گذار ادبیات از دیوان‌ ادبا به ساحت توده‌ها
|۹:۲۳,۱۳۹۸/۵/۲۲| بازدید : 132 بار

 

گفت‌وگو با محمد قائد درباره ادبیات مشروطه و كتاب «عشقی/ سیمای نجیب یك آنارشیست»

بهنام ناصری: این درست كه هر گونه سخنی در باب ادبیات مشروطه، یادآور مقطع زمانی انقلاب مشروطه است؛ اما نمی‌توان از ادبیات یك دوره به طور منفصل از قبل و بعدِ آن حرف زد و شاعران و نویسندگان و به طور كلی پدیدآورندگان صورت‌های نوشتاری در دوره مشروطه هم در شمول همین قاعده‌اند. قدر مسلم در عبارت «ادبیات مشروطه»، ادبیات به رویدادی سیاسی مانند مشروطیت پیوند می‌خورد و بی‌واسطه ما را به مقطع زمانی خاصی از اواخر سده گذشته و سال‌های آغازین سده جدید خورشیدی می‌برد؛ به همان حدود 20 سال معروف در حد فاصل تشكیل مجلس شورای ملی تا انقراض قاجاریه و ظهور پهلوی اول. به این اعتبار هم رویداد مشروطه را باید در توالی رویدادهای قبل از خود بررسی كرد و هم طبعا ادبیات مشروطه را حلقه واسطی دانست بین تلقی سنت‌گرایان ادبی پیش از آن دوره و نوگرایان ادبی پس از آن. با محمد قائد، نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار در مقام مولف كتاب «عشقی/ سیمای نجیب یك آنارشیست» درباره ادبیات مشروطه با محوریت زندگی و آثار میرزاده عشقی گفت‌وگو كردم.

 

**********

شما در بیان انگیزه‌های نوشتن كتاب «عشقی/ سیمای نجیب یك آنارشیست» به علاقه خود از نوجوانی به او و نوشته‌هایش اشاره می‌كنید. جدای از این آیا دلیل دیگری هم برای پرداختن به میرزاده عشقی وجود داشت؟ مثلا رسیدن به دریافت تازه‌‌ای از شخصیت یا نوشته‌های او؟

سال‌ها پیش به فكر افتادم آنچه در برابرمان و در اطراف ما می‌گذرد عملا و در واقع اجرای سناریوی «عید خون» است كه میرزاده عشقی پیشنهاد كرد. نیمه دهه 70 فرصتی برای نوشتن در این باره پیش آمد. تا آن زمان تقریبا هرآنچه درباره عشقی نوشته بودند مدیحه و مرثیه بود بدون ملات جاندار و مواد كافی كه اگر كسی در راه آزادی كشته شده پس می‌توان درباره مرگ او طبع‌آزمایی كرد و شعر سرود - تفنن و ذوق‌ورزی و تصدیق بلاتصور. یكی از آنها و شاید بهترین آنها مطلبی بود كه محمدعلی سپانلو نوشت درباره گفت‌وگویی خیالی بین عشقی و نیما یوشیج در خیابان. انشاپردازی بیهوده و بی‌حاصل و حتی خالی از ارزش ادبی.

با ورق زدن بیست‌ و چند شماره روزنامه «قرن بیستم» به تصویری دقیق‌تر و همه‌جانبه و مشخص از عشقی رسیدم. به نظرم تنها با یافتن نوشته‌هایی جدید از او می‌توان این كتاب را ادامه داد و تكمیل كرد اما وجود چنان آثاری بی‌نهایت بعید است. 30 سال بیشتر عمر نكرد.

حتی شكلك‌هایی كه سبب مرگ عشقی شد تا آن زمان بازنشر نشده بود و ستایشگران عشقی و تحقیركنندگانش از روی هوا حرف می‌زدند. نسخه‌ای از آخرین شماره«قرن بیستم» به دستم رسید و تصویرها و مطالبش را در كتاب گنجاندم. گمان می‌كنم تنها نسخه موجود در ایران و خارج باشد. با تشكر از اهداكننده، علی دهباشی. من هم آن نسخه را به كتابخانه ملی اهدا كردم كه دوره كامل روزنامه را حفظ كرده است.

 

شما در كتاب به شكست اقتصادی او در اجرای نمایش «رستاخیز شهریاران» اشاره و این اقدام او را با برشت مقایسه می‌كنید. هدف‌تان این بود كه نشان دهید او بر خلاف برشت دریافت چندان مقرون به واقعیتی از جامعه خود نداشت؟

از جالب‌ترین نكاتی كه در روزنامه او به آن برخوردم پیامد اجرای نمایش در سالن گراند هتل لاله‌زار بود. اردیبهشت 1300 برای «رستاخیز شهریاران» در تهران بلیت‌هایی بسیار گران -20 و 50 ریال- چاپ كرد و به اشخاص داد بی‌آنكه روشن كند این همت عالی است و باید دست به جیب شوند یا هدیه است. علاوه بر صاحب سالن كه مبلغ اجاره را گرفت، اداره مالیه و اداره عوارض بلدیه هم طبق قانون و مقررات سهم خودشان را خواستند. عشقی كه مایه‌سوز شده بود، نوشت مدیر روزنامه - یعنی خودش - به سبب آلام وارده در این شماره قادر به نوشتن سرمقاله نیست و در شماره بعد شماتت‌های شاعران قدیم درباره دنائت جماعت را چاپ كرد و زجری كه اهل هنر و نظر از پستی و خست خلق نفهم می‌كشند.

مقایسه كرده‌ام با برتولت برشت كه در همان دهه‌ 1920 در كاباره‌های برلین - چیزی در مایه قهوه‌خانه‌های خودمان - نمایش‌هایی مفرح و آموزنده از جمله درباره گداها - و نه شهریاران مغموم باستانی - اجرا می‌كرد، مشهور و پولدار می‌شد و از دنائت خلق‌الله هم نمی‌نالید.

 

كتاب شما بر ابعادی از آنچه «ادبیات مشروطه» خوانده می‌شود، ناظر است. اگر ادبیات مشروطه را مفصل میان ادبیات قدیم و جدید بدانیم، خاصیت و تفاوت شعر و به طور كلی نوشته‌های عشقی در قیاس با آثار كسانی چون نسیم شمال، بهار، لاهوتی و دیگران در چیست؟ آثار عشقی كدام راه را برای برون‌رفت از بنبست‌های ادبی قبل از مشروطیت باز می‌كند؟

میرزاده عشقی، مانند بسیاری از هم‌نسل‌هایش و نسل‌های پیشتر از كودكی سروده‌های قدما را خوانده و از بر كرده بود و با مضامین آن شعرها خیلی خوب آشنا بود. در همدان به مدرسه آلیانس رفت كه به سبك جدید اداره می‌شد اما آنچه بعدها كتاب درس فارسی خوانده شد هنوز به وجود نیامده بود و محصل‌ها خواندن و نوشتن را با متون عمدتا و غالبا منظوم پیشینیان و به خاطر سپردن شعر قدما یاد می‌گرفتند.

ادبیات مشروطه راهی گشود برای رفتن از تولید دیوان شعر به سوی مطبوعات، از سرودن ادبا برای ادبا به سرودن برای توده مردمی كه هنوز حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند. عشقی در مقدمه ترجیع‌بند «دست در آرید‌ای كلا‌نمدی‌ها/ فكر چه كارید‌ای كلا‌نمدی‌ها» از خواننده‌ها درخواست می‌كند این را در قهوه‌خانه‌ها برای عوام‌الناس بیسواد بخوانند.

افرادی كه اسم بردید از جمله كسانی بودند كه توجه داشتند قالب‌های شعر قدمایی و فعلاتُ فاعلاتـُن پرطنطنه قرون ماضی برای كلمات و مضمون‌های جدیدی از قبیل استبداد و انقلاب و قطار و خیابان و مجلس شورا و تلگراف مناسب نیست و باید شكل‌هایی جدید ایجاد كرد و پروراند. عشقی در روزنامه‌اش «قرن بیستم» قطعه‌ای را كه در استانبول سروده بود چاپ كرد و خواننده‌ها را به یاری و بل رقابت طلبید كه اگر می‌توانند شعری در این شكل و وزن و حال و هوا بسرایند و برای او بفرستند.

سال 1300 منظومه «افسانه» سروده علی اسفندیاری – نیمایوشیج - را در روزنامه‌اش چاپ كرد با حالت معرفی و تشویق سراینده. نیما بالای شعرش نوشته بود «ای شاعر جوان» منطقا خطاب به عشقی كه به نظر او با چاپ این شعر به‌ نوعی پیرو و مریدش محسوب می‌شد. عشقی شعر را با عنوان «شاعر جوان» چاپ كرد، یعنی من این شاعر جوان را به خواننده‌ها معرفی می‌كنم. در فصلی از كتاب درباره این رقابت نه چندان آشكار بحث كرده‌ام و نمونه‌هایی از سروده‌های نوآورانه عشقی و نیما یوشیج به دست داده‌ام. نیما یوشیج شعر فرانسوی و فرنگی بیشتر خوانده بود اما عشقی طبعی روان‌تر داشت و در نوشتن نثر هم از نیما برتر بود.

 

در كتاب‌تان تصویری از تضادهای عشقی به دست می‌دهید مانند فریاد واوطنای او و تاختنش به توده‌های مردم و تشبیه آنها به «رمه‌هایی دوپا از جُهال آلت‌دستِ ... وثوق‌الدوله و قوام‌السلطنه‌». این تناقض تا چه اندازه به تربیت ذهنی او برمی‌گردد؟ چقدر در جبر زمانه و پیوند آن جبر با خوانش جوانسرانه یك كنشگر سیاسی بیست و چندساله پای دارد؟

احساسات ناهمخوان با عقیده و فكر منحصر به عشقی نبود و نیست. وقتی برداشتی رمانتیك و متعالی نسبت به مفهومی شكوهمند مانند ملت داشته باشیم، احتمال دارد نتوانیم احساس برخاسته از شور را در وجه عقلی و فكری و در عمل سیاسی ادامه دهیم و ناچار مفهوم مردم، به معنی آدم‌هایی معمولی و نه همه خوب یا همه بد، را در كشو جداگانه بگذاریم. سپس طبقه‌بندی جدیدی قائل شویم برای جدا كردن خلق قهرمان از عوام‌الناس نادان كه فقط مزاحمند. فقدان انسجام بین احساس و فكر و عمل محدود به یك دوره معین و منحصر به یك فرد مشخص نیست. می‌بینیم امروز هم حفظ انسجام درباره مفهوم وطن آسان نیست. می‌شنویم و می‌خوانیم «خود وطن خیلی خیلی مهم و والاست اما این خراب‌شده‌ای كه گرفتارش شده‌ایم به لعنت خدا نمی‌ارزد و من باید راهی پیدا كنم برای در رفتن به جایی قابل زندگی.» آزادی هم البته بسیار بسیار مهم است و باید در راهش جان نثار كرد، اما قابل قبول نیست هر ننه‌قمری هر مهملی به مغز پوكش رسید بر زبان بیاورد و فریاد بزند. در 30 و 40 و 50 و چند سالگی هم ممكن است همین فقدان انسجام و كشوهای ناسازگار احساس و فكر عمل را ببینیم. منحصر به «خوانش جوانسرانه كنشگر بیست‌ و چند‌ساله» در دوره‌ای خاص نیست.

 

اگر بازیابی دو مفهوم «عدالت» و «آزادی» در تلاقی‌شان با یكدیگر را از ویژگی‌های گفتمان مشروطه بدانیم، به این معنا كه آزادی به مثابه «حق» اظهارنظر خود عین عدالت انگاشته می‌شود، ادبای مشروطه هر یك در آثارشان چه نسبتی با این تلقی از مشروطه‌خواهی برقرار می‌كنند؟ به این معنا آیا میرزاده در برخی از آثارش از طبقه‌بندی شدن ذیل عنوان «مشروطه‌خواه» به معنای پدیدآورنده آثاری حاوی گفتمان مشروطه نمی‌گریزد؟

تنها 10 سال پس از برقراری حكومت مشروطه، عشقی در منظومه‌ «سه تابلو مریم» می‌خروشد كه این ادارات دولتی صنار به درد نمی‌خورد و آدم‌هایی كه با عنوان كارمند و رییس و وزیر پشت میزهایش نشسته‌اند از بد همه بدترند و همه از بیخ و بن فاسد و باطل. 20 سال پس از مرگ او، محمد مسعود - كه او هم كشته شد - در روزنامه «مرد امروز» غریو می‌كشید مرگ بر مشروطیت و لعنت بر پدر و مادر كسی كه بنیانش را گذاشت.

مشروطه را اكسیری اعظم می‌دیدند كه یك قطره یا یك حب از آن فورا تمام دردها را چنان درمان می‌كند كه یادت برود عارضه‌ای داشته‌ای. حتی نه نوعی دوپینگ كه به ملت كمك كند كاری را كه بلد است بهتر انجام بدهد، بلكه معجونی را كه پرنده ‌تازه سر از تخم درآورده قادر سازد با سه سوت تا بالای ابرها پرواز كند. گرفتاری تنها بر سر زمانبندی نبود؛ كسانی از مشروطه تصور معجزه‌گر‌ فوری در افراد و جامعه و سنت‌ها داشتند.

 

تصویری كه از عشقی و نسبت او با مفاهیم سیاسی و اشكال حكومت به دست می‌دهید، جوان هیجان‌زده‌ای است كه مثلا جمهوری در نظرش نه شكلی از حكومت بلكه چیزی غیرضروری است كه تا ملتی به بلوغ نرسد نیازی به آن ندارد. بنا به این استدلال كه نگرش سیاسی عشقی را در معنای مدرن كلمه فاقد اهمیت می‌انگارد، علت ماندگاری میرزاده عشقی در اذهان عمومی چیست؟ مرگ شهادت‌وارش در جوانی، غریزه هنری یا چیز دیگر؟

عشقی آدمی بود نوآور و نوجو و حامل و ناقل و فریاد زننده احساسات سیاسی. كسی در سروده‌ها و نوشته‌های او دنبال بحث سیاسی به معنی استدلالی كه قابل اجرا باشد، نمی‌گردد. جوان و رعنا و خوشپوش، تا حدی خارجه ‌دیده، صریح و نترس و بی‌باك. از همه مهم‌تر نخستین كشته راه آزادی در دهه استبداد صغیر و استقرار دولت مشروطه و به نظر من به بیان دقیق‌تر، شهید راه سوء‌تفاهم. شكلك‌هایی كه انتشار آنها پای او نوشته شد، كار او نبود و به او ارتباط مستقیمی نداشت. در آخرین دوره اندوه و افسردگی شدید، روزنامه‌اش را واگذار كرده بود و در ویرایش آن دخالتی نداشت. از انتشار آن در روز شنبه تا گلوله صبح پنجشنبه ظاهرا روزها و شب‌هایش در اضطراب و هراس از عواقب حتمی مضحك‌قلمی‌های بی‌سابقه و بی‌نظیر گذشت. ظهر پنجشنبه 12 تیر 1303 همه ملتفت شدند كه زنگ تفریح تمام شد و قضیه جدی است.

 

در فصل سوم كه به «پاره‌ای از عقاید و احساس‌ها»ی میرزاده عشقی می‌‌پردازد، صورت‌هایی از دفاع او از حقوق زنان را تشریح می‌كنید. اینكه زنِ تخیل عشقی كه «زحمت مردن من یك قدم است/ تا لب گور كفن در تنم است» به هیچ رو حرفی نیست كه با بافت عمومی جامعه در آن زمان همپوشان باشد. این موضع مدافعانه از زن ایرانی و تفكری كه به سرشت و سرنوشت او ناظر است و در آثار نوشتاری عشقی برجستگی دارد، از كجا می‌‌‌آید؟ مثلا از الگوهای ذهنی فرنگی او یا شهودات و مكاشفاتی كه او را قائل به آزادی انسان فارغ از جنسیتی كه دارد، كرده است؟

فكر بیرون آوردن زن ایرانی از حصارهای مختلفی كه «كفن سیاه» تنها یكی از آنها بود به قرن نوزدهم برمی‌گردد كه مقایسه حال و روز جامعه ایران با روسیه و سرزمین‌های ارمنستان و گرجستان در شمال و نیز كشورهای غربی و پوشش و رفتار نمایندگان سیاسی و فرهنگی آنها در ایران آغاز شد.

نخستین تجربه رسمی برای انطباق، نتیجه‌ای حقارت‌بار و به‌یادماندنی داشت. ناصرالدین شاه در یكی از سفرهایش به فرنگ انیس‌الدوله - سوگلی فرهنگی و گل سرسبد حرم - را تا روسیه برد اما هنگامی كه شهردار و مقام‌های مسكو و همسران‌شان با دسته گل به پیشواز به‌اصطلاح ملكه‌ ایران آمدند شاه قاجار متوجه شد قایم‌كردن زوجه‌ قانونی‌اش از مردان كشور میزبان سبب افتضاحی عظیم در اروپا خواهد شد و جراید فرنگ به شاه پرشیا لقب سلطان مشرق ‌زمینی حامل زن بسته‌بندی‌شده‌ قاچاق خواهند داد و خبر حضور انیس‌الدوله بدون چادر و چاقچور و مقنعه در پذیرایی رسمی كفـار، با شامپاین و ودكا و رقص زنان دكولته‌پوش، ممكن بود بهانه به دست اهل منبر دهد، فتنه‌ای خونین در غیاب او در تهران و قم راه بیفتد و شاه را به اتهام دیاثت تكفیر كنند. ناچار انیس‌الدوله را از نیمه‌راه اروپا به توصیه مشیرالدوله به تهران بازگرداند. نوشته‌اند انیس‌الدوله جفای صدراعظم را بعدا با اعمال نفوذ برای بركناری او تلافی كرد.

عشقی در نمایش «رستاخیز شهریاران» كه نخستین ‌بار اسفند 1299 در اصفهان روی صحنه برد و اوایل سال بعد در گراندهتل تهران هم اجرا كرد با صراحت بر پرده‌نشینی و انزوای زنان انگشت گذاشت و این نكته را در منظومه «سه تابلو مریم» كه اندكی بعد منتشر شد به شكل مرثیه بیان كرد.

 

عشقی قدر مسلم متشرع نبود اما از آنچه در روزنامه‌اش درباره اسلامیون می‌نویسد و آنها را «رفقای اسلامی خود» می‌خواند و حتی با وجود تنگناهای مالی به انتشار جریده‌شان كمك می‌كند، می‌توان قاطعانه گفت ضددین هم نبود. نهاد دین برای او واجد چه ویژگی‌ها و احیانا چه ظرفیت‌هایی بود؟ آیا میثاقی بود برای اتصال خلق به یكدیگر و اتحاد آنها در برابر ظلم و زور و فساد روزگار؟ یا اینكه مختصات دیگری برای دین قائل بود؟

اشاره كردم كه تا آن روزگار، خواندن و نوشتن را با متون منظوم قدما یاد می‌گرفتند. به همین سان، سنت دینی بخشی از تعلیم و تربیت فرد بود. روزگار شیوع این‌گونه طرز فكر كه «خدا حرف خودش را زده، من هم عقیده خودم را دارم» در ایران تازه آغاز شده بود و توجه داشته باشیم تجربه عشقی از درس خواندن در مدرسه ‌متجددهای همدان می‌توانست عامل ایجاد نرمخویی و نگاه لیبرال به نهاد دیانت باشد.

اضافه كنم همان مدت كوتاه اقامت در استانبول در تقویت تلقی مداراگرانه از دین بی‌اثر نبود. استانبول قرن‌ها جایگاه خلافت اسلامی و در زمان عشقی پرورنده فضای ترقی‌خواهی در روزگار قدرت گرفتن جنبش آتاتورك و لاییك‌ها بود. {...} گر چه از حملات مكرر به مدرس و نیش زدن به كلاهی شدن ملك‌الشعرای بهار مضایقه نمی‌كرد: «می‌خواست ملك خود برساند به وزارت/ با زور سفارت/ .../ دیدی چه خبر بود»).

 

عشقی آنارشیستی كه كتاب شما ابعاد مختلف جوانسری او را وا می‌كاود، با وجود هجو و هزل و ناسزاهایی كه به توده مردم و حكام قاجار و كودتاگران روا می‌دارد، بنا به مستندات كتاب، یك نفر را مدح می‌گوید و آن، سیدضیاالدین طباطبایی است. وجوه مختلفی از شخصیت سیدضیا را برشمرده‌اید. كدام ویژگی‌های او برای میرزاده جوان جذاب بود تا حدی كه ثناگوی او شود؟ سخنوری‌های آمیخته به شور و هیجانش خصوصا در جمع كارگران یا مثلا اقدامش به دستگیری فئودال‌ها در روز بعد از كودتای سوم اسفند یا ویژگی‌های دیگر؟

عشقی با ادامه حكومت قاجار مخالف نبود و تداوم سلطنت را بیشتر می‌پسندید تا غوغای جمهوری‌خواهی كه در ماه‌های آخر سال 1302 پس از رییس‌الوزرا شدن سردار سپه و عزیمت ابدی احمد شاه از ایران راه افتاد. آنچه در ضیاءالدین طباطبایی می‌پسندید اقدامات قاطع او پس از سوم اسفند 1299 و بگیر و ببند شماری از آدم‌های گردن‌كلفت، از جمله قوام‌السلطنه بود.

مطلبی بی‌امضا اما به احتمال زیاد نوشته‌ خود عشقی نقل كرده‌ام كه وقتی نظمیه دستور داد در خیابان لاله‌زار تردد زنِ تنها حتی در درشكه ممنوع است و پیاده‌روهای آن خیابان را به بیان امروزی، تفكیك جنسیتی كرد، عشقی به «اداره محترم نظمیه» تاخت كه «شاهراه عمومی مگر حمام است كه زنانه و مردانه داشته باشد؟!» خیلی خوب می‌دانست چنان تصمیمی باید در جلسه كابینه گرفته شده باشد و دستور مورد تایید سیدضیاست اما ترجیح می‌دهد شهربانی تحت فرمان رضاخان را چوب كند كف پای دولت بزند. می‌افزاید «ما راضی نمی‌شویم كه بعضی تعدیات خارج از رویه و حتی دور از انصاف به عموم زنان وارد آورند.» كلا پیدایش خطوط روشن و مشخص در طرز فكر، شكل‌گیری نگرش منسجم در نوشته‌ فرد و نزدیك ‌شدن احساس و عقاید نیازمند زمان است. عشقی چنان فرصتی نیافت.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما