما وجود دارد و آن این است که توضیحی کامل و دلیلی مطلق برای امری به ‌واسطه ذکر تنها یک نمونه خاص، آن‌هم به واسطه فرایندهای تجربی برای آن بیاوریم. برای پاسخ به این پرسش، من بیان یکی از فیلسوفان بزرگ به نام پیتر استراوسون را یادآور می‌شوم. وی تفاوت میان «متافیزیک توصیفی» در «مقابل متافیزیک اصلاح‌گرا» (تجدیدنظر کننده) را یادآور می‌شود. متافیزیک توصیفی به توصیف مرزهای زبان می‌پردازد، در حالی ‌که متافیزیک تجدیدنظر کننده پا را از این مرزها فراتر می‌نهد. متافیزیک تجدیدنظرکننده با تجدیدنظر در ساختارهای مفهومی و زبانی ما می‌خواهد نظریه‌ای بهتر درباره جهان مطرح کند. از نظر استراوسون، متافیزیک توصیفی به آشکار کردن عامترین ویژگی‌های ساختار مفهومی ما می‌پردازد؛ به‌ عبارت ‌دیگر وی بیان می‌کند که انسان‌ها معمولا چگونه درباره جهان می‌اندیشند، در حالی ‌که متافیزیک‌دانان تجدیدنظرکننده سعی دارند تا تفکر انسان‌ها درباره جهان را تغییر دهند و بگویند که تفکر آنها باید چگونه باشد. استراوسون به‌روشنی اذعان می‌کند که وی یک متافیزیک‌دان توصیفی است.

 

تصور می‌کنم که شما در فلسفه اخلاق به‌خوبی قادر هستید تا بین گروهی از فلاسفه مانند استراوسون که صرفا بر توصیف اینکه انسان‌ها چگونه فکر می‌کنند و آن گروه از فلاسفه که به‌ صورت افراطی قصد دارند بگویند انسان‌ها چگونه باید فکر کنند، تمایز قائل شوید. در حقیقت من می‌توانم بگویم که فیلسوفان اخلاق، هم توصیفی هستند و هم تجدیدنظرکننده و به همین دلیل است که از دو گروه دیگر متفاوت می‌شوند.

 

تفاوت بین فلسفه کاربردی و فلسفه زندگی در چیست؟

درباره فرق بین این دو باید میان مسائل و موضوع‌هایی که به زندگی فردی ما بازمی‌گردند، با مسائل و موضوع‌هایی که به زندگی اجتماعی ما بازگشت دارند، تفاوت قائل شد. گاه مسئله شادمانی و زندگی بهتر برای یک انسان مطرح می‌شود و گاه مسئله پیش روی ما، امری اجتماعی یا سیاسی است. اینکه بخواهیم بفهمیم که چگونه می‌توان به نحو اخلاقی شاد زندگی کرد با اینکه بخواهیم مسائل اخلاقی جامعه را موضوع بررسی قرار دهیم، با یکدیگر متفاوت است.

 

بر این اساس اگر فلسفه درباره زندگی فردی ما سخن بگوید و مسائل فردی ما را بررسی کند، به آن «فلسفه زندگی» می‌گوییم، در حالی ‌که اگر از زندگی اجتماعی ما سخن بگوید و مسائل اجتماعی ما را تحلیل کند، باید آن را «فلسفه کاربردی» نامید؟

 

در بادی امر می‌توان این تلقی را درست دانست؛ به ‌عبارت دیگر، اگر ما مقالات و کتاب‌هایی را بیابیم که به اینکه انسان‌ها چگونه باید با یک مسئله اجتماعی خود در حوزه اخلاق روبرو شوند، این حوزه را می‌توان فلسفه کاربردی نامید و در مقابل آن، مقالات و کتاب‌هایی است که چگونگی زندگی بهتر یک انسان و تحقق موفقیت او در زندگی را بررسی می‌کند که در این صورت می‌توان آن را فلسفه زندگی نامید.

 

پس قطعا می‌توان گفت که فلسفه کاربردی به مسائل اجتماعی انسان بازمی‌گردد؟

بله، اگر می‌خواهید جواب روشنی بیابید، به این مثال توجه کنید که: آیا می‌توانیم اجازه دهیم در یک رابطه بین بیمار و پزشک، پزشک، زندگی بیمار را به‌ واسطه بیماری لاعلاج او خاتمه دهد؟ این مسئله صرفا یک مسئله بین پزشک و بیمار نیست، بلکه از آن ‌جهت که ابعاد اجتماعی دارد، به فلسفه کاربردی مربوط است.

 

اگر آنچه بین بیمار و پزشک می‌گذرد، صرفا به انتخاب بیمار در خاتمه دادن به زندگی خود به‌ صورت فردی و اجازه پزشکش مرتبط باشد، این موضوع را می‌توان در حوزه فلسفه زندگی دانست؛ اما اگر همین مثال، ابعاد اجتماعی داشته باشد، آنگاه دیگر از قلمرو فلسفه زندگی خارج می‌شود و در حوزه فلسفه کاربردی بررسی می‌شود.

 

شاید نتوان به روشنی چنین گفت؛ زیرا برخی از موضوع‌ها در فلسفه کاربردی نیز به انتخاب فردی برمی‌گردد؛ مثلا یکی از مسائل بسیار مهم فلسفه کاربردی این است که: آیا شما باید همیشه راست بگویید؟ این سؤال، همان‌طور که می‌بینید بسیار فردی است و یک انسان در زندگی شخصی خود با آن مواجه است و باید آن را پاسخ گوید. حال اگر همین مسئله را در موضوع بیمار و پزشک بررسی کنید، مسئله متفاوت می‌شود؛ چراکه باید بین همواره راست گفتن پزشک و دروغگویی وی به یک بیمار در برخی از موقعیت‌ها به دلیل سیاست‌های پزشکی، انتخاب کنید. در اینجا تفاوت بین مسئله فردی و مسئله‌ای که اجتماعی است تفاوت روشنی دیده می‌شود.

منبع: روزنامه اطلاعات

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما